تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
 

...

خاطره۱:

هی زنگ آپارتمان به صدا در میاد، هی من حالش را ندارم باز کنم...هی دوباره صدای زنگ درمیاد و نهایتا ناچار از بستر خواب بلند می شوم، گوشی در باز کن را برمی دارم

-بله؟

-نذری داریم...

گوشی را می گذارم و توی مبل همان جا فرو می رم ...کی حالش رو داره!

دوباره زنگ...دست بردار نیست لامصب!در باز کن را می زنم و منتظر می مانم ...نخیر! خیال بالا آمدن نداره...دوباره زنگ...

- بله؟

- نذری دارم، تازه خوش تیپم هستم! بیا تحویلم بگیر!!!!

می روم تحویلش بگیرم دیگه، تازه خوش تیپه!!!

یک پسر بچه ۱۰ ساله! کلاه مشکی زرنگی را کشیده تو سرش، یقه اش را هم تا لبش بالا کشیده با اعتماد به نفس میگه :«بفرما حاج خانم»!!!!!!!!

خاطره۲:

محل پدري من جاي عجيب غريبي است، با يك پشتوانه تاريخي عظيم و سنت هاي ريشه دار (وهمين عامل موجب رُ كود آن شده است) اصل عياران و طرارن و چهل دزد توي اين محل رخ داده و آثار باستاني و خاطرات باستاني پيرمرد ها و زن هايش هنوز باقي است ...فكر كنم آخرين نقطه اي هم كه تسليم انقلاب و انقلابيون شد، بعد از يك زد و خورد طولاني همين منطقه بود و تنها روحاني محل هم با پيروزي این انقلاب شكوهمند عبا و عمامه ش را به قول خود مردم شريف آنجا به محلي بنام خلا ! سپرد و د رخانه نشست! بماند هنوز كه هنوز است عوامش مثل 27 سال پيش زمزمه هايشان جاويد شاه است...والبته تاوانش را هم سنگين پرداختند ...اعتياد وحشتناك جوانان برومندش ، بلاخره يك شكلي بايد آن انرژي زياد به دست رژيم عزيز و مصلح تخليه مي شد...و جالب تر از آن قشر تحصيل كرده اش هستند ... برا ي مثال يكي از آنها كه نماينده مجلس دوره قبل بود، تنها كسي  كه نويسنده هاي رسانه هاي  بيگانه! د ر وصفش نوشتند« هنوزگاهي  صداي مصدق از صحن بهارستان به گوش مي رسد »...كه او هم با حمله اي ناجوانمردانه به بستر جراحت نشست و البته روزنامه نگاري گران قدر است با اینکه نه مورد قبول راست است و نه چپ!و قس علي هذا!

اينها همه را گفتم كه بگويم تمام ساكنان اين محل هر كجاي اين جهان پهناور كه باشند براي مراسم عاشورا و تاسوعا به آنجا بر مي گردند و پارسال قسمت ما هم شد!همراه پد ربزرگوار دراين مراسم حضور بهم رسانيم، كه البته از گفتن جزئيات شنيع معزورم و فقط به ذكر خاطره اي بسنده مي كنم:

د راين مراسم كه با ازدحام جمعيت همراه است دسته ها به ترتيب طبل و دهل و قمه زن واين برنامه ها وسپس زنجير زن ها و بعد سينه زن ها حركت مي كنند، كه البته هر كدام از اين دسته هامتشكل از گروه هاي كوچك تر است، پدر بزرگوار ما نيز به گروهي از اين دسته ها پيوسته بودو مشغول سينه زني بود كه ناگهان ديديم به سمت ما مي آيد درحالي كه به زحمت جلوی خنده خود را گرفته است! نگوكه وسط عزاداري جواني از جوان هاي محل اورا از آن گروه خاص بيرون كشيده و گفته حاج آقا توي دسته «دي ده اي ها» چكار مي كني؟!!!(به جاي دال ، ر، قرار داده شود) و ما مكشوف شديم كه هر كدام از اين دسته ها بنا به ثروت و تحصيلات و حال مزاجي و ...باز هم تقسيم بندي شده اند و پدر دقيقا زير علم  معتاد هاي زپرتي و معلوم الحال كه البته به خاطر مراسم، خود را ساخته بودند سينه مي زده !

مثل اينكه براين محل علاوه برخصلتهاي قبلي حالت بورژووازي هم حاكم شده است!

خاطره۳:

چند سال پيش تاتري اجرا مي شد به نام «خورشيد كاروان» كه شكل مدرن تر تعزيه بود با روایت جريان اسيران كربلا ...بچه هاي اين كاروان بنا به منطقه اي كه اجرا مي شد از بين بچه هاي فرهنگ سراها و محله ها انتخاب مي شدند...خلاصه ما شب اول به فال و تماشا به سوی اين تاتر شتافتيم ونشستيم همان جلو و سالن همه شلوغ وبا روال داستان  درغم و ماتم و اشك و اندوه... كه ناگهان حال و هوا متغيير شد و صداي خنده هاي خفيف به گوش رسيد... خردسال ترين كودك روي سن خودش و سن را خيس كرد! آن هم نه به خاطر داد و نعره هاي شمر يا يزيد ...درست درصحنه اي كه زينب !  در گوشه سن نمايان شد...موجودي پر هيب و به غايت گنده با لباس هاي سر تا پا سياه و صدايي مهيب...  


