تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
  رسد آدمی به جایی

که

با یک دختر روس دوست بشه که اصلا زبونش را نمی فهمه حتی به واسطه انگلیسی...

وتازه با هم تلفنی هم حرف بزنند!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
           ...       

                            

پر کن پیاله را!

کاین آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد.


پ.ن۱: sms زدم که «زود باش یک رمان خوب بگو بخرم بخونم تا نمردم » (وجدی گفته بودم) جواب نداد ،فکر کردم سرش به ولن تاین بازی گرمه!

وقتی خریدم را کردم و در واقع هر چی رمان نخونده از نویسنده های معروف بود خریدم و زدم بیرون جوابش اومدکه:

- توی خواب جوابتو دادم! کنارم بودی، داشتی کنار تختم از خوابیدنم عکس می گرفتی!یه لباس حریر سفید پوشیده بودی و با یه تاج طلایی، موهاتم تا رو زمین بود...

جواب دادم « دمت گرم که تو خواب من رو اینطوری می بینی»! به هر حال جوابش کتاب بادبادک باز بود ...یعنی کتابی که دقیقا اردی بهشت پارسال خودش بهم کاد تولد داده بود.

هی ! دیفونه نه ها

پ.ن۲:بعد از ظهر رفتم تماشای ولن تاین بازی جماعت و شکستن طلسم پیاده نروی این چند هفته و در واقع رفتم برای فرار ا زخودم یا به سوی خودم ...شاید رفتم واسه خود زنی جیبم ! چون توی شهر کتاب دار و ندارم را کتاب خریدم با از اون دفتر های فانتزی و نهایتا مجبور شدم تا خود خونه با بارکشی اون همه کتاب را بکنم ، جدیدا گشت ارشاد به خاطر گوشی و دوربین هم آدما را باز داشت می کنه و من موفق شدم فقط عکس زیر بگیرم(البته نه به این علت) جشن ولن تاین توی ماشین! روبه روی مک ماشالا:( احتمالا صاحبش از توی رستوران خیلی به خودش بالیده که من دارم از ماشینش عکس می گیرم!) 

                                    

این هم عکس محل کارم ، البته ساختمان پشت اون درختها، حال می کنید؟

                 

این هم قورباقه افسرده دور افتاده از دیگر قورباقه های برکه دیفوونه:

                                      

پ.ن۳: ولن تاين امسال...   .                     


خبر:

می خواستم لینک خبر بگذارم دیدم حرف های تقریبا بی ربط بالا با خبر های غم انگیز ایران ، یا باید متن بالا را پاک کنم یا...من انتخاب نکردم، فقط خسته بودم.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

چند وقت پیش که رفته بودم هنر جو واسه خرید وسایل آبرنگ روی بیل بورد های سر قدس آخر شریعتی ،از بچگی تا حالا هیچ وقت نفهمیدم اینجا آخر شریعتیه یا اولش؟! بیل بورد را می گفتم که یک جمله ای زده بود از بقول خودشان پیامبر اعظم ، اعظمش بخاطر هم ذات پنداری با هم وطنان سنی است از حرکت های عظیم رهبر عظیم الشان...جمله را می گفتم روی بیلبورد که حسابی ذهنم را مشغول کرده ...نمی دانستم جمله بزرگی است ؟نیست ؟قابل اجراست ؟ نیست؟ یا اگه همه اینطوری باشند و فکر کنند چی میشه ؟ چی نمیشه ؟و... اما جمله:

« از لغزش های گرفتاران بگذرید».


پ.ن۱:البته الان! به این نتیجه رسیدم که این کار از خصلت های مردم جامعه فاضله است.

پ.ن۲: امروز وقتی از کشیدن یک فرقون!دقیقا یک فرقون ساده باز موندم فهمیدم که دوباره غرور دور و بر کارم پرسه زده.(کشیدن منظور نقاشی کشیدن ، نه بار کشیدن!)

پ.ن۳: پرنده زنگ زد وحرکت عجیب غریب و بی فکر بچه های انجمن دانشگاهشون را تعریف کرد...متاسف شدم اول برای پرنده که مجبوره اونجا باشه و دوم برای بچه هایی که سیاسی کار می کنند اما جایگاه خودشون را تشخیص نمی دهند و به آبروی فعال های سیاسی دانشجو هم رحم نمی کنند که اگر چه درمناسبات دیگر در سیستم شاید به شمار نیایند، اما وقتی خبطی ازشون سر بزنه حتما به اسم همه فعالان تمام میشه. دیگراینکه انجمنی که توی این هیر وبیر، فورس مطالباتش جدانشدن کافه تریای دخترو پسرهاست وعلاوه بر صدور بیانیه های تند علیه حراست دانشگاهشون دراعتراض به این موضوع صنفی، لات و لوت های پسر دانشگاه  را به نشانه اعتراض می فرسته که توی کافه خواهران بنشینند و تازه مزاحم خانم ها هم شوندُ خوب دستگیر شدن و دادگاهی شدنشان هم لابدبه علت... باید باشد.

پ.ن۴: یکی از نشانه های روند رو به رشد جهانی شدن (جهانی شدن فرهنگ) همین روز ولن تاینه هادی خرسندی البته ولن تاین حاج خانم حاج آقا را توی ایران اینطوری توصیف کرده ...من از خوندنش چندشم شد! اما بیچاره جوانان قشر متوسط رو به پایین ما یعنی بیشتر پارک نشینان مضطرب! (بالا وپایینی ها همیشه راه درو دارند)

                          

این هم نماد جهانی شدن فرهنگ: ولنتاین درنیویورک و غزه:

                         

پ.ن۵: بعضی آدمها روی دوستاشون حرکت می زنند، بعضی آدمها روی معلم و استادهاشون حرکت می زنند، بعضی از آدم ها روی یک مملکت حرکت می زنند و بعضی آدم ها روی خودشون حرکت می زنند(مثل مرجان)

پ.ن۶: آخرین باری که آجودانیه را پیاده آمدم تا بالا تا مادی باقالی زار( بهترین لحظات فکر کردنم)...خستگی به تنم مانده، آنقدر روحم و جسمم خسته است که نهایت ندارد ...دیگر هیچ چیز خوشحالم نمی کند هیچ کتابی همدمم نمی شود، هیچ فکری امیدوار نمی کند وتن داده ام به خستگی و نمودگی و نا امیدی...آخرین باری که این شیب را بالا آمده ام ...گویا کم آورده ام.


خبر:

۱- يعقوب مهرنهاد، روزنامه نگار و فعال مدنی سيستان و بلوچستان، به اعدام محکوم شد.

۲- معلم تبعيدی در کما!

 ۳- تبعيد مسعود کردپور روزنامه نگار و دبير باسابقه آموزش و پرورش در کردستان.

۴- دادگاه احمد قصابان، احسان منصوری و مجید توکلی، غيرعلنی برگزار می‌شود.

۵- رد‌صلا‌حيت نماينده زرتشتيان به دليل عدم اعتقاد و التزام عملي به اسلا‌م !

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

22     بهمن آمد و مردم همچنان حضور خودشن را نشان دادند، نه اشتباه نكنيد! اين بازي رسانه اي نبود، ميدان آزادي و خيابان هاي منتهي به آن واقعا مملو از جمعيت بوده....و اينجا بود كه آه از نهاد من برآمد...

آقا كشك چي ؟ دوغ كي؟ دموكراسي توي ايران ؟

واقعيت اين است كه اگرچه كارشناسان ارتباطات و جامعه شناسان و حتي سياستمداران معتقدند كه در چند سال آينده دموكراسي از نان شب بر مردم واجب تر خواهد شد اما اين چندِ «چند سال»  توي ايران محل مناقشه است، چون كه اولا: مردم ايران نه تنهايكي نيستند كه ذاتا دموكرات هم نيستند، مردم ايران  هيچ وقت  به عنوا ن يك ملت نبوده اند، اگرچه با اقدامات شاه عباس صفوي در اشاعه مذهب شيعه براي يكپارچه كردن ايران، اين روند شروع شد، اما حتي در همين لحظه هم اين هدف جامع عمل نپوشيده است، با وجود اين گوناگوني قوميت و مذهب و ...البته برخورد ها و سياست هاي ناشيانه و مغرضانه حكومت ، كه البته حكومت يك طرف قضيه است، طرف ديگر فرهنگ مردم ايران است، فرهنگ مردم بي فرهنگ ايران! در نظر بگيريد ما وقتي حتي تفريحاتمان و طنزها و جوك هايمان، به مسخره كردن قوميت هاي ديگر اختصاص دارد و جداي از قوميت هم، در هر جمعي كه شامل ساكنان شهرهاي مختلف باشد ته آن حتما به كَل زرنگي هم شهري هاي  ما! و خريت  شماها! خسيسي آنها! و بي غيرتي ايشان! و....خواهد گذشت، ديگربماند كه اين ذهنيات به سازمان ها ونهادها هم درسطح كلان جامعه كشيده مي شود.

     دوم اعتماد به نفس بيش از حد و ويران كننده مردم ايران ....متاسفانه ما واقعاْ باور كرده ايم كه هنوز همان ايران زمين دوران  عظمت كورش و داريوش هستيم، در صورتي كه از هر جهت كه در نظر بگيريم ما فقط نام آن امپراطوري را به يادگار نگه داشته ايم، حتي  از مردم افغانستان  تا نزديكي يونان هم مي توانند ادعا كنند كه وارث امپراطوري ايران هستند. ديگر اثري از وسعت سرزميني و حتي فرهنگ حاكم بر آن سرزمين باقي نمانده است، تنها چيزي كه باقي مانده اين عُجب و خودبزرگ بيني مردم ايران است، مردم متمدن ايران در مقابل ملت بي ريشه آمريكا، مردم فاشيست آلمان، مردم كثيف و پچل فرانسه، بريتانيايي ها روباه صفت، عرب هاي شكم و شهوت پرست، هندي هاي بي خيال و پاكستاني هاي تروريست و ...(اگرچه اگر دقت كنيم اكثر ماها خود كمپلكس اين صفات هستيم )...اين توهم متمدن بودن، اين توهم دشمنان بزرگ در كمين داشتن! كه البته حكومت هم جديدا به جدّ به اين حس دامن زده است و در حالي كه از مذهب كم آورده است رو به مليت آورده تا باز مردم را به طريقي اطراف خود نگه دارد....

سوم دموكراسي كه درايران ريشه اي ندارد، اولين بار كه درايران جنبش آزادي خواهي روي داد زمان مشروطه بود كه عده اي متفكررفتند و فرنگستان را ديدند و مقايسه كردند وبا گروهي روشنفكر كه كتاب خوانده بودند و تاريخ، خواستند كه اين مردم را يوغ استبداد و استعمار برهانند. كِي؟ زماني كه هنوز مردم به فرّخدايي پادشاه ايمان داشتند!...مردم ما بدون هيچ پيش زمينه  دموكراسي خواهي يك شبه دموكرات شدند وآزادي خواه ونتيجه هم كه آن شد، دومين انقلابي كه مردم ايران كردند به كجا كشيد؟ كمي از اين مردم يا حداقل رهبرانشان (در سطح گروه ها ) بدون اينكه 4 تا كتاب درباره تاريخ انقلاب هاي ديگر خوانده باشند، كه نخواهند تجربه هاي ديگران را تكرار كنند يا بفهمند ماركسيست چه مي گويد؟ ملي مذهبي چه مي خواهد و روحاني چه مي گويد؟ به هر بادي به خيابان ها ريختند و وزيدند و همين شد كه وقتي واژه رهبرانقلابشان از «ما» به «من» تبديل شد و كسي كه درفرانسه از آزادي بيان و آزادي زنان و... مي گفت وقتي به ايران آمد ازتفتيش گفت و تكفيرو... خم به ابروي كسي نيامد،

 زمان حال را نگاه كنيد وقتي مردم زير ساخت فرهنگي نداشته باشند، دموكراسي را نخواهند و ندانند، نتيجه اين مي شود كه زماني به اصلاح طلب ها راي مي دهند و زماني به اصول گراها و زماني فقط براي لجبازي و نه از روي فكر تحريم مي كنند...و همين مي شود كه با تمام فلاكت هايي كه به سرشان مي ايد باز ساعت 9 شب 22 بهمن صداي الله اكبرشان از روي پشت بام ها به هوا مي رود ...نه توي دهات هاي يزد ها! توي كوچه پس كوچه هاي شمال شهر تهران!

مي گويند طبقه متوسط تحصيل كرده در يك جامعه هميشه تعيين كننده اند، به راستي اين طبقه د رجامعه ماكيانند و چه مي كنند؟

پ.ن1: يك هفته خاموشي نداشتيم راهپيمايي با شكوه برگزار شد از ديشب تا ساعت 3 بعد از ظهر امروز دوباره برق رفت

 برف باريدن گرفت

شوفاژ خونه خاموش شد

و ما از زير لحاف فرياد زديم

مرگ بر امريكا!

پ.ن2:

- آخه شما ديگه چرا ؟وكيل مملكت، حقوق دان، مثلا روشنفكر! به همين راحتي رفتيد راه پيمايي 22بهمن؟!

    - تو نمي دوني من به خاطر همين انقلاب چه كساني را از دست دادم، چقدر هزينه دادم، چقدر خاطره دارم...

- اين انقلاب؟واقعا اين نتيجه همان انقلابي است كه كرديد؟ اگه همين را مي خواستي دستت درست! بايد مي رفتي راهپيمايي...اما پس ما چي؟ دانشجوهاي دربند چي؟اونهايي كه به همین راحتي كشته مي شوند و ميگن خود كشي كردند چي؟اشتباه شاه اين بود كه زنداني هاي سياسي و خطرناك هاش را نگه مي داشت ...اينها اما باهوشند! مي كشند عزيز من! يك سال بهشون بد وبيرا ن مي گي، حرص مي خوري،غصه جوون ها را مي خوري... بعد يك روز پا مي شي مي ري راه پيمايي؟ روز قدس را مي گي دفاع از مظلومان و محرومانه، دفاع از انسانيته ،اعتراضه به بي گناه كشي ...اين را چي مي گي؟

- من رفتم ببينم چقدر آدم آمده بودن! راست مي گند شلوغ ميشه يا نه؟!!(مي خواهد من ساكت بشم، توجيه مي كنه! مي دونم ...رفته تا دوباره توي خاطرات اون موقعش غرق بشه، شايد دوباره بودن دوستاش را حس كنه، مي ره تا دنبال گم شده هاي اون موقعش بگرده ....)

گناه داره! وقتي با شنيدن خبر اين كارش نه تنها من، كه خانم وكيل هاي دفترش و كار آموزهاش هم باهاش قهر مي كنند! شده چوب دو سر طلا...)

پ.ن3: یک مقايسه باحال!کلیک کنید!

پ.ن۴: این را هم کلیک کنید خالی از لطف نیست:

عده‌ای قاتل، رئیس‌جمهور یا رهبر شدند ..... صاحب کشور شدند

این میان من ملتم یا امتم یا منترم!     ......... خاک عالم بر سرم

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

دیگر جا نیست

قلب ات از اندوه  پر  است

خدایان همه آسمان هایت

برخاک افتاده اند...

                             نوشته شده پشت جلد کتاب زبان انگلیسی پیش دانشگاهی ام خرداد ماه ۱۳۷۷


خبر:

امام جماعت در کردستان پس از ناپدید شدن حافظه خود را از دست داد.

اتهام حامیان دولت به  سيد حسن خميني: به حضور در آغوش آمریکا! و اختلاس.

مجازات برای به کارگیری زبان فارسی در کابل.

 يازده دانشجوي کرد در بازداشت.

خطیب نمازجمعه تهران:حتي يک نفر به جرم انتقاد زنداني نيست!

نامه دانش آموختگان دانشگاه شریف به آیت الله شاهرودی:همکلاسي هايمان را آزاد کنيد!

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

¤ درروایات آورده شده که امام جمعه یزد حاج آقا پناهنده؟ ۱۰ سال بعد از انقلاب رفته روی منبر و هی گفته

- خدا لعنت کنه شاه رو...خدا لعنتش کنه ...خدا شاه رو لعنت کنه...

یک پیرمردی از اون وسط میگه 

- حاج آقا  تموم شد دیگه لعنتش چیه؟

امام جمعه میگه « خدا لعنتش کنه این پدر سوخته رو...می دونست ما بلد نیستیم کشور اداره کنیم ها...ول کرد رفت »!

¤ دایی های پدر بنده ( ۴ تا آدم به غایت گنده و چاق و یک شکل با کلاه شابکا را تصور کنید که هنوز همچنان چاکر شاه ند) جدیداً همش میگن « خدا خدا لعنت کنه شاه را...خدا لعنتش کنه...»

ـ شما دیگه چرا دایی ها! شما که جاوید شاه بودید؟...

- خدا لعنتش کنه که ما را عین برّه چاق کرد داد دست این گرگ ها!

¤ عموی پدر بنده که هم اکنون در سن ۱۲۰ سالگی هنوز خدا بیامرز نشده، نزدیک های انقلاب یک دفعه به خودش آمده دیده ای دل غافل نه تنها پسرهاش که پسربرادرهاش هم همه شدند انقلابی ...و دیده که تربیت و نصیحت هاش کارگر نیافتاده ...یک روز صبح یک چماق بر می داره و می کنه دنبال پسرهاش که « پدر سگ ها! اون که جیبش اینقدر بود (به جیب کتش اشاره می کنه) هیچ وقت پر نشد! چه برسه به اینها که جیبشان اینقدره» ! و دم پاچه اش را که البته به واسطه قد خیلی بلندش احتمالا یک مترو نیمی می شده را نشان می دهد.

¤ یکی شاه را توی خواب می بینه که عینک آفتابی زده می پرسه « چرا عینک زدی؟» شاه جواب میده « از بس که مردم شبانه روز راه می رن و می گن نور به قبرش بباره»!

راستی اون که شاه را تو خواب دیده چی خطابش کرده ؟ آقا؟ حضرت والا ؟جناب همایونی؟یا مرتیکه؟(همونی که آیت الله خمینی توی سخنرانی بهشت زهرایش باهاش شاه را خطاب کرد و گفت: « این مرتیکه می خواهد...»)

پ.ن۱: ویژه نامه جشن نامه انقلاب شهروند امروز این هفته را حتما بخوانید.

راستی در قصه انقلاب: کی بود ؟ کی بود؟ من نبودم! نه هنوز موقع « من نبودم» نشده :

کی بود؟ کی بود؟ فقط من بودم!

البته تاریخ را یک طرفه نباید خواند در این راستا این هم خیلی خوبه : خاطرات آیت الله م.ن.ط.زری

پ.ن۲: من نمی دونم این ¤ علامت اختصاری چیه؟

پ.ن ۳: حرفهای جدی مال اون یکی وبلاگ تخصصی ارتباطات...اینجا عوام می شویم!(پوپولی)

پ.ن۴: اما وقتی رسانه جمهوری اسلامی دفاعیات گلسرخی را پخش می کندو بعدش سخنرانی اون مردک مذبذب؟ ازغندی را برای تفسیرش پخش میکنه ، وقتی آهنگ های فرهاد را روی تصویر مقام ولایت! پخش می کند، وقتی اون آقا که ازدولت بازرگان فقط دستمال گردنش را به ارث برده ،مردی با یک کیف تریاک، صادق طباطبایی از انقلاب خاطره می گه...دلم می خواهد تلویزیون را از ین بالا پرت کنم پایین تا تکه تکه شودُ کار خودتان را بکنید آقا!همون غلطی که تا الان می کردید، دم انتخاباتی به هر چیزی آویزون می شوید که ...

پ.ن۵: خسته شدم از بس که اطرافم آدم هایی دیدم که همه این ده روز را آه کشیدند...شوخی نیست ،اصلا شوخی نیست اینقدر مایه بگذاری واسه آزادی، انقلاب کنی و بعد ناگهان همه چیز بیفته روی گردونه تحجربعدش هم که جنگ ، جنگ لعنتی و بازی سیاستمداران متحجر و سر  خورده...شوخی نیست ، حتی مادر گرام هم مرتب می گوید:

رنج را بلبل کشید و برگ گل را باد برد...

پ.ن۷: نمی خواهم مثل همه بگم انقلاب فرزندان خودش را می خورد می خوام بگم انقلاب ها هم دزدیده می شوند: از آدم های توی این عکس چند نفر مردند چند نفر کشته شدند؟

                                   

پ.ن ۷: از تاثيرات تلويزيون جمهوري در اين ده روز روي بچه ها: شايان كوچولو اومده ميگه  اون چيزي كه رو سر شاه بود را برداشتند بعد خميني بيرونش كرد بعد شاه آنقدر غصه خورد تا مرد! اين را هم با حالت حزن انگيزي ميگه ، لازم به ذكر است اين پسر همسايه ۵ ساله ما نه با رسانه هاي برون مرزي ارتباط داره ونه خانواده اي ضد انقلاب داره.   

پ.ن۶: این هم واسه مرجان عزیز کویر:

                               

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

 ...                                  

جمعه است، خونه خالی، من بی حوصله ، كلافه  ...آوار يك حس اصيل و قديمی توي دلم، راه بر همه جيز بسته، حتي امتحان فردا... دوباره حس رفتن زبانه كشيده و چاره اي نيست جز رفتن ....

ماني كلاس اسكيس داره، مي روم تا يك جايي برسونمش ، سيگار را اون مي خره از سوپري كه مال برادر بسيجيه و واسه اينكه يك دختر داره سيگار مي خره سگرمه هايش تو هم مي ره ...

 پياده كه مي شود سر ماشين را مي چرخونم به سمت بالا ...بالای بالای بالا و تا ته بالا مي روم، همان جايي كه خلوته و دنج وفقط گاهي سرو كله يك ورزشكار يا دخترو پسري لاو تو لاو كه به راز امنيتش پی برده اند پيدا ميشه...

صندلي ماشين را مي خوابونم، طوري كه از شيشه جلو فقط قله كوه رو مي بينم و سر شاخه هاي درخت هايي كه جرات كردند و قد به آسمون كشيدند ...وخود آسمون ... نوار قديمي مامان شقايق( موسيقي متن اين رابطه ) را هول مي دم توي ضبط ، شيشه را مي كشم پايين و سيگاررا آتش مي زنم ... 

 

طلوع كن

 

من شهامت از تو مي گيرم...

 

با دود سيگارمن هم دود مي شم و مي روم بالا... همان جا كه هيچ كس نيست و من مي تونم چشم

در چشم با خدايم  رودررو بنشينم ، در سكوت هم پالك شويم و سيگارم را با آتيش سيگار اون روشن

كنم...

 

نگاه كن، من، چه بي پروا

 

چه بي پروا!

 

به مرز قصه هاي كهنه مي تازم

 

نگاه كن، با چه سرسختي

 

چه سر سختی!

 

برای عشق

 

يه فصل تازه مي سازم...

 

و آنقدر می مانم كه خورشيد در جلوي چشمهايم پايين برود و اين حس اصيل فروكش كند ...

قديم ترها توي دارالمومنين يك كافه كوچك و دنج بالاي يكي از پاساژها ي خيابون اصلي شهر، ميعاد گاه من و اون بود؛ وقتي حس بودنش آوار مي شد روي دلم و هر جا كه بودم (سر كلاس ، وسط تهيه يك خبر، در كنار يك دوست...) بايد مي رفتم ...بايد مي رفتم تا بنشينم، سيگاري روشن كنم و چشم در چشم باخدايم قهوه ای نوش كنم ...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

مرد نویسنده از در  بزرگ ساختمان  بیرون آمد، با شانه هایی افتاده چند قدم به جلو برداشت ...اما انگار که از چیزی پشیمان شده باشد ناگهان به عقب برگشت، کنار دیوار بر روی زمین نشست ، پوشه زیر بغلش را باز کرد، کاغذهای لای آن را در آورد، تمام ضمایر«ما» را «آنها» کرد، تمام افعال «حال» را « گذشته» کرد، بر تمام واژه های مورد دار خط کشید وتمام سه نقطه های آخر جملات را نقطه کرد ... بعد از جایش بلند شد وبا شانه هایی افتاده تر به ساختمان ممیزی ارشاد برگشت.


و  چنین است   و     بود

که

کتاب   لغت   نیز    به  بازجویان   سپرده   شد

تا هر واژه را که معنایی داشت  به  بند  کشند

و واژگان بی آرش را   به       شاعران بگذارند.

و واژه ها به گناه کار و بی گناه     تقسیم شد

به آزاده و بی معنی  ،   سیاسی و  بی معنی

نمادین و بی معنی ،            ناروا  و بی معنی

و شاعران

از بی آرش ترین الفاظ

چندان گناه واژه تراشیدند

که بازجویان به تنگ آمده    شیوه دیگر  کردند

و ازآن پس به یک باره

سخن گفتن

نفس جنایت شد...


پ.ن۱:مثل خیلی از مواقع:احمد.شاملو.(هنوز واسش صفت نیافتم)

پ.ن۲:مدتهاست ذهنم مشغول این مهم است:واقعا هنر نمی تواند مکتوم بماند ؟

پ.ن۳:وقتی استاد (که یکی از اساتید مسلم علوم سیاسی ونخبگان کشوراست) قبل ازجلسه امتحان بهم گفت« من شاگرد خیلی زیاد داشتم، با خیلی آدم ها هم سروکار دارم و داشتم، اما تو از معدود کسانی هستی که خیلی باهوشی! توی مسائل تیزی... زرنگی! مواظب باش! می ترسم این استعداد هرز بره »...نمی دانستم چی بگم، اما ناگهان تصاویر تمام آن اساتیدی که در دوران کارشناسی توی بیغوله های گروه فیزیک  دردخمه ای نشسته بودند و من در به در نتیجه کنکور ارشد را برایشان می بردم که تمام شد راه را به من نبندید می خواهم بروم!... من آدم فیزیک خواندن نیستم نخواهیدکه دوباره از صفرشروع کنم و همه ملا می شدند (البته نه از نوع ملا صدرایش! از نوع ملامحمد عمر) منبر می رفتند و می خواستند تاوان سه  اشتباه را ازمن بگیرند انتخاب رشته نا بجای ۵ سال پیش را و فعالیت های خبری و گاها سیاسی درون وبیرون دانشگاهیم را وغرور وحشی این سالیانم...هیچ وقت هیچ کدام را نفهمیدم ، اما کینه شان همه ذهنم را نسبت به مقام استادی تباه کرده بود...وقتی دکتر این جملات را به من گفت و گفت « نمی خواهم چند سال دیگه همه چیزت به هدر رفته باشد... » دلم می خواست همه شان آنجا بودند و می دیدند که چه کسی دارد این جملات را به من می گوید...امتحان را که دادم تا خود پارک دانشجو برای دیدنت و گفتن این خبر پرواز کردم،مثل بچه ها شده بودم...دلم می خواست پرنده را زودتربا تلفن خبر کنم...تو و اون شاهد بودید که من آن سالها چه کشیده بودم.  

پ.ن۴:هیچ وقت نفهمیدم چه چیزی توی وجود من بود که انها را آزار می داد.

پ.ن۵: میشه ازش هزاران صفحه نوشت، که چرا رخ داد، چرا باید رخ می داد، چرا یاید رخ نمی داد ...میشه ایراد گرفت، نقد کرد، تعریف کرد، تمجید کرد...میشه نوشت، د رمرحله ای از انقلاب به سر می بریم که توی هر انقلابی رخ می ده و آن سرخوردگی و دوری مردم از آرمان های انقلابه ... اما من به این ها کاری ندارم فقط می دانم توی سرود های انقلابی قسمت هایی هست که من را هم تشجیع می کنه من را هم به حرکت وا می داره چه برسه به ان مردمی که اولین بار بود حس کرده بودند دارند یک کار بزرگ می کنند(از تبعاتش هم خبر نداشتند)قسمت هایی مثل

قسم به اسم آزادی

به لحظه ای که جان دادی...

فردا که بهار آید

آزاد و رها هستی ...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

ببار!

ببار!

بر گرگ باران دیده ببار!

می تکانم خود را

وخیره می مانم

بردشت سفید بی کرانه یی

که هیچ جنبنده یی در آن نمی جنبد.


پ.ن۱:حسین.پناهی.راننده مینی بوس بهشت!

پ.ن۲:بیچاره چشم ها که تاوان همه چیز را  پس می دهند.

پ.ن۳:

نوشتنی هایم زیاد است

اما نمی خواهم بخوانی

این شرح مفصل را

نمی خواهم بدانی...

دیری است که خویشتن را رنجانده ایم.

پ.ن۴:این خشم ویرانگر وقتی شعله می کشد همه چیز را می سوزاند،مرا، تو را...به دل هایمان هم حتی رحم نمی کند.  

پ.ن۵:حکایت من و تو حکایت کفتر جلب و مرغ وحشی...


¤ این عکس ها هم برای شما:

                         

                        

                        

                        


¤ لینک خبر نداریم چون من فردا صبح امتحان سمینارمسائل سیاسی روز دارم!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

بلبل ما توي  خانه صاف صاف راه مي رفت، بلبل ما دوست داشت صبح ها بگذاريمش  توي تراس تا با بلبل هاي آپارتمان روبرو هم آوازي كند ...بلبل ما خيلي قشنگ مي خواند...امروز صبح هي گفت: « من را بگذاريد توي تراس، من را بگذاريد توي تراس... » بعد ما گذاشتيمش توي تراس.

 كفتر چاهي هاي گرسنه ريختند دور قفس بلبل مرفه ما!...نوكشان به دانه ها نمي رسيد ، در قفس را زدند بالا و سرشان را كردند توي قفس، بلبل ما ديد در قفس بازاست، شايد دلش خواست مثل كفترچاهي ها بپرد، شايد دلش خواست برود پيش بلبل هاي همسايه روبرويي، شايد فكر كرد مي تواند بپرد تا خود قله كوه، شايد فكر كرد بيرون هم مثل توي خانه امن است، گرم است...

شايد هم نخو است كوري را به خاطر آرامش تحمل كند، همين شد كه از كنار سر كفترهاي شكمو رد شد و پريد بيرون و چون كسي پرواز يادش نداده بود، از لبه تراس افتاد اون ته ته زمين  اين ساختمان بلند و ما تا آمديم برسيم پايين و برش داريم و بوسش كنيم و نازش كنيم وتيمارش كنيم، گربه پروري آن يكي همسايه يك لقمه چپش كرد...بلبل ما نمي دانست كه پرنده اي كه توي قفس به دنيا بيايد محكوم است به ماندن در قفس، حتي هوس رهايي هم برايش مرگ است...


پ.ن۱:به شايان كوچولو ميگويم بلبل كو؟ ميگه به خداي بني اسرائيل! من برش نداشتم !

پ.ن2: اولين روز امتحانات توي آسانسور دانشگاه گير كردم...براي كسي كه ارشد  ارتباطات مي خواند زشت است اما من ديروز همين خبر را كردم مبناي قضاوتم بر روي آدمها و دوستي شان !!! كسي تهش نماند!      

 I should be happy for this...

پ.ن3:منطقت را به رخ من نكشدوست داشتم اينطوري قضاوت كنم ..من دیگر آدم ها را دوست ندارم

به کسی   برنخوره ،  برنخوره

من یکی پنجره مو می بندم...

پ.ن۴: اين حس رفتن، اين حس اينجا نبودن،سرشارم ميكند از انرژي...نوشتم كه روزي يادم نرود،ثبت با سند برابر است.

پ.ن۵: اين هم عكس گربه هاي مذكور در متن بالا:

                  


اما خبر:

۱- به استقبال روزهمبستگي با دانشجويان دربند

۲- حاکم شدن فضاي امنيتي در بندرترکمن

۳- بودجه "فعاليت هاي ديني" 600 درصد افزایش یافت: پول نفت بر سرسفره‌ مساجد

۴- قرن 21 قرن افزایش بهای غذا

۵- سخنگوی ستاد ائتلاف اصلاح‌طلبان خبر داد: ردصلاحيت تمامی نامزدهای عضو مشارکت و مجاهدين انقلاب، نوروز

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور