|
...
خاطره۱:
هی زنگ آپارتمان به صدا در میاد، هی من حالش را ندارم باز کنم...هی دوباره صدای زنگ درمیاد و نهایتا ناچار از بستر خواب بلند می شوم، گوشی در باز کن را برمی دارم
-بله؟
-نذری داریم...
گوشی را می گذارم و توی مبل همان جا فرو می رم ...کی حالش رو داره!
دوباره زنگ...دست بردار نیست لامصب!در باز کن را می زنم و منتظر می مانم ...نخیر! خیال بالا آمدن نداره...دوباره زنگ...
- بله؟
- نذری دارم، تازه خوش تیپم هستم! بیا تحویلم بگیر!!!!
می روم تحویلش بگیرم دیگه، تازه خوش تیپه!!!
یک پسر بچه ۱۰ ساله! کلاه مشکی زرنگی را کشیده تو سرش، یقه اش را هم تا لبش بالا کشیده با اعتماد به نفس میگه :«بفرما حاج خانم»!!!!!!!!
خاطره۲:
محل پدري من جاي عجيب غريبي است، با يك پشتوانه تاريخي عظيم و سنت هاي ريشه دار (وهمين عامل موجب رُ كود آن شده است) اصل عياران و طرارن و چهل دزد توي اين محل رخ داده و آثار باستاني و خاطرات باستاني پيرمرد ها و زن هايش هنوز باقي است ...فكر كنم آخرين نقطه اي هم كه تسليم انقلاب و انقلابيون شد، بعد از يك زد و خورد طولاني همين منطقه بود و تنها روحاني محل هم با پيروزي این انقلاب شكوهمند عبا و عمامه ش را به قول خود مردم شريف آنجا به محلي بنام خلا ! سپرد و د رخانه نشست! بماند هنوز كه هنوز است عوامش مثل 27 سال پيش زمزمه هايشان جاويد شاه است...والبته تاوانش را هم سنگين پرداختند ...اعتياد وحشتناك جوانان برومندش ، بلاخره يك شكلي بايد آن انرژي زياد به دست رژيم عزيز و مصلح تخليه مي شد...و جالب تر از آن قشر تحصيل كرده اش هستند ... برا ي مثال يكي از آنها كه نماينده مجلس دوره قبل بود، تنها كسي كه نويسنده هاي رسانه هاي بيگانه! د ر وصفش نوشتند« هنوزگاهي صداي مصدق از صحن بهارستان به گوش مي رسد »...كه او هم با حمله اي ناجوانمردانه به بستر جراحت نشست و البته روزنامه نگاري گران قدر است با اینکه نه مورد قبول راست است و نه چپ!و قس علي هذا!
اينها همه را گفتم كه بگويم تمام ساكنان اين محل هر كجاي اين جهان پهناور كه باشند براي مراسم عاشورا و تاسوعا به آنجا بر مي گردند و پارسال قسمت ما هم شد!همراه پد ربزرگوار دراين مراسم حضور بهم رسانيم، كه البته از گفتن جزئيات شنيع معزورم و فقط به ذكر خاطره اي بسنده مي كنم:
د راين مراسم كه با ازدحام جمعيت همراه است دسته ها به ترتيب طبل و دهل و قمه زن واين برنامه ها وسپس زنجير زن ها و بعد سينه زن ها حركت مي كنند، كه البته هر كدام از اين دسته هامتشكل از گروه هاي كوچك تر است، پدر بزرگوار ما نيز به گروهي از اين دسته ها پيوسته بودو مشغول سينه زني بود كه ناگهان ديديم به سمت ما مي آيد درحالي كه به زحمت جلوی خنده خود را گرفته است! نگوكه وسط عزاداري جواني از جوان هاي محل اورا از آن گروه خاص بيرون كشيده و گفته حاج آقا توي دسته «دي ده اي ها» چكار مي كني؟!!!(به جاي دال ، ر، قرار داده شود) و ما مكشوف شديم كه هر كدام از اين دسته ها بنا به ثروت و تحصيلات و حال مزاجي و ...باز هم تقسيم بندي شده اند و پدر دقيقا زير علم معتاد هاي زپرتي و معلوم الحال كه البته به خاطر مراسم، خود را ساخته بودند سينه مي زده !
مثل اينكه براين محل علاوه برخصلتهاي قبلي حالت بورژووازي هم حاكم شده است!
خاطره۳:
چند سال پيش تاتري اجرا مي شد به نام «خورشيد كاروان» كه شكل مدرن تر تعزيه بود با روایت جريان اسيران كربلا ...بچه هاي اين كاروان بنا به منطقه اي كه اجرا مي شد از بين بچه هاي فرهنگ سراها و محله ها انتخاب مي شدند...خلاصه ما شب اول به فال و تماشا به سوی اين تاتر شتافتيم ونشستيم همان جلو و سالن همه شلوغ وبا روال داستان درغم و ماتم و اشك و اندوه... كه ناگهان حال و هوا متغيير شد و صداي خنده هاي خفيف به گوش رسيد... خردسال ترين كودك روي سن خودش و سن را خيس كرد! آن هم نه به خاطر داد و نعره هاي شمر يا يزيد ...درست درصحنه اي كه زينب ! در گوشه سن نمايان شد...موجودي پر هيب و به غايت گنده با لباس هاي سر تا پا سياه و صدايي مهيب...
پ.ن1:از بچگي تا حالا هميشه عاشورا كه ميشه يك سوال ذهنم را به آشوب مي كشه و عملا دهنم را سرويس مي كنه...نه از اعتقادو ايمانه كه خدايش هم از كودكي برايم امري علي حده و بي معني بود! چه برسد به واژه اي به نام امام...و بسي رنج بردم در اين سال سي (نه! بيست و پنج) كه موجودي به نام خدا را در ذهنم ساختم!!! اما این سوال يك دم رهايم نكرد ...اگر سال 60 هجري بودم و اتفاقات ماه محرم راه مي افتاد و من هم آن وسط بودم و اين همه كثيفي و جنايت و کسانی را تا این حد در مقام مظلوميت وبی کسی مي ديدم(جدا از اسلام و اعتقاد و اين حرفها...)نكند با هزار توضيح و توجيه از نيمه راه برمي گشتم؟...واگر با حال و روز الان بود واين حد بي يقيني، نكند از كساني بودم كه توي بيابان به هر كه مي رسيدم اين ديالوگ را تكرار مي كردم: «به چهره هاي ما بنگر و كساني را به خاطر بسپار كه از نيمه راه برگشتند».
پ.ن2:يك CDهست كه يكي از خوانندگان وطني!چند سال پيش به مناسب محرم اجرا كرده است(علیرضا عصار) و من نمي دانم با این اشعار بودار، چطور مجوز گرفته است؟ متن يكي از اشعارش:
قبله تو عشق و مستي، قتلگاه
اين مشايخ قبله ها شان بر گناه
گويمت از 7 رنگان مو به مو
خرقه پوشان دغل كار دو رو
سجده بر پست و رياست مي كنيم
با خدا هم ما سياست مي كنيم
كو نشاني كه شما اهل دل ايد
جملگي تان بر نماز باطليد
ما خدايان زيادي ساختيم
مال مردم را به خود پرداختيم
شير حق برخيز وقت كار شد
بر سر ني رفتن انكار شد
كاخ ها گرديده مسجد، سرفراز
صد ركعت تزوير دارد هر نماز
سجده درمسجدحسينامشكل است
اين بنا از دل نباشد از گل است
اين خسان با مال مردم زنده اند
جملگي اندر نماز و سجده اند..
پ.ن3: یک گروه سیصد نفری از مردم عصبانی در مقابل دادگاهی که به جرم تجاوز 11 نفر به یک دختر بی گناه 15 ساله تشکیل شده بود تجمع کرده و به متجاوزان یورش بردند.اين اتفاق البته توي ايران نيفتاده چون اگر مردم بخواهند به اين دليل به چنين اقدامي دست بزنند، بايد 24 ساعت دم دادگاه ها كشيك بدهند (ر.ج : وبلاگ عقايد يك دلقك)
پ.ن۴:
سهم من از تمام شب تو
شب بخیری کوتاه...
پ.ن۵: یه آدم که زندگی و وجودش گویا پر از گره کوره راه افتاده پشت سر سهیل وبلاگستان توی کامنتدونی های دیگه فحش می نویسه ...هرکی بلده دعا کنه...واسه شفای عاجل این بیمار روانی هم دعا کنه...فعلا کامنت دونی خلوت من هم تاییدی
اما خبر:
۱- مرگ دانشجوی سنندجی در زندان بعد از شکنجه
۲- مديرمدرسه دخترانه دستگير شد
ا۳- ايران اولین مصرف کننده مواد مخدر در جهان
ا۴- سه سال زندان برای یک معلم
|