پ.ن1:از بچگي تا حالا هميشه عاشورا كه ميشه يك سوال ذهنم را به آشوب مي كشه و عملا دهنم را سرويس مي كنه...نه از اعتقادو ايمانه كه خدايش هم از كودكي برايم امري علي حده و بي معني بود! چه برسد به واژه اي به نام امام...و بسي رنج بردم در اين سال سي (نه! بيست و پنج) كه موجودي به نام خدا را در ذهنم ساختم!!! اما این سوال يك دم رهايم نكرد ...اگر سال 60 هجري بودم و اتفاقات ماه محرم راه مي افتاد و من هم آن وسط بودم و اين همه كثيفي و جنايت و کسانی را تا این حد در مقام مظلوميت وبی کسی  مي ديدم(جدا از اسلام و اعتقاد و اين حرفها...)نكند با هزار توضيح و توجيه از نيمه راه برمي گشتم؟...واگر با حال و روز الان بود واين حد بي يقيني، نكند از كساني بودم كه توي بيابان به هر كه مي رسيدم اين ديالوگ را تكرار مي كردم: «به چهره هاي ما بنگر و كساني را به خاطر بسپار كه از نيمه راه برگشتند».

پ.ن2:يك CDهست كه يكي از خوانندگان وطني!چند سال پيش به مناسب محرم اجرا كرده است(علیرضا عصار) و من نمي دانم با این اشعار بودار، چطور مجوز گرفته است؟ متن يكي از اشعارش:

قبله تو   عشق  و  مستي،  قتلگاه

اين  مشايخ  قبله ها شان بر   گناه

گويمت  از  7 رنگان مو  به  مو

خرقه پوشان  دغل  كار  دو  رو

سجده بر پست و رياست مي كنيم

با خدا هم  ما  سياست  مي كنيم

كو نشاني كه شما اهل دل ايد

جملگي تان   بر   نماز  باطليد

ما  خدايان   زيادي     ساختيم

مال مردم  را  به خود  پرداختيم

شير   حق  برخيز      وقت  كار شد

بر  سر      ني  رفتن     انكار   شد

كاخ  ها گرديده مسجد، سرفراز

صد   ركعت  تزوير  دارد هر  نماز

سجده درمسجدحسينامشكل است

اين بنا از دل نباشد  از    گل    است

اين خسان با مال مردم زنده اند

جملگي اندر نماز   و  سجده اند..

 

پ.ن3: یک گروه سیصد نفری از مردم عصبانی در مقابل دادگاهی که به جرم تجاوز 11 نفر به یک دختر بی گناه 15 ساله تشکیل شده بود تجمع کرده و به متجاوزان یورش بردند.اين اتفاق البته توي ايران نيفتاده چون اگر مردم بخواهند به اين دليل به چنين اقدامي دست بزنند، بايد 24 ساعت دم دادگاه ها كشيك بدهند (ر.ج : وبلاگ عقايد يك دلقك)

 

پ.ن۴:

سهم من از تمام شب تو

شب بخیری کوتاه...

 

پ.ن۵: یه آدم که زندگی و وجودش گویا پر از گره کوره راه افتاده پشت سر سهیل وبلاگستان توی کامنتدونی های دیگه فحش می نویسه...هرکی بلده دعا کنه...واسه شفای عاجل این بیمار روانی هم دعا کنه...فعلا کامنت دونی خلوت من هم تاییدی


اما خبر: 

۱- مرگ دانشجوی سنندجی در زندان بعد از شکنجه

۲- مديرمدرسه دخترانه دستگير شد

 

ا۳- ايران اولین مصرف کننده مواد مخدر در جهان

 

ا۴- سه سال زندان برای یک معلم 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

برف شديدی مي باريد وتنها  برف پاكن سالم  ماشين هی زور مي زد تا من جلویم را خوب ببينم، حالم آنقدر گرفته بود كه توي ذهنم ، صدايی كه از ضبط در می آمد به نوحه می مانست... نسترن وقتی می رقصی! ...

گوشی  مبايلم را گذاشته بودم برای فروش!..سر گل سنگ، توي ايستگاه اتوبوس نگه داشتم و پريدم توی باجه تلفن...شماره ات را گرفتم « الو...كجايی؟ من نزديك تجريشم...» صدايت را كه می شنوم دو حالت بيشتر ندارد؛ خيلي شاد،  خيلی عصبانی...

تو می گويی «پيچ شمرون...ترافيكه...» كه حس می كنم سايه ای روي من  سنگينی مي كند...اول فكر می كنم تويی، داری سر كارم می گذاری...اما پاهایش را می بينم ، در فاصله 4 سانتيمتری ام ايستاده، « می خواد تلفن كنه لابد!...»به خودم می گویم...نگاهم از نوك كفشش حركت می كندتا بالا ...تقريبا سرم روی تنم افقی می شود ،  قدش خيلی بلنداست ....

برفها فرود می آيند روی صورتم... بلندو هيكلی با يك پالتو بلند خيلی شيك، چهره ای مردانه و فوق العاده... سراوهم  افقی شده! تا بتواند من را ببيند...«من يك جا پارك میكنم تو زودتر بيا...» به تو میگويم ..وبا سربه او اشاره می كنم كه«الان تموم ميشه»...لبخند می زند ...اماچقدر عجيب ! انگار يك چيز كوچولوی مامانی ديده يهو!....«زنجير چرخ ندارم ها ...بدو...» تق گوشی را مي گذارم و نمی دانم چطور از توی اين 4 سانتی متر رد می شوم و به طرف ماشين كه به امان خدا توي ايستگاه اتوبوس رهاشده است مي دوم...هی انگار توي فاصله چهار سانتی ام ايستاده، بزرگ، زيبا ، قوي ...لبخندش چی؟ ...وقتی گفتم «الان تموم ميشه» ...حس می كنم او هم می خواست همين را بگويد!...

- آخه الاغ جون! آدم تو برف  با چكمه جير مياد بيرون؟..به خودم می گويم ...سوار می شوم و چكمه های پر از آب و برف را در مي آورم پرت میكنم كنار...می گويم ديديش؟( به خودم )

- آره فكر نمی كردم بشناسمش، اما شناختمش...

- لباسها شو بگو! سرجمع سه چهار مليونی بود!...قيافه اش، هيكلش ،قدش ...

- لبخندش!وقتی گفتم الان تموم ميشه...

- آره! انگار می گفت «آفرين من هم همين رو می خواستم بگم: الان تموم ميشه

- عجبا هميشه فكر می كردم عزرائيل چه شكليه!ديدمش حالا...


پ .ن۱:آن روز تاشب سه بار تصادف خفیف کردم!توی سعدآباد هم فکر می کردم الان یک درخت سقوط می کند روی سرم!!یا یک عجل از هوا می آید من را می برد...لبخنده کار خودش را کرده بود!فکر می کردم که الان تموم میشه! 

پ.ن۲:در مملکت گل وبلبل و حکومت مهر ورز! زین پس در مدیریت بحران سرما، به همراه علاء الدین و چراغ نفتی و گردسوز در خانه ها داشتن این آلت برای وسایل نقلیه ضروری می باشد:

 

                       

 

پ.ن۳:با این  CD بازی به کودکان خود حرکات انتحاری و تروریستی بیاموزید نه !ببخشید، عملیات شهادت طلبانه...

 

                     


اما خبر:

۱- موج جدید بازداشت دانشجویان.

۲-بعد از قطعی گاز، وزير نفت خواستار افزايش و اعلام واقعي قيمت گاز از سوي مجلس شد.‏‎ ‎

۳-دستور شوراي عالي امنيت ملي؛اخبار آنفلوآنزاي مرغي را هم ننويسيد.

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  هیچ...

گاهی

چیزهایی می شکنند

که  ترمیم ناپذیرند.

تو گفته بودی!

وقتی در آن روز سرما

 بوسه ات در هوا ماند...

و حالا

من می گویم

وقتی برف می آید

و واژه هایت 

نیستم می کنند.


پ.ن:گذری گذرمان به این سایت افتاد، رفتیم کف بینی!!!از نتیجه اش خودمان انگشت حیرت گزیدیم...ناگهان آنجلينا مي شويم!!!

                                                                              

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

شمع    بگریست گه  سوز    و  گداز

کز چه  پروانه   ز  من بی خبر  است

بسوی  من  نگذشت ،  آنکه   همی

سوی هر برزن  و  کویش  گذر  است

بسرش    فکر   دو    صد  سودا   بود

عاشق آنست که بی پا  و سر است

گفت       پروانه    پر    سو خته   ای

که تو  را  چشم  به  ایوان  و دراست

من  به پای  تو   فکندم  دل   و   جان

روزم  از  روز تو    صد  ره   بتر   است

پر   خود   سوختم    و    دم      نزدم

گر چه   پیرایه     پروانه     پر     است

کس   ندانست  که  من   می  سوزم

سوختن  هیچ   نگفتن ،  هنر    است

آتش  ما    ز     کجا    خواهی     دید

تو   که  بر  آتش خویشت  نظر است؟

به    شرار     تو    چه     آب   افشاند

آنکه   سر   تا  قدم   اندر  شرر  است

با  تو   می سوزم  و   می گردم  خاک

دگر   از  من   چه  امید    دگر   است؟

پر   پروانه   ز   یک   شعله    بسوخت

مهلت  شمع  ز شب   تا  سحر  است

سوی   مرگ  از   تو   بسی   پیشترم

هر   نفس   آتش   من  بیشتر   است

خویشتن   دیدن  و   از   خود      گفتن

صفت      مردم       کوته نظر      است

پ.ن۱:چرا شعرهایی به این زیبایی دیگر خریدار وخاطر خواه ندارند؟

پ.ن۲: ازنقد آن هم ازنوع ایرانیش متنفرم ،آخرین نقدرا پارسال از توی یک تکه روزنامه که وسط پیاده رو افتاده بود خواندم که از اتفاق به پروین اعتصامی شاعر شعر بالا بود...نقد؟فحش!مانده بود بگوید چون پروین پراز عقده ونیز یک فاحشه هم بود ! این شعرهای هزل را می گفت! نهایتا نتیجه گرفته بودکه شعرهای پروین را نباید در زمره شعر درست حسابی به حساب آورد...۷۲ تا شاخ رو سرم درآمده بود حین راه رفتن توی همان پیاده رو...یادم نیست کدام روزنامه اما مطمئنم ازدگراندیشان بود تازه! (که علت هفتادو دومین شاخم همین بود) احتمالایک سرچی کنم مطلبش را پیدا کنم لینک بدهم.

پ.ن۲:توی مملکتی که بهترین منتقد دولت آبادگر ، مدیر مسئول روزنامه کیهان معرفی می شود وجایزه می گیرد، حال و روز نقد پر واضح است.

پ.ن۳:از جمله واژه هایی که ممکن است بشنوم و فرقی نمی کند کجا،بزنم زیر خنده...نقد منصفانه است.

پ.ن۴:یکی از دوستان جدید من یک آقای مجری توانمند و موفق است ، یک مجری توانمند خوب سوژه پیدا می کند برای حرف زدن و خوب حرف  می زند...حالا من که روال ذهنی ام نوشتاری است درارتباط با کسی که روال کاری اش گفتاری است...ته هرمکالمه ای به سکوت می انجامد!

                            


اما خبر:

۱- همزمان با اعلام موجوديت گروه ناصحان مانور تذکر لسانی شروع شد.

۲- آيت الله خامنه يي دعوت از ناظران بین المللی برای انتخابات را بزرگ ترین جسارت به ملت ایران خواند.

۳- شانس بالای قلعه نویی برای مربیگری تیم ملی!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

حسابي كلافه شده بود، نيم ساعتي بود روي نيم كت پارك منتظرنشسته بود...به ديرآمدن مردش عادت داشت، اماچيزي كه امروز آزارش مي داد مردي بودكه آن طرف حوض كوچك پارك، برروي نيم كت روبرو نشسته بود و به اولبخندمي زدواين لبخند لحظه اي ازروي لبش محو نمي شد...چنددفعه يك بارهم زيرلب جمله اي مي گفت و رو به زن سرش راتكان مي داد!همچنان با لبخند...پارك شلوغ بود وهوا آفتابي ...زن نمي خواست از روي نيمكتش بلند شود ، مي دانست بيش ازاين منتظرخواهدبود وتحمل گرما ونگاه هاي تمسخرآميز و متلك هاي بي حياي ديگران را نداشت...همچنان سرجايش نشسته بود وبا تعجب به مرد ونگاه ها ولبخندهاي بي معنا وعجيبش نگاه مي كرد...به ساعتش نگاه كرد،چهل و پنج دقيقه گذشته بود، ديگركلافگي جايش را به عصبانبيت مي داد ، تصميمي گرفت و ازجايش بلندشد كه صدايي اورابه خودش آورد...

_ شرمنده عزيزم! خيلي منتظرشدي؟! 

_اَه! ...آره! ...اين مرتيكه هيز پدرم رو درآورد ازبس نگاه كرد...

نگاه مرد به سوی نگاه زن (نيمكت روبرو) چرخيد و با اخم هاي درهم به آن سو رفت، زن متعجب به مرد روبرويي نگاه مي كرد ، همچنان به او زل زده بود ولبخندمي زد! مردش به او رسيد، يقه اش راچسبيد واز روي نيم كت بلندش كرد...مرد لبخند به لب، دستش راسپرسينه اش كرده بود و در حالي كه تقلا مي كرد چيزي مي گفت ، اينبار اما لبخندش رقت آور و مستاصل مي نمود...

ناگهان مردش اورا رها كرد ودرحالي كه يقه اش را مرتب مي كرد و مي بوسيدش! با چهره اي سرخ وبرافروخته به سمت زن نگاه كرد ...زن همچنان به مردي نگاه مي كرد كه ديگرلبخند نمي زد...عصاي سفيد تاشده اي را ازجيب كتش درآورد آن را باز كرد و به راه افتاد...


 پ.ن۱:

 کلیک!  روی اسمت!

   اینست

   تمام عشقبازی من...

 

پ.ن۲:

تو هي سَرمي خوري ومن هي سُرمي خورم ...تو سَرمي خوري ، من سُرمي خورم و سقوط مي كنم ته دره  نتوانستن  وله مي شوم درحسرت توانستن كاري كه  توسَر نخوري...  

غصه هايت رادوست نمي دارم، دردهايت رادوست نمي دارم ،ازهرطرف كه بخواني همان است! درد است... نان است...

 

پ.ن۳:

یک گنبد که توش ۲۲ شمش طلا به قیمت ۲۲ میلیاردتومان (به مناسبت ۲۲ بهمن!) البته به قیمت پارسال که سکه ۶۰ تومان بود، نه حالا که ۱۸۰ تومانه، گم شده!...توی این برف وطیفون! اگه گذرتون به اتوبان تهران قم بیفته، می بینید که گنبد جناب امام خمینی غیب شده فعلاْ !


اماخبر:

۱- تبرک جویی نمایندگان از رییس جمهور: یک نماینده ته مانده آب احمدی نژاد را برای تبرک سر کشید و به لباس های خود پاشید !

۲- جان دانشجويان در خطر.

۳- سازمان دیده‌بان حقوق بشر:به سرکوب وسیع جامعه مدنی پایان دهید.
۴- هشدار بوش به ایران: حمله به ناوهای ما پیامد جدی دارد.

۵- اجرای اعدام به شیوه‌ی “پرتاب از بلندی” در شیراز.

۶- مهران قاسمی روزنامه نگار 30ساله اعتمادملی درگذشت.
۷- اخراج ۱۶۰ مهاجر از ایران در هوای سرد و برفی.


smsهاي مناسبتي و با ادبي:

1- به علت قطعي گاز جهنم سه روز تعطيل شد!مومنين هر غلطي مي خواهند بكنند!

2- هيات دولت اعلام كردبه دليل بارش برف ومصادف شدن آن با ايام محرم وسپس دهه فجرو درانتها عيد نوروز، مملكت تاارديبهشت تعطيل است!

3- با توجه به مسدود شدن راه هاي ..(يكي ازشهرهاي كشور عزيزمان)وگيرافتادن 700 مسافردرآن امروز درآنجا عيد اعلام شده است!

4- با توجه به عدم تعطيلي كارمندان بانك در برف سنگين ايشان از اين پس در شمارخرس هاي قطبي سرشماري خواهندشد!

5- با توجه به بارش برف وخانه نشيني مردهاسازمان ثبت احوال نسبت به افزايش جمعيت در ماه هاي آينده هشدارداد!

 ۶- شما هم می توانید حتی با روشن کردن یک بخاری اضافه در تعطیلات مدارس دانشگاه ها و ادارات سهیم شوید، هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم!  

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
                   

                      

                                                 خودكارها نمي ميرند؟   

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

چرا  كه جهان را

 هرگز

با  تصور آفتاب

تصوير نكرده  بود...

مي خواهم بنويسم، جانورهايي كه هنوز رام ند خودشان را آرام به ديواره هاي مغزم مي زنند اما...

 قلم هميشه با من است از وقتي كه يادم مي آيد، به جاي عروسك و اسباب بازي در كاغذ وقلم غوطه خورده ام و البته پوكه فشنگ...كه پدر وقتي عروسكي خواستم گفت « قلم همان است که خدا به آن قسم خورده» !...وهيچ گاه نگفت كه خداكيست؟

مي خواهم بنويسم، فرقي نمي كند پشت رل توي ترافيك همت يا پاي پياده وسط پياده رو يا پاساژي يا كنج كافي شاپي ، سلفي ...

مي خواهم بنويسم وسط غيبت هاي روزانه هم كلاسيم ...مي خواهم بنويسم نشسته بر روي آخرين صندلي هاي اتوبوس شهري همان جا كه از همه جا بالا تر است...

 مي خواهم بنويسم وقتي كه غذا مي خورم يا آخرين كار تحقيقي ام را انجام مي دهم...

مي خواهم بنويسم وقتي برف مي آيد و  از پنجره كودكان همسايه را مي بينم كه در شيب تپه سر مي خورندو فرياد شادي سر مي دهند...

مي خواهم بنويسم همه داستان هاي كوتاهي را كه از محبت مي گويند و دوستي، از باران مي گويند و زيبايي يا از حسرت مي گويند و مرگ ...

قلم به دست مي گيرم اما ناگهان همه آن جانوران رام به گوشه اي از مغزم مي خزند! ترسيده اند! بيرون نمي آيند... جايگزين  آنها، همه آموخته ها يم مي شوند و به جلو هجوم مي آورند، همه كتابها رژه مي روند و صداي استادها درگوش ميانيم! مي پيچد كه« دنيا دنياي رئاليست هاست، يادت نرود! نخو ري مي خورند! ندري مي درند! انگيزه اول حفظ بقا... دغدغه اول امنيت... قدرت ، حرف اول را مي زند، هيچ رابطه واقعي اي جز جنگ وجود ندارد، فقط  self help ...منافع حرف اول را مي زند با تئوري صفر تعريف مي شود، برد تو يعني باخت من!...حتي براي آن ليبرالي كه دم از صلح مي زند و آن ماركسيستي كه دم ازديگري...»

و من بين دو گانگي اي كشنده و سخت گرفتار مي شوم... از چه بنويسم وقتي همه چيز تا اين اندازه رئال است؟ و بقيه همه ساخته ذهن رویا پرداز و آرمان گرای من ...

 قلم را به دست مي گيرم و مي نويسم « تروريسم و نقش آن درمعادلات سياست جهاني» !   

و

تاريخ

توالي

فاجعه

شد...

پ.ن۱: مالکیت جدید ملی.اعتماد به نفس ملی، وقتی کف گیر به ته دیگ می خورد !(این جزء خبرها بود که مشمول تنبلی من شد در پیوندها آمد!)

پ.ن ۲: اکثرشعرهای بی نام وب همان طور که از آهنگ و وزنشان پر واضح است مال جناب احمد شاملو می باشد.

پ.ن۳: شما اگر صاحب یک پدر محترم بودید که البته دزد هم نبود و متوجه می شدید که شخصی که ۵ لِول پایین تر و طبقه پنجم از سلسله زیردستانش می باشد در عرض سه سال ، فقط از یک پروژه ماهیانه حداقل ۲۰ میلیارد تومان به جیب می زده، چه حسی بهتون دست می داد؟انفجار؟ انزجار؟ افتخار؟ یا چه  چیز دیگری بروزن افتعال؟  


اما خبر:

احمدي نژاد: مطبوعات!چرا خفقان ايجاد مي کنيد؟

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...ناگهان تو مردی و دورمچ من که با آن دستهای ظریف و کوچکت فشار می دادی، درد گرفت...من و تو و آن یکی مهناز و مینا و سارا یک اکیپ بودیم، الهام ها را راه نمی دادیم، الهام اول چون دخترخانم معلم کلاس پنجمی ها بود و الهام دوم به جرم اینکه دوست الهام اول بود...خانم معلم کلاس پنجمی ها که آنقدرنذر کرده بودیم کلاس پنجم که می رسیم عوض بشود  که کلاس پنجم که رسیدیم شد مشاور مدرسه... نگاهش بد بود ، اذیت می کرد ، پر از تحقیر ، پر از...ولش کن! مهم این بود که ما نذرکردیم و او معلم ما نشد...می دانستیم اگر معلم ما بشود هیچ کدام ازما شاگرد اول نمی شویم ، فرقی نداشت کدام یک ازما، ما روندمان چرخشی بود، شاگرد اول و دوم و سوم، هربار هرکدام از ما یکی از رتبه ها را پر می کرد، فقط الهام نباید شا گرد اول می شد! عضو افتخاری ما اکرم بود ، زیبا ترین و خوش صداترین دختر مدرسه ، که فقط اون حق داشت توی مدرسه انگشتر طلا دستش کند ...یادته؟ وقتی صبح ها سرصف سرود می خواند حتی گنجشک ها هم ساکت می شدند و حتی آقای مش شوکولات هم می آمد ( این اسم را ما روی او گذاشته بودیم ، مشهدی شکراله بود و وقتی مرد چقدر من و سمیه بهش مدیون بودیم ) و خانم مدیر با آن مقنعه چانه دارش بهش چشم قره می رفت تا سرش را بیندازد زیر و برود...

من ازخانه مان راه می افتادم و می رسیدم درخانه آن یکی مهناز و بعد با هم راه می افتادیم می رسیدیم درخانه شما...خانه بزرگ اما کاه گلی شما...۶ تا خواهر بودید و یک برادر ، در عوض عمویتان بچه نداشت، همان عمویت که وقتی تو مردی و می خواستند خاکت کنند ، وقتی مادرت خودش را انداخته بود روی جنازه ات و شیون کرده بود که « وای شهیدم..» (آخر سرت از تنت جداشده بود) کوبیده بود توی  دهان مادرداغدارت!...

وناگهان تومردی...هنوز جای فشاردستت که همیشه از در مدرسه تا خانه روی شانه ام می گذاشتی تا برسیم دردمیکند ... هیچ وقت رویم نشد به تو بگویم ازاین کاربدم می آید! از اینکه دستت روی شانه ام باشد...چهارسال! درعوض وقتی از هم جدامی شدیم با مهناز و عاطفه تا درخانه خودمان غیبت این کارت را می کردیم!

بگذار یک اعترافی بکنم ، یادته یک روزصبح آمدیم دنبالت مادرت گفت مریضی ؟ من و اون یکی مهناز تا ظهر پول قرض کردیم (پول دو هفته بستنی قیفی مان را) تا بتوانیم برای تو یک شیشه عسل خیلی کوچک بخریم و خریدیم...اما آنقدر برایمان سنگین تمام شده بود که تارسیدیم توی کوچه دراز و باریکتان که خانه شما بن بستش بود، خودمان عسل را خوردیم و درنزده برگشیم!...درعوض تو هم فردا که ازدرخانه تان امدی بیرون، سرحال، دستبند رنگی رنگی ات را به ما نشان دادی و گفتی« مامانم واسم خریده»!...ما متعجب به هم نگاه کردیم، تو به مادرت مامان نمی گفتی ،تازه مامان پیر تو و سلیقه خرید این دستنبد؟ خندیدی و گفتی« اون یکی! زن بابام را میگم...خیلی دوستش دارم...» ولبهایت قرمز قرمز بود ، همیشه قرمز بود و این قرمزی را دستمال خانم ناظم هم نمی توانست پاک کند و پوستت عجیب سفید وبراق بود و موهایت عین طلا بود...بلند بلند، طلایی طلایی ...اما یک روز دیگری که ازهمان بن بست زدی بیرون ما دیدیم یک تار موهایت هم بیرون نیست...خیلی تحملت زیاد بود که تاظهر صبر کردی، اما ظهر که ته کوچه مقنعه ات  را برداشتی ...باز من و مهناز ، هاج و واج...بجای یک آبشاربلندطلایی یک عالمه موی سرخ دیدیم!...سرخ به تمام معنا...مادرت آبشارت را حنا بسته بود...ما می خواستیم بخاطر موهایت گریه کنیم اما نکردیم...               

                                        

و تو ناگهان مردی! ...یادته ؟ تو یادم داده بودی خانم ناظم خبیث مدرسه ازخاراندن سربا کتف وشانه متنفراست..بهت گفته بود « ازخانم متشخصی چون تو این کار بعیده...»

ما قد کشیدیم و بزرگ شدیم، دیگر خانه شما ته آن بن بست نبود، دیگر ما توی آن شهر نبودیم ،دیگر از خانه ما تا شما را با ماشین هم نمی شد آمد، دیگر اون یکی مهناز حالش را نداشت پیاده کوچه ها را گزکند تا به خانه شما برسد...اون روزها ما اکیب شاگرد اولها بودیم...هنوز هم توی عکس یادگاری همه مان ردیف کنار هم نشسته ایم...شماها واسه اینکه شاگرد اول بشوید درس می خواندید و من بخاطر اینکه وصله ناجور اکیپ نباشم ! آخر ما عاطفه را با همه خوبی هاش بخا طر اینکه نمره هایش بدبود توی اکیپ راه ندادیم و حالا اون تحصیل کرده ترین دختر محل است...

بعدها که قد کشیدیم و بزرگ شدیم دیگر همدیگر را ندیدیم..بعد از کلاس پنجم که انگار سرنوشتهامان را قسمت کردند...بعدها ما خواستیم برویم دانشگاه و تو می خواستی ازدواج کنی، بچه ها می گفتند ! من فقط شنیدم...اما دوباره بعدها فهمیدیم که ـ می خواستند ـ که ازدواج کنی چون تو در آن محل کوچک با آن همه زیبایی با آن همه شیطنت ، نباید توی خانه می ماندی...دیگر خانه تان ته آن کوچه بن بست نبود...

به همان راحتی ای که آبشار طلاییت را قرمز کردند، زندگیت را هم سیاه کردند...بعدها شنیدیم که «مرد زندگیت خدا سال ازت بزرگتر بوده» ، بعدها شنیدیم  « تو رابرده اند توی یک ده کوره اطراف اصفهان» ...می گفتند« شوهرت روانی بوده »...چقدربدم می آید از آنهایی که کارشان فقط گفتن است...همان هایی که وقتی مردی گفتند « کناردست یک پسرجوان بودی...»وقتی تریلی لعنتی آمد و نصفه ماشین را لوله کرد و فقط تو ناگهان مردی! ...

اون یکی مهناز یک هفته فقط اشک ریخت و هرکس ازآنهایی که ـ می گفتند ـ را می دید به باد فحش خواهرمادر گرفت!...عاطفه فقط سکوت کرد و من فقط می دانم که تو ناگهان مردی...حتی فرضیه راننده آژانس بودن آن پسرجوان ازطرف تمام مردم محله تان رد شده است...آخر تو پشت فرمان بودی...آخر تو همیشه دنبال یک ذره شادی بودی، آخر تو محتاج یک ذره هیجان بودی که ناگهان مردی...

 


اما خبر:

فرمانده نیروی انتظامی:حتی جزئيات طرح امنیت اجتماعی هم طي سه‏‎ ‎جلسه با حضور شخص رييس‌جمهور تشريح ‏شده و نتيجه به صورت "مصوبه‌هاي بسيار متقن" براي اجرا به ناجا ابلاغ شده است.

برای اولین بار نفت خام با قیمت صد دلار برای هر بشکه معامله شد!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

« جهان سوم جايي ست كه اگر ميهنت را آباد بخواهي خانه ات ويران مي شود و اگر آبادي خانه ات را بخواهي بايد در ويران سازي ميهنت بكوشي».           

من منظور و وجه تمثيل  اين جمله دكترحسابي را نمي دانم چه بوده است...

اما خودم اين برداشت را كردم كه راه آبادي ايران ويران سازي همه زير ساخت ها و رو ساخت هاست ، توي اين كشور همه چيز داغون است و مسلماً براي درست كردن آن نياز به ويران سازي از ته، دقيقاً مثل يك زلزله ( مثل همان اتفاقي كه با جنگ جهاني در آلمان افتاد ) و بازسازي است ، از اقتصاد گرفته تا فرهنگ... حالا آيا دولتمردي هست كه جسارت اين كار را داشته باشه و مهم تر از آن آيا نسلي هست كه حاضر به بدبختي و سختي كشيدن و له شدن باشد تا ايران پيشرفت كند و توسعه پيدا كند ؟ اصلا من و تو و مايي كه اينقدر از اين نابساماني مي ناليم حاضر به پرداخت چنين هزينه اي هستيم؟ با وجود رضايت از زندگي و اميد به آينده اي كه طبق گفته جامعه شناسان و آمار  توي ايران و  بين مردم ايران وجود دارد (ومن نمي دانم چرا؟) آيا اين مردم حاضر به رها كردن همين رضايت نسبي هستند؟آيا شما چيز ديگر ي از اين جمله منسوب به دكتر برداشت مي كنيد؟

...

وقتي كاروانسلار باتجربه راه را گم كرد

فرياد كشيد

كسي بلد است خانه بسازد؟

بازار بسازد؟

كليسا بسازد؟  


پ.ن:
وقتي حالم بد ميشه، آب و روغن قاط مي كنم، مخلص كلام! كم مي آورم اون وقت يك راه بيشتر وجودنداره، فقط و فقط يك راه... بايد پياده بزنم به جاده...امروز بار غم كمتر بود چند قطره اشكي و از آجودانيه تا دارآباد و بعد خلاص.

اما چند هفته پيش آوار فاجعه بود براي اولين بار...وقتي همه درها را بسته ببيني (بسته يا نبسته فرقي نكنه) تو بسته ببيني! وقتي هيچ اميدي نباشه  ونبود اميديعني فاجعه و من نااميدي را باتمام وجود به دوش مي كشيدم؛ از نياورون تا تجريش، از تجريش تا ونك، از ونك تا پارك ساعي يكسره رفتم و رفتم، با چشمي اشكبار چشم راست كه سمت ديوار بود با عينك آفتابي، تا كسي نبينه كه يك ادم نااميد چه شكليه ...وقتي توي تاريكي هوابه خودم اومدم ترس جاي نااميدي را گرفت، هيچ وسيله نقليه عمومي براي برگشتن نبود...


اما خبر:

۱- با حکم رئیس جمهور ایران، مرکز گفتگوی تمدنها در مرکز مطالعات جهانی‌شدن ادغام شده و ریاست آن به معاون آقای احمدی نژاد سپرده شد.

۲- يک سال حبس براي حسام فيروزي، پزشک معالج احمد باطبي.

۳- اعتراف گيري در زندان، تحصن در دانشگاه.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

مثل خيلي از روزهاي ديگر امسال ، اين هفته و امروز هم به بيماري گذشت...تهوع و سرگيجه عجيب... با زحمت و به زور براي اينكه روي دور مطالعه بيافتم،  توانستم كتاب « خاطره دلبركان غمگين من » ماركز را بخوانم ...چند روز پيش از دست فروش ها ي خيابان انقلاب به قيمت بازار آزاد خريدم، اما به ساعتي نكشيد كه يك دیفوونه گرفتش و  گفت « زود  مي خوانم بهت  پس مي دهم! » بماند كه من هم به نيت خودش خريده بودم اما به علت نياز شديد به فرار از زندگي واقعي قصد كرده بودم چند ساعتي را توي داستان به بي خيالي سر كنم بعد زود بدهم به اون! ...با گوي برفي كريسمس هم كوتاه نيامد و كتاب و نيز گوي را برد...

من هم به تكنولوژي روي آوردم  و« خاطره روسپیان سودازده من» را دانلود كردم و يك جا بلعيدم ...ونتيجه نه تنها رهايي از دنياي واقعي نبود  كه منتهی به سرگيجه و تهوع مفرط نیزشد، فكر كنم بهتر بود « من ِ او » را مي خواندم...

این هم الَذی یوُوسوسُ:

« ...در سالگرد نود سالگيم خواستم شب عشقي ديوانه وار را با نوجواني باكره به خود هديه بدهم . به ياد رزا كاباركاس افتادم مالك يك خانه مخفي كه عادت داشت هر وقت خبر تازه اي به دستش مي رسيد آن را به مشتريان خود اطلاع دهد.هيچ ذوقت به او وبه هيچكدام از پيشنهادهاي وسوسه انگيز و بي شرمانه اش تن در نداده بودم ، اما او اصولي را كه من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندي موذيانه م يگفت اخلاقيات هم بستگي به زمان يا زمانه داره ، خواهي ديد...»

 

پ.ن1: سلامتي بزرگتري دارايي انسان است (بعدش امنيت!)

پ.ن۲:این تصویر جشن شب عید غدیره  توی میدان تجریش ، نه ببخشید! شهرک شهید محلاتی (محل سکونت  آقای کمالی اینا!)

                     

پ.ن۳:

چه  راه دور

چه راه دور بي پايان

چه پاي لنگ

 نفس با خستگي در جنگ

من در خويش

پا با سنگ

 چه راه دور

چه پاي لنگ...

شاملو


اما خبر:

۱.عمادالدين باقی روزنامه نگار و فعال حقوق بشر به دليل اوضاع وخيم جسمي ‏از بازداشتگاه اوين به بيمارستاني در تهران منتقل شد.

۲.اختلاف شدید تاکسی داران زن و مرد در اصفهان و تهدید تاکسی ‏داران مرد مبنی بر اینکه اگر ‏تاكسي های زن ها  به اصفهان برسد ماشين‌ها ر اآتش خواهند زد.‏

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور