|
قدغن ورنه کو برگزیده ای که شاعرتر از این تشنه خلاص، از قاف و غین این همه قدغن بگذرد
| ||
|
من که نه نقد فیلم بلدم نه تخصصی دارم واسه همین فیلم که میبینم مغز و دلم رو میدم دستش و البته اول دلم رو... اینه که قبل از هیچ فیلم و کتاب و تاتری نقدی ازش نمیخونم و تعریفی رو ازش نمیپذیرم این تجربه رو خیلی بیربط در عنفوان جوانی وقتی که بعد از هزاران اشک و تعریف عرفانی بقیه در وصف کعبه، برای اولین بار کعبه رو دیدم به دست آوردم و به خودم گفتم دیگه گول تعریف هیچ بنی آدمی رو نخورم! خلاصه فیلم نیمه شب در پاریس رو دیدم البته تا صحنههای آخرش که روی دی وی دی بنده رایت نشده بود و همه دردش این بود که این از معدود دی وی دیهای فیلم اورجینالی بود که خریده بودیم. سر هم بندی فیلم یه جاهایی میلنگید، یه لحظههایی
آدم فکر میکرد داره یه فیلم چیپ هالیوودی میبینه اما غلامم! غلام اون
لحظهای که شخصیت اصلی فیلم تو کافه خودش رو به یه آدم نسبتاً لاابلالی
مشر. روب بدست معرفی کرد و مرد هم در جوابش گفت "همینگوی!" یعنی من پایه اینم که بیفتم تو تخیلات کارگردان و نویسنده و هر آدم متخیلی! بعدش
دیگه با هر صحنهای و هر نویسنده و نقاشی از گذشته که این میدید منم
میافتادم توی نصفه شب پاریس و هر لحظه آرزو میکردم جای این شخصیت اصلی
باشم. و جالب این بود که اگرچه دوستی که باهاش فیلم میدیدم م.ست بود و چند دقیقه یکبار شیرازه فیلم از دستش خارج میشد و هی فیلمو میزد عقب، من بجای شاکی شدن، بخاطر شنیدن مکالمه این نویسندگان دور هم گرد آمده از این کارش استقبال میکردم.
[ سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 1:26 AM ] [ میم درمحاق... ]
کلاس عکاسی که میرفتیم اوستا عکاس که اتفاقا عکاس قابلیه پرسید:" اگه توی یه صحنه ضد و خورد شد و مثلن توش یه آدم داشت میمرد یا جنگ بود سرباز داشت جون میکند عکاس باید چکار کنه؟" تنها کسی که تو کلاس گفت:" بره طرف رو نجات بده" من بودم! که البته با اخم استاد و لبخندهای عاقل اندر سفیه دوستان هم کلاسی رو برو شدم، کوتاه نیمدم و البته جریان غالب اونها بودند. حتی استاد مثال زد که توی درگیریهای نژادی سیاه و سفید امریکا یه عکاسی که شاهد ضد و خورد یک سیاه پوست و یک سفید پوست بوده میره و جون سفیده رو نجات میده، خبر به مارتین لوترکینگ، رهبر سیاه پوستان میرسه و رهبر سیاهپوستها میگه که عکاس کار بسیار بدی کرد چون تاریخ رو تحریف کرد و باید عکسو میگرفت بجای نجات سیاه پوست. من که زیر بار نرفتم تا دیروز که مصاحبه رضا دقتی رو دیدم که تعریف میکرد توی افغانستان چطور وقتی یک مینی بوس آتیش گرفتi و یک دختر بچه چهارپنج ساله خونین به سمتش میدویده تنها چیزی که شنیده صدای زمین افتادن دوربینش بوده که بره و بچه رو در اغوش بگیره، اگرچه مطمئن بوده عکسی که ممکن بود بگیره کل جایزههای جهانی رو درو میکرده، دیدم که نه آقاجون! مهم نیست آقای -ر- و استاد -ع- چی میگن، من طرفدار مکتب رضا دقتی توی عکاسیم!
توضیح این عکس دختربچه بوسنیایی که عروسک هایش را می فروخت [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:20 PM ] [ میم درمحاق... ]
بعضی وقتها زندگی دیگه نقاشی رنگ و روغن نیست که وقتی توش تِر زدی بشه با تینری چیزی پاک کنی یا صبر کنی که وقتی اشتباهت خشک شد روش رو با رنگ غلیظ دوباره اصلاح کنی، منظره پاییز بکشی! لبخند یه دختر بکشی یا حتا یه آسمون آبی... بعضی وقتها زندگی نقاشی آبرنگه کوچکترین اشتباه غیرقابل اصلاحه، اگه کد رنگا رو قاطی کنی یا یه ذره آبو زیادتر زده باشی یا قلمو رو میلیمتری این ور اون ور کنی و رنگ از قسمت خودش بزنه بیرون، دیگه نقاشی از دست رفته، شاید تا یه مدت بتونی با اسم هزار سبک جور و واجور توجیهش کنی و به بقیه بندازی اما واقعیت اینه که هربار خودت نگاش میکنی چشمت فقط میره همون نقطهای که عنان کار از دستت خارج شده، بعد یه مدت میره رو اعصابت و واست عذاب میشه، دیگه مجبور میشی جمعش کنی و عطای اون نقاشی رو به لقاش ببخشی ... زندگی طراحی نیست که استاد جلوی کلاس چشم غره بره که پاک کن دست کسی نبینم! زندگی میتونه املا باشه که هر غلطش رو اگه پاک نکنی آخر ثلث به خودت و زندگی لعنت بفرستی... پی نوشت: من قبل از عید اگه لیست ف.یس بوکم رو باز میکردم ۴نفر بودند که مطمئن بودم اگه بخوام ریموو کنم این جز ده نفر آخرند، آخه من حتی اگه با کسی رابطه م قطع بشه نمیرم سراغ صفحه مجازیم و از اون هم حذفش کنم. اما فروردین امسال هم زمان همون چهار نفرو حذف کردم بخاطر اینکه از هرکدوم جداگانه حرکتی سر زده بود که فکر میکردم آخرین کاریه که هر کدوم جداگانه در حقم ممکنه بکنن، مهم نیست که روانکاویم کنن یا حق رو به جانب خودشون بدن یا بگن منتظر چنین عکس العملی بودند از من، مهم نیست که اونها به زعم خودشون عاقلند و منطقی و همه مشکلات از منه، مهم اینه که من پنجره م رو روشون میبندم. [ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 12:38 PM ] [ میم درمحاق... ]
فیلم روش خطرناک رو دیدم کلن هر چیزی که به فروید و لکان ربط داشته باشه باب میل ماست و واسه همین این فیلم بسیار برام دوست داشتنی بود و تازه اینکه آدم بفهمه در اطراف فروید و به عنوان اسیستش یه خانم حضور داشته بوده خوب علت اصلی کششم به این فیلم بود، هرچند کلن تهش جریان به یونگ برگشت! اما آخر فیلم یه جمله توی ذهن من سوال شد که واقعا روزگاری فروید به خانم مورد نظر گفته علت اصلی رفتار نامهربانانه یونگ باهاش یهودی بودنشه؟ یعنی یک علت مذهبی نژادی؟ اون هم در باب رفتاری که همین الان هم روزانه از بیشتر دکتر و استاد و روانکاوها نسبت به شاگرد و مریض و مددجوهاشون سر میزنه؟
[ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 11:18 AM ] [ میم درمحاق... ]
"دنيای هنر، دنيای بیمرز شدن رويا و تخيل و واقعيت و افسانه است، فيگورهای ما همه در ذهن ما آفريده ميشوند و بر صفحه کاغذ يا صحنه نمايش شکل ميگيرند. شوربختانه سياستمداران به ويژه ديکتاتورها عاشق فيگورهای رويا و تخيل ما ميشوند و آن گاه به رويای ما تجاوز ميکنند؛ چه در کلام و چه در عمل. اين هرگز قابل بخشش نيست، و آنها جامعه را به ورطهای ميکشانند که دير يا زود بايد بابت اين کجفهمی هزينههای سنگين بپردازد..."
قسمتی از نامه عبا.س معر.وفی به گل.شیفته در واکنش به عریان شدنش.
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 4:50 PM ] [ میم درمحاق... ]
|
| |