|
آرزو داشتم یک بار ، فقط یکبار پشتم بودی و سر سوزنی ازاین همه سرمایه و اعتبار را خرجم می کردی، اون مو قع که تو ی اون دانشگاه کذایی له می شدم، آرزو داشتم یکبار، فقط یکبار می آمدی و وسط سالنش داد می زدی« هی!...این منم فلانی! ...کی جرات کرده این بلا ها را سر دختر من بیاره ؟ هی! ...کی تونسته این همه غرورش رو له کنه؟ این همه راه و بی راه بفروشدتش؟ این همه سال خون به دلش کنه؟ دلی که فقط به عشق دیگران تپیده و قلمی که فقط از سر درد نوشته ...هی...کی جرات کرده اسم دختر من رو به زبان بیاره؟ ...کدام استادی جرات کرده پنهانی نمره پاس شده ش رو ۶ بده و مشروطش کنه تا بیفتاده تو چنگال اونایی که می خوان؟...کدوم بسیج و سپاهی جرات کردند اونو تهدید کنند و بخواهندش وقتی دختر منه با این همه نشان مجاهدت؟ ...هی اینم منم فلانی...»
اما تو هیچ وقت نیامدی ...هیچ وقت نیامدی و من چشمم به در همه دادگاه های جامعه ماند...نترس! الان تمام میشه ...دست خودم نیست، می دانم اگر می دیدی که اشک می ریزم، ازم متنفرمی شدی که مرد اشک نمی ریزه! که حق را با اشک نمی گیرند با مبارزه می گیرند! اما این بار بحث حق منه از زندگی تو ،از فرزند بودن تو ...اما دست خودم نیست تو تمام اسطوره ای هستی که فقط با اشکام ممکنه تو دلم ذوب بشی...همه را از خودت آموختم، زیر بار زور نرفتن را، مبارزه را، غم دیگری داشتن را ...اما تو هیچ وقت توی امتحانهایی که پس دادم پشتیبانم نبودی...هیچ وقت...حتی مثل یک استاد راهنما...
انگار دست خودت نبود، دیگری همیشه توی زندگیت اولویت داشت، دیگری، که من هیچ وقت توی دسته بندیش محسوب نمی شدم ...من اصلا محسوب نمی شدم...که توی رنج ها ،توی محاکمه های نا عادلانه همه دردم از نیامدنت بود و همه ترسم از آمدنت و حق را به دیگری دادنت ...
می دانی ؟ تازگی ها وقتی دورم پر از دودوزه و ریا ونامردی میشود، همان موقع هایی که حس مرگ بهم دست می دهد و بی یار و یاور می مانم، این آدم های سگ صفت را از اسمت فراری می دهم و به دروغ می گویم که پشتم هستی ...حتی می روم و به فلانی می گویم« اگر تو هم می خواهی انتقام نداشته هایت را از من بگیری و کثیف بازی کنی، من هم کثیف بازی می کنم، اما با اعتبار چنان پدری ...» و در دل می لرزم که اگر بودی نکند از حقوق او دفاع می کردی؟ نکند مثل همیشه من مقصر می شدم؟ که مراقب نبودم ...گرچه محبوب یک میلیون دلاری هم که بشوم اگر باز یادم برود مراقب بمانم، تو هیچ وقت بر سر جسم نیمه جان من نخواهی ماند تا لا اقل کمکم کنی خودم را بکشم...
می دانی؟نابودم می کند ، پر دردم می کند این استقلال عجیب، این بی تکیه گه بودن...کاش لااقل مثل پدرک های دیگر خدایی را به من می آموختی تا در سختی ها تخدیر او شوم ...
می دانی دیگر امشب ... لرزیده...
تکیه گاهم اگر امشب لرزید
بایدم دست به دیوار گرفت
می دانی ؟ دلم می خواست وکیل نبودی...دلم می خواست حقوق دان نبودی، دلم می خواست همان مرد درشت هیکل جوانیت بودی، که هنوز پنجه بکس و چاقو و زنجیر و خاطرات هم محله ای هایت مانده، اگر چه موتور گنده مشکیت ماشین مدل بالا شد و کمربند رزمیت سوسپند و کت پوستیت کت شلوار و پنجه بسکت قلم و زور بازویت زبان...
دلم می خواهد حالا که بعد از۲۸ سال که یکه لات وبزن بهادر محلتان، مشتی ماشالا ( که دیگر مویی سیاه ندارد اما بازوانش لرزه بر اندام ها می گذارد) لب باز کرد و گفت که توی آن شب سیاه جوانکی که به داد بیچاره ای پشتش را به خاک مالیده و تاسر حد مرگ کتکش زده تو بوده ای و بعدها از سر حفظ آبروی مرد لات نگذاشتی هیچ کس بفهمد آنکه ادبش کرده تو بوده ای، جوانی ۱۶ ساله، اگرچه هم هنوز تکذیب می کنی ...دلم می خواهد همان بودی هنوز...
دلم می خواهد همان فرمانده توپخانه ای بودی که وقتی مسولان مملکتی و ملاها به دیدار جبهه می آمدند و جرات نمی کردند جلو بروند که با حساب وکتاب گرا می دادی به زیر دستانت، که توپخانه خودی مکانشان را به توپ ببندند تا لحظاتی ملایان حس کنند جلو چه خبر است ...دلم می خواست دوباره همان جوان اول فیلمی می شدی که بعد از ۴۶ سال نم اشکی بر چشمانت آورد گویی خود را به یاد می آوردی
دلم می خواهد همان پسر زیبایی می شدی که به هر بهانه در خانه دختر همسایه شان فوتبال بازی می کرد ...دلم خیلی چیزها می خواست ...اما تو الان یک وکیلی که تنها از حقوق دیگران دفاع می کند
همه چیز از لحظه ای شروع شد که خانه امن و بزرگ و کارگاه کوچک و دانشگاه و دختر همسایه و محل و موتور عزیز را رها کردی و به دنبال مرگ رفتی، که نه تو مجذوب کاریزما ی خمینی شده بودی و نه عاشق شهادت و خدا و نه به اعتقادات معتقد بودی و نه عرق میهن پرستی ات عود کرده بود ...
همه چیز از همان لحظه شروع شد تو رفتی و از آنجا نامه دادی که« همسر عزیزم نام دخترمان را میم بگذار » و این گویا اولین و آخرین باری بود که مرا به خاطر داشتی ...نامه هایت را هنوز دارم اما نمی خوانم ...نمی خواهم به یاد آورم که ته همه آنها نوشته ای: شهلا را سلام برسانید، صهبا را سلام برسانید، پدرام را سلام برسانید...عاطفه را ببوسید و این نام تمام فرزندان بزرگ و کوچک فامیل است و عاطفه کوچکتر ازهمه و چند ماهه ...و هیچ کجای نامه ات اثری از «میم» نیست ...میم از همان موقع ها نیست شده است، میم از همان موقع ها در صفحات نامه هایت گم شده است....نه سلامی، نه بوسه ای، نه پیامی...
هنوز هم میم گم شده است، وقتی هر بار که دوره اش می کنند در این نظام وانفسا بی فریاد رس است و دلش می خواهد پدرش را فریاد بزند...اما میم ۲۵ سال پیش درزندگی پدر ۱۹ ساله اش گم شده است...
می دانی؟ چیزهایی هست که هر اندازه که قوی باشی، هر اندازه که خود را بسازی نمی توانی از ذهنت پاکش کنی ...مثل تو، که خاطره کشته شدن پدر یل ات را نتوانستی ...و خاطره کودکی ایت را که تابه بزرگی و تقسیم میراث در دست عموها برسی، روزها را دو شیفت با شناسنامه بزرگتری (که اسمش به عنوان اسم دوم روی تو ماند ) در کارخانه نساجی و شبها را به مدرسه شبانه گذراندی و با حسرت به تماشای کاخ های مجلل پسر عموهایت نشستی که پدر داشتند و پدرانشان هیچ وقت به پاکی پدر تو نبودند...
می دانی؟چیزهایی هست که گذر سن را پاس نمی دارد، همیشه می ماند...
اولین بار را یادم هست با تصویری محو از تو که بر بستر جراحت جنگ بودی و من خردسالی بیش نبودم و از صبح زود تا آخر شب بالای سرت می نشستم و نگاهت می کردم تا مبادا تنها بمانی و صدام بیاید وتو را که دیگر نمی توانی کلتت را به دست بگیری بکشد و برادرم که از چندین متر به تو نزدیک نمی شد و هی به تو اشاره می کرد و می گفت :«لولو ...لولو!» تو هم به او که لولو می نامیدت لبخند می زدی وهم به من ...اما در لبخندت اثری از حضور خودم و مهیار نمی دیدم ...گویا حاضر در حضوردیگری بودی...
چهارمین بار را یادم هست وقتی دو سه ساله بودم و تو هنوز تیپ خاص خودت را داشتی چشمان درشت شرور و کلاهی کشی وسیاه و یقه ای باز و لباسی خاکی رنگ نظامی، از جزیره مجنون باز گشته بودی و کیسه ای پر صدف آورده بودی و کارتنی پر از کتاب خریده بودی و در مقابل چشمان کپی شده من از چشمان خودت، اما نه شرور که حیران، با ز هم شهلا و صهبا و پدرام و داوود و عاطفه را خبر کردی که سوغات برایشان آورده بودی ...ومن که صبح رختخوابم را خیس کرده بودم و در دل آرزو کرده بودم که بیایی تا از طعنه های مادربزرگ خلاصم کنی ...تا از من دفاع کنی و بقیه را برانی...
صدمین بار را یادم هست که در اعتراض به سیستم مدرسه مان به تعیین شاگرد اولها که نهایتا منجر به حذف و من و اول شدن دختر معلمان می شد، دردفتر مدرسه شلوغ کرده بودم و ناظم و مدیر را به سلابه کشیده بودم و بعد از شدت عصبانیت به توالت های مدرسه فرار کرده بودم و تو ساعاتی قبل در جلسه هیات امنای مدرسه چه پولها داده بودی و چه کمک ها و راهکارهایی که ارائه کرده بودی...هیچ به کسی نگفتم ...غرورم نمی گذاشت...اما تو بدان ...همان ناظم کذایی «همان خانم شجاعی» در ام القرای اسلام ، در مدرسه نمونه از نظر تو، به دنبال من به توالت ها آمد و خط کش بزرگ چوبیش را به جان من گرفت و من هیچ وقت نفهمیدم «میم» تو چطور شد که کتک خورد؟
بارهای دیگر هم شد زمانی که راه اعتراض مستقیم را عوض کردم، از قصد صفر می آوردم، از عمد قرآن سر صف صبحگاهی را غلط می خواندم،سوالهای امتحانی را به بچه های تنبل رساندم، وقتی جایزه معدل می گرفتم جلوی چشم بقیه در بالای صف آن را به مدیر بر می گرداندم، در کلاس های ته راهرو مجلس رقص برگزار می کردم، تمام دیوارهای مدرسه را خط خطی می کردم، کتابهایم را پاره می کردم ...هر بار در اعتراض به چیزی و هر بار تنبیه می شدم و هربا ر تو که می آمدی در دفاع از دیگران معلم و ناظم حق خور وهربارمن در خانه هم تنبیه می شدم ...
وهمه این اعتراض ها را از تو آموخته بودم و حتی دو باری که به علت پنهانی ماندن در مدرسه و کمک کردن به پیرمرد کُرد مستخدم در نظافت کلاسها و دزدیدن بیسکوییت های بوفه دار گران فروش وتقسیم کردن بین بچه های فقیر...و حتی آن باری که وقتی اولین مداد اتود مرا که تو خریده بودی هم کلاسی دروغگویم برداشته بود ومن به او گفته بودم که« مدادمن را دزدیده ای» که مدادم را دوست می داشتم، تو خریده بودی...و صبح فردا مادر عرب سیاه گنده اش که من به زحمت به زانویش می رسیدم ناگهان بالای سر من ظاهر شد واگر معلمم دستش را روی هوا نگرفته بود حتما گوش من کر می شد...حتی آن موقع نبودی و از این خوبی های من، اگرچه بچه گانه یا این مظلومیت من، اگر چه بچه گانه ...دفاع نکردی...
کاش یکبار در زندگیم در انتخاب هایم کمکم کرده بودی، کاش حداقل به انتخاب منی که ۷ سال از زندگیم را به احترام به حرف تو با فیزیک و دارالمومنین حرام کردم احترام می گذاشتی، کاش به شغل من، به رشته من، و به روش زندگی من احترام می گذاشتی...کاش وقتی با افتخار از تحصیلات ارشد فرزندان معماری و عمران خوانده ات برای دیگران سخن می راندی، نام مرا و رشته مرا و انتخاب مرا و شغل مرا نادیده نمی انگاشتی ...کاش من تا این اندازه به تو و قد و یک دنده و بریده و لجباز وسرسخت و عصیانگر و بلند پرواز بودن تو نبرده بودم تا مرا هم دوست می داشتی تا مرا هم پشتیبان می بودی و تا امروز که محتاج یاریت بودم، یاریم می کردی، که من خسته ام از نارا خوردن، خسته ام از بی کسی... خسته ام از بی یاوری... خسته ام از مجازات های هزار جرم نکرده... خسته ام از این زندگی حرام شده...نگران نباش تمام شد، چشمه اشک هم خشکید و آبش لابلای دکمه های کیبورد به هرز رفت مثل زندگی من .
پ.ن۱: باشه حالا که به آخر رسیدم سعی می کنم باور کنم که تو می خواستی به من استقامت بیاموزی، اما زمان از دستت خارج شد...آموختن به مدت یک عمر؟...شاید هم نتیجه اش را باور نمی کنی ...این همه طغیان و عصیان را حتی بر علیه اعتبار و منافع خودت؟
پ.ن۲: امروز در میان حرفهایم در باره تغییرمحیط، به فرزان گفتم که « آسمان همه جا همین رنگ است»
پ.ن۳: دکترربیعی بعد از این همه مصیبت در پی آرامشی عازم مکه است و من در کمال بی رحمی به او گفتم که« آنچه می خواهی را در آنجایی که می روی نخواهی یافت.» گفتم « آسمان همه جا همین رنگ است»
پ.ن۴: یادم رفته بود بنویسم دکتر جزی در قبال شکواییه من این جمله را میل زدند «خیال بافی را کنار بگذارید!» استاد عزیز حیف که آموخته ام که هرکسی که به تو حرفی آموخت تو را بنده خود کرد و تو در لحظه آخر اقامتم در دارالمومنین نه الکترونیک نه لیزر ...که به من آموختی تو نیکی می کن و در دجله انداز...دکتر شاید شما به زندگی آرومتان خو کردید...ما که جز بدی ندیدیم و
شبهای هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این عجب نبود
خیال بافی؟به چه قیمتی؟
پ.ن۵:امروز در کمال غم و عصبانیتم که نیاز به هم دردی داشتم و دلداری... یکی که در لحظه فقط کمک کند تا حداقل فحش هایی را که بلد نیستم به دیگران بدهم زنگ زدم به« دیفونه»و او این جواب رو بهم داد« خوب بین چیکار کردی که اینطوری شده!!!!!!!!!»...مرسی.
پ.ن۶:
اون درخت سربلند و پر غرور
که سرش داره به خورشید می رسه منم منم
اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه منم منم
من صدای سبز خاک خاک سربی ام
صدایی که خنجرش رو به خداست
صدایی که توی بهت شب دشت
نعره ای نیست ولی اوج یک صداست
نقش رقص دستت ای تبر به دست، با هجوم تبر گشنه و سخت
آخرین تصویر تلخ بودنه توی ذهن سبز اخرین درخت
من به فکر خستگی های تن پرنده هام
تو بزن تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکم تر بزن...
پ.ن۷: این هم از اون متن های سردردی بود که ناگهانیه و آدم نمی تونه جلوش رو بگیره،بدون باز خوانی ، بدون ویرایش، بدون فکر به محتواش و تاثیرش روی مخاطب و تغییردید مخاطب نسبت به نویسنده...اما حداقل لطفش این بود که باعث شد من به پایانش که رسیدم اون هیجان بزرگ و حالت عصبیم فرو کش کنه، فردا نمی رم و یه سازمان را بهم بریزم، می نشینم و فکر می کنم و راهکار پیدا می کنم ...اما به هر حال بدون پشتیبان.
|