تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
 

استاد  مذکور پست قبل، صبح کله سحر زنگ زد، اول که نشناختمش! بعد از اینکه که کلی مورد مرحمت قرار گرفتم و توبیخ شدم تازه فهمیدم که ای داد  بی داد دکتر پایان نامه است! که پشت سر هم داره میگه «من واقعا متعجبم از شما!! خیلی صبر کردم ازت خبری نشد!من روی شما سرمایه گذاری کردم... کلی امید بهت دارم... دو واحد توی این دانشگاه لعنتی نگه داشتم که اگه شما خواستی دکترا بری یه اهرم فشار باشم واست... اون وقت کار کلاسی سرچ به من تحویل دادی؟ رفتی پروپوزال بیاری دیگه پیدات نشده؟ واقعا نمی دونم می خوای چکار کنی ...این همه هوش و فراست و استعداد را هرز بدی ؟ فردا یک کرسی تدریس دستت بگیری مثل کسایی که می شناسی بی سوادی تحویل بچه های مردم بدهی ؟ من روی شما حساب کردم که عاشق این رشته ای، که خودت رو خرج این نوع زندگی  می کنی...که این همه دردسر را تحمل کرده ای تا به دلت احترام بگذاری ...»

منم که لال مونی گرفته بودم صدام در نمی اومد! دکتر هم حرفهاش که تموم شد و عصبانیتش فرو کش کرد گفت «خب، کاری نداری ؟خداحافظ!»

و من چند دقیقه  همینطور مات و مبهوت پای میز توالت نشسته بودم، بعدش فکر می کنید چکار کردم؟متحول شدم؟

تاثیر حرفهای استاد:  

لباس پوشیدم رفتم دانشگاه و توی کلاس آمار ، بعد اینکه یکم شهروند امروز ورق زدم حوصله ام سر رفت رفتم سلف قهوه خوردم، بعد رفتم به استاد سمینار گفتم کار واجب واسم پیش اومده باید برم فرودگاه امام خمینی!(فک کن) اگه میشه غیبت رد نکنید !  می خواستم یه احترامی گذاشته باشم!وقتی هم داشتم از گروه خارج می شدم داشت به یکی دیگه می گفت « این که توی کلاس نباشه انگار هیچ کی نیست»! (من رو می گفت!) بعد زنگ زدم به دیفونه اما نتونستم مخش رو بزنم کار و زندگیش رو ول کنه بیاد بریم یللی تللی...آخه بیچاره میخواد زن بگیره حسابی مشغوله!(اون زن هم ااصلان من نیستم که!)

خلاصه زدم به کوچه خیابون پارک وی تا تجریش روگز کردم بعدرفتم نیاورون ، شهر کتاب و پول کتابهاو  منابع درسی ام رو دادم چند تا کتاب رمان خریدم و اومدم خونه و با اینکه فرداش با همون دکتر پایان نامه  کلاس داشتم و کار کلاسی، یکم اخبار دیدم و خوابیدم.

حالا فک می کنید تمام این کارها را از قصد و عمد کردم؟خدا شاهده نه!

این یک نیروییه که اصلا قادر به کنترلش نیستم و عملا داره از زندگی ساقطم می کنه، مامان بهش میگه لج بازی و از دو سالگی من تا حالا باهاش در نیافتاده ! یعنی موقعی که یک شیشه شیر قشنگ از پایتخت خارج واسم کادو آورده بودند و مامان تاکید کرده بود که باید خیلی مراقبش باشم و من چند دقیقه بعد جلوی چشم های مبهوت اون در حالی که زل زده بودم بهش  شیشه را رها کرده بودم قعر یک چاهی که البته نمی دونم اون موقع وسط خیابون چکار می کرده! اینه که مامان همیشه به همه سفارش می کنه که مراقب این حس لجبازی من باشند . اما به نظر خودم موضوع فراتر از این حرفهاست ...یعنی در تمام شئون و حتی جزییات زندگی، کاری که باید بکنم را نمی کنم و کاری که نباید بکنم ر ا انجام می دهم و این موضوع ده ساله رسما دهنم را سرویس کرده.یک مرحله را با موفقیت شروع می کنم، اولهاش هم خوبم اما بعد...

 پ.ن۱:هفت هشت سال پیش یکی از پرفسورهای نانو.تکن.ولوژی که تازه از ایالات متحده برگشته بود تا برنامه و سامان بده به این رشته توی ایران و حالا جزء گنده های این فنه ، بسیار بهم  تاکید کرد که کار را جدی بگیرم که توانایی زیادی توی این رشته دارم ، خودش هم به طور خاص کمکم می کنه و دستم را می گیره... نتیجه چی شد؟ هیچی! اگه از سراتفاق یا توی کنگره ای که برای تهیه خبر می رفتم می دیدمش می رفتم یه جایی قایم می شدم که ازم نپرسه کجایی؟باقالیت به چند من؟

پ.ن۲:خوانندگان محترم دوستان عزیز ، که به طور متوسط روزی ۱۲ نفرید ، که ۵نفرتون هم حتما من را از نزدیک می شناسید این یک اعلام رسمی درخواست کمک می باشد...تا بیشتر از این نابود نشدم، من باید با خودم چه غلطی کنم؟  

پ.ن۳:خواهشن نگویید «مگر به معجزتی»!

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  دیشب با شراره یک مکالمه تلفنی طولانی داشتیم، خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم.

من وشراره از نظر تیپ فکری خیلی نزدیک به همیم، چه دوران لیسانس که از نظر تیپ ظاهر ۱۸۰درجه متفاوت بودیم و چه حالا...بماند که اولین برخوردمون یک مشاجره نفس گیر توی آمفی تاتر بود ، سال اول یعنی ۷۹ که نمی دونم مدیر مسئول کدام روزنامه ها آمده بود و شراره فکر کرده بود که من مادرجد اصول گراها هستم ! و این مشاجره همه جوره تا ۳سال ادامه پیدا کرد و وساطت همه دوستانی که معتقد بودند ما به هم می خوریم و اگه یک تیم باشیم توی دانشگاه خیلی کارها  ازپیش می بریم بی فایده بی فایده بود وما وقتی رودر رو قرار می گرفتیم حداقل لطفمون به هم الفاظ چارواداری بود! اولین بدبینی من به اون غرور بیش از حدش بود، خوب البته بهترین رتبه دانشگاه هم بود توی ورودی های ما و یک حس پیچیده هم به این موضوع داشتم که اون داشت حقوق می خواند و من هم همیشه خواسته بودم همین کار را بکنم اما فیزیک می خواندم...

اتصالمون هم عجیب  غریب بود، اردوی مشهدی که رفتیم توی برف و بارون چله زمستون و من تب تندی کردم و یکی از کارهای غیر نرمالی که اون موقع قاطی هذیون هام کردم این بود که رفتم جلو در شراره اینها و جمله ای که دوست داشت را بهش گفتم، نمی دانم چی بود اما خیلی حال کرد، خودم که توی تب نمی فهمیدم چکار می کنم بقیه گفتند  انگار از سینما که برگشته بودیم ، من بهش گفته بودم شخصیت زن فیلم سگ کشی رو از روی تو ساختند(البته به اسکارلت بیشتر شبیه بود!فیلمی که می آورد توی سالن مطالعه تماشا می کرد و من هم همان موقع درس خواندم می گرفت و بهش می گفتم خانم! ساکتش کن)

خلاصه یک سالی توی یک طبقه بودیم و اسماً توی دوتا اتاق، رسماً یک جا و از اکثر احوالات درونی هم آگاه، اون یک دگر اندیش به تمام معنا بود،  وقتی هم از دانشگاه برمی گشت بسته به حالات روحی اش یکی از شعرهایش رو بلند می خواند و من که اصولا مقیم خوابگاه بودم یک دفتر بالای تختم داشتم و اون شعری که توی راهرو می رفت و می خواند رو یادداشت می کردم، توی چند مورد شیطنت همدیگر را یاری کردیم، موارد بسیاری واسه هم آمار بردیم و توی کلاس روزنامه نگاری شرکت جستیم و حتی بهار رفتیم از درخت موهای دانشگاه جوانه برگ انگور خوردیم و آرزو کردیم ای کاش بز بودیم! و نهایتا هم از هم جداشدیم، اون توی یک دانشگاه عالی ارشد قبول شد و من هنوز پای در گل مانده بودم.

این همه نوشتم که به اینجا برسم که ما نظرات و جهان بینی مشابهی داشتیم و این پایه رفتارهامون را شکل می داد و سر همین موضوع نهایتا د ر ظاهر باختیم!هر چند اون الان خانم وکیله و من هم یک ذره سرم به تتم می ارزه...

- کار از پیش نمی ره، دیگه کم آوردم، خیلی دپرسم، دانشگاه ما حتی عشوه ای نمره می دهند...

-کجا اینطوری نیست اون وقت؟

- تو هیچ وقت فکر کردی من که نامبر وان بودم توی فعالیت، توی درس، توی همه چیز، پس چرا توی اون دانشگاه لعنتی فرانسه هاشو یکی دیگه رفت؟

- یعنی قیمت عشوه توی دانشگاه شما پاریسه؟

- نه الاغ ! پاریس رو فقط به خاطر عشوه نمی برند که !

- اُکی...من و تو هم که...

- ته قافله...

من و اون هم ته غافله! باج به کسی ندادیم با تمام موقعیت ها...نه اون از ظاهر کم داشت نه من و بیشتر از هر کسی برایمان شرایط صعود به نازل ترین قیمت ها پیش آمد و  ما با تمام ادعاهای ظاهریمان، کودک درون سنتی ای داریم که جز به آنکه باید رخ نمی نماید.

باز هم اینقدر از شراره و خودم نوشتم که بگویم توی دانشگاه لامصب ما توی رشته پرطمطراق ما استادهای مدعی مَردش نمره به عشوه می دهند و استادهای زنش نمره به خ..مالی...پس دوستان غیر مجازی لطفا انتظار نمره برتر پایان نامه و گرید دکترای آنچنانی (از نوع غیر افتخاریش!) از من نداشته باشید، شراره می خواد بره و ما هم از پی ایشان روان جایی که عشوه را به جایش می خرند و هنر را به به کارش. 

پ.ن1: مدتها پیش قبل از تابستان یک خواب وحشتناک دیدم، یک کابوس به تمام معنا...خواب دیدم یکی از استادها بهم تجاوز کرده! و آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که هنوز نتوانسته ام توی بیداری این استاد را تحمل کنم(بدی ماجرا به این است که این استاد، استاد راهنمایم است!) و چند روز پیش که سراغ پروپوزالم را گرفت خیلی خودم را کنترل کردم نگفتم من نمی خواهم با شما پایان نامه بگیرم ،در شرایطی که 90 درصد بچه ها دنبال این استاد می دوند تا استاد مشاورشان شود، تازه اگه پرسید چرا؟بگم چی ؟چون شما توی خواب به من...!

پ.ن2:سالها پیش روی تقویم رو میزی یک خانمی را خواندم که در هم برهم و با حالتی عصبی پشت سر هم نوشته بود: « زمانه هنر نمی خرد و بیش از اینم نیست...»حالا می فهمم اون خانم اون موقع چِش بوده! 

پ.ن3:مانی  همین الان sms داده که 35دقیقه پیش رشد امنیت اجتماعی جهان به 8/5رسید !    


لینک :

 تست شخصیت

عکس مک کین و اوباما بعد از آخرین مناظره

عکس های برگزیده تاریخ

کروبی حتی در کنگره خودش هم می خوابد!


دل نوشت:

آنکه مرا از تو جدا می کند

خیر نبیند که چه ها می کند...

(من اینجا دارم خاک می خورم ،تو اونجا غصه.)

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

امروز دم دادگاه پارک شهر تو ماشین منتظر پدر نشسته بودم که از توی
آینه  دیدم یه مرد شیک و متشخص  لبخند به لب داره میاد طرف ماشین و بعد متوجه شدم  یک نفر دیگه هم بازویش را گرفته، نزدیک که شد فهمیدم نابیناست... 

گریه ام گرفت، اینجور موقع ها به جای همه ابناء بشر یک چیزی روی دوشم سنگینی می کنه...

به خودم گفتم ببین ما چقدر پستیم که کورها یا کسایی که یک چیزی کم دارند در مقابلمون مجبورند لبخند بزنند حتی کسایی که خیلی چاقند ...واقعا مجبورند ...شاید میخوان کم نبینیمشون، تا حالا به مفهوم این لبخندها فکر کردید؟ 

پ.ن: من از اینجا خسته ام من مدتهاست تهی از هر حس ناسیونایستی شدم...من می خوام برم، هر جایی که ایران نباشهمن از آدم های کوچیک اینجا خسته ام(هر چند جاهای دیگه اش هم ؟آدم بزرگی ندیدیم اما این فرق رو داره که حداقل مدعی نیستند) ...یک روز مریم یک کتاب واسه یکی از استادهای سنتی و دیوانه مان خرید و صفحه اولش نوشت «هرچه اوج بگیری در نظر آنان که پرواز نمی دانی کوچکتری»...چه ربطی داشت؟ ذهنم بی بند وبار شد به قول خواننده بی جواز!

یاران هوار ، مردم هوار

از دست این بی بند وبار!

یک چیز دیگه هم می خونه :

گویند کسان، بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

این می چه حرامی است  که عالم همه زان می جوشند

یک دسته به نابودی نامش می کوشند

آنان که بر عاشقان حرامش کردند

خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند

آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت

معشوقُ شرابُ  می پرستی را ساخت

بی شک قدحی شراب نوشیدُ و از آن سرمست شد،این جهان هستی را ساخت!

واقعا نمی دانم چه ربطی داشت، گفتم که، ذهنم بی بند و بار شده .


 لینک بازی:

۱- یکی از دلایل عدم صلاحیت رییس مجلس: آخه اگه عقل درست درمون داشت توی این شرایط می رفت دانشگاه شیراز سخنرانی؟ شایدهم می خواسته به رییس جمهور که جرات نکرد بره دانشگاه تهران جربزه ش رو نشون بده !

۲- کسی پول داره به من قرض بده؟خیلی طلبه ام این رو بخرم!


دل نوشت:

چه بی تابانه می خواهم

ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری...

کاش خودم شاعر این شعر بودم و اون وقت واسه تو می گفتمش.


شخصی نوشت:

دلم خیلی براتون تنگ شده:

محمد ومریم، شاعران با هم...

سوسن، دخترلر! کی پس فرار می کنی میای تهرون؟

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

- تو الان گفتی چیزی واسه من می خری؟

ـ نه عزیزم؟چطور؟

ـ آخه دلم یه جوری شد ...یه دفعه احساس خوشحالی کرد!

ـ  این مال اینه که من بهت گفتم خیلی دوسِت دارم، وقتی این جمله را کسی بشنوه دلش یه جوری میشه...

ـ مگه تو منو دوس داری؟!

- فکر کنم بعد ۶ سال که شبانه روز پیشم بودی ، آره...

                        

پ.ن: مانی میگه « اگه یک روزی اومد بهت گفت که یک نفر را دیده که دلش یک دفعه ریخته بهش نگو سعی کن دیگه این احساس بهت دست نده! چون احساس گناه می کنه و دیگه نمی تونه عاشق بشه»!

خوب من باید اعتراف بکنم که این بلاییه که مانی که بچه بود و عاشق معلم زبانش شده بود و دلش یه جوری شده بود من سرش در آوردم! و حسابی از گناه ترسوندمش! نشان به اون نشان که هنوز هم که هنوزه اون سعی نتیجه داده و دیگه چنین حسی بهش دست نداده!

عوضش زبانش را خوب یاد گرفت به تمام کارهاش هم رسید و مثل ما اندر خم یک کوچه نماند!!

اِ...اصلا من چیکاره بیدم؟!!بچه اینقدر حرف گوش کن؟

پ.ن۲: قابل توجه دوستان غیر مجازی دور و نزدیک! بنده امروز تشریفم را بردم و خودم را برای دو سال از شّر ابرو هام راحت کردم! و تاتو فرمودم ...من را به خاطر تمام روزهایی دانشجویی  که منتظر شدید و دیر به کلاس رسیدید و از تمام مباحث تکانه و بلور شناسی و ذرات کوانتومی جا ماندید تا من ابرو هایم را سر و سامان بدهم! عفو نمایید و حلال کنید، زودتر از این،  جرات این کار را در خودم ندیده بودم!

رو نوشت: مینا، هیوا، پرنده! ایضاً مانی و خانواده محترم!


لینک بازی: تصویر مد.رک وزیر کشور 


دل نوشت:

نگفتمت تنها مرو ، غم در کمین نشسته؟

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

۱-ساعت ۸ شب خسته و کوفته از سر کلاس بر می گشتم، جلوی تاکسی نشسته بودم که موبایل راننده تاکسی که مردی میان سال بود با سبیل کلفت سفید ! شروع کرد به زنگ خوردن، چشمم افتاد به اسم تماس گیرنده که زنش بود و می خواست بگه بره دخترشون را از سرپل سوار کنه ببره خونه ...اسم تماس گیرنده رو به فارسی saveکرده بود «زندگی»!

 ۲- ما به عنوان دانشجویان ارشد ار.تباطات سه واحد داریم به نام «ارتبا.طات جمعی و مسایل مهم جها.نی» استاد، خانمی است که از پیش کسوتان این علم است و بچه ها بهش میگن پرفسور!!!می دونید که اصولا دانشجو ها به کی میگن پرفسور!؟

خلاصه امروز قرار شد هر کسی برای سمینار یک موضوع  سیاسی مهم و تاثیرگذار بر جهان را پیشنهاد بده، اولین نفر که از بچه های خبرنگار بود گفت «انتخابات آمریکا» و هم زمان داد چند نفر دیگر هم در اومد که ما این موضوع را می خواستیم، استاد عزیز که داشت به بچه ها چنان نگاه می کرد که روانشناسی به یک گروه دیوونه، خیلی خونسرد از بچه ها پرسید «مگه انتخابان امریکا خیلی مساله  مهمیه توی جهان»؟!! خواهش می کنم فک نکنید که به شوخی این سوال را پرسید چون بلافاصله از دو تا موضوع که من واقعا نفهمیدم هم کلاسی های گرام چطور رویشان شد مطرحش کنند بسیار استقبال کرد و خشنود گردید! اول ماه ر.مضان و رسانه ها! دوم مد.رک دکتر.ای افتخار.ی کرد.ا.ن (این نقطه ها واسه اینه که این دو دوست عزیز با سرچ سر از اینجا در نیاورند).

حالا سر کلاس فکر کنم جالب ترین نکته، دهن از تعجب و تحیّر باز من بود. اسم واحد درسی را که ملاحظه فرمودید؟

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

این روزها، دیگر

هر روز 

روزی هزار بار

مشق می کنم که خوب نباشم.


¤ زیر ردای بلند آسمان از

همه آدم ها

آنانی نومیدترند که

زمانی بیشترین

امید را داشتند،

بی اعتقادترین هایی که

بیشترین اعتقاد را

داشتند.

                                                             « اچ کلاو »

پ.ن۱: زنگ زدم به باسط، یادش آوردم که هنوز حسرت زده اون دفتر شعریم که سوزاند...پرسید عوض شدی؟ در کمال پر رویی گفتم آره اما من قالیچه کرمانم! پرسید :«هنوز طی مرحله می کنی ؟ » گفتم «فارغ از ظواهر ، اما در بواطن گم شده ام » گفت:« مگه رئیس نداشتی»؟ گفتم «نه! بی خضر سفر کردم» فکر کنم با سکوتش گفت که «عجب خریّتی»!

پ.ن۲: شعر اچ کلایو را از شهروند امروز نوشتم و تنها چندخطی بود که از مطالب این هفته اش خواندم.

پ.ن۳: هیچ نیروی فیزیکی رانشی یا معنوی انگیزشی ای مرا مجاب نمی کنه که  سر  کلاس های کذایی فردا بروم...کمک!


لینک خبر:

۱- اسلامي کردن دانشگاه تهران ادامه دارد.

۲- رييس کميسيون آموزش و تحقيقات مجلس: مدرک ليسانس وزير کشور هم جعلي است!

۳- ایرنا: ماجرای مدرک کردان توطئه دانشگاه آکسفورد برای تخریب احمدی نژاد بود!

۴- شیرین عبادي از تحمل نظام سوءاستفاده نکند!

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

ـ من میخوام برگردم به کودکی

ـ نمیشه، کفش برگشت برامون کوچیکه...

                         

                                                                                                

 
 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

 ایشون فرشته عدالت هستند که بعضی ها بهش میگن الهه عدالت ! تنها خانمی که هر کس دستش برسد، مرد و زن نداره بی اجازه و فوری ترتیبش رو میدهد .  

                                      

ما توی محل کار یکی از اینها را داریم! که اگر چه در دورترین و انتهایی ترین قسمت سالن قرار دارد هر کسی که از در وارد می شود یا از در خارج می شود حتما قبل ا زهر کاری به قول اصفهانی ها «یه سُکی به این فرشته خانوم می ذاره!» (فک کنم سُک به معنی  disturb می باشد)... و من آخر شبها، قبل از ترک محل یک سری به این الهه خانم تک افتاده و دربه در می زنم و احوالش را جویا میشم.

طبق آماری که گرفته ام بیشترین آسیب به ترازوی این فرشته خانم وارد میشود و  از آنجایی که شرکت ما نمونه خوبی از برای یک جامعه آماری است( چون هر موجودی را که تصور کنید از هر گروه و طبقه ای یه آنجا رفت و آمد دارد چپ و راست، فقیر و پولدار، خصوصی و دولتی !) و از آنجایی که آمار من مثل آمار مرکز نظرسنجی گالوپ قابل تعمیم و استناد می باشد این نتیجه را به  کل جهان تعمیم می دهم و می گویم «خانم ها! آقایون! بیشترین آسیبی که به فرشته خانم عدالت وارد میشود به ترازوشه»!

برای مثال آخرین بار یک  نفر دو عدد سکه ۲۵ تومانی را در دو کفه قرار داده بود و در واقع اکثریت قریب به اتفاق آدم ها این دو کفه را به وسیله های مختلف پر می کنند، گویا می خواهند از تراز بودن ترازو مطمئن شوند و یا به این نتیجه برسند که آیا عدالت امری انتزاعی است یا غیر انتزاعی!!

عده ای هم راهشان را می کشند می روند جلوی چشمان این الهه می ایستند و زل می زنند توی چشمهایش!...این کار دیگر نوبر است از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان یکی از همین آخر شب ها من هم تکه کاغذی برداشتم و رویش بزرگ با ماژیک قرمز نوشتم « چشمان فرشته عدالت کور است»! و چسباندم به پیرهن فرشته خانم...فکر می کنید فردا صبحش چه اتفاقی افتاد؟

هیچی، خانم وکیل دفتر آمد با عصبانیت کاغذ را پاره کرد و پرت کرد داخل سطل، خانم وکیل از اون خانم وکیل هایی است که کنار کتاب های قانونش مجله جامعه نو  هم نگه می دارد و اون جلدش که تیتر زده "زندگی در زندان اوین برای عمادالدین باقی" را توی ویترین گذاشته!


و اما بعد:

یکی بیاد این همکارای ایتالیایی ما رو از برق بکشه اومدند تجارت اما امروز هر طور شده خودشون را گذاشتند مرقد مطهر و چفیه خریدند و ایضا عکس احمدی نژاد ... تازه جمعه ما هر چقدر منتظر نشستیم پیداشون نشد بعدا مترجمشