تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
  اول:

در حال ولگردي لابلاي كتابهاي شهر كتاب يه دفعه يه دست كوچیك، خيلي كوچیك دستت را بگيره و بكشه ...سرت را هاج و واج بلند كني ببيني يه پسربچه قشنگ با زور داره تو را مي كشه كه « بيا! تو رو خدا بيا!...بيا اينها را نگاه كن»  و تو از يه راهروي كتاب تا مياي برسي به قسمت كتاب ها واسباب بازي هاي بچه ها، انگار كه توی يه زمان و مكان ديگه ، يه حس پرواز، انگار كه يه فرشته دستهات را گرفته و مي كشه و به شهر خودش مي بره، دلت مي خواد تا هميشه اين راه، اين گرمي دست كوچولو كه اندازه يک انگشتته طول بكشه، تا هميشه ...وقتي مي رسه به جايي كه مي خواد، لبخند مي زنه و مي گه « قشنگ نيست؟» يك ماسك از مرد عنكبوتيه...

                                 

دوم:

بلا خره آمد...وهمه ترس من ازدیر امدنش بود، همين الان هنوز صداي هارت وپورتش قطع نشده و چرا نداشته باشد اين همه افه را؟ من هم اين همه شعر برایم مي گفتند، اين همه خل و دیوانه منتظرم بودند، اين همه زيبايي، اين همه خنكي با خودم داشتم، اين همه مي تونستم حس ها رو قلقك بدهم ، نازنداشتم؟

مي گفتم، همه ترسم از نيامدنش بود، همه ترسم از ديرآمدن و وقت كم آوردنم بود، همه ترسم از اين بو د كه با دير آمدنش جاي بعدي را كم كند...همه ترسم از نيامدنش بود، هي مي پرسيدم « شقايق دير نكرده؟» مي گفت« نه! ما عجله كرديم ! » مي گفتم « ماني دير نكرده؟ » مي گفت «نه! تو چند سال اينجا نبودي زمانش دستت نيست ...» و امروز وسط جايي بودم كه هيچ وقت با هيچ كجاي نقشه زمين عوضش نمي كنم ، كه آمد...وچه خوش آمد! كه خوشم آمد از آمدنشش!

با اولين نشانه هاي آمدنش خيس شدم ويك دفعه بارش برگ و باران با هم، دوباره من را بيچاره كرد، مثل هميشه، مثل هر سال، جايي كه دوست مي دارم، زماني كه دوست مي دارم، با ياد كساني كه دوست مي دارم...هنوز آثار خمار ديشب ته سلولاي مغزم وول مي زند كه صداي سوت sms: « مي دوني الان چي حال ميده؟» هنوز جواب ندادم اما مي دانم، هميشه مي دانم، همه جا مي دانم، با تو می دانم... 

سوم :

يك سوال: مگه من ساعت جديدم را با ساعت بزرگ اونگ دار خونه تو تنظيم نكردم؟ساعت چهاروبيست دقيقه سر روز چهارشنبه يك ماه پيش؟ پس چي شد مرد؟

اين همه گناه... اين همه اشتباه...

پ.ن: اگر داغ  شرط  است  ما   بُرده ايم 

                                                      گواهي بخواهيد اينك گواه:

                                                                                          همين زخم هايي كه نشمرده ايم...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

اون موقع ها كه ماه روباتلسكوپ گروه نجومي نمي ديديم، مي رفتيم رصداما دورازچشم يچه ها واستاد بيشترتوي كويرمرنجاب دنبال ماورا مي گشتيم تا حساب قدر زحل با فلان قمر...اون موقع ها كه مي رفتيم ديوونه خونه وگم مي شديم وسط ديوونه ها وهركسي ديوانه اي رومي چسبيدوتا موقع شامشون بشه باهاش درد دل مي كرد اون موقع هاکه ديوانه اي بنام اميرهميشه نگران اين بودكه كي من بلاخره با يك پسرديگه كه همسرم باشه مي رم اونجا...وهميشه اولين سوالش اين بوداين بود:تنهااومدي؟

اون موقع كه وقتي ديوونه ها بعدازيك بزن وبكوب مفصل مي رفتندبرای شام (البته به جزعماديكي ازديوونه ها كه برنامه دودما روكشف كرده بودومي امدكنار ما مي نشست واگرما بحثي مي كرديم مثل عالم اون علم سرتكان مي دادوجمله آخرراتکرارمي کرد)

ما با حسي عجيب غريب لبه حوض بزرگ ديوونه خونه مي نشستيم وتوي سكوت تمام نتيجه گيري هامون روبادودسيگاربالا پايين مي كرديم كه بلاخره ما عاقليم يا اونها؟غروب مي شدوسكوت ديوونه خونه غريب مي شدوما ازاون بالا كه مسلط بودبه شهر،شهركوچيكي كه هنوزآپارتمانهاي بلندافقش روپنهان نكرده بودندراه مي افتاديم ودرومي شديم ازدنيايي كه بازورخودمون روتوش جازده بوديم كه ديوونه ها ديگه مثل لحظه ورودمون هوو مون نمي كردند كه ديوونه ها اومدند...ديوونه ها اومدند!!!تادوباره برگرديم به دنياي عاقلها...

اون موقع ها هنوزبازورخودمون را ازقوانين اجتماعي دورنگه داشته بودیم!!كه زيربارآنچه حقيقت ناميده مي شه نريم اما حالا ...

 

                                               

 

اين كيف متعلق به يك خانمه! اين خانم هميشه آماده ست، صبح كه ميشه بيدارميشه، صورتش را مي شویه، به

خودش مي رسه، لباسهاي كهنه اما تميزش را مي پوشه وسرساعت 8مياد دم دراصلي ومنتظرمي مونه تا پسري كه باهاش قرارداره بياددنبالش كه با هم برن...عشقش!...

وقتي كه ما مي رسيم دم ديوونه خانه، خانم مودبي ومتشخص ميان سالي را مي بينيم كه دم درايستاده، با ابروان درهم كشيده به ته جاده زل زده...سلام مي كنيم  و مي پرسيم وقت ملاقات كي است ؟پرستاري مي رسد وما را با خودمي برد، درراه با بي تفاوتي مي گويد«15ساله اينطوريه! كا رهرروزشه ...ازساعت 8 مياد...بيچاره قال مونده!تحصيل كرده هم هست ...قراربوده با كسي كه عاشقش بوده فراركندكه طرف سرقرارنمياد..ازاون روزهنوزمنتظره..مال يه خانواده كله گنده س براي همين آوردنش تواين شهركسي نفهمه!ما با وحشت وهم زمان مي پرسيم« كي ي؟»واون جواب ميده «همون خانمه ديگه ...كه دم در داشتيدباهاش حرف مي زديد!»

پ.ن۱: به گفته فوکودرگذشته جنون مقدس بود وقتی دورعقل  شد جنون راكردبيماري ،هم ترازفساد  وفقر  و تنبلي و چنین شدکه آدم تيمارستان راساخت.

پ.ن۲:به تعاریف واقعی این چیزها یی که ما صرفا به همشون می گوییم «دیوونگی» آقای سهیل وبلاگستان مسلطند.

پ.ن۳:به علت سردرد شدیدفقط نوشتم...نمی دانم چی نوشتم!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  روز ملی دختر! من دیگرازاین همه خوشبختی درمملکت گل و بلبل دارم سنگکوب می کنم، همه جاهای خالی دارندپرمیشن ...روز ملی دخترازجمله کمبودهای اساسی کشور ما بود وشکرکان محنت بی حصروحساب آخرشد...حالا توجه شما را به متنی که به مناسبت این روزهمراه با یک سیب سرخ اهدایی بسیج دانشجویی دانشگاه های کشورتوسط مانیای عزیزبه دست ما رسیدتوجه بفرمایید...خواهش می کنم دراین متن که دختران وخواهران (والبته نه زنان)را توصیف کرده است غوربفرمایید:

مثل نامه ای ولی              توی هیچ پاکتی       جا نمی شوی !

جعبه جواهری           قفل نیستی!               ولی وا نمی شوی

مثل میوه خواستم     بچینمت!              میوه نیستی ستاره ای

از درخت  آسمان جدا نمی شوی

روزدخترمبارک! تقدیم به خانم دکترزهرابنی یعقوب که چندهفته پیش درپی امربه معروف ونهی ازمنکردراداره اماکن خودکشی کرد(بخوانیدبه قتل رسید.)

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...من در ميان توده  سازنده اي

قدم به  عرصه هستي نهاده ام  كه      گرچه نان ندارد،  اما به جاي آن

ميدان ديدباز و  وسيعي  دارد

كه مرزهاي  فعلي  جغرافيايش

از جانب  شمال

به  ميدان پر طراوت و سبز   تير

واز جنوب به ميدان باستاني  اعدام

ودر مناطق  پر ازدحام

به ميدان  توپخانه رسيده است

ودر پناه آسمان درخشان و امن  امنيتش

ازصبح  تاغروب

ششصد و هفتاد و هشت

 قُوي قَوي هيكل گچي

به اتفاق ششصد و هفتاد و  هشت فرشته

آن هم فرشته از خاك وگل سرشته

به تبليغ طرح هاي سكون وسكوت

مشغولند...

 

فاتح  شدم

پس  زنده باد  ۶۷۸ صادره  از بخش ۵                                           

                                                  ساكن  تهران

                                                                            

                                                                             «فروغ فرخزاد»

 

 

بلاخره عذاب وجدان نوشتن يك پست عشقولانه كارخودش را كردومگرنوشته هاي ما آن هم با نام مستعارجز بازتاب ذهنيت ماست؟

 

*صدور ‏احکام سنگين حبس براي مجيد توکلي، احسان منصوري و احمد قصابان

*بازجويي پي درپي ازعمادالدين باقي درزندان

*بازداشت علي عزيزي عضوانجمن اسلامي دانشگاه اميركبير

*دستگيري آرمان صداقتي، مازيار سميعي ، پدرام رفعتي و بهنام سپهر مند و برخي دانشجويان ‏دانشگاه اهواز

*بابک زمانيان نيز با شکايت رييس دانشگاه امير کبير به دادگاه فرا ‏خوانده شده است

*يک ماه از بازداشت ياسر گلي، دانشجوي ستاره دار سنندجي هم گذشت وهمچنان کسي از سرنوشت ‏وي اطلاع ندارد

*ادامه ي بازداشت محمد صديق کبودوند رييس سازمان دفاع از حقوق ‏بشر کردستان

 *وضعيت نا معلوم معصومه منصوري

 *دادگاه تجديد نظرتهران دلارام علي را به اتهام شرکت در تجمع 22 خرداد فعالين زن به 30 ماه زندان و 10 ضربه ‏شلاق محکوم کرد

**بیش از یک ماه از دستگیری روناک صفار زاده فعال حقوق ‏زنان در سنندج و بی خبری از وضعیت وی می گذرد هانا عبدی دانشجوی بیست و یک ساله و از دوستان نزدیک ‏ر

روناک صفار زاده نیز دستگیر و به مکان نامعلومی انتقال داده شده است

*دادگاه انقلاب چنور فتحی نویسنده و مترجم را به پنج سال حبس تعریزی محکوم کرد

**حكم اعدام براي عدنان حسن پور عضو تحریریه هفته نامه ئاسو بوده به دو زبان کردی و فارسی وعبدالواحد بوتیمار، ناشرنشریه انجمنی به نام سبزچیا (کوه سبز) با اتهامات اقدام علیه امنیت ملی و جاسوسی

*بهروز جاويد تهراني، زنداني سياسي که پيشتر به 4 سال زندان محکوم گرديده بود، در حکم ديگري به 3 سال ‏حبس تعزيري محکوم شد

*بازداشت يعقوب سالکي نيا عضو کميته دفاع از زندانيان سياسي

 

                  

 

واينطوري صفحات مطبوعات خارج ازحاكمي ت ودستهاي حاكمي ت سياه شد وتلخ ترازهمه بي بهايي اين همه هزينه وبي ارزشي آن درنزدعامه وبدترازآن دانشجويان است ...درتحقيق ونظرسنجي اعلام نشده اي  كهتوسط اساتيدما درخوابگاه ها ي دانشگاه هاي تهران صورت گرفته  ازبيست گزينه اعلام شده اولين گزينه منتخب« كس نخاردپشت من جزناخن انگشت من» ودومي« هركس بايدكلاه خودرابگيردتابادنبرد»و...به همين منوال تا آخرين گزينه كه« تونيكي مي كن ودردجله انداز»بوده است، اين يعني بي تفاوتي دانشجويان به مسائل موجودروز ودر درجه اول اهميت قرارداشتن نگراني هاي شخصي آنهاست،يعني جنبش دانشجويي هيچ برهيچ (به ياد دارم روزگاري كه داغ تر بوديم وعضوجنبش ونشريه در مي آورديم بزرگترين نگراني ودغدغه مطروح ما درآن همين بود:كه مبادا بي تفاوت شويم وديگران تنها بمانندو آنچه كه حا كمي ت مي خواهد رخ دهدوشد.)وهمين شد كه من پست عشقولانه نوشتم دروبلاگي شخصي وتو سرخوردي وديگران كوپن ناني گرفتندوازپشت ميزدانشگاه به پشت پاچال بازاررفتندوسردر...خويش فروبردند و...

 پ1:ضمن آن مردشاعركه شعردوست مي داردازس.رادان حمايت كردبواسطه خدمات امنيت اجتماعي وخواست كه آن را با قدرت ادامه دهد...شكر!نگران شده بوديم كه نكند دودازكنده بلندنشود.

پ2:امابه گفته ارنست همینگوی نويسنده بزرگ

«انسان برای شکست ساخته نشده است، انسان را می توان از بین برد، اما نمی‌توان او را شکست داد»

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

   

لبها مي لرزند

شب مي تپد

جنگل نفس مي كشد

پرواي چه داري؟ مرا درشب بازوانت سفرده

انگشتان شبانه ات رامي فشارم

                             وبادشقايق دوردست راپرپرمي كند

به سقف جنگل مي نگري

ستارگان درخيسي چشمانت مي دوند

بي اشك چشمان توناتمام است

                                        ونمناكي جنگل نارساست

دستانت را مي گشايي

گره تاريكي مي گشايد

لبخندمي زني    رشته رمزمي لرزد

 مي نگري

رسايي چهره ات حيرانم مي كند

اما قضيه به همين جاختم نميشود! تصوركن كه غرق درهمين و دقيقا همين لحظاتي كه سهراب سپهری گفته آن هم همانجايي كه سهراب شعرراگفته ...باغ چنار، باغ لحظه هاي عاشقانه من وتو...يك دفعه يك دهاتي گنده وعصبانی بابيلی که بلندکرده وبه طرزتهدیدآمیزی بالاي سرت كه البته اسلام را هم به شدت درخطرديده...احتمال كشته شدن مافكركنم هفتادوپنج درصدي بود! تو بگواون وسط شناسنامه ما كجابود؟اگربودهم ، اصلا اون موقع شناسنامه اي ممهوربود؟

بازيگر تأتر بودن تو به داد مان رسيد، آنقدردرقالب نقش مرد بداخلاق وعصبي فرورفتي كه من هم باورت كردم، تا چندماه همان بودي درذهنم ...

وسايل رابه گوشه اي پرتاب كردي ، چشمان روشن وبراق ودريده...عربده هاي مستانه، مشتهاي گره كرده، ديوانه وارفريادمي كردي:

_ لعنتي چقدربهت گفتم مياي بيرون اون شناسنامه هارابردار!!!چقدربهت گفتم...بيا اينم بيرون آمدنمون !چقدرگفتم بذارتواون خراب شده سرجامون بشينيم ...هي بگوگردش هي بگوپيكنيك!بیا اینم گردش!اینم پیکنیک!

بعدكولي واربه جاي من شروع كردي خودت رابزني(بعيدنبودمراهم بزني!)

نگاه ها وبهت من اما دروغ نبوديالرزش هاي بدنم...

نتيجه: مرد دهاتي بيلش را به كناري پرت كرده بود و تو راچسبيده بودكه مبادا مرا نكشي ! مرددهاتي مي گفت:

_ آخه مرد سر زنش دادمي كشه ؟آروم باش، آروم باش...

كه ناگهان راننده چون فرشته نجاتي سررسيدوعربده هايي راهم البته نصيب برد...آن شب بايدجاي سوسن مي بوديد و قيافه من راپس ازبازگشت مي ديديد...

              

 

ماديگرهرگزبه باغ چناربرنگشتيم ، حالا فصلش شده ...دل من هي بهانه اونجا رامي گيره...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   ...روزی که بابک بیات مرده بودمن توطبقه ها ي خوابگاه راه افتاده بودم تا یکی که اون رابشناسه راپيداكنم و من بگم مرده، ازسه طبقه دانشجویان گرامی ارشدودکترای فیزیک وشیمی و مکانیک وحقوق والهیات و...فقط شیرین آهي كشيدومتاسف شدچون می شناختش...حالا من توی اون طبقه واون شهرنیستم وتوی خونه همه می دونندقیصرکی بود، اما هیچ کس به این فکرنمیکنه که قیصرمرد...

حالاکسی هم که اولین بارمن را با قیصرآشنا کردوقتي براي اولين باربااون چشمهاي غريبش زل زدتوي چشمام وپرسيد:«اسمت چيه؟»گفتم «ميم» وگفت «ميم حرف آخرغم است ...آنجا كه نام كوچك توآغازمي شود»ولبخندزدوگفت

و     قاف

حرف آخر    عشق است

آنجا كه      نام     كوچك     من آغازمي شود

                                                             قيصر!

 

حالا اون فرسنگهاازعلم وکتاب وتکنولوژی دوره...فرسنگها...تا من حتی یک میل یایک نامه یایک زنگ کوچولوبهش بزنم وبگم «الو قاف...»

قیصرامین پورمرد...حسين پناهي كه مرد من بالاترين نقطه تالاروحدت...روي سردراصلي نشسته بودم وتابوتش روتماشا مي كردم، اما قيصركه رفت باچشمهاي نيمه بازخبرش روازراديوي تاكسي شنيدم وتوي ذهنم ازخودم پرسيدم «مگرقيصرچندسال پيش نمرده بود؟سه شنبه؟که خداکوه راآفرید؟»

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  من وتو

دو آوای تنهای سرگشته بودیم 

رها درگذرگاه هستی به سوی هم ازدورها پرکشیدیم

چه خوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

جه خوش لحظه هایی که درهم وزیدیم

چه خوش لحظه هایی که درپرده عشق

چویک نغمه شادبا هم شکفتیم

من وتو چه دنیای پهناوری افریدیم

من وتو به سوی افق های ناآشنا پرکشیدیم

من وتو ندانسته، دانسته

رفتیم ورفتیم

چنان شاد،خوش، گرم، پویا

که گفتی به سرمنزل آرزوها رسیدیم

                   

 

 

 

 

 

 

 

 

دریغا، دریغا ندیدیم ...

ندیدیم که دستی دراین آسمانها

 چه برلوح پیشانی مانوشته ست

 دریغا درآن  قصه ها وغزل ها     

 نخواندیم که آه وگل عشق

  باهم سرشته ست

فریب وفسون جهان را

                                   توکربودی ای دوست

                                                             من کوربودم...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

اول کتابهای  سال هشتادوچهارش نوشته :تقدیم به همسروفرزندم که تمام سختی های زندگی بامن راتحمل کردند...

رفته بودم دانشگاه تهران ازش اجازه بگيرم برم سركلاسهاش،لحظه به لحظه كلاس هايش غنيمتي است...اما نيامد...بعدگفتندپسرش توي كماست...
اين هفته كه آمداشكهايم با بغضش فرو مي ريخت..دكترربيعي..وگفت« ببخشيد بچه ها من اوضاعم روبراه نيست بنا برتعهدم الان اینجایم...آخرمن برايش هم پدربودم هم مادر...پسر16ساله من ،به جرات مي توانم قسم بخورم هيچ گناهي درزندگييش نداشت وتوي راه مسجد،روزه...
گفت بعدازمرگ زنم، هم برايش مادربودم هم پدر...خيلي سخته...هفته ديگه اين موقع شايدزنده نباشه...واشكش آمدواشكهايم سرازيرشد،دلم مي خواست قدرت خدايي داشته باشم ونداشتم...هم كلاسي اي پرسيد:
_استادكي بهش زده؟كجا؟
_همين سعادت آباد،نزديك منزلمان...پسري باهمين ماشينهاي آن چناني بادختري كورس گذاشته بوده مي زنه وفرارمي كنه...(عادت داشتيم توي فيلمها چنين چيزيهايي راببينيم)اگه رسونده بودش بيمارستان الان زنده بود...يك ساعت گوشه خيابان افتاده بوده...
_گرفتنش استاد؟
_بله...
_باهاش چكارمي كنيد؟
_چه كاركنم؟اين هم يكي ازجوانهاييه كه ماتربيت كرديم!...نسليه كه زيردست ما بزرگ شدند!!
گوياترازهمه درس دادن هايش...نه روابط بین الملل  و نه مسایل سیاسی جهان معاصر...درس زندگی می داد دکترربیعی...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   شايان كوچولوي همسايه ماتشريف بردند مهدكودك كه وابسته به دارالقراني است وبراي خاله خودودوستان غارافاضات فرموده

- كه بايدچوبي را برداشت سرآن رابا پي پي موردعنايت قراردادو   درحلقوم ا.ن فروكرد!ا

 تاقبل ازاين غيرازكلمه پي پي ما هيچ كدام ازاين كلمات را ازدهان مبارك ايشان استماع نكرده بوديم ...

_خوب عزيزم اين حرفها و كي يادت داده؟

_ ميم!!!!!!!!

وجماعت تاشب چشم به راه  شدندتا ماازاكابربرگرديم

_ شايان من ؟من كي همچين حرفي زدم؟

_فرداشب!همون موقع كه داشته بوديم عكس اونو توكامپوترمي ديديم كه دستاشوگرفته بودبالا ما ديديم خنديديم وشادي كرديم!!!!!!!!!!!!!

بعدش توگفتي اين ا.ن كي ساكت ميشه؟!

معناي ساكت شدن راايشان درذهن 5ساله خودبه چوب وپي پي وبقيه ماجراترجمان فرموده بودندوموجبات زحمات پدرومادروحضوردرمهدوتذكرات لازمه را فراهم نموده بودند!

 

 

 

 

البته برادرایشان هم درروزاول آبان انتخابات دانش آموزی ۶رای خودرا۶۰۰۰تومان فروخته است!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  چندروزپیش آرایه روی وبلاگش حدس زده بودکه کی ممکنه چطوری خودکشی کنه،من  پس ازمراجعه به سایت مذکور حدس زدم که ازروش های موجود روش زیرراه انتخابی من برای خودکشی است!:

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

 

 

در چه شرایطی ممکن است جنگ بشود؟‏(ابراهيم نبوي)

مردم: به زندگی با همین اوضاع ادامه بدهند و مطمئن باشند که آمریکا حمله نمی کند.‏

روشنفکران و سیاستمداران: به همین وضع ادامه بدهند و فکر کنند نمی شود کاری کرد.‏

مجلس: دست شان را بگذارند روی دست شان و پای شان را بیندازند روی پای شان.‏

قوه قضائیه: وجود داشته باشند، فرقی نمی کند چطور باشند.‏

دولت: همین طوری که هست بماند و کسی دست به چیزی نزند.‏

شورای تشخیص: تا وقتی مصلحت را تشخیص نداده است.‏

 

در چه شرایطی ممکن است جنگ نشود؟

مردم: احساس کنند که زندگی شان مهم است و باید آن را حفظ کنند.‏

روشنفکران و سیاستمداران: باور کنند که وجود دارند و می توانند کاری بکنند.‏

مجلس: دست شان را بکنند توی جیب شان و موبایل شان را روشن کنند.‏

قوه قضائیه: فرقی نمی کند، جنگ با مرده ها کاری ندارد.‏

دولت: تصمیم بگیرد حداقل چهار سال اش را تمام کند.‏

شورای تشحیص: از قدرت تشخیص اش استفاده کند.

 

تجمع دانشجويان معترض دردانشگاه اميركبير دردفاع ازدانشجويان دربند:(روز)

 

دقيقا دو هفته پس از تجمع اعتراضي دانشجويان عليه محمود احمدي نژاد در دانشگاه تهران، باز فرياد مرگ بر ديکتاتور در ‏يکي ديگر از دانشگاههاي کشور طنين انداز شد: اين بار پلي تکنيک...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور