تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
 

...شب يلداست خانه خالي، ساكت، سرد...آنقدر سرده كه گرماي هيچ شوفاژ وشومينه اي گرمش نمي كنه ...من ساكت، سرد، بي حوصله ...وقتي تنهايي از سر اجبارباشه اصلا دل انگيز و خلاق نيست...كشنده ست...تو زنگ مي زني و پيشنهاد مي کنی كه آهنگي بگذارم و برقصم يا فنجاني قهوه داغ بردارم بروم لب پنجره به تماشاي كوه برف گرفته يا نوشته هاي گذشته ام را بخوانم...نمي داني.من مدتهاست دفترهاي گذشته ام را ورق نمي زنم ...چند سال پيش وقتي باران همه دفترها نوشته ها و شعرهايش را جلوي چشم هاي حيران ما و بغض هاي پنهاني مان سوزاند و ديگر هيچ ننوشت نفهميدمش...اما الان من هم قادر به چنين کاریم...هرچند نوشته هایم را از برم...

            

۱- لعنتی! لعنتي!كابوس هميشگي من توي دارالمومنين...تصويرزني درسرما چادربه سركشيده نشسته برسرراه...

وحال دوباره همين تصوير آن هم نه در دارالمومنين كه دراقدسيه ...هيچ چيزماننداين صحنه مرا در چندثانيه  مسخ نمي كند...مسخي دردناك...يادم مي آيد متني درموردهمين زن درنشريه اي  زيزنظر ارشاد دارالمومنين نوشتم وداد سردادم كه مردم دارالمومنين كه يونسكو طبق آماراعلام كرده پولدارترين مردم ايران هستيد، تو را به خدايي كه مي پرستيداين زن را ازگوشه خيابان اصلي شهر، آن هم تا پاسي ازشب گذشته، شبهاي سردزمستان با اين سوزها وبادهاي كويري بلندكنيد كه بيش از نذري هاي ايام محرم وغيرمحرمتان براي اهلبيت! و هزينه 700 هيات عزاداري رنگارنگتان  ويا حتي ييلاق قشلاق قمصر، نياسر، زمستان وتابستانتان خرج برنمي داردكه او مي توانست به جاي آبرو خود را بفروشد...اين زن تا ته همان 5سالي كه من انجا بودم وهرشب زمستانش را گزكردم همانجا نشسته بود كه نشسته بود...البته من بسياربه خاطرقلم زيبايم دراين داستان!!! كوتاه مورداحترام وتشويق قرارگرفتم!!!! وحتي مسئولان حراست دانشگاه (البته فرد فهيمشان)هم به واسطه آن متن بعدها بسيارمرا ياري رساند.

حالا من سرماي سوزنده دامنه البرز را، زن بي پناه را، تنهايي شبهاي شهررا...فقررا كجافريادبزنم؟ دركدام نشريه كه اين حرفها مد روز و افه دغدغه اجتماعي داشتننشان نباشد؟ مگر درآن يك وجب جا وآن همه اعتبارما كاري ازپيش رفت كه دراين شهربي دروپيكربرودمن كابوسم همچنان بوده وهست و خواهدبود در وسعتي به اندازه خود تاريخ...

۲- آن شب ها توي اون شهر وقتي هيچ جايي براي پناه بردن نبود...من و تو چون دو طفل آواره هرشب همان خيابان را مي رفتيم ومي رفتيم ...هروقت سرميدان سنگي مي رسيديم من قدم هايم سست مي شد...وقتي ازكناراين زن رد مي شديم، هميشه فشار دستت بيشترمي شد، تقريبا مرا به دنبال خودمي كشيدي تا كاملا ردشويم، پسربچه هاي دعا وقرآن فروش  با جمله مسلمان نيستيم مافرار مي كردند، اما آن زن هميشه باري سنگين بودبرنگاه وذهن و وجدان من...واقعيت اين بود:من هروقت ازجلوي آن زن ردمي شدم به همان مدت عبوردراو مسخ مي شدم ...اومي شدم...مي سوختم ازسوز سرما، از طنين قدم ها ي بي تفاوت عابران از مقابلم، ازدرد نداشتن، ازغم دختردبيرستانيم، ازحاجي سرميدان كه تارهاي سبيلش به اندازه تمام پولهايش كلفت بود و بچه هاي من پابرهنه ...ازمردي كه نبود، ازدردي كه بود، خودرادرخودمي پيچيدم و آبرويم رادرچادر...تافردا صبح بازازبقال محله پنيربه نسيه بگيرم ...كه درجلسه اوليا مربيان پسرم شركت كنم ...مي سوختم ازسوزسرما تا خودرا نفروشم، اگرچه بهايم بيش ازاين مي شد كه تن  مهم نبود، مگرالان نمي سوخت؟ روح مهم نبود، مگرالان تازيانه نمي خورد؟ غرورم را، تنها داشته ام را پاسداري مي كردم درزيراين حجاب كه سرخم نكنم رودررو...همه اش به اندازه همان ردشدن طول مي كشيد و من ازسوز آن مسخ شدن مي سوختم و باز... دستهاي بزرگوار تو كه دستهايم را مي فشرد و مرا به دنياي  هرچند سخت اما قابل تحمل خودمان مي كشید.

شب  یلدای  من،  هر  شب

شبی بس ساکت  و  سرد  است...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  در هوس یک خواب متفاوت! به دنبال گرم و نرم ترین بالش موجود، خانه را زیر و رو کردم و سرانجام سر از اتاق خواب پدر بزرگوار و مادر ارجمند درآورده و بالش پدر را کش رفتم!

اما خواب آسوده آن شب تاوان بد، سنگینی داشت...صبح که بیدار شدم از شدت گلو درد و تب و بدن درد قادر به تکان خوردن نبودم و تا این لحظه مدت سه روز است که هنوز بر همان بالش نرم و گرم خوابیده ام ! دچار یک سکوت اجباری...گویا پدر بزرگوار سرما خوردگی خفیفی داشته اند و ما آنفولانزای شدیدی از ایشان واگیر کردیم!

توی مطب، دکتر که هر لحظه گوشه ای از بدن بنده را می کاوید و خدا را شکر می کرد! که تهوع ندارم ، کلیه ام آسیب ندیده ...طوری که با وجود آن همه درد وقتی از مطب خارج می شدیم با توصیفات دکتر از نوع حاد این بیماری خوشحال بودم که زنده ام.

نتیجه اخلاقی: بچه ها مواظب باشید!

پ.ن۱:این پست هم قابل توجه کسانی که با دیدن عکس برگ پست قبل sms زدند که « نمیری!» ، «پیرمرد قصه کو؟» ، « تا آخر زمستان دوام بیار...» 

پ.ن۲: این روزها آنقدر تب دارم که همه خوابهایم کابوسند، کابوس های وحشتناک...خواب می بینم دورتا دور میدان تجریش پر از مردهای گنده چکمه پوش و زن های خفن چادری است که وقتی جوانها رد می شوند آنها را می گیرندو می برند...خواب می بینم دوستم ، پدرم و برادرم و تمام مردان اطرافم همه شکل سردار رادان شده اند...همشون لبخند می زنندو با استناد به نظریه های جامعه شناسی یکی یک دستبند در دست دارند...خواب می بینم یک عالمه دانشجو توی زندانها قاطی خلاف کارهاند ، فقط خلاف کارها را شکنجه نمی کنند اما آنها را چرا...صدای ناله هاشون توی گوشم می پیچه ...خواب می بینم از تک تک درختهای شهر قلمی را دار زده اند...خواب می بینم سکوت سرد قبرستان همه جای شهر را گرفته...خواب می بینم که تمام نویسندگان شهر مثل آوارگان جنگ دوم جهانی، سر در گریبان،  سوار بر قطاری دور می شوند... خواب می بینم جایی زندگی می کنم که نفس کشیدن هم جرم است ...خواب می بینم که هی دور دور دور می شوم طوری که همه این اتفاقها یک نقطه می شوند ...خواب می بینم زمانی شده که این اتفاقها مثل افسانه ها توی گوش بچه ها خوانده می شود، انگار که یک سری اتفاق دروغین ومسخره قصه شده باشد...بچه ها مثل شایان کوچولو لبخند می زنند و می گویند «اون وقت پلیس ها تفنگ هم داشتند!؟...دوف! دوفف... دوفففف!» ...خواب می بینم که من آواره ای بین این دو زمانم و ناگاه با ناله ای خفیف از خواب می پرم و به یاد می آورم که کابوسی مکرر دیده ام، کابوس

دنیا همه   هیچ     و      کار  دنیا  همه  هیچ...   


اما خبر:

نخست وزیر ترکیه در مراسم بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی اعلام کرد که ـ دولت ترکیه ـ زادگاه او را در ـ افغانستان ـ بازسازی می کند.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

                            

                           

                            

                           

پ.ن:عکاس خودم!


اما خبر:

سرنوشت دو فعال کارگري زنداني... 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

شبانه شعري چه گونه  توان نوشت

تا هم از قلب من سخن بگويد، هم از بازوي ام...

رفتم و آمدم ...مراسم تجليل از فعالان سياسي بهانه بود...دو روز كه نياز داشتم به تنفسي بعد از هفته هاي غريب و پر مشغله رفتم كه بعد از مدتها در جمعي باشم كه ديروز باورکردم با گذشت زمان دیگر اثری از خلقیات ايشان باقي نخواهد ماند ...رفتم كه به ياد گذشته ها بعد از مدتها  گرمي دستهاي پر غروري را لمس كنم كه  هميشه پناهم بوده ...رفتم تا لحظاتي در دوستي ناب و نقد هاي بي پرواي رفيقي قرار بگيرم كه ماهها بود نمي دانستنم و حذفم كرده بود! رفتم تا مزه صداقت هاي كودك وار دو نفري  را بچشم كه دلتنگشان مي شدم؛  رفتم براي داشتن كوتاه مدت چيزهايي  كه  مدتها از آنها بي نصيب بودم...

نمي دانم اين پست را بنويسم يا نه؟ وقتي مي دانم بچه هاي انجمن امسال خواهند خواند اما ننويسم چه كنم ؟دردي است بي درمان ...

وقتي سوسن و مريم sms زدند كه «نيا!... تو رو خدا نيا!» گفتم سهم اين هفته شان است از شيطنت ها و حركتهاي هميشگي شان برسر من ...گفتم «باشد نمي آيم!» اما رفتم و شادمانم كه رفتم كه خشمگين بازگشتم و نيروي محركه اصلي من در زندگي  خشم است ...

مراسمي بود و من الان بايد تشكر كنم از اين كه از ما ( بخصوص من، كه هيچ وقت عضو انجمن و زير لواي دفتري نبودم و مستقل كار كردم و با اين وجود گويا كساني بودند که مرا به خاطر داشته اند) تجلیل کرده اند، اما نمي توانم ...مي داني ؟دردي است ....همه درد بود ، اين دو روز دردهايي كه خشم مراتغذيه مي كنند...

اول: بودن تو در راه و همراه من ...بودنت را سپاس... چرا كه داشتن تو اطمينان بخش است.

دوم مراسم :

تشنه كام كلام اند؟

نه!

 اين جا

سخن

به كار

نيست،

نه آن را كه در جبه و دستار                فضاحت  مي كند

نه آن را كه در جامه ي عالم     تعليم  سفاهت   مي كند

نه آن را كه در خرقه پوسيده   فخر به  حماقتت  مي كند

نه   آن   را   كه   در   اين   وانفسا

احساس نياز  به بلاغت مي كند ...

سالن مملو از جمعيت بود و عده اي در پس و پيش درب سالن  و در ميان بچه هاي سياسي سابق دو جاي خالي براي من و تو...محمد آمد و متني خواند و رفت و گفت كه صداي ضجه هاي مادري كه پسر دانشجويش در بند است هنوز در گوشهايش طنين انداز است، گفت امروز هر روزش 16 آذر است ...و تو از سالن بیرون رفتي به بهانه اي با مجيد وچه خوب شد كه رفتيد ...در مراسم تجليل اسامي كه خوانده مي شد همه را به ياد داشتم از 77 تاكنون ...كارگر، ظهيرمحمودي، آقاجاني، ساروخاني ...بگذار بگويم كه هر ورودي كه بالا تر مي شد چه چيز كم مي شد..اصالت...

گذشتگان یک یک روی سن مي آمدند و لبخند مي زدند و نمي دانستند و نمي دانستيم همه بازيچه اي شده ايم براي مطامع بچه گانه عده اي از فعالين سياسي اكنون، خوب شد تو در سالن نبودي، خوب شد اسلامي در سالن نبود، خوب شد سوسن در سالن نبود و چه بد شد كه من بودم، فاطمه بود، چوپاني بود...نفر آخر تقديري ها من بودم و از اسم بعد از من، فقط نامشان برده  می شد تا در سر جايشان بلند شوند... دردي بود آنكه با جو مجري اي (كه دانشجوست ومسئول هماهنگي كانون هاي دانشگاه است اما پول مي گيرد و برنامه هاي انجمن را اجرا مي كند) مجري را مي گويم كه جو داد و نام كسي را خواند وهمه بچه هاي سياسي جديددر جلو سالن دم دادند و سالن در حد انفجار تشويق كرد و او بر روي سن تعظيم كرد و در آغوش استاد اصلاحات گريست و براي عكس گرفتن ايستاد و او همان بود كه  در جمع ما از همه محافظه كار تر بود، همان كه پخش تاتر سياسي اش را به مسئوان دانشگاه با اردو یي فروخت ...همان كه همه شب هايي كه تا نيمه تو و سوسن و اسلامي نشريه در مي آورديد و تلاش مي كرديد و تمام روزهايي كه مي دويد، تنها فكر صادر مي كرد!!!!و كلاه ي بر سر مي گذاشت و الگوي خود را بازرگان مي دانست

چه بگويم كه اگر اسم من قبل از شما نبود بالا نمي رفتم كه ببينم بعد از من نامي از مجيد كه تا ترم پيش هنوز صاحب امتياز نشريه شان بود در ميان نيست ونام تو و اسلامي و چوپاني ...به عنوان تقدير نه حضور (که شما نه نیازمند تقدیر بودید که حرمت ها را پاس می داشتید)...مي داني چندشم مي شود وقتي اين همه تفاوت را مي بينم دست خودم نيست؛  ما قبل از ديگران مبارزه مي كرديم در كنار هم صادقانه براي آزادي، براي بودن، براي وطن ( چه واژه هاي دوري...حتی از اکنون من ) اينان مبارزه مي كنند به شيوه سياستمداران امروز كشورمان براي قدرت، براي شهرت، براي تعليق خوردن!!!

هر ورودي كه خوانده مي شد نه تنها تفاوت ظاهري كه من ( چون همه را ديده بودم) تفاوت افكار را هم مي ديديم ...مي داني همه چيز از 18 تير شروع شد همان شبي كه در كوي دانشگاه ديگر نشد فرق خودي و غير خودي را تشخيص داد كه حتي دانشجوي بغل دستي ات هم قابل اعتماد نمي نمود...

مي داني عرصه از قلندران خالي شده ...آنان كه بودند در زندانند و آنها كه نبودند حتي در جمع هاي خودماني سياسي مان تجليل مي شوند ...كساني كه پارسال درحضور وزير مسخره ترين رفتارها را كردند، چونان حماقتي، امسال روي سن به عنوان هزينه داده محسوب مي شوند، درغيبت آنان كه هزينه هاي واقعي را داده اند...مي داني من دختري را مي شناسم كه دو سال پيش هيچ نمي دانست اما امسال مي گويد از  16سالگي كار سياسي كرده است، مشاركتي اي  كه براي راي آوردن پشت تريبون، ملي مذهبي هاي دانشگاه را دروغگو مي خواند (کسانی را که  صداقت را به هیچ منفعتی نفروخته بودند) به اشاره آقاي محافظه كار و  در همان نشريه اي كه در غياب تو، از تو دزديدند و همان آقاي محافظه كار حكم صادر كرد كه تو ديگر مهره اي سوخته اي چون ارزش ها را زير پا گذاشته اي! (چون يك ترم به دنبال لقمه ناني رفته بودي) در همان نشريه اكنون...بگذار نگويم بگذار نا گفته بماند ...

بگذار درد ها ناگفته بماند، بگذار از ترس هايم بگويم كه همه ترس من از به جايي رسيدن اينان است، جامعه اي كه قشر متفكر آينده شان اينانند كه همه چيز را قرباني منافع شان مي كنند...

و   به  آن   ديگر   كسان   كه

سود شان  يك  سر از  زيان  ديگران  است

و اگر سودي  بر كف  نشمرند

در حساب زيان خويش   نقطه مي گذارند...

نه! به من نگو اين خصلت سياست است...مگر ما هم چند سال پشتيبان هم اين بازي را نكرديم؟....مگر جامعه كوچك دانشگاه، نمونه اي آماري اي نيست  از جامعه ايران ؟ ...نگو كه نترس  از اين همه دورويي و ...من مي ترسم ...مگر دانشگاه اکنونم و هم دوره اي ها و بالا تري هاي الان من درحال تحصيل مراتب عاليه نيستند كه قرار است حتي زودتر و توانمندتر از بقيه وارد قشر سازنده و سياسي جامعه شوند ؟...چگونه مي توانم نترسم و درد نكشم وقتي مي بينم پسر معاون وزيري كه به لطف حكومت اصلاحات سر از لندن در آورد! و به همت آبادگران برگردانده شد! بر سر ميز گرد کلاس دانشجويان دكتر0اي ار0تبا0طات فخر بر شاگرد اول زاهداني مظلوم کل دانشگاه مي فروشد و نت به انگليسي مي نويسد و كت شلوار هزار دلاريش را دقيقه به دقيقه مرتب مي كندو باد در گلو مي اندازد و ومي گوید « ايدئولوژي مال شكم سيرها است»!...چگونه نترسم از استاد جواني  كه قصد دارد (و گويا مي تواند)استراتژيستي در اين نظام باشد و بارها و بارها گفته كه زير بار هيچ اخلاقياتي در هيچ زمينه اي نمي رود و هفته پيش  شخصاً مرا مورد عنايت قرار داد و اين موضوع را ثابت كرد...كه اين از ارتباطش با مو.سوي و خر.ازي وبچه هاي اطراف خا.تمي! و نیز بچه هاي اطراف ا.حمد.ي نژ.اد!...فخر مي فروشد!!!!!!وآن دخترك سياسي دانشگاه دارالمومنين از ارتباطش با آقاي ستار!!!!!!!!!(معاونت فرهنگي دانشگاه)

بگذار ترس هايم را هم نگويم تا به قسمت بعد يعني خشم هايم نرسم، بگذار خشم هايم براي خود من بماند، مرا تغذيه كند براي تقابل با كساني كه دندان تيز كرده اند براي آينده اين جامعه مفلوك...بگذار ننويسم عزيزم ...كه من و تو و همه كساني كه  اخلاقيات را رعايت كرده ايم دیر زمانی است له شده ايم ...بگذار چون ايشان ادعا نكنيم، بگذار منتظر زمان باشيم، بگذار همت كنيم تا شايد بتوانيم روزگاري در جايي ...بگذار.

  

پ.ن1: سياست دانشگاه دارالمومنين بي نظير است، اعمال محدوديتها و محروميتهاي بچه هاي سياسي كاملا داخلي است، در داخل جمع و جور مي كنند ، تحريم مي كنند، تعليق مي دهند به اسم آموزشي و اخلاقي!!! كه اگر چه براي ما هم فاجعه بود ولي براي منفعت طلبانی كه اكنون فكر مي كنند كه اين محروميت ها در پرونده شان بعدها در حكومت دموكراتها! چون سهميه هاي جانبازي و ايثارگري اين زمان به كار خواهد آمد محل طنز است.

پ.ن2: او را ما ( نزديكانش) شناختيم و ازش متنفر شديم آنها كه جز فعاليتها و تلاش هاي سياسي اش نديدند چرا چنين كردند وناديده انگاشتندش؟مگر ساسله جنبان قشرجديد فعالان دانشجويي نبود؟

پ.ن3: سالن مملو از جمعيتي بود كه حتي نفهميده بودند به چه مراسمي آمده است ، وقتي تيزر برنامه كه از مصدق شروع مي شد و به سه يار دبستاني ختم مي شد، از يه شب مهتاب فرهاد تا يار دبستاني و اي ايران اي مرز پر گهر و الله الله تو پناهي بهر ايران ياالله...جماعيت حاضر در سالن (دانشجويان اكنون ) با ريتم هر موسيقي كف مي زدند...

پ.ن4: در راه برگشت پرنده sms زد: دانشگاه خالي شد...داشتم فكر مي كردم دوستاي آدم وقتي هستند، وقتي صداشون هست، حتي اگر عربده باشه، پشت آدم قرصه ..آدم خيالش راحته...   

عرصه  بزم گاه  خالی  ماند                    از  رفیقان  و   جام  مالامال     

پ.ن 5: مي داني ما هيچ نيستيم ، جهان سومي هايي بدبخت كه جز ادعا هيچ نداريم...يك دوستي داشتم به نام نهال مال دوران دبيرستان همان موقع ها كه صبح خيلي زود، زمان انتخابات عكس خاتمي را به آيفون تصويري تمام بزرگان سر سپرده ناطق نوری مي چسبانديم، دستمان را مي گذاشتيم روي زنگ بعد فرار مي كرديم ... بزرگترين آرزويش اين بود كه يك روز صبح كه از خواب بيدار می شود  ببيند ايران سوييس است! يعني در ژئوپليتيك و جايگاه جهاني سوييس!...ما وقتي به اين آرزوي كودكانه اش مي خنديديم مي گفت« پس لااقل بيدار شوم ببينم ما برزيليم!...لااقل قهرمان جام جهاني باشيم»!

پ.ن6: مسلماًهیچ کدام از اين حرفها كليت ندارد...توي همه  آدما استثنا هست و ديگر اينكه ما هم زمان ليسانس همين اندازه هيجان هاي ويران كننده و شاید تا حدودی بچه گانه  داشتيم ، حالا است كه به اين جريانات و سخن راني هاي غيراصولي و بی برنامه  خرده مي گيريم.


اما خبر:

۱- رئیس قوه قضائیه:حکم اعدام دو روزنامه نگار کرد را کانال های دیگر داده اند!

۲- دومین تظاهرات دانشجویی به مناسبت 16 آذر.

۳- شبستری امام جمعه تبریز : زلزله های اخیر روی داده در تبریز آثار صحبتهای اعلمی است!!

۴- تبعه فرانسوی به ضرب گلوله در اصفهان کشته شد .

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ۱- حماقت بود فکر من، حماقت بود وقتی دایی پرسید «به نظرت نتیجه داره برم دنبالش ؟ توی این دستگاه قضایی فرسوده ؟ » وقتی با اطمینان گفتم «برو دایی..حتما نتیجه داره » و در دل فکر کردم مگر ممکن است یک دستگاه هر چند کهنه و زوار در رفته قضایی، حق مسلم یک استاد دانشگاه خسته و گچ تخته خورده که با خون دل و یتیمی خودش را به اینجاها رسانده ، ثمره مالی عمر و تلاش های او  و زنش را به راحتی پایمال یک بنگاهی کلاش کند ؟ نه ممکن نیست! ...بدون تحقیق هم واضح است  که حق با کیست! تازه مگر می شود از حق خودت بگذری ...مهم این است که تلاشت را بکنی که نتیجه هم حتما می گیری...

نتیجه پرونده که آمد دایی به روی خودش نمی آورد ولی داغون بود، خوب حق داشت، اون حتی از سیستم قضایی فرسوده هم ضربه نخورده بود، شاهد دروغین و دروغگوی بنگاه دار، رفیق ۱۰ ساله خودش بود که بارها مهمان سفره خانه اش شده بود.

۲ـ عاشق این لحظه ام، تمام سال را به انتظار این لحظه می نشینم که آخر پاییز یا زمستانی وقتی نیمه شبی، دم صبحی بی هوا پنجره اتاقم را باز می کنم هجوم ابرها داخل اتاقم را با چشم ببینم...لذتی است ناب ناب...لذتی است ناب هجوم ناگهانی ابرها به سمت تو... 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...زير پل منتظرتاكسي بودم كه يك رنوجلوي پايم ترمزكرد...دختري پشت رل و دختردیگري كنار دستش ...سوار كه شدم از پول خردها و فلاسك چايي اش فهميدم مسافركش است و اگر ماشينش رنو نبود مطمئنا آماج فحش رانندگان مرد مسافركش مي شد: كه زنان اين شغل را ديگر به آنان واگذارند! گويا ترجيح مي دهند كه زنان نان آور فقط از راهي ممرمعاش كنند كه نه تنها جاي آنان را تنگ نكنند بلكه  موجبات لذت ايشان را هم فراهم كنند!...از اتفاق دخترزيبايي هم بود.

پ.ن۱:این جمله رابارها وبارها از دهان رانندگان مرد تاکسی ها شنیده ام.

                             

پ.ن۲:خوبه امسال نیستی تا تعابیر روز دانشجو را ببینی...من دلم می گیرد وقتی می بینم smsهای امسال روز دانشجو  اینقدر شخصی شده:

sms1: پاییزی خواهد آمد، بعد خاطرات مقدس دوران دانشجویی را برایت برگ برگ خواهد کرد و تو در اوج لبخندها به گذشته حسادت می کنی...روزت مبارک!

sms2:  دست از طلب ندارم تا  جان من در  آید                      یا تن  رسد  به مدرک! یا جان ز تن درآید

روز دانشجو (سرکاران امروز و بیکاران فردا) مبارک!!!

پ.ن۳: من و تو با خیلی های دیگر (تمام سیاسی های فارغ التحصیل  دانشگاه سابقمون در دارالمومنین دعوت انجمن اسلامی امسالیم) ...با این هم مشغله، با sms های شیطنت آمیز مریم و سوسن مبنی بر اینکه « نیا! » مگر دلم میاد  فردا شب آنجا نباشم؟


اما خبر:

بازداشت 28 دانشجو طی 3 روز...

مصباح یزدی به وزیر علوم:خیلی کند پیش می روید!

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  آرزو داشتم یک بار ، فقط یکبار پشتم بودی و سر سوزنی ازاین همه سرمایه و اعتبار را خرجم می کردی، اون مو قع که تو ی اون دانشگاه کذایی له می شدم، آرزو داشتم یکبار، فقط یکبار می آمدی و  وسط سالنش داد می زدی« هی!...این منم فلانی! ...کی جرات کرده این بلا ها را سر دختر من بیاره ؟ هی! ...کی تونسته این همه غرورش رو له کنه؟ این همه راه و بی راه بفروشدتش؟ این همه سال خون به دلش کنه؟ دلی که فقط به عشق دیگران تپیده و  قلمی که فقط از سر درد نوشته ...هی...کی جرات کرده اسم دختر من رو به زبان بیاره؟ ...کدام استادی جرات کرده پنهانی نمره پاس شده ش رو ۶ بده و مشروطش کنه تا بیفتاده تو چنگال اونایی که می خوان؟...کدوم بسیج و سپاهی جرات کردند اونو تهدید کنند و بخواهندش وقتی دختر منه با این همه نشان مجاهدت؟ ...هی اینم منم فلانی...»

اما تو هیچ  وقت نیامدی ...هیچ وقت نیامدی و من چشمم به در همه دادگاه های جامعه ماند...نترس! الان تمام میشه ...دست خودم نیست، می دانم اگر می دیدی که اشک می ریزم، ازم متنفرمی شدی که مرد اشک نمی ریزه! که حق را با اشک نمی گیرند با مبارزه می گیرند! اما این بار بحث حق منه از زندگی تو ،از فرزند بودن تو ...اما دست خودم نیست تو تمام اسطوره ای هستی که فقط با اشکام ممکنه تو دلم ذوب بشی...همه را از خودت آموختم، زیر بار زور نرفتن را،  مبارزه را، غم دیگری داشتن را ...اما تو هیچ وقت توی امتحانهایی که پس دادم پشتیبانم نبودی...هیچ وقت...حتی مثل یک استاد راهنما...

انگار دست خودت نبود، دیگری همیشه توی زندگیت اولویت داشت، دیگری، که من هیچ وقت توی دسته بندیش محسوب نمی شدم ...من اصلا محسوب نمی شدم...که توی رنج ها ،توی محاکمه های نا عادلانه همه دردم از نیامدنت بود و همه ترسم از آمدنت و حق را به دیگری دادنت ...

می دانی ؟ تازگی ها وقتی دورم پر از دودوزه و ریا ونامردی میشود، همان موقع هایی که حس مرگ بهم دست می دهد و بی یار و یاور می مانم، این آدم های سگ صفت را از اسمت فراری می دهم و به دروغ می گویم که پشتم هستی ...حتی می روم و به فلانی می گویم« اگر تو هم می خواهی انتقام نداشته هایت را از من بگیری و کثیف بازی کنی، من هم کثیف بازی می کنم، اما با اعتبار چنان پدری ...» و در دل می لرزم که اگر بودی نکند از حقوق او دفاع می کردی؟ نکند مثل همیشه من مقصر می شدم؟ که مراقب نبودم ...گرچه  محبوب یک میلیون دلاری هم که بشوم اگر باز یادم برود مراقب بمانم، تو هیچ وقت بر سر جسم نیمه  جان من نخواهی ماند تا لا اقل کمکم کنی خودم را بکشم...   

می دانی؟نابودم می کند ، پر دردم می کند این استقلال عجیب، این بی تکیه گه بودن...کاش لااقل مثل پدرک های دیگر خدایی را به من می آموختی تا در سختی ها تخدیر او شوم ...

می دانی دیگر امشب ... لرزیده...

تکیه گاهم   اگر   امشب    لرزید

بایدم     دست    به دیوار   گرفت  

می دانی ؟ دلم می خواست وکیل نبودی...دلم می خواست حقوق دان نبودی، دلم می خواست همان مرد درشت هیکل جوانیت بودی، که هنوز پنجه بکس و چاقو و زنجیر و خاطرات هم محله ای هایت مانده، اگر چه موتور گنده مشکیت ماشین مدل بالا شد و کمربند رزمیت سوسپند و کت پوستیت کت شلوار و پنجه بسکت قلم و زور بازویت زبان...

دلم می خواهد حالا که بعد از۲۸ سال که یکه لات وبزن بهادر محلتان، مشتی ماشالا ( که دیگر مویی سیاه ندارد اما بازوانش لرزه بر اندام ها می گذارد) لب باز کرد و گفت که توی آن شب سیاه جوانکی که به داد بیچاره ای پشتش را به خاک مالیده و تاسر حد مرگ کتکش زده تو بوده ای و بعدها از سر حفظ آبروی مرد لات نگذاشتی هیچ کس بفهمد آنکه ادبش کرده  تو بوده ای، جوانی ۱۶ ساله،  اگرچه هم هنوز تکذیب می کنی ...دلم می خواهد همان بودی هنوز...

دلم می خواهد همان فرمانده توپخانه ای بودی که وقتی مسولان مملکتی و ملاها به دیدار جبهه می آمدند و جرات نمی کردند جلو بروند که با حساب وکتاب گرا می دادی به زیر دستانت، که توپخانه خودی مکانشان را به توپ ببندند تا لحظاتی ملایان حس کنند جلو چه خبر است ...دلم می خواست دوباره همان جوان اول فیلمی می شدی که بعد از ۴۶ سال نم اشکی بر چشمانت آورد گویی خود را به یاد می آوردی

دلم می خواهد همان پسر زیبایی می شدی که به هر بهانه در خانه دختر همسایه شان فوتبال بازی می کرد ...دلم خیلی چیزها می خواست ...اما تو الان یک وکیلی که تنها از حقوق دیگران دفاع می کند

همه چیز از لحظه ای شروع شد که خانه امن و بزرگ و کارگاه کوچک و دانشگاه و دختر همسایه و محل و موتور عزیز  را رها کردی و به دنبال مرگ رفتی، که نه تو مجذوب کاریزما ی خمینی شده بودی و نه عاشق شهادت و خدا و نه به اعتقادات معتقد بودی و نه عرق میهن پرستی ات عود کرده بود ...

همه چیز از همان لحظه شروع شد تو رفتی و از آنجا نامه دادی که« همسر عزیزم نام دخترمان را میم بگذار » و این گویا اولین و آخرین باری بود که مرا به خاطر داشتی ...نامه هایت را هنوز دارم اما نمی خوانم ...نمی خواهم به یاد آورم که ته همه آنها نوشته ای: شهلا را سلام برسانید، صهبا را سلام برسانید، پدرام را سلام برسانید...عاطفه را ببوسید و این نام تمام فرزندان بزرگ و کوچک فامیل است و عاطفه کوچکتر ازهمه و چند ماهه ...و هیچ کجای نامه ات اثری از «میم» نیست ...میم از همان موقع ها نیست شده است، میم از همان موقع ها در صفحات نامه هایت گم شده است....نه سلامی، نه بوسه ای، نه پیامی...

هنوز هم میم گم شده است، وقتی هر بار که دوره اش می کنند در این نظام وانفسا بی فریاد رس است و دلش می خواهد پدرش را فریاد بزند...اما میم ۲۵ سال پیش درزندگی پدر ۱۹ ساله اش گم شده است...

می دانی؟ چیزهایی هست که هر اندازه که قوی باشی، هر اندازه که خود را بسازی نمی توانی از ذهنت پاکش کنی ...مثل تو، که خاطره کشته شدن پدر یل ات را نتوانستی ...و خاطره کودکی ایت را که تابه  بزرگی و تقسیم میراث در دست عموها برسی، روزها را دو شیفت با شناسنامه بزرگتری (که اسمش به عنوان اسم دوم روی تو ماند ) در کارخانه نساجی و شبها را به مدرسه شبانه گذراندی و با حسرت به تماشای کاخ های مجلل پسر عموهایت نشستی که پدر داشتند و پدرانشان هیچ وقت به پاکی پدر تو نبودند...

می دانی؟چیزهایی هست که گذر سن را پاس نمی دارد، همیشه می ماند...

اولین بار را یادم هست با تصویری محو از تو که بر بستر جراحت جنگ بودی و من خردسالی بیش نبودم و از صبح زود تا آخر شب بالای سرت می نشستم و نگاهت می کردم تا مبادا تنها بمانی و صدام بیاید وتو را که دیگر نمی توانی کلتت را به دست بگیری بکشد و برادرم که از چندین متر به تو نزدیک نمی شد و هی به تو اشاره می کرد و می گفت :«لولو ...لولو!»  تو هم به او که لولو می نامیدت لبخند می زدی وهم به من ...اما در لبخندت اثری از حضور خودم و مهیار نمی دیدم ...گویا حاضر در حضوردیگری بودی...  

چهارمین بار را یادم هست وقتی دو سه  ساله بودم و تو هنوز تیپ خاص خودت را داشتی چشمان درشت شرور و کلاهی کشی وسیاه و یقه ای باز و لباسی خاکی رنگ نظامی، از جزیره مجنون باز گشته بودی و کیسه ای پر صدف آورده بودی و کارتنی پر از کتاب خریده بودی و در مقابل چشمان کپی شده من از چشمان خودت، اما نه شرور که حیران، با ز هم شهلا و صهبا و پدرام و داوود و عاطفه را خبر کردی که سوغات برایشان آورده بودی ...ومن که صبح رختخوابم را خیس کرده بودم و در دل آرزو کرده بودم که بیایی تا از طعنه های مادربزرگ خلاصم کنی ...تا از من دفاع کنی و بقیه را برانی...

صدمین بار را یادم هست که در اعتراض به سیستم مدرسه مان به تعیین شاگرد اولها که نهایتا منجر به حذف و من و اول شدن دختر معلمان می شد، دردفتر مدرسه شلوغ کرده بودم و ناظم و مدیر را به سلابه کشیده بودم و بعد از شدت عصبانیت به توالت های مدرسه فرار کرده بودم و تو ساعاتی قبل در جلسه هیات امنای مدرسه چه پولها داده بودی و چه  کمک ها و راهکارهایی که  ارائه کرده بودی...هیچ به کسی نگفتم ...غرورم نمی گذاشت...اما تو بدان ...همان ناظم کذایی «همان خانم شجاعی» در ام القرای اسلام ، در مدرسه نمونه از نظر تو،  به دنبال من به توالت ها آمد و خط کش بزرگ چوبیش را به جان من گرفت و من هیچ وقت نفهمیدم «میم» تو چطور شد که کتک خورد؟

بارهای دیگر هم شد زمانی که راه اعتراض مستقیم را عوض کردم، از قصد صفر می آوردم، از عمد قرآن سر صف صبحگاهی را غلط می خواندم،سوالهای امتحانی را به بچه های تنبل رساندم، وقتی جایزه معدل می گرفتم جلوی چشم بقیه در بالای صف آن را به مدیر بر می گرداندم، در کلاس های ته راهرو مجلس رقص برگزار می کردم، تمام دیوارهای مدرسه را خط خطی می کردم، کتابهایم را پاره می کردم ...هر بار در اعتراض به چیزی و هر بار تنبیه می شدم و هربا ر تو که می آمدی در دفاع از دیگران معلم و ناظم حق خور وهربارمن در خانه هم تنبیه می شدم ...

وهمه این اعتراض ها را از تو آموخته بودم  و حتی دو باری که به علت پنهانی ماندن در مدرسه و کمک کردن به پیرمرد کُرد مستخدم در نظافت کلاسها و  دزدیدن بیسکوییت های بوفه دار گران فروش وتقسیم کردن بین بچه های فقیر...و حتی آن باری که وقتی اولین مداد اتود مرا که تو خریده بودی هم کلاسی دروغگویم برداشته بود ومن به او گفته بودم که« مدادمن را دزدیده ای» که مدادم را دوست می داشتم، تو خریده بودی...و صبح فردا مادر عرب سیاه گنده اش که من به زحمت به زانویش می رسیدم ناگهان بالای سر من ظاهر شد واگر معلمم دستش را روی هوا نگرفته بود حتما گوش من کر می شد...حتی آن موقع نبودی و از این خوبی های من، اگرچه بچه گانه یا این مظلومیت من، اگر چه بچه گانه ...دفاع نکردی...    

 کاش یکبار در زندگیم در انتخاب هایم کمکم کرده بودی، کاش حداقل به انتخاب منی که ۷ سال از زندگیم را به احترام به حرف تو با فیزیک و دارالمومنین حرام کردم احترام می گذاشتی، کاش به شغل من، به  رشته من، و به روش زندگی من احترام می گذاشتی...کاش وقتی با افتخار از تحصیلات ارشد فرزندان معماری و عمران خوانده ات برای دیگران سخن می راندی، نام مرا و رشته مرا و انتخاب مرا و شغل مرا نادیده نمی انگاشتی ...کاش من تا این اندازه به تو و قد و یک دنده و بریده و لجباز وسرسخت و عصیانگر و بلند پرواز بودن تو نبرده بودم تا مرا هم دوست می داشتی تا مرا هم پشتیبان می بودی و تا امروز که محتاج یاریت بودم، یاریم می کردی، که من خسته ام از نارا خوردن، خسته ام از بی کسی... خسته ام از بی یاوری... خسته ام از مجازات های هزار جرم نکرده... خسته ام از این زندگی حرام شده...نگران نباش تمام شد، چشمه اشک هم خشکید و آبش لابلای دکمه های کیبورد به هرز رفت مثل زندگی من .

پ.ن۱: باشه حالا که به آخر رسیدم سعی می کنم باور کنم که تو می خواستی به من استقامت بیاموزی، اما زمان از دستت خارج شد...آموختن به مدت یک عمر؟...شاید هم نتیجه اش را باور نمی کنی ...این همه طغیان و عصیان را حتی بر علیه اعتبار و منافع خودت؟

پ.ن۲: امروز در میان حرفهایم در باره تغییرمحیط، به فرزان گفتم که « آسمان همه جا همین رنگ است»

پ.ن۳: دکترربیعی بعد از این همه مصیبت در پی آرامشی عازم مکه است و من در کمال بی رحمی به او  گفتم که« آنچه می خواهی را در آنجایی که می روی نخواهی یافت.» گفتم « آسمان همه جا همین رنگ است»

پ.ن۴: یادم رفته بود بنویسم دکتر جزی در قبال شکواییه  من این جمله را میل زدند «خیال بافی را کنار بگذارید!» استاد عزیز حیف که آموخته ام که هرکسی که به تو حرفی آموخت تو را بنده خود کرد و تو در لحظه آخر اقامتم در دارالمومنین نه الکترونیک نه لیزر ...که به من آموختی تو نیکی می کن و در دجله انداز...دکتر شاید شما به زندگی آرومتان خو کردید...ما که جز  بدی ندیدیم و

شبهای هجر را   گذراندیم   و    زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این عجب نبود

خیال بافی؟به چه قیمتی؟

پ.ن۵:امروز در کمال غم و عصبانیتم که نیاز به هم دردی داشتم و دلداری... یکی که در لحظه فقط کمک کند تا حداقل  فحش هایی را که بلد نیستم به دیگران بدهم زنگ زدم به« دیفونه»و او این جواب رو بهم داد« خوب بین چیکار کردی که اینطوری شده!!!!!!!!!»...مرسی.

  

پ.ن۶:

اون  درخت  سربلند  و   پر غرور                                                                                             

که سرش داره به   خورشید  می رسه     منم منم                                                                       

اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه       منم منم                                               

من صدای سبز خاک خاک سربی ام                                                                                  

صدایی که خنجرش رو به   خداست                                                                                     

صدایی که توی بهت شب      دشت                                                                                           

نعره ای نیست ولی اوج یک صداست                                                                                    

نقش رقص دستت ای تبر به دست، با هجوم تبر گشنه و سخت                                                

آخرین تصویر تلخ بودنه                   توی ذهن سبز اخرین درخت                                                

من به فکر خستگی های تن پرنده هام                                                          

تو بزن تبر  بزن

من به فکر غربت مسافرام                                                                                                     

آخرین ضربه رو محکم تر بزن... 

پ.ن۷: این هم از اون متن های سردردی بود که  ناگهانیه و آدم نمی تونه جلوش رو بگیره،بدون باز خوانی ، بدون ویرایش، بدون فکر به محتواش و تاثیرش روی مخاطب و تغییردید مخاطب نسبت به نویسنده...اما حداقل لطفش این بود که باعث شد من به پایانش که رسیدم اون هیجان بزرگ و حالت عصبیم فرو کش کنه، فردا نمی رم و یه سازمان را بهم بریزم، می نشینم و فکر می کنم و راهکار پیدا می کنم ...اما به هر حال بدون پشتیبان.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...می رفت زیر آب و می آمد بالا ، جواب سوالهای علمی من را می داد درباره روابط بین الملل!...توی استخر...گویا حس استادی اش ارضا می شد...

من نفسم بند می آمد وباغیظ غلظت قهوه ام را بیشتر می کردم.


خبر:

روزنامه نگار دیگری به زندان رفت.

از وبلاگستان:

کو ه ها با نخستین سنگ ها آغاز می شوند و انسان بانخستین درد
در تو زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

...
زمستان كه مي شود، ما آواره ميشيم ...ديگر گوشه هيچ پاركي، لاي هيچ بوته اي،كنج هيچ ديواري جايمان نمي شود...سرما، گرما كه نيست تا از آن به سايه اي بگريزيم، سردترمان مي كند وهيچ چيز نيست گرمايش را باما قسمت كند جز تن تو، جز تن من...كه آن هم بند است به چوب بازيگوشي يا به جبر ناكسي...زمستان كه مي شود ما ناامن مي شويم در حوزه امنيت انسانها...با اين حال ما، من وتو ...عاشق زمستانيم.
                                                                              بخشي ازدست نوشته هاي دو كلاغ عاشق

كوتوله!
من دير رسيدم، دير يادم آمد، روزي كه رئيس دانشگاه كلمبيا به احمدي نژاد گفت كوتوله نتيجه گيري خودم را بنويسم!كه چقدر هم حتي مدعيان اصلاحات و دموكراسي و اين برنامه ها هم به تريج قبايشان برخورد كه توهين به احمدي نژاد توهين به توهين به ملت ايران است!حتي آن آقاي ارشاد سابق دراعتراض از لندن سرمقاله دادبه روزنامه هاي چپ گويا!...اما به هر حال واقعيت اين است كه روابط جهان امروز رو به منظومه شدن دارد كه يكي كه قدرتمند تراست در مركز و بقيه به ناچار گرد اين قطب مي چرخند ممكن است در آينده چند منظومه داشته باشيم(آمريكا، اتحاديه اروپا و چين و شايد هند...)اما فعلا يكي بيشتر نيست و اينكه مسائل جهاني براي قدرتهاي جهاني دردرجه اهميت بالا قرار دارد چون ژئو پليتيك انها در نهايت تمام جهان است اما كشورهاي توسعه نيافته و كوچك بايد هنر كنند حافظ منافع ژئو پليتيك خود باشند و براي جهان طرح ارئه ندهند و پيام هشدار وبيداري براي رهبران كشور هاي قدرتمند ندهندو لطف كنند مملكت خود را اصلاح كنند نه جهان غرب را...و اين گونه مي شود كه در اين منظومه رئيس دانشگاه، پرزيدنت عزيز ما را كوتوله اي در اين روابط پيچيده ناميد.

طرح امنيت براي كي؟
امروز ميدان تجريش داشتم به الطاف نيرو ها ي انتظامي كه با جان بركفي مواظب امنيت اجتماع بودند و دختران چكمه پوش را جمع مي كردند نگاه مي كردم، ديدم كه اين طرح ها و برنامه ها همه براي قشر متوسط رو به پايين و پايين است ، من نوعي يا توي نوعي وقتي سرپناهي داريم براي با هم بودن، وقتي ماشيني زير پا داريم براي ددر رفتن، وقتي مكاني داريم براي تفريح كردن و وقتي پدري داريم براي خرج مامور كردن كي اوقاتمان را درخيابان ها به پياده روي مي گذرانيم جز به ضرورت...  و حرف هميشگي مادرم در ذهنم تداعي مي شد كه « ننگ بزرگان و مرگ فقيران بي صداست »
پ.ن: من اگر همين طوري به مطالعات مكتب ها  ادامه بدهم بعيد نيست ماركسيست بشوم، البته از نوع نئو اش.

اما قصه وبلاگ عقایدیک دلقک:

هیچ وقت توی کامنت ها هم نتوانستم چنین خطابی بهش بکنم، اون هر چیزی می تواندباشد جز یک دلقک...چه کسی می تواند سهیل وبلاگستان را برگرداند؟

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

موهاي بلند و پر،خرمايي ومواج...نشستم وجلوي چشمش شانه كردم...

۲۷دقيقه طول كشيد، آخه شامپويم را عوض كرده بودم وموها بهم پيچيده بودند و سخت شانه مي شدند...حقش بود، از فكرحسي كه بهش دست ميده و مطمئنا مي داد، لذت مي بردم...

نيم ساعت پيش با عصبانيت از سر ميز شام بلندشد، اون ازمن متنفره و توي اولين لقمه ازغذاي شامش يك موي بلند مواج خرمايي بود (هرچند من هيچ وقت گذرم به آشپزخانه نمي افتد چه برسدبه موهايم) و حالا من در كمال بي رحمي 27 دقيقه است دارم جلوي رويش موشانه مي كنم...

 

خبر:

در حاليکه يک هيات سازمان ملل، روز سه شنبه قطعنامه اي تصويب کرد که در آن از نقض حقوق بشر در ايران، کره ‏وبرمه "عميقا" ابراز نگراني شده، خبرگزاري فارس با حذف نام ايران، اين قطعنامه را سانسور کرد. اين خبرگزاري ‏ساعاتي بعد از انتشار خبر و واکنش مسئولين جمهوري اسلامي، خبر مزبور را به طور کلي حذف کرد.‏

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور