تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
  ...

صبح خانه از جماعت بی رحم ذکور خالی شد و من هم که رسالت بزرگی بر دوش داشتم ماندم ...پرستو توی قفس خواب بود، خواب نبود ناامید بود ...رفتم و گذاشتمش توی تراس ...چنان به آسمان خیره شده بود که دل سنگ هم آب می شد و بعد یک دفعه شروع کرد خودش را به در و دیوار قفس بکوبه و توی آب خودشو خیس کنه و ...دیدم بیشتر به خودزنی ادامه بده می میره ، در قفس را باز کردم آوردمش بیرون ...از اون بوسه هایی که هیچ وقت یادت نمی ره کجا زدی، با چه حسی و به کی...روی بالش و بعد رهاش کردم و در بهت دیدم که چرخی توی آسمون زدم و یکی دیگه عین خودش شروع کرد دورش بچرخه و اوج بگیرند...

پرستو را دم دفتر پدر توی خیابان ویلا گرفته بودند و آورده بودند اقدسیه ...اون یکی چطوری ردش را گرفته بود و تا اینجا اومده بود؟تمام دیشب را روی سقف خانه ما خوابیده بود؟چقدر ما را نفرین کرده بود؟ اگه این یکی را آزاد نمی کردیم تا کی منتظر می موند؟

                               

¤ جان اسیر دل

دل اسیر دوست

دوست چه می داند  دل اسیر اوست؟...

¤ تمام حقیقت این بود: من هم می خواستم باهاش بپرم...


خبر:

- احمدي‌نژاد :خيلي از كشورها ابراز تمايل ‌كردند كه با محوريت ايران جبهه جديدي در دنيا ايجاد شود
- رئيس قوه قضاييه حكم نوجوان متهم به قتل را بر خلا‌ف شرع اعلا‌م كرد
- 'مهمات جنگی' باعث انفجار شیراز بود
- پایان مذاکرات شانگهای بر سر ایران بدون حل تمام اختلافات
- بهای نفت خام از ۱۱۵ دلار فراتر رفت

- افشاگري رييس جمهور عليه دولت!

- تایید حکم زندان سه دانشجوی پلی تکنیک.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

THE BEGINING
The phone rang again .she closed her eyes and sigted.                        
part of her wanted to give into his adulterous fantasy. she twisted  the gold ring on her finger and looked at the clocke.bob would not  be home until eleven. she slowly picked up the receiver.
" once," she said to him. "but never again."
 David De vos 

از کتاب داستان های ۵۵ کلمه ای.


الان داشتم متن را ثبت می کردم که دیدم برادر بزرگ یک پرستو گرفته کرده توی قفس...تا دیدمش هجوم وحشتناک غم و اشکی که به خاطر غرور نباید بریزه...پرستو و قفس ؟اولین متن رسمی ای که درباره پرنده ها خوندیم کوچ پرستوها بود...پرستو و قفس؟

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

گفتم بهت با مرد قصه مسابقه دو دادم و بااون همه درد توي بدنش و پاهاش ازش باختم ؟
گفتم بهت مرد قصه جمعه از غروب دلگيرش فرار كرده بود و اومده بود پيش ما و ما را برد باغ بهشت و اونقدر نشستيم تا شب شد شام خورديم و زديم لواسان و اونجا سر گردنه پياده شديم و باهاش مسابقه دو دادم و باختم؟
گفتم بهت با يه مرد سورنا زن اومده بود در خونه زنگ زد و گفت بياين پايين يه ني زن براتون آوردم، اما مرد سرنا زن فقط آهنگ غم زد؟
گفتم بهت مهيار 28 ساله كنار مرد قصه شده بود عين 20 سال پيشش توي كردستان؟يه بچه شر و شنگول و تخس كه مي خواست توجه همه مردهاي قصه را جلب كنه و من در كمال نااميدي فهميدم كه مهيار توي همون سن و همان جا وسط مرداي قصه مونده؟...
گفتم بهت يه روزي دستش را مي گذاشت روي سينه ش و بهم مي گفت  « ارادت ...ميم من به شما ارادت دارم » و من تا هفته ها نئشه همين كلمه مي شدم؟
گفتم بهت بعد از ظهر دلگيري بود و من و ماني و مهيار مي دونستيم كه لحظه به لحظه زنده بودن مرد قصه معجزه ست؟
گفتم بهت گوجه سبز نوبر كرديم و نسكافه و كوفته تبريزي خورديم و قليان كشيديم و ...اهلي شديم ؟حالا ديگه هر غروب جمعه اي كه بشه ، هر گوجه سبزي كه نوبر بشه ،هر وقت باد بياد و ما با لباس هاي تابستونه سر گردنه دماوند باشيم دلمون واسه مرد قصه تنگ ميشه؟
گفتم بهت چقدر مرد قصه غم داشت؟گفتم بهت كه غمهاش از 18 سالگي شروع شد كه طبس زلزله  شد و مرد قصه رفت اونجا و هي جنازه كشيد بيرون و بعدش ديگه هيچ وقت رنگ شادي را نديد؟
 گفتم بهت انقلاب شد و جنگ شد و اون پشت پا زد به همه چيز و تصمیم گرفت و رفت واسه دفاع از ايران و عشقش رهاش كرد و رفت آمريكا؟گفتم بهت هنوزم عاشقشه؟
گفتم بهت تركش هاي توي كمرش رو از روي پوست بدنش ميشه لمس كرد؟
گفتم بهت چه مدينه فاضله عجيبي تو ذهنش داره؟
گفتم بهت چقدر از عوام بودن مردم و نفهميدنشون و بازي خوردنشون از حكومت غصه مي خوره؟
گفتم بهت حقوق ماهيانه اش كه هيچ، توي زندگيش  ارثيه عظيم پدرش رو هم خرج فقرا ومعتادها كرده؟
گفتم بهت حالا توي 60 سالگي نه بچه داره و نه خاطره شيرين و نه اميد و تا دلت بخواد درد داره وغصه ؟
گفتم بهت شب كه مي خواست بخوابه از درد ناله مي كرد و مهيار روي پاهش واستاده بود و هي فشار مي داد اما بي فايده بود؟


نه اينها رو نگفتم فقط زنگ زدم بهت و گفتم  با مرد قصه مسابقه دادم و با همه درد ي كه توي بدن و تو پاهاش بود ازش باختم.

                         

                                                   

                          

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

اولین بار بر علیه تمام آرامش کودکیم شوریدم

دومین بار بر دخترکان  همسایه که فخر می فروختند

تلخ ترین بار بر قدرت و عظمت خدا

مکرر بار بر قلمرو عشق مردان مدعی

آخرین بار بر توهم اصالت و ثروت خانودادگی

وامشب به خاطر آوردم که

مدتهاست که در به در شورشی دوباره ام

مرا که هر دم، هرکس، چموش می نامد.

 

                               


¤ دستگیری خدیجه مقدم فعال جنبش زنان و کمپین یک میلیون امضا و از اعضای کمیته مادران کمپین.

¤ اگر واستون مهمه توی گوگل، خلیج عربی به خلیج فارس تغییر نام بدهد بروید واینجا را امضاء کنید چون نیاز به یک ملیون امضاء دارد.

  

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

                     

                      

 

وقتي ما اينجا بوديم هيچ كس نبود...

پشت پنجره كوه بود و جلوي  خانه رودخانه، اين موقع سال كه مي شد درخت هاي روي تپه پشت خانه پر شكوفه مي شد و اب ها از آن بالا راه مي افتادند و تا پايين مايين ها مي رفتند ...اگه هوس مي كردي بروي پياده روي توي يك قدم زدن سه ساعته شايد دوسه نفري، ورزشكاري، سربازي، كارگر افغاني اي جلويت سبز مي شدند.

