...وقتی داشت می رفت گفت
ببین که چه خوب دست تکان می دهم
انگار مرا برای وداع آفریده اند...
وقتی که دیدمش درست وقتی بودکه داشتم ازشهرش می رفتم
وقتی دیدمش که بن بست رسیده بودم
وقتی دیدمش که بافاطمه توی دانشگاه به دنبال معجزه ای راهروبه راهرومی دویدیم...
فاطمه ازکنارم ردمی شدکه زمزمه ای کرد«... اینجاست،توی سایت نشسته»
ازکریدورفیزیک تا۴راه نظر...چه فکرفراموش شده ای درذهنم جریان یافت
همش همین قدرطول کشید...ازکریدورفیزیک تاچهارراه نظر...
تمام این سالها کجابود؟تمام این سالهاکجابودند؟همه آن لحظاتی که من فرومی ریختم وازصبح فرداآجربه آجرمی ساختم تا دمی بعددوباره فروبریزانند...انگارهمه بدهای عالم یکجا جمع شده بودندتاانتقام نداشته هایشان راازمن بگیرندوقتی حتی به زبان می آوردند،کوچک وبزرگ،دانشجوواستاد،آشناوناآشنا،کارمندورئیس،رفیق ونارفیق...
کجابودندباهزارادعای برزبان برده ونبرده؟به حرمت لحظاتی که باهم بودیم...یافکرمی کردیم که هستیم...تمام این سالهایی که «حتی باغبان نفهمیدکه چه آفتی به من زد»
نه !فکری ناموجود بود ، نه فراموش شده ...توقعی که هیچگاه نبود و د رطرفة العینی درست زمانی که دیگرنیازی نبود، موجودشده بود...تمام این مدت غیراز۲سال اخیرکه همراهی به جبرعشق همراه شدو ماند وعزیزماند ، غیرازمعدودمعدودی نگران ،تنهاو تنهایکی بودکه بود وبی هیچ چشم داشتی مانده بود وچون دیگردوستان بیرون گودفریادبرنمی کشیدکه«هی!فلانی...لنگش کن»...
می دانی توقعی نبود،چشم داشتی نبود...اماازکریدورفیزیک تاچهاراه نظر موجودشده بود...وقتی همان یکی به دنبال معجزه ای برای من ردشدوگفت«او اینجاست...توی سایت نشسته»
ای بی خیال زمن مانده دوستان...کاش می ماندید تاشایدمثل دیگران انتقام همه محبتهایم راازمن می گرفتیدوطعم محبتهایتان رازهرمی کردیدواین نظریه رادرزندگی من به قانونی بدل می کردید...تادرذهنم اسطوره نمانید،براستی کجابودید؟درتمام دوران سرگردانی وآوارگیم؟...همه درپی گرفتن دکترا رفته بودید؟
مگریکی ازشمایان بودکه بارهاوبارهابرایم نوشت«گلها هزار هزارو... اوامایکی است وهزاره است...او«میم»...»؟
همه همین بود؟آه بی خبرمانده زمن دوستان!چه درسی مراآموختید!...مگرعزیزنبودید؟مگرعزیزنبود؟مگردرجواب سو الم معنای نامش را آزادسرونگفته بود؟
حالاکه آمده بودمی رفتم تاجواب سلامش راندهم...اما وقتی نگاهم به نگاهش افتاد...
تمام شد...
مثل همیشه فراموش کردم ...همه سالیانی را که ازکریدورعلوم تا ۴راه نظرآمده بودم...بی هیچ چشم داشتی...آزادسروبود،پخته وگویاکنج عزلت گزیده...
پ۱ نمی دانم حقیقته یاواقعیت ،اما آنقدرنبودندکه یادم رفت که بودند...
پ2 به کسی برنخوره برنخوره من یکی پنجرمو می بندم
پ3 توی این دوران درس های عجیبی آموختم:
۱ـ محبتم رابی دریغ حرام کسانی نکنم که ممکن است بعدها بفهمم بی ارزشند.
۲ـ تواضعم را بی بدیل نثار کسانی نکنم که ممکن است بعدها بفهم پستند.
۳ـ باجمعی کمتر از سطح خودم معاشرت نکنم که بعدها بفهمم درجازده ام.
۴ـ زندگیم را خرج کسانی نکنم که ممکن است بعدها بفهمم نانجیبند.
۵ـ اعتمادم راصرف کسانی نکنم که ممکن است بعدها بفهمم دورویند.
۶ـ رفیق کسانی نشوم که ممکن است بعدها بفهم نارفیقند.
۷ـ خودم راصرف تجربه ای نکنم که چنین کمرم را خم کند.
۸ـ اصالتم رافراموش نکنم..
۹_ آدم cheap همیشه cheap است حتی اگرپولدارترین یا باسوادترین آدم دنیا باشد.
۱۰- مو فق باشم... وسیع باشم وتنها، سربه زیرو سخت.
پ 4 : هی جماعت این سخنان صرف رفتارهای بی صفتانه و مارماهی گونه ا.مومنی نیست،کوله بارتجربه 7ساله من درارتباط با 72ملت است.
پ 5 : هرگز روزی راتصورنمی کردم که غرورم راحماقت بنامی ، هرچند حماقت باشد....
تو
مرا سرزنش نکن حتی به کلامی ، که تنها تو می دانی تا چه اندازه از حسرت گریزانم
تو
عزیز مهربانم
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری...