|
اردی بهشت پارسال بود، یادتونه؟...مجیدمرد وگفتندنمرده؟خبرمرگش خبرانفجارتوی تاسیسات نظامی پارچین تکذیب شد؟مجیدمرد...یک ساله ...ومن رفتم سفر، پیش راحله که چنددقیقه یک گوشه گیرش بیارم وازش بپرسم چراسرت را روی سینه سوخته ش که گذاشتی آروم شدی؟...یادتونه ازروی دفترمانی که برای تشییع جنازه رفته بودمتن زیررازدم روی وبلاگ سابقم:
راحله داد کشید «خدا،خدا...هيچ کس نمی دونه ما چه روزايی باهم داشتيم...خدا...نتونستی ببينی ماباهم خوشيم؟»وازهوش رفت وبابای مجيد اومدبغلش کردوبردش...
صبرکمه،يه حرکت ديگه ميخواد، ميگن سرش را توی آمبولانس که گذاشت روی سينه مجيد بعدازسه روزآروم شد،ولی چقدردوام داره ؟
تابعدازظهرکه سرش را دوباره گذاشت روی خاک قبرش؟گسه ...بهش گفت« شهيد شدي؟ من وسهیل هم میایم پیشت..مطمئن باش»
خدایادنيا که کوتاهه تو چرا براش کوتاه ترش کردی؟
هميشه می دونی کدوم قطعه پازلت رو برداری که ديگه پازل جور نشه ...
یادته چه شوکی بهم وارد شده بود؟
...وازوقتی واردخانه شدم تاالان شايد بيش از۹ساعته که توی اتاقم پای آهنگ love story اشک ريخته ام...مگر می شود؟مجيد؟...مرگ مجيدداغ سياوش، بهار، دانشجويان نخبه شريف وتمام کسانی که هيچ وقت درايران به مرگ عادی وطبيعی نمی ميرندرا زنده می کند...ازاتاق که بيرون می آيم می خواهم يکی به من بگويد اين خبردروغ بوده، دلم می خواهد تلويزيون را روشن کنم تاخبری را که هيچ وقت اعلام نکرد تکذيب کندوبگويد که هيچ انفجاری درپارچين رخ نداده ومجيد نمرده...ازاتاق که بيرون می آيم چشمهای مادرم هم همين آرزو را دارد ودستهای پدرم که از شماره گير تلفن جدا نمی شود درجستجوی خبری ...اما راحله
...هفته پيش با رفقا تازه ازمراسم ختم بهاربرگشته بوديم که سعی می کرد مارا شاد کندو مجيد که سهيل را درآغوش گرفته بودشرمنده بود از محاسبه اشتباه راحله که تخمين زده بود ساعت ۱۰به خانه مامی رسنداما خيلی زودتررسيده بودند وما راازخواب بيدار کرده بودند، که آمده بودندخداحافظی برای مکه وراحله ازمامان پرسيد توی مسجدالحرام نبايدآرايش کرد؟ومجيدکه حلاليت طلبيدومن فکرمی کردم به خاطرکدام بدی يا گناه...مجيدبه تازگی ترفيع گرفته بود وقرار بود زندگی شان سروسامانی بگيرد...

مجيدديگه بايدپيداش بشه...
راحله جلوی آينه ايستادوزل زدبه خودش، مجيدراست می گفت که بدون خط لب هم خوشگله!...مدادرابرداشت ودورلبهاش کشيد لبخندآمدروی لبش ..به يادروز وضع حملش افتاد، داشت از درد می مرد، سهيل راتازه به دنيا آورده بود، به ساعت نخورده بود، هنوز نمی توانست تکان بخوردکه يک دفعه پرستار امدتواتاق و گفت« پدر بچه هم اومد» راحله هول کرد وگفت می خواهم بروم توالت ...پرستارگفت بااين حالت ؟بزارلااقل برایت...راحله گفته نه! ...دستشويی ...وبه آنجاکه رسيده بود خط لب ورژش رادرآورده بود و پرستار نمی دانست عصبانی باشد يابخنددهمانطورکه وقتی مجيداورا دید نمی دانست عصبانی بشود يا بخندد ...
دستی به موهای بلندش کشيدورفت لب پنجره٬ مجيدديگه بايد پيداش بشه ،راحله از بالا که برایش دست تکان بدهد تا مي آیدبرسد توی آپارتمان حتما عصبانيتش فروکش کرده است...مي آیدجلو وميگوید« راحله عزيزم دوباره با اين وضع جلوی پنجره ايستادی ؟حيف تو نيست که ...»وراحله بازباشيطنت وبوسه ای برلبانش راه را بر ادامه حرفش می بندد ...اما مجيدعصبانی هم چشمهایش قشنگ است...
يک دوری توی خونه زد، خيلی بزرگ نبود ...اصلا بزرگ نبود... سهيل عجب خوابی رفته!مثل خودمجيد می خوابد، آرام آرام...اين را راحله با خودش گفت وبازهم لبخندی آمدروی لبش...تاپارسال يک دانشگاه هنرراروی سرش می گذاشت٬هيچ کس از دست شيطنت هایش درامان نبود،کسی نبود که اورا نشناسد… چقدر خاطرخواه داشت وچقدرسرکارشان می گذاشت... تفريحی بود برایش، آخرین دفعه پدرش گفت راحله يک نفر هست که ازبس اصرارمی کندخسته ام کرده است مي گویم بياید خودت جوابش را بده ...وآمد...راحله رفت توی پذيرايی برای يک تفريح ديگر ... اما تاچشمش توی آن چشمها افتاد...همه چيز يادش رفت...زمان ومکان ازدستش خارج شد، آرام نشست ...پسرگفت من به دنبال يک زن باايمانم …راحله گفت من خيلی باايمانم، گفت يک همراه سنگین وسخت...راحله گفت خودخودمم ...گفت يک شريک بافرهنگ وتحصيل کرده ...راحله گفت منم...پسرگفت توی دنيايک زن محجبه باشد زن من است...راحله گفت من چادريم!!پسرگفت من يکی را ميخواهم تاآخرهمراهم بماندراحله گفت تاآخرآخرمی مانم وبدون تعيين هيچ پيش شرط وپس شرطی آمد بيرون وبه پدرش گفت «خودخودشه....»
راحله دوباره يک دور توی اتاق زدوچشمش افتاد به قاب روی ديوار، اولين نمايشگاه نقاشی اش بود ،مجيد هم آمد ودوستهای راحله به اوگفته بودند که بخاطرقیافه مجیدبا او ازدواج کرده ای اما راحله هيچ وقت به این موضوع فکرهم نکرده بود!...راحله فقط عاشق نگاه پاک مجيد شده بود، نگاهی که هيچ وقت نفهميد تهش به کجا می رسد...عقد که کردند راحله پدرمجيد رادرآورد! هيچ کدام ازخواسته های مجيد رابرآورده نکرد اما مجيد عاشق بود ...
راحله گوشه ديوارنشست وگفت بيچاره...من واقعا دوستش دارم ؟...ازجايش بلندشدورفت ازتوی کمدلابلای لباسها يه چادر پيدا کرد ...امتحان می کنم ببينم می توانم يک مدت بخاطرش اين را سرم کنم؟ضبط صوت را روشن کرد وشروع کرد همراه با موسیقی، چادر راروی سرش به حرکت دراورد! انگارتوی صحنه تاتربود...سهيل هنوزخواب بود...چرابيدارنمي شود؟برايش يک تلفن اسباب بازی خريده بود...سهيل عاشق تلفن بود اما آنها توی خانه تلفن هم نداشتند...
مجيدراکه قبول کرده بود سيل سرزنشها را هم تحمل کرده بود...همه گفته بودن سخت است ،تو با هرچيزاو می توانی بسازی اما با فقرش نمی توانی ..با اين زندگی ای که خانه پدرت داری..راحله حتی دو سالی که مجبوربود در يک شهرديگر درس بخواند بجای خوابگاه توی يک هتل 4ستاره زندگی کرده بود...راحله هيچ وقت پايه درآمد مجيدرا به پدرومادرش نگفته بود...با همه چيزش ساخته بود غير از غيرتش...با خودش گفت می دانم از دوست داشتن زياد است ودوباره لبخندی زد...
به هرکس می گفت مجيد ازدانشجويان شريف است می گفتنديک هنری ويک شريفی !چه شود...آره چی شد؟مگر خوشبخت ترازماهم وجوددارد؟راحله اين را بلندگفت..تنها چيزی که مجيد زیربارپدر راحله رفت پيدا کردن شغلش بود٬ مجبور بود چون حتی با مدرک ارشد ازشريف و آن همه استعدادهيچ کجا کار پيدا نکرده بود،حالا هم اضافه کاری مانده بود تا پول مکه ای را که پدرش داده بود قبل ازسفرپس دهد...راحله با خودش گفت با غربت امدنش هم می سازم، مجيددرعرض يک سال مسئول بخش شده بود، همینطورپيش برود کم کمش معاون وزيري است ...این را همه می گفتند وراحله اين راهم می دانست که فقط به خاطراستعدادمجيدنيست وبيشتربخاطرپاک بودن اوست...دست ودل پاک اين را هم همه در باره ش بکار می بردند...بيچاره مجيد...چقدربدبختی وسختی کشيده بودتا به اينجا رسيده بود،بی مادری ،دربدری وفقر...مجيدناقض تمام اصول ،حتی فقرش موجب فسادش نشد،حتی قیافه اش ، تنهازندگی کردنش توی تهران ...عين قهرمان قصه ها...عين آدم خوبها... اينها راراحله زيرلب می گفت...خودش کلی سوژه قصه ها شده بود توی زندگيش، اما هميشه به دنبال آدم خوبه قصه بودوپيدایش کرده بود،انگارهيچ وقت خسته نمی شد ازتکرار اين جمله هابرای خودش ..يعنی تا بيست سال ديگر همينطور عاشق مجيد می ماند ؟...وقتی به دوستش زنگ زدوگفت می خواد بامجيد ازدواج کند دوستش پوزخندزده بود که دوباره شاهزاده ای عاشق مرد گدا؟وراحله هيچ وقت دوستش را نبخشيده بود ...مجيد تمام دارايی های جهان راداشت...راحله باخودش گفت يک عمربه مادربزرگ خنديدم که می گفت ملاک اول ايمان ٬اما بعد خودش به مجيد گفته بود ملاک اول ايمان اما نه آميخته با تعصبات خشک تو...هردو سعی کرده بودند خوب شوند راحله ايمان بياوردومجيدتعصب را کناربگذارد،راحله موفق تربود...چون هنوزوقتی راحله با صدای بلند جلوی بقيه می خنديد مجيد تابناگوش سرخ می شد ورگهای شقيقه اش بيرون می زد اماهيچ چیز نمی گفت...راحله با خودش گفت مجید خيلی چيزها به من داده شايد من هم بتوانم ...
ساعت را نگاه کرد...چرانيامد؟ديرکرده ...چرا اینقدر امروز یاد گذشته ها افتاده؟مجيد ديگه بايدپيداش بشه ...می خواست زودتر بياید تابه اوبگوید ميخوهدبخاطرش محجبه شود...راحله با خودش گفت عين توی فيلمها...که يک دفعه صدای گريه سهيل بلند شد ...راحله به سراغش رفت وبغلش کرد..چيه شيطونک ناخونده؟...وقتی فهميده بودندحامله است ۲۲سالش بود،پارسال٬ شوکه شده بودند، برنامه زندگيشان اين نبود،ولی بعد کلی خنديده بودندوگفته بودند احتمالا ماهم با بچه بزرگ می شويم...چقدربد گريه ميکند... سهيل که هيچ وقت اينطوری اشک نمی ريخت...راحله محکم توی بغلش فشارش داد وگفت چيه مامان ؟...اما سينه اش ازاشکهای سهيل خيس شد...خواست شيرش بدهد اما او پس زد...يک دفعه غم عجيبی تمام وجودراحله راگرفت...چی شده؟...می توانست قسم بخورد اولين باراست که غم را حس ميکند ...حال خفگی بهش دست داد ،گریه سهيل حالت ضجه پيداکرده بود،اورادربغلش فشرد وشروع کرد بااو اشک بريزد...کاش مجيد زودتربياید،حالا ديگر بايد پيدايش بشود...حتی اون موقع که قيدمامان بابا وزندگی مرفهش وشهرش را زده بوددچارچنین حسی نشده بود...اماحالاچشه؟ داشت ديوونه می شد...گريه نکن عزيزم حالا بابا مياد...الان مياد...مادوباره توی چشمهاش نگاه می کنيم ومی رويم اون دوردستهاوآرام مي شويم ..گريه نکن مامانی الان مجيدپيداش ميشه...بيا ديگه مجيد ...اين راتقريبا دادکشيد...به ساعت نگاه کرد يک ربع دير کرده...
راحله چندروزبعد فهميدمجيد برای هميشه ديرکرده است...راحله چندروزبعدفهميدکه آدم خوبه قصه هميشه آخرقصه گم ميشود ...راحله چندروزبعدفهميدوقتی سهيل ازخواب پريد، وقتی خودش برای اولين با رمعنی غم رافهميد…مجيدوکارخانه ای که تویش کارمی کرد باهم منفجرشدند...راحله چندروزبعدازخودش پرسيد:مگرکوه هم منفجرميشود؟مگر عظمت هم نابودميشود؟مگر ميشود پاکی را دفن کرد؟...مگر اون نگاه می تواند خاموش بشود؟...راحله ديگر با خودش می گفت حتما لحظه انفجارمجيدازکارخانه آمده بيرون وحالادارد مي آیدخانه...مجيدحالاديگه بايد پيدايش بشه...شايدبتوانم ازاين به بعدبخاطرش ريمل هم نزنم...مجيدمي آیدومي گوید راحله چندروزديگر که برويم مکه مجبوری آرايش نکنی وازسرت مي افتد، ترک می کني..تاراحله چشمک بزند وبگوید سرخدایت را هم مثل خودت کلاه می گذارم ومجیدبگویدمن دیوانه توام راحله، نمی فهمی؟...حالا حتما توی راه است ...بهتراست نروم لب پنجره برایش دست تکان بدهم تا غصه نخورد...راستی مگر کوه هم منفجرميشود؟مگر آدم به اون پاکی می سوزد ؟مگر خدا آتش را بر عقيق حرام نکرده است؟مجيد که ازعقيق هم پاک تروزيباتربود؟...راحله باخودش مي گوید يعنی ميشود ؟مجيد خدا را به راحله داد وخدا مجيد را ازراحله گرفت؟
راحله به خودش ميگوید حالاديگر پيدایش ميشود...ميگوید باباکه سرزده آمد گفت مجيدحالش خوب نيست، انگاريک چيزی توی وجودم مرد...باباگفت يک دست ويک پايش قطع شده گفتم جفت دست وپايش قطع شده باشد...فقط بگویيدکجاست من بروم نگاهش را ببينم..می خواهم بروم تاآخرعمر کنارش بمانم...بابا که تابه حال به من دروغ نگفته ...مجیدحالا مي آید...فقط يک دست ويک پایش قطع شده!
بعدازیک سال وقتی ازراحله پرسیدم چطور تحمل می کنی؟زل زدبهم وگفت«...به هرکی بگم باورنمیکنه اما توباورکن مجیدنمرده، من می دونم ،هرروزصبح پامی شم آرایش می کنم ،خونه را مرتب می کنم وهرلحظه منتظرم که دررابزنه وبیادتوی خونه...به هرکی میگم باورنمیکنه ولی اون کسی که نشون من دادند مجیدنبود سرم رو که گذاشتم روی سینه ش ...مجیدنبود...من منتظرم اون میاد...»
ومن دلم می خواهد حرف راحله را باور کنم، پارسال به خودم می گفتم وای به حالشان اگر مجيد به مرگ طبیعی نمرده باشد...این هم خون یک بیگناه دیگر...اما امسال حرف غیرمنطقی راحله را باور می کنم چون نمی شودبوی آغوش عشق را فراموش کرد یا اشتباه گرفت...
|