|
...
صدای سرفه میاد...می شنوی؟
نه! اشتباه نکن... مال سرماخوردگی نیست
چقدردوره...آره ....آنقدر دور ...به دوری جلوی چشمات!
اذیت می شی؟
ناراحت نشو قطع میشه ،تموم میشه...خیلی زود
به اندازه تمام شبهای یک عمر...

یادته ؟این صدا رو؟
ازبچگی تو گوشت بود...کافی بودتوی مجلسی واردبشه وتو بفهمی اون هم اومده...ازصدای سرفه هاش...
سوم خردادحالی به حالیت میکنه، همانقدرکه دوم خرداد...شایدیک ذره بیشتر...دوم خرداد را خودت ساخته بودی وسوم خرداد را...برات ساخته بودند...تو می دونی همه اهل خونه می دونند، همه اهل شهرمی دونند، رمز این عملیات رو سد جلال گفته بود که حالا سانسوره...
قیافه نجیب یکی ازمعدود مردهای زمانه جهان آرا (داداشش رو به جرم دوم خردادی بودن انداخته بودندزندان)...قیافه جهان آرا را میگفتم ، وسوسه ات میکنه ...هی ذهنت پرمیکشه به گذشته ،به خاطرات مغشوشی که توش بودی ،وسطش، ساکت ساکت...
صدای سرفه میاد...هماهنگه با لکه های قهوه ای روی پوست ...بزرگ که شدی باهاش اختلاف فکر،اختلاف نظر پیدا کردی(خودش اسمش رو گذاشت اختلاف عقیده)...دوستیش شددوستی خاله خرسه ،هی سنگ زد تو سرت و محبت تو شد محبت دخترعمربه پدرش وقتی که زنده بگورش میکردواون خاکها را ازروی ریش باباش کنارمی زد!
یادته چقدرتعصب داشتی بهش ؟...هنوزبچه بودی که جنگ تموم شدو مجبورشدید ازمنطقه اسباب کشی کنید وسط مردم، توی مردم...یک روزناظم درکلاس را زد وپرسید «کسی فامیل جانباز داره؟»وتو دست گرفتی وباافتخار گفتی «من!پدرمن...»چقدرهمه با تعجب نگات کردند،آخه تو ازجایی اومده بودی که همه جانبازومجروح بودند جایی که ملاک شهادت بود...واونها ازتو آغوش مادرها، ازتوی زیرزمینها یا ازکشورهای امن برگشته بودند...تعجب بقیه مهم نبود، مهم کنایه وزهرخندناظم بودکه هنوزم که یادت میادذره ذره بدنت رو می سوزونه ،که چشات پراشک میشه ...
_ پدرتو ؟!!اون که ازمنم سالم تره!...
اون موقع ها نمی فهمیدی شایدناظم حق داره ! پدر تو که یک تنه هیات امنای مدرسه بود پول میداد ،امید می داد...واون هیکل کاردرستش...
آخه هیچ کس مثل توازسردردها وشب بیداری هاش خبرنداشت، هیچ کس مثل تو یواشکی پابه پاش ازشب تاصبح بیدارنمانده بود، هیچ کس کیسه بزرگ دواهاش رو ندیده بود...هیچ کس ازسنگینی گوشش که مال موج انفجار بود، از شیمیایی بودنش خبرنداشت...
چقدرجمله ناظم جلوی اون همه بچه های کلاس برات گرون تموم شد...هنوزهم صداش تو گوشت می پیچه وبدنت مورمور میشه...شاید حق داشت آخه پدرت هیچ جانگفته بود که از کجااومده ،که نمی خواسته برگرده...که چقدر دردداره...
چقدرجمله ناظم، نگاه ناظم، لبخندناظم که ـ حتی برق دندونهاش یادته ـ برات گرون تموم شد...هیچی نگفتی رفتی تو خودت وچه سالهایی طول کشیدکه دربیای...نخواستی اثبات کنی ،نرفتی اثبات کنی ،به پدرهم چیزی نگفتی...ازفردایش راه افتادی توی مدرسه ازتموم کلاس چهارمی و پنجمی ها نقطه ضعفهای خانم ناظم را پرسیدی وتاآخریک لحظه آرومش نگذاشتی ،اذیتش کردی، اذیتش کردی ،شیطنت کردی به قیمت خط کش چوبی ای که فرود می اومد تو ی کمرت، نه زنگ تفریح جلوی بقیه ،توی آبخوری وسط زنگ وقتی که ناظم ازدفترمدرسه می دید تو داری می ری آب بخوری...وتو با غرور زل می زدی تو چشماش لبخندمی زدی...
هی بچه ها تو رامبصرمی کردند هی ناظم خلعت می کردبه این جرم که وقتی باها ت حرف می زد سرت را با شونه ت می خاروندی(اون ازاین کارمتنفربود!)...آخرین باردوم خرداد76بود وقتی عکس خاتمی را چسباندی روی آیفن تصویری خونش ودستت را گذاشتی روی زنگ(اون مدافع سرسخت ناطق نوری بود!)
بعدها که بزرگ شدی این جمله را ازخیلی ها ی دیگه شنیدی ،اما دیگه هیچ کدوم نسوزوندت، عادت کرده بودی یا به همه شون حق می دادی!؟
8سال انقدرغرق دوم خردادشدی که سوم خرداد یادت رفت ...اماامسال چقدربرات فرق داره...عکسهای قدیمی را بیرون میکشی یکیش را خیلی دوست داری ،همه توش هستندهمه خدایان کودکیت!...همت ،خرازی ،باکری ،زین الدین،جهان آرا ...آخریشون کاظمی...همه به دوربین لبخندمی زنندوتو...
یادته وقتی پوسترش را دست بچه بسیجی ها دیدی شاخ درآوردی ؟حتی آدمای این عکس راهم سانسورکرده بودند...سوم خردادهم مثل دوم خرداد تو رو حالی به حالی میکنه ،به قیمت بیرون کشیدن این عکس وزدن به دیواراتاقت...هیس ...می شنوی؟صدای سرفه میاد... کاش سرما خورده باشه!
کاش سرماخورده باشه...
   
خبر خبر...
این را شنیدید:
برانکوسرمربی تیم ملی درپاسخ به خبرنگارشبکه تلویزیونی ژاپن که گفته بودخیلی ها معتقدند آلمانی ها به دلایل مسائل سیاسی به ایران خوشامد نخواهند گفت چنین پاسخ داد:«نه موافق نیستم به هرحال درتمام دنیاافرادی هستندکه جنجال به راه می اندازندونظم را به هم می ریزند!اما من قول می دهم درفردریش هافن همه به گرمی ازکاروان ا یران استقبال خواهندکرد.»
|