زمستان ها اگر برف مي نشست تنها راه دررو از محل تيوب بود و سر خوردن ...اگه بهار مي شد تراس ها مي شد خونه كفتر چاهي ها ...شب ها روي تپه مي شد رفت و آمد روباه ها وشغال ها رو ديد و فصل به فصل هجوم پرنده هاي كوچكي كه دسته جمعي كوچ مي كردند يا بر مي گشتند، توي سكوت و عظمت اينجا مي شد توي هر فصلي بهشت گمشده رو به نظاره نشست، مي شد روي پشت بام تا ته شرق و غرب و جنوب تهران را ديد زد، هم غروب و طلوع خورشيد را داشت هم ماه  ...

وقتي ما اينجا بوديم هيچ كس نبود...دلمان خوش بود روزهاي تعطيل و بعد از ظهرها در سايه هاي امن اينجا همه كثيفي و شارلاتان بازي آدم ها يادمان مي رود ، اينجا حتي سال تا ماه صداي اذان هم به گوش نمي رسيد...

كه يك دفعه 3 سال پيش آدم ها با بيل و كلنگ هاشون سر رسيدند، شهرداري آمد برفهامون را پارو كرد، ديواره كوه را سنگ كرد، كنارش واسمون گل كاشت، يك شب تمام سگها را تير باران كرد و ما چند روز شوكه زوزه هاي دردناكشون شديم... ريشو ها امدند پايگاه زدند، مسجد ساختند و بسيج زدندامر به معروفمان كردند و خواستند واسمون امنيت اجتماعي برقرار كنند! سبيل كلفت ها آمدند اول توي دامنه كوه بدنه آهني ساختمان ها را با رنگ سبز زدند، كه با سبزي دشت قاطي بشود كسي نفهمد و بعد يك شبه چند تا برج ساختند جلويش هم جاده كشيدند، باغ ها را كردند تالار عروسي، تپه را تا مترها زير زمين گود كردند وكردند پاركينگ، جنگل مان را كردند پارك جنگلي، رودها مان را با طرح سامان دهي آبراه ها بستند توي يك مادي وسط اتوبان اسمش را هم گذاشتند امام علي، كوه پشت خانه را ساختندرفتند بالا، كردندش بيمارستان، درختها را بريدند به جايش شمشاد كاشتند و وسطش جاده كشيدند، همه پرنده ها رفتند و فقط چند تا كفتر چاهي ماندند و قناري هاي تو قفس...

و سيل آدم هايي كه دوست داشتند بالا شهري باشند اما هيچ وقت فرهنگش را ياد نگرفتند هجوم آوردند اينجا...حالا اطراف ما شده پر از امكانات پر از توسعه پر از نوسازي پر از آدم...

و ما مانديم در حسرت روزهايي كه وقتي ما اينجا بوديم هيچ كس نبود...

 


خبر:

۱. یک فعال در حوزه زنان و جامعه مدنی صبح امروز در منزل شخصی اش دستگير شد.

۲. مجوز نشريات صبح ورزش، ايمن گستر، گزيده پژوهش‌های جهان و لاله لغو شد.

۳. دانشجويان احضاری شيراز به ۳۰ نفر رسيد.

۴. هادی قابل به زندان لنگرود منتقل شد.

۵. اعتصاب هزاران کارگر نیشکر هفت تپه.

۶.  پاسخ مثبت ايران به درخواست مذاکره آمريکا.

۷. نرخ تورم در اسفندماه 86 نسبت به ماه مشابه سال قبل 5/22 درصد افزايش يافت؛بالاترين نرخ تورم در 10 سال اخير.
۸. رييس پليس راهنمايي و رانندگي : ۲۲ درصد رانندگان نوروزی مست و نشعه بودند.

۹. گواهی عدم ابتلا به ایدز شرط ورود زنان به استخر.

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  بهار اگه خاطر مارو نمي خواد
صد ساله رفته که بياد

و نمياد

گوله تو سرماي سياهم که بشيم
منت آفتاب و ديگه نمي کشيم

ما خودمون برفارو پارو مي کنيم
خونه رو از اين رو به اون رو مي کنيم


لینک آهنگ:بگو بگو بهار نخواستیم بزی جون
 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ۱ـ دو هفته پیش رفته بودم به  پلیس ۱۰+ برای تمدید گواهینامه ام ، که انجا متوجه عجیب ترین اشتباه زندگیم شدم : من تمام امسال فکر می کردم که سال ۸۵ هستیم! با اینکه هر روز با تقویم و تاریخ سر و کار داشتم ...اول به این فکر کردم که یک سال توی زندگیم کم آوردم یک اشتباه غیر قابل جبران...اما بعد از چند روز به این علت که به شدت نسبی گرا شده ام به این نتیجه رسیدم که زمان و ماه و سال و این حرفها چیزی کاملا نسبی است و من فقط یک سال خیلی طولانی ای داشته ام ...سال ۸۵ با زجر شروع شد ولی خدا را شکر به خوبی به پایان می رسه و من در حال بالا آمدن از دیواره های چاهی عمیقم ...و حالا نه تنها ناخن و سرپنجه های خودم که به دیوار می کشیدم، به تازگی  از قعر این چاه حس می کنم دست هایی برای کمک به پایین دراز شده ، غیر از ان دست های مهربانی که بودند و هستند و خواهند بود...

۲- چهار شنبه سوری به شکل کاملا سنتی و آبرومندانه ای درمحل ما برگزار شد و البته آتش ما چنان شعله کشید که علاوه بر این که پذیرای کسانی که در اشتیاق از سپردن زردی خودشان به آتش ،  از غرب تهران و از زیر باتوم (باتون؟)  گروه ضربت به بالای کوه پناه آورده بودند! شد، دخل آسفالت شهرداری را هم آورد !  البته مجبور شدیم چند تا صندلی و یک کمد و  یک تخت را خرجش کنیم! دورنمای آتش:

                                

۳- این صحنه را هم در حین خرید شب عید، دقیقا شب عید باهاش مواجه شدم که به علت شرم! لینک می دهم بروید ببینید!

                                                                 صحنه!

۴ـ از میان ده ها پیامکی که برا ی تبریک عید روی گوشی فرسوده من آمده یکsms  خیلی...نمی دانم:

« عطر نرگس

رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوتر های مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

عید تو مبارک، اما دل من پر از آشوب غریبیه ، امسال دارم برای ۷سین بهشت زهرا گل می خرم، چه سخت جونم من...»

جواب دادم : « غریبه هفت سینت را امسال با «ص» ببند:

صبر، صبر، صبر، صبر، صبر، صبر،صبر...»

اما چه آبی می تواند چنین آتشی را خاموش کند؟

¤ راستی! کاشکی قبل از اینکه سرمان را روی سنگ قبر بگذاریم ، بگوییم « دوستت دارم» و هزار چیز مزخرف را با غرور اشتباه نگیریم.

۵ ـ برنامه امسال عید ( البته کمی تا حدودی):

                                   

به من ربطی ندارد

۶-  عید هممون مبارک ، امسال سال ماست اگه درست بیندیشیم. این جمله را روی یک دیوار حوالی آرژانتین دیدم که « آنکه نمی رسد، نمی اندیشد».

                          

توبه از می وقت گل

دیوانه باشیم گر کنیم...

۷ـ خبر :

آخرش طاقت نیاوردم دکمه ادیت را زدم که بگویم الان که ما عید باز ی می کنیم یک عده در بندند، یک عده به جرمی و گناهی طبق قانون ( درست و غلطش را کاری ندارم) توی زندان هستند، اما عده ای هم هستند که به جرم آزادی خواهی، به جرم اعتراض کردن به وضع موجود و به جرم...جرم نه ! اتهام ...به اتهام اینکه توی کشوری به دنیا آمدند و بزرگ شدند که هیچ چیز سر جای خودش نیست...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور