تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
 

·          ...    متأسفم ، واقعآ متأسفم، غیراز پست آخر، سه تا مطلب پشت سرهم درباره مرگ اتفاقی بود...به خاطر میلهایی که زدید سعی میکنم از زندگی هم بنویسم!       

      توی باشگاهی که من بدمینتون بازی می کنم  پایه بازی من یک خانم مودب وخوش برخورد حدود 40 ساله است بنام مریم که معلم است و برای جلوگیری از افسردگی ناشی ازازدیاد سن واحتمالا یائسگی ورزش می کندو بسیارمرجح است به تمام دختران لوس ومغرورآنجا که تمام دغدغه شان نگاه پسری است!

     اما بعد:

·        چندروزپیش حین بازی متوجه یک نکته شدم...8سال پیش من بصورت حرفه ای بدمینتون بازی می کردم والبته ضعفهایی داشتم خاص خودم، حالابعد از 8سال که دیگرنه تنها حرفه ای نیستم حتی دست به راکت هم نبرده بودم درحین بازی متوجه همان ضعفمها شدم ،بعداز چندروز کنکاش توی خودم متوجه شدم که من دارم با خاطراتم بازی می کنم! توی همان باشگاه سالها پیش با همان همبازی ها ...مانا وفرانک واعظم هنوز همان اشتباه ها را می کنم و هنوز ....من توی ذهنم بازی می کردم نه توی باشگاه اکنون....این موضوع مرا به فکر واداشت وبعدازچندروزبه این نتیجه رسیده ام:من بیشتردرخاطرات زندگی می کنم ودرهرخاطره ای قسمتی از وجودم را جا گذاشته ام...شاید یک حالت روانی باشد واسمی داشته باشد،نمی دانم اما بعد از کلی پیاده روی و تفکر، فکر می کنم درمان آن را هم یافته ام ...

    حال که درزندگی عادیم مشغول یک سیرمطالعاتی ا ی هستم که به این زودی ها نتیجه نمی دهد که بتوانم درموردش نظر بدهم یا بنویسم ،حالا که درحال تغییررشته وخواندن دروس جدیدی هستم وطبعا وقت کمتری برای یافتن سوژه ونوشتن داستان کوتاه دارم وحالا که بیکارم وخبری تهیه نمی کنم تا بتوانم روی وبلاگم هم بزنم شروع می کنم از کودکیم وخاطراتش بنویسم وبیایم جلو ....خاطرات و اتفاقها ورخ دادها ... علاوه بر این که همچنان می نویسم (ننوشتن برایم زجری است)خودم را هم ازلابلای خاطرات وآدمها یش بیرون می کشم...

 

 

     

اما  و سخنانی جالب ازوزیرارشاددرجمع عده ای ازارباب !مطبوعات:

     "چه دليلي دارد كه روزنامه‌اي مي‌نويسد چرا خطيبي آمد و گفت رييس جمهور مورد الهام واقع شده است. آقايان اگر خيلي بااين كلمه مشكل دارند بروند و به خداوند بگويند چرا به زنبور الهام مي‌كند. آيا خداوندي كه به زنبور الهام مي‌فرمايند به بنده خوب خود الهام نمي‌كند؟ اين تنگ نظري‌ها از كجا مي‌آيد؟ چرا بازي سياسي اينقدر بالا بگيرد كه با حقايق نيز درگير شويم؟" وزير ارشاد در ادامه سخنانش رسالت اطلاع رساني مطبوعات را، که به عنوان بخشي از اصول حرفه اي مطبوعات در دنيا و ايران پذيرفته شده است، مورد سئوال قرار داد و گفت: "همان مطبوعاتي كه به‌ اين مطالب ‌دامن مي‌زنند بارها شنيده‌ايد كه مي‌گويند: رسالت ما چنين است. رسالت را از كجا آورده‌ايد؟"

 

 ·                                  

·                                  

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

اردی بهشت پارسال بود، یادتونه؟...مجیدمرد وگفتندنمرده؟خبرمرگش خبرانفجارتوی تاسیسات نظامی پارچین تکذیب شد؟مجیدمرد...یک ساله ...ومن رفتم سفر، پیش راحله که چنددقیقه یک گوشه گیرش بیارم وازش بپرسم چراسرت را روی سینه سوخته ش که گذاشتی آروم شدی؟...یادتونه ازروی دفترمانی که برای تشییع جنازه رفته بودمتن زیررازدم روی وبلاگ سابقم:

راحله داد کشید «خدا،خدا...هيچ کس نمی دونه ما چه روزايی باهم داشتيم...خدا...نتونستی ببينی ماباهم خوشيم؟»وازهوش رفت وبابای مجيد اومدبغلش کردوبردش...

صبرکمه،يه حرکت ديگه ميخواد، ميگن سرش را توی آمبولانس که گذاشت روی سينه مجيد بعدازسه روزآروم شد،ولی چقدردوام داره ؟

تابعدازظهرکه سرش را دوباره گذاشت روی خاک قبرش؟گسه ...بهش گفت« شهيد شدي؟ من وسهیل هم میایم پیشت..مطمئن باش»

خدایادنيا که کوتاهه تو چرا براش کوتاه ترش کردی؟

هميشه می دونی کدوم قطعه پازلت رو برداری که ديگه پازل جور نشه ... 

یادته چه شوکی بهم وارد شده بود؟

...وازوقتی واردخانه شدم تاالان شايد بيش از۹ساعته که توی اتاقم پای آهنگ love story اشک ريخته ام...مگر می شود؟مجيد؟...مرگ مجيدداغ سياوش، بهار، دانشجويان نخبه شريف وتمام کسانی که هيچ وقت درايران به مرگ عادی وطبيعی نمی ميرندرا زنده می کند...ازاتاق که بيرون می آيم می خواهم يکی به من بگويد اين خبردروغ بوده، دلم می خواهد تلويزيون را روشن کنم تاخبری را که هيچ وقت اعلام نکرد تکذيب کندوبگويد که هيچ انفجاری درپارچين رخ نداده ومجيد نمرده...ازاتاق که بيرون می آيم چشمهای مادرم هم همين آرزو را دارد ودستهای پدرم که از شماره گير تلفن جدا نمی شود درجستجوی خبری ...اما راحله

...هفته پيش با رفقا تازه ازمراسم ختم بهاربرگشته بوديم که سعی می کرد مارا شاد کندو مجيد که سهيل را درآغوش گرفته بودشرمنده بود از محاسبه اشتباه راحله که تخمين زده بود ساعت ۱۰به خانه مامی رسنداما خيلی زودتررسيده بودند وما راازخواب بيدار کرده بودند، که آمده بودندخداحافظی برای مکه وراحله ازمامان پرسيد توی مسجدالحرام نبايدآرايش کرد؟ومجيدکه حلاليت طلبيدومن فکرمی کردم به خاطرکدام بدی يا گناه...مجيدبه تازگی ترفيع گرفته بود وقرار بود زندگی شان سروسامانی بگيرد...                                                                                                               

                       

                            مجيدديگه بايدپيداش بشه...

راحله جلوی آينه ايستادوزل زدبه خودش، مجيدراست می گفت که بدون خط لب هم خوشگله!...مدادرابرداشت ودورلبهاش کشيد لبخندآمدروی لبش ..به يادروز وضع حملش افتاد، داشت از درد می مرد، سهيل راتازه به دنيا آورده بود، به ساعت نخورده بود، هنوز نمی توانست تکان بخوردکه يک دفعه پرستار امدتواتاق و گفت« پدر بچه هم اومد» راحله هول کرد وگفت می خواهم بروم توالت ...پرستارگفت بااين حالت ؟بزارلااقل برایت...راحله گفته نه! ...دستشويی ...وبه آنجاکه رسيده بود خط لب ورژش رادرآورده بود و پرستار نمی دانست عصبانی باشد يابخنددهمانطورکه وقتی مجيداورا دید نمی دانست عصبانی بشود يا بخندد ...

دستی به موهای بلندش کشيدورفت لب پنجره٬ مجيدديگه بايد پيداش بشه ،راحله از بالا که برایش دست تکان بدهد تا مي آیدبرسد توی آپارتمان حتما عصبانيتش فروکش کرده است...مي آیدجلو وميگوید« راحله عزيزم دوباره با اين وضع جلوی پنجره ايستادی ؟حيف تو نيست که ...»وراحله بازباشيطنت وبوسه ای برلبانش راه را بر ادامه حرفش می بندد ...اما مجيدعصبانی هم چشمهایش قشنگ است...

يک دوری توی خونه زد، خيلی بزرگ نبود ...اصلا بزرگ نبود... سهيل عجب خوابی رفته!مثل خودمجيد می خوابد، آرام آرام...اين را راحله با خودش گفت وبازهم لبخندی آمدروی لبش...تاپارسال يک دانشگاه هنرراروی سرش می گذاشت٬هيچ کس از دست شيطنت هایش درامان نبود،کسی نبود که اورا نشناسد… چقدر خاطرخواه داشت وچقدرسرکارشان می گذاشت... تفريحی بود برایش، آخرین دفعه پدرش گفت راحله يک نفر هست که ازبس اصرارمی کندخسته ام کرده است مي گویم بياید خودت جوابش را بده  ...وآمد...راحله رفت توی پذيرايی برای يک تفريح ديگر ... اما تاچشمش توی آن چشمها افتاد...همه چيز يادش رفت...زمان ومکان ازدستش خارج شد، آرام نشست ...پسرگفت من به دنبال يک زن باايمانم …راحله گفت من خيلی باايمانم، گفت يک همراه سنگین وسخت...راحله گفت خودخودمم ...گفت يک شريک بافرهنگ وتحصيل کرده ...راحله گفت منم...پسرگفت توی دنيايک زن محجبه باشد زن من است...راحله گفت من چادريم!!پسرگفت من يکی را ميخواهم تاآخرهمراهم بماندراحله گفت تاآخرآخرمی مانم وبدون تعيين هيچ پيش شرط وپس شرطی آمد بيرون وبه پدرش گفت «خودخودشه....»

راحله دوباره يک دور توی اتاق زدوچشمش افتاد به قاب روی ديوار، اولين نمايشگاه نقاشی اش بود ،مجيد هم آمد ودوستهای راحله به اوگفته بودند که بخاطرقیافه مجیدبا او ازدواج کرده ای اما راحله هيچ وقت به این موضوع فکرهم نکرده بود!...راحله فقط عاشق نگاه پاک مجيد شده بود، نگاهی که هيچ وقت نفهميد تهش به کجا می رسد...عقد که کردند راحله پدرمجيد رادرآورد! هيچ کدام ازخواسته های مجيد رابرآورده نکرد اما مجيد عاشق  بود ...  

راحله گوشه ديوارنشست وگفت بيچاره...من واقعا دوستش دارم ؟...ازجايش بلندشدورفت ازتوی کمدلابلای لباسها يه چادر پيدا کرد ...امتحان می کنم ببينم می توانم يک مدت بخاطرش اين را سرم کنم؟ضبط صوت را روشن کرد وشروع کرد همراه با موسیقی، چادر راروی سرش به حرکت دراورد! انگارتوی صحنه تاتربود...سهيل هنوزخواب بود...چرابيدارنمي شود؟برايش يک تلفن اسباب بازی خريده بود...سهيل عاشق تلفن بود اما آنها توی خانه تلفن هم نداشتند...

مجيدراکه قبول کرده بود سيل سرزنشها را هم تحمل کرده بود...همه گفته بودن سخت است ،تو با هرچيزاو می توانی بسازی اما با فقرش نمی توانی ..با اين زندگی ای که خانه پدرت داری..راحله حتی دو سالی که مجبوربود در يک شهرديگر درس بخواند بجای خوابگاه توی يک هتل 4ستاره زندگی کرده بود...راحله هيچ وقت پايه درآمد مجيدرا به پدرومادرش نگفته بود...با همه چيزش ساخته بود غير از غيرتش...با خودش گفت می دانم از دوست داشتن زياد است ودوباره لبخندی زد...

به هرکس می گفت مجيد ازدانشجويان شريف است می گفتنديک هنری ويک شريفی !چه شود...آره چی شد؟مگر خوشبخت ترازماهم وجوددارد؟راحله اين را بلندگفت..تنها چيزی که مجيد زیربارپدر راحله رفت پيدا کردن شغلش بود٬ مجبور بود چون حتی با مدرک ارشد ازشريف و آن همه استعدادهيچ کجا کار پيدا نکرده بود،حالا هم اضافه کاری مانده بود تا پول مکه ای را که پدرش داده بود قبل ازسفرپس دهد...راحله با خودش گفت با غربت امدنش هم می سازم، مجيددرعرض يک سال مسئول بخش شده بود، همینطورپيش برود کم کمش معاون وزيري است ...این را همه می گفتند وراحله اين راهم می دانست که فقط به خاطراستعدادمجيدنيست وبيشتربخاطرپاک بودن اوست...دست ودل پاک اين را هم  همه در باره ش بکار می بردند...بيچاره مجيد...چقدربدبختی وسختی کشيده بودتا به اينجا رسيده بود،بی مادری ،دربدری وفقر...مجيدناقض تمام اصول ،حتی فقرش موجب فسادش نشد،حتی قیافه اش ، تنهازندگی کردنش توی تهران ...عين قهرمان قصه ها...عين آدم خوبها... اينها راراحله زيرلب می گفت...خودش کلی سوژه قصه ها شده بود توی زندگيش، اما هميشه به دنبال آدم خوبه قصه بودوپيدایش کرده بود،انگارهيچ وقت خسته نمی شد ازتکرار اين جمله هابرای خودش ..يعنی تا بيست سال ديگر همينطور عاشق مجيد می ماند ؟...وقتی به دوستش زنگ زدوگفت می خواد بامجيد ازدواج کند دوستش پوزخندزده بود که دوباره شاهزاده ای عاشق مرد گدا؟وراحله هيچ وقت دوستش را نبخشيده بود ...مجيد تمام دارايی های جهان راداشت...راحله باخودش گفت يک عمربه مادربزرگ خنديدم که می گفت ملاک اول ايمان ٬اما بعد خودش به مجيد گفته بود ملاک اول ايمان اما نه آميخته با تعصبات خشک تو...هردو سعی کرده بودند خوب شوند راحله ايمان بياوردومجيدتعصب را کناربگذارد،راحله موفق تربود...چون هنوزوقتی راحله با صدای بلند جلوی بقيه می خنديد مجيد تابناگوش سرخ می شد ورگهای شقيقه اش بيرون می زد اماهيچ چیز نمی گفت...راحله با خودش گفت مجید خيلی چيزها به من داده  شايد من هم بتوانم ...

ساعت را نگاه کرد...چرانيامد؟ديرکرده ...چرا اینقدر امروز یاد گذشته ها افتاده؟مجيد ديگه بايدپيداش بشه ...می خواست زودتر بياید تابه اوبگوید ميخوهدبخاطرش محجبه شود...راحله با خودش گفت عين توی فيلمها...که يک دفعه صدای گريه سهيل بلند شد ...راحله به سراغش رفت وبغلش کرد..چيه شيطونک ناخونده؟...وقتی فهميده بودندحامله است ۲۲سالش بود،پارسال٬ شوکه شده بودند، برنامه زندگيشان اين نبود،ولی بعد کلی خنديده بودندوگفته بودند احتمالا ماهم با بچه بزرگ می شويم...چقدربد گريه ميکند... سهيل که هيچ وقت اينطوری اشک نمی ريخت...راحله محکم توی بغلش فشارش داد وگفت چيه مامان ؟...اما سينه اش ازاشکهای سهيل خيس شد...خواست شيرش بدهد اما او پس زد...يک دفعه غم عجيبی تمام وجودراحله راگرفت...چی شده؟...می توانست قسم بخورد اولين باراست که غم را حس ميکند ...حال خفگی بهش دست داد ،گریه سهيل حالت ضجه پيداکرده بود،اورادربغلش فشرد وشروع کرد بااو اشک بريزد...کاش مجيد زودتربياید،حالا ديگر بايد پيدايش بشود...حتی اون موقع که قيدمامان بابا وزندگی مرفهش وشهرش را زده بوددچارچنین حسی نشده بود...اماحالاچشه؟ داشت ديوونه می شد...گريه نکن عزيزم حالا بابا مياد...الان مياد...مادوباره توی چشمهاش نگاه می کنيم ومی رويم اون دوردستهاوآرام مي شويم ..گريه نکن مامانی الان مجيدپيداش ميشه...بيا ديگه مجيد ...اين راتقريبا دادکشيد...به ساعت نگاه کرد يک ربع دير کرده...

راحله چندروزبعد فهميدمجيد برای هميشه ديرکرده است...راحله چندروزبعدفهميدکه آدم خوبه قصه هميشه آخرقصه گم ميشود ...راحله چندروزبعدفهميدوقتی سهيل ازخواب پريد، وقتی خودش برای اولين با رمعنی غم رافهميد…مجيدوکارخانه ای که تویش کارمی کرد باهم منفجرشدند...راحله چندروزبعدازخودش پرسيد:مگرکوه هم منفجرميشود؟مگر عظمت هم نابودميشود؟مگر ميشود پاکی را دفن کرد؟...مگر اون نگاه می تواند خاموش بشود؟...راحله ديگر با خودش می گفت حتما لحظه انفجارمجيدازکارخانه آمده بيرون وحالادارد مي آیدخانه...مجيدحالاديگه بايد پيدايش بشه...شايدبتوانم ازاين به بعدبخاطرش ريمل هم نزنم...مجيدمي آیدومي گوید راحله چندروزديگر که برويم مکه مجبوری آرايش نکنی وازسرت مي افتد، ترک می کني..تاراحله چشمک بزند وبگوید سرخدایت را هم مثل خودت کلاه می گذارم ومجیدبگویدمن دیوانه توام راحله، نمی فهمی؟...حالا حتما توی راه است ...بهتراست نروم لب پنجره برایش دست تکان بدهم تا غصه نخورد...راستی مگر کوه هم منفجرميشود؟مگر آدم به اون پاکی می سوزد ؟مگر خدا آتش را بر عقيق حرام نکرده است؟مجيد که ازعقيق هم پاک تروزيباتربود؟...راحله باخودش مي گوید يعنی ميشود ؟مجيد خدا را به راحله داد وخدا مجيد را ازراحله گرفت؟

راحله به خودش ميگوید حالاديگر پيدایش ميشود...ميگوید باباکه سرزده آمد گفت مجيدحالش خوب نيست، انگاريک چيزی توی وجودم مرد...باباگفت يک دست ويک پايش قطع شده گفتم جفت دست وپايش قطع شده باشد...فقط بگویيدکجاست من بروم نگاهش را ببينم..می خواهم بروم تاآخرعمر کنارش بمانم...بابا که تابه حال به من دروغ نگفته ...مجیدحالا مي آید...فقط يک دست ويک پایش قطع شده!

بعدازیک سال وقتی ازراحله پرسیدم چطور تحمل می کنی؟زل زدبهم وگفت«...به هرکی بگم باورنمیکنه اما توباورکن مجیدنمرده، من می دونم ،هرروزصبح پامی شم آرایش می کنم ،خونه را مرتب می کنم وهرلحظه منتظرم که دررابزنه وبیادتوی خونه...به هرکی میگم باورنمیکنه ولی اون کسی که نشون من دادند مجیدنبود سرم رو که گذاشتم روی سینه ش ...مجیدنبود...من منتظرم اون میاد...»

ومن دلم می خواهد حرف راحله را باور کنم، پارسال به خودم می گفتم  وای به حالشان اگر مجيد به مرگ طبیعی نمرده باشد...این هم خون یک بیگناه دیگر...اما امسال حرف غیرمنطقی راحله را باور می کنم چون نمی شودبوی آغوش عشق را فراموش کرد یا اشتباه گرفت...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

 

...نمی دانم اسم این حس چی بود، ولی حس بدی بود...خیلی بد...اون مرده بود و روح من (همراه با جسمم)توی دانشگاه سرگردان بود...هم زمان همه جا بودم ...سرکلاس ،توی آمفی تاتر،توی محوطه ،زیردرختهای توت، دم سلف،توی ستادانتخاباتی، کنارنگهبانی وتوی کافه تریا جایی که پارسال من ودیفونه واون سرتبلیغات انتخابات با هم صحبت کردیم ...دقیقا همانجا ...دراثرعارضه قلبی!...روی پلاکارد نوشته شده بود، جسدش زیریک پارچه خاکی رنگ(نه سفید) زبرمثل گونی...مرده بود وهمه جمع شده بودند چه زود نمونه کارهاش راکرده بودندنمایشگاه! چقدرکتاب سیاسی نوشته بود وجزوه فلسفی! مگه چندسالش شده بود؟...یکی ازیک ها صفرشده بود...گوشه گوشه دانشگاه حرفش بود اما همه بجای ضمیر« او» می گفتند «من!»..ومن، سرگردان همه جا بودم ..بالای سرجسدش توی کافه همانجا که من ودیفونه باهاش حرف زده بودیم، توی آمفی تاتر، لای درختهای توت، سرکلاس...حس بدی بود..اشکی نمی آمد...یک حس عجیب  به مراسم ختم!...دلم می خواست همه می دانستند اما هرچی فکرمی کردم نمی دانستم چی را؟...می خواستم برای همه ...نمی دانم چه حسی بود، واقعا نمیدانم...هیچ کس نمی فهمید که من مدتها پیش خواب دیده که اون کیه وکجاست ؟که من توی خواب با اون آشنا شده بودم!...می خواستم توی آمفی تاترپشت تریبون خوابم راتعریف کنم اما نمی شد ..انگارکسی من رانمی دید انگار منم یه روح بودم،اما بودم، توی مراسم ختمی که هیچ کس نمی دانست من بهش یه حس عجیب دارم وخودم نمی دانستم چرا؟...اون مرده بودخیلی سخت بود اما اشکی نمی آمد و این خواب یک شب تمام طول کشیدو خماراین خواب یک هفته !

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

تعدادي از فعالين دانشجويي حدودیک ماه پیش با انتشار نامه اي خطاب به مردم ، دغدغه هاي خود را در مورد مسائل جامعه و به خصوص پرونده هسته اي بيان داشتند که البته این نامه هنوزمحل انتشاردارد، متن كامل اين نامه به شرح زير است : 


                                             به نام انسان ، عدالت و حقيقت

مردم ايران:

انسان در جامعه خويش حق اظهار آزادانه عقيده و بيان ، حق نقد جامعه خويش و حق دخالت مستقيم در هر روندي را دارد كه به سرنوشت او مربوط باشد . اين حق ، حقي است ناشي از حركت تاريخي انسان و مناسبات ناشي از ورود او به ساختاري به نام جامعه .

حاكمان همواره كوشيده اند حقوق تاريخي و اجتماعي حكومت شوندگان را، در آنجا كه مربوط به دخالت مستقيم در منافع و آينده شان مي شود كمرنگ و در نهايت حذف كنند، غافل از اينكه نيروي بازدارنده ي آنها در مقابل نيروي عظيم مادي تاريخ و جامعه ناپايدار و نابود شدني است .


 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

                            خبر،خبر،خبر،خبر

 

                  

۱ـ در حالی که منابع غيررسمی خبر از قطعی شدن صدور بيانيه ای توسط شورای امنيت سازمان ملل عليه ايران که نشان می دهد تلاش های دو ماه گذشته ديپلوماسی ايران به شکست انجاميده است، مقامات تهران در تغيير لحنی کاملا آشکار احتمال حمله نظامی به کشور را تائيد کرده و در تدارک روش های مقابله برآمده اند.

 

۲ـ شيخ حمد آل ثاني در مراسم بدرقه رسمي و در حضور محمود احمدي نژاد که اين روزها مدام از قدرت و عظمت سخن مي گويد، و در برابر چشم ده ها خبرنگار ضمن آرزوي موفقيت براي تيم ملي فوتبال ايران گفت: "براي همه کشورهاي حاشيه خليج فارس عربي آرزوي موفقيت دارد". پاسخ احمدي نژاد اما به اين جمله بسيار کودکانه و غير ديپلماتيک بود، چرا که در پاسخ امير پنجاه و چند ساله قطر گفت: "زماني که شما به مدرسه مي رفتيد، اسمش خليج فارس بود." امير قطر در پاسخ گفت: "آن زمان اشتباه مي‌كردند. به هر حال اين خليج مال همگان است و اميدواريم كه كشورهاي منطقه بتوانند با توجه به افزايش بي‌حد قيمت نفت در راستاي توسعه و ارتقا كشورهاي خودشان تلاش كنند." پاسخ احمدي نژاد نه تنها سابقه چند هزار ساله عنوان تاريخي خليج فارس را به چند دهه تقليل داد، بلکه نشان داد که فشارهاي سياسي بر مقامات جمهوري اسلامي چنان افزايش يافته که به رغم حل نشدن بسياري از مشکلات في مابين براي کاهش فشارپرونده هسته اي حاضرند، يک شبه دست از شعارها و تبليغات خود بر دارند.

 

۳ـ این خبرهم برای جوانان بخصوص دانشجویانی که هنوزهدفی ندارند:

  ...دبير مجمع تشخيص مصلحت نظام(درباره لزوم حضورنخبگان وبکارگیری ارده عموم مردم در مساله هسته ای) تاكيد كرده: براي عبور از بحران بايد از اين انرژي عظيم [جوانان] معجزه‌ساز همان‌طور كه در انقلاب و جنگ نيز استفاده شد بهره برد و سرآغاز آن دانشجو و دانشگاهيان هستند. اين حادثه مي‌تواند نقطه‌ خيزش نسل سومي‌ها باشد. نسل سومي‌هاي انقلاب كه اكنون بدنه اصلي ملت ايران هستند در اين چالش به صحنه مي‌آيند و حرف اصلي ملت ايران را خواهند زد.

آیا منظوراز-این حادثه- جنگ ایران وآمریکاست!؟یا به قول ایشان پرش ازروی آمریکا؟(منبع خبرها سایت روز)

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

                   

                            

...بلاخره بعدازچندروزشنیدن خبرفوتش،بعدازلبخندهایی که ازخبرمرگش گاه وبی گاه به لبم می آمدم امروزباورکردم استادمرده!وبغضم اینباربه جای خنده باگریه شکست...آخه استادمرده...روی وبلاگهای بچه های دانشگاه که دورمی زدم باورکردم...سال اول وقتی ازدانشجوهای ادبیات شنیدم یک استادبه عشق سهراب سپهری ترک وطن کرده وجایی مثل کاشان ساکن شده همه جا زیرنظرش گرفتم ...۵سال ،انگارمی خواستم بفهمم چطوری؟چرا؟...ازدانشگاه ودانشکده ادبیات وجشنواره ها ومحفلهای ادبی تا توی پاساژها که گاهی بادخترکوچولوش می آمد،گاه وبی گاه بهش سلام می کردم، اولها راحت جواب می داد شایدفکرمی کرد یکی ازشاگردهای جدید واحد ادبیاتش هستم اما بعدها وقتی سلام می کردم حتما درجواب علاوه برسلام گرمش یک نگاه متعجب هم تحویل می گرفتم اما حالا دیگه ...استادمرده و برای اینکه من برم وبپرسم استاد چرا؟خیلی دیرشده،خیلی دیر... 

وقتی دیفونه پشت تلفن گفت استادمرده خندیدم وپرسیدم چطوری؟شایدوقتی جوابش را شنیدم باورنکردم مرده...آخه آدمهای خوب نبایدبه مرگ معمولی بمیرند...اما امروز که روی وب یکی ازبچه هاخواندم که برای پيگيري معالجه يكي از دانشجويان گروه كه  بيماري كبدي داره رفته بوده اصفهان و دربرگشت به همراه یکی ازدانشجوهای دیگه تصادف کرده ،باورکردم که استادمرده...قبل ازاینکه من ازش بپرسم چرا...قبل ازاینکه برم وازاینکه این همه سال تا می دیدم داره قدم می زنه ورفته توی حس می رفتم و می زدم توی حالش...قبل ازاینکه من ازش بپرسم چرا آمدی کاشان ؟چرا ترک وطن کردی چی توی سهراب دیدی؟قبل ازاینکه ازش بپرسم عشق یعنی چی؟...روح استادرفته واینباربدنش را دیگران به لنگرودبرمی گردانند...و  

 استادرفت تا لب هيچ

 و پشت حوصله نورها دراز کشيد

                                          و هيچ فکر نکرد

 که ما برای خوردن   يک سيب

                                                     چقدر تنها ماندیم...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

                               

« اسراییل باید ازنقشه جهان محوبشود...» 

« اینها همان کسانی هستندکه اگرکسی افسانه!کشتاریهودیان راانکارکن،حنجره خودرامیدرانند...»

« پیشنهادمن این است که اگرشماجنایت کرده اید قطعه ای ازخاک خودتان  رادراختیارشان قراردهید تابرای خودکشوری تشکیل دهند...چرا تاوان شمارابایدملت فلسطین پس دهد؟»

« شما خودنمادیهودی ستیزی هستید...این بیچاره ها(یهودی ها)رابه جایی برده اید، دورآنهارادیواری کشیده اید...بگذارید بیایند بیرون وهرکجامی خواهندزندگی کنند...»

این جملاتی است که زیادشنیده اید،جملاتی که احمدی نژاددرعرض چندماه به کرار بیان کردوایران رابه نقطه پیک تنش رابطه اش با جهان کشانید وصد البته نتیجه مهم دیگری هم دربرداشت که ازنظرها پنهان ماند یعنی ایران بعد ۲۶۰۰سال کمک وخدمت به یهودیان اینبارخدمت بزرگی به صهیونیزم کرد و آن چیزی نبود جزپاک کردن خیل کثیری از افکارعمومی جهان از نژادپرستی و نسل کشی صهیونیست هاومظلوم نمودن آنها(کشوری که رییس جمهورتروریستی !خواسته است که از روی نقشه جهان محو شود)

 

                      

 

اماقصه از کجاشروع شد : هولوکاست به کشتاردسته جمعی یهودیان درجنگ جهانی دوم بوسیله اتاقک های گازوکوره های مرده سوزی توسط آلمان نازی گفته می شود و این واقعیتی است که امروزدولتمردان ایران کمربه انکارآن بسته اند...مطمئنا نمی توان ادعا کردکوره های آدم سوزی یا حمام های گازی که بصورت موزه درآمده اند بعد از جنگ و به دست خودیهودی ها ساخته شده اند و نمی توان یهودیانی را که هریک چندین نفر از اعضای خانواده خود را درطی جنگ ازدست داده اندرانادیده گرفت )هرچندآنها تنهاقربانیان این جنگ نزادپرستانه نبودند)وهمچنین نمی توان نفرت شدید هیتلرازیهودیان را که حتی دردست نوشته ها و قوانین مصوبش و اقداماتش وضوح اشکاردارد فراموش کرد،امابزرگترین دلیل برصحت هولوکاست چیزی است که مابا آن نیز سرستیز داریم ،یعنی اسراییل ...درواقع انکارهولوکاست انکارغاصب بودن اسراییل است...

پس ازجنگ جهانی دوم وشکست هیتلر و ورود متفقین به مناطق تحت اشغال نازی ها وکشف نشانه های زیادی از کشتاردسته جمعی ونیزاعترافات باقیمانده سران نازی دردادگاه ها افکارعمومی جهان غرب در بهت و شوک بزرگ دیگری ناشی ازجنگ فرورفت، البته نمی توان باورداشت که دول متفقین در خلال جنگ ازاین کشتار آگاه نبودند وتوانایی بمباران یاازبین بردن مکانهایی که به چنین جنایاتی اقدام می شد رانداشتندو اینکه دول اروپایی باچنان سازماندهی جاسوسی متوجه این موضوع نشده باشند امری بعید است(یهودی ستیزی دراروپا اززمان به صلیب کشیدن مسیح وریشه در همین اتهام دارد) ...پس وجدان ناراحت وزخم خورده مردم اروپا ومواضع سیاستمداران آنهاناشی ازپرداخت حق السکوت به یهودیان رنجدیده درقبال نادیده انگاشتن کشتارآنها بشرغربی را برآن داشت که آنچه را که هیتلربه دروغ به یهودیان وعده دادوآنهارابه دام وبه اردوگاه های مرگ کشاندرا عملی کنندیعنی سرزمینی اختصاصی بزرگ ووسیع برای زندگی بهتر،سرزمین موعود...وچه جایی بهترازفلسطین که هنوزمستعمره دول غربی بود (و درخوداروپاقرارنداشت) ...چه جایی بهترازبیت المقدس محل تولدوظهوربسیاری ازپیامبران بنی اسراییل؟

وبدین ترتیب احمدی نژاداگرچه پربیراه نگفت اما این سخنان بدموقع وبی تناسب را نه ازموضع یک مورخ یا محقق که ازموضع رییس جمهورایران که به قدرکافی درقبال خواستن انرژی هسته ای درگیردرمسائل جهان ومراودات با غرب بود بیان نمود وعلاوه برتضعیف موقعیت ایران درجهان وبخصوص افکارعمومی لطف وخدمت بزرگی به صهیونیزم نمودوکاری کردکه حتی سازمان ملل روز۲۷ژانویه را با اجماع جهانی روزجهانی هولوکاست بنامد که به زعم تحلیل گران موقعیت اسراییل درجهان رابسیاربهبودبخشید.

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور