تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
  ...

می خواستم متن زیر را بعد از شعر پست قبل بگذارم که مشغله سمینار خ.طوط قر.مز م.طبوعات به امروزش کشاند. بعضی وقتها فکر می کنم چقدر خوبه که وبلاگی هست که آدم توی اون خودش باشه نه روزانه گو و جدی گوی مترتب بر جایگاه های بیرونی و اجتماعیش.

شعر پست قبل توی یه شب شعر خونده شد تو دانشکده هنر، یادش بخیر! میهمان بابک بیات بود (هنوز هم دلم برایش تنگ می شود)و انگار توی سالن بعد از خواندن شعر فقط اون فهمید علی آقایی که« نه بچه هاش پاپتی اند و نه دفتراش خط خط ی» کیه ؟

شب خوبی بودو حضورش معرکه...همون شب، آیدین هم اجرا داشت. از سالی که رفته بودم دانشگاه همیشه این موجود - که وقتی توی بیابون های دارالمومنین هوا سرد می شد و بارون می گرفت میومد لبه تراس اتاقشون و گیتار می زد- واسم سوال بود. نفر اول جشنواره موسیقی دانشجویی که شد می خواستم باهاش مصاحبه کنم اما از کل بچه های موجود در دانشکده های فنی، علوم پایه و انسانی یک نفر پیدا نشد که بشناسدش ومن را تشویق کنه یا باهام بیاد بریم دانشکده هنر برای مصاحبه باهاش،

« وای نه! خانم میم با آیدیین؟ اگه کسی بفهمه چی؟ اون یک لجنه !!!» و این پسوند همیشگی اسم آیدین بود.

گذشت و ما هم بی خیال شدیم .

یک شب که عازم دارالمومنین بودیم هم سفر شدیم با بچه های شر و شیطون هنر که به زمین و زمان بند نبودند و من هم گوشه ای مشغول تنظیم مصاحبه رییس سابق دانشگاه که مستعفیده شده بود و از اتفاق او را هم توی اتوبوس دیده بودم و قرار مصاحبه توی دانشگاه تهران را گذاشته بودم که یهو وسط اون سرو صدا از صندلی پشتی شنیدم دختری گفت « آیدین بخون بخون» و اتوبوس هم دم گرفت «آیدین آیدین»

حالا اون توی چنگم بود! از بین دو تا صندلی گفتم « آقای نون شمایید»؟ و جریان نشریه را توضیح دادم و خوب نهایتا نگاه های غضب آلود و عشوه ناک دخترها که برنامه شون بهم خورده بود را به جون خریدم و جابجا شدیم و گفتگو شروع شد(من با ظاهر ساده ام نسبت به اون دخترهای هنر، محجبه! و تا حدودی زیادی عمله محسوب می شدم و این بر  اایش و ویششون می افزود!  )  

اما همه اینها حاشیه بود، تاثیری که اون شب آیدین روی من گذشت با اینکه از ۱۴ سالگی زده بودم به قلب اجتماع بی درو پیکرمان هیچ کس نگذاشته بود. آیدین برای بقیه شاید پسری با صدا و تیپ خوب و بهترین وسیله تفریح، هنر مند جذاب و  یا حتی لجن و معتاد ومنفور و هزار چیز دیگر بود اما آن شب برای من پیامبری دیوانه را می مانست که در عرض فاصله دو ساعت ونیمه تا دارالمومنین سقف تمام اعتقاداتم را   فرو ریخت. ذهنم و قلبم را کن فیکون کرد، مزرعه فکرم را شخم زد و بدون کاشتن هیچ بذری  رها کرد

شک را

بر شانه های خمیده ام

جای نشین ضد بالی کرد

که دیگربارش

به پرواز

احساس نیازی نبود. 

وقتی در دانشگاه پیاده شدم هیچ چیز برایم باقی نمانده بود. شده بودم آدمی که یک آن از جای مستحکمش بلندش کرده بودند و از پاها بین زمین و هوا آویزونش کرده بودند. ساعت دوازده شب  تلو تلو خوران تا خوابگاه رسیدم و به اتاقمان که رسیدم فقط ولو شدم.

گفتند «چطور آدمی بود»؟

گفتم «پوستین وارونه را به رو پوشیده بود».

انگار که بعد از سالها اصل گم گشته کودکیم را به یاد آورده بودم، هرمان هسه بودم و گل زنبق ...

از آن موقع به تدریج شروع کردم به پوست انداختن. پوسته سفت و ضخیم اعتقادات، تعصبات و حتی خرافات ذهنم. سخت بود هم برای خودم هم اطرافیانم...  

سرزنش ها، متلک ها، تعجب ها، دوری کردن ها، همه به خاطر آنچه که ـ می خواستم باشم ـ و دیگران آنچه که ـ می خواستند باشم ـ را دوست می داشتند. اینجا بود که کم کم همه چیز خانم «میم» عوض شد و دایره اطرافیانش هم که به ده ها نفر می رسید به۳ نفر تقلیل یافت. ۳ نفر موجود دوست داشتنی که دوستی را پاس می داشتند و نه خودخواهی را، مینا، هیوا و پرنده....

حالا در این چند روزه بعد از یک سیر  ۷ساله از آن شک، آرام ترم و متعادل تر و آنچه را که می گویم سعی می کنم نه با تعصب و نه با اعتقاد که با فکر بگویم...دیگر دایره دوستی ام را علاوه بر اون سه نفر و مانی و دیفونه به جایی بسط ندادم نه اینکه نخواستم، معیارهایم تامین نمی شوند...اما همه اعتقادات همه را بر می تابم، یه جور درک متقابل، از پدری و مرد قصه و باغبون گرفته تا شقایق و بقیه.

نهایتا جسارتهام جهت پیدا کرد و ذهنیاتم هدف.   

ونقطه شروعش  اثرا ت دیدار آن شب با آیدین «پیامبر دیوانه» که نمی دانم چه شدو کجا رفت؟ امامطمئنا یکی از کسانی بود که بودن در جامعه توسعه نیافته نیستش کرد، استعدادهایش را، توانایی هایش را و خوبی هایش را ...

یک روز فرزان با عصبانیت به من گفت « تو چرا اینقدر دنبال عظمت توی وجود دیگران می گردی؟اونو توی وجودخودت پیدا کن»! بهش نگفتم اما اون حرف برای من شعاری بیش نبود. من تجربه ها را می پذیرم و کسانی که حتی توی یک جنبه از زندگی هم به بزرگی دست پیدا کرده باشند، دستشون درست !درست زندگی کردند.

بهش نگفتم اما من یه طرز جنون آمیزی به دنبال روح عریان و بی نقاب آدم هاهستم ، تاوانش را هم پس داده ام ...می فهمید؟ کسی که در ظاهر اینقدر برات معتبر و بزرگ باشه وقتی عریان بشه چندش و ملال انگیز و منفور باشه چه حسی بهت دست می ده؟حس مرگ! و من هر بار در برخورد بابیشتر آدم ها به این نقطه رسیدم و هربار نامکرر بود اما روح عریان آنانی که می مانند...

من روح عریان دیفوونه را نیمه شبی، در قبرستان متروک کاشان دیدم که بی محابا با مردگان گفتگو می کرد و صداشون را می شنید و باهاشون روزنامه می خواند.

من روح عریان پرنده را نیمه شب امتحانی، کنار پنجره نمازخانه طبقه بالای دیدم که به من زل زده بود ، روح عریانش را در همراه بودنش در  خوابهاوکابوس های سرگردانیم دیدم.

من حتی روح عریان الهام (که اینقدر به ناروا آزارم داد) را بی غل و غش  دیدم.

می دانی من روح های عریان زشتی هم دیدم که هر بار با دیدنشان سالی از عمرم کم شده است.

بگذریم.

من بعدازآن شب دیگه هیچ وقت آیدین را ندیدم اما وقتی نشریه مان توقیف شد و خود ما توی قیف، نامه کوتاهی برایش نوشتم

« امروز وقتی پایم خورد به میز و درد گرفت، یادم آمد در کودکیم که بزرگتر بودم یک روز رفتم و آرامشم را دفن کردم توی باغچه، اون وقت من چیزی داشتم که هیچ کس نداشت یک آرامش مدفون شده...

گاهی در روزمرگی های زندگی لحظات آدم ها یا حادثه هایی وارد می شوند که هیچ گاه از خاطر محو نمی شوند  شما یکی از آنها بودید که باعث شدید پایم به میز بخورد.

به امیدی روزی که زبان شما (موسیقی)و زبان ما (قلم)یکی شود تا بقول استاد بیات بجای سکوت فریاد بکشیم».

 اون درپاسخ نوشت:

« گفتم آب، آتشم زدند

گفتم آتش، در آب غرقم کردند

گفتم آب و آتش   دهانم خاک آکندند

سکوت کردم، زبان سکوتم شکستند

من فقط از حنجره، عشق هجی کرده بودم».

                         


خبر:

۱.چماق به دستان دیروز در دانشگاه ها در سمت مدیران جوان دولت احمدی نژاد

۲.غلامحسین الهام:دولت احمدی نژاد به صورت بنیادین با سانسور مخالف است! 

۳.وزیرارشاد: بي خبري حق مردم است. روح لطیفشان را آزار ندهیم.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

می دونی چیه؟

« علی بی غم»

نه بچه هاش پاپتی ند

نه دفتراش خط خطیند...

یک من ونیم من

نمیگه

یه جو به ارزن نمیده...

علی بی غم

به حرف شیطون ورپریده

رخت شبو پوشیده...

 


لطفا یک فیلترشکن خوب به من بدهید.لطفا

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

                 


یک لینک از جملات قصار آقای رییس جمهور: "خوب ما با شجاعت آمديم بساط را بهم زديم و يک چيز انقلابي گذاشتيم جاش."

 این هم از نیروهای نظامی و حافظ امنیت کشورمان:"تهدید برای ما نعمت است".

این عکس را هم ببینید.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
    ...

 چه اسفندها دود کردیم آه

برای تو ای ماه اردیبهشتی

که گفتند همین روزها می رسی از همین راه...       

پ.ن۱: گویا نارسیس گرفتم که این شعر را گذاشتم واسه تولد خودم!

پ.ن۲:کسی می دونه من آخرین بار کجا گم شده ام؟

پ.ن۳: دیشب یه پست نوشتم به اسم ویار روز تولد ، دری وری بود گذاشتمش توی ادامه نوشته! ااین هم کادو خودم به خودم:                             

                             

پ.ن ۴: داشتم از وسط پارک رد می شدم که پیرمردی ژولیده یک شاخه گل رز چید من که داشتم نگاهش می کردم می خواستم خفه اش کنم!آخه کلی غنچه به اون شاخه گل بود.از کنارش که رد شدم گل را طرفم گرفت و گفت « بیا دخترم»!! 

پ.ن ۵:

من از این دنیا چی می خوام؟

دو تا بال برای پرواز...

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

يك مراسمي بود توي دانشگاه تهران، سخنران حداد عادل بود تريبون آزاد نبود اما نمي دونم من چرا پشت تريبون رفتم؟!

با هيجان ( از نوع هيجان هاي بچه گانه دوران ليسانس) پرسيدم:

- آقاي حدّاد! شما 4 سال هر سازي رييس جمهور زد باهاش رقصيديد، جاده صاف كن دولت بوديد،گذاشتيد خون مردم را بكنند توي شيشه، يك كار مفيد نكرديد، حالا كه بوي گوشت! صندلي رياست جمهوري به مشامتون رسيده!!منتقد و مخالف و سنگ انداز دولت شديد؟آنقدر كه ا.حمد.ي نژاد بهتون نامه مي ده و از كارشكني هاتون و مخالفت هاتون با دولت شكايت مي كنه ؟ واقعا شما در مورد مردم چي فكر كرديد كه يه مشت نفهمند و راستي راستي هيچي حاليشون نيس؟مردم از دست شما شكارند!

در همين لحظه جناب حداد از آن لبخندهايي كه مي زنه و دندون هاش پيدا ميشه و آدم ياد آدم هاي بد فيلم هاي ترسناك مي افته زد و گفت:

- خانم اين كلمات « شكار شدند» توي اين جمله يعني چه ؟ توي ادبيات فارسي اين جمله جايگاهي نداره...!!!

من را مي گي يك دفعه گر گرفتم و گفتم:

- شما مملكت رو هم با همان فرهنگستان ادب فارسي اشتباه گرفتيد آن همه سال به ادبيات – ديديد- ( حرف اول كلمه ر!) و 4 سال به مجلس ديديد و هنوز بستون نيست مي خواهيد رييس جمهور هم بشويدويك جا به مملكت بدينيد؟!!!

Wooow!

اينجا بود كه ناگهان از خواب پريدم وديگه نتايج بعد از آزادي بيان را نديدم...اينم ثمره خبر خواندن آخر شب، شب سراب خمارت كند به بيداري!!

 

پ.ن۱: من در روز و در حالت عادي بسيار به ندرت ودر حد صفر از كلمه بدرد بخور و با مسما(؟) ديدن (به حرف اول ر!)استفاده مي كنم حالا توي دانشگاه و پشت تريبون و در حضور مقام عظماي رياست مجلس آن هم از نوع اديبش؟...به هر حال آزادي بيانش حال داد!

پ.ن۲: ديگه اينكه در بي داري جمله « واقعا شما در مورد مردم چي فكر كرديد كه يه مشت نفهمند ؟»واسه خودم هم محل اشكال است!

پ.ن۳:نكته خواب:حداد عادل مي خواد رييس جمهور بشه!

پ.ن۴: « مردم از دست شما شكار شدند» يعني عصباني شدند و جونشون به لبشون رسيد را خيلي خوب

اومدم!

پ.ن۵: اووووووم...به به!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
                

              

زنبقی از ته گلخانه صدا زد

برگرد

من در اینجا نفسم می گیرد

دل من می میرد

دل من مثل دل آینه نازک شده است

با صدای نفس پنجره ها

می شکند

این دل من

باغ و آن همهمه را می خواهد

همه را می خواهد...

پ.ن: این اولین شعری است که در کودکیم حفظ کردم .

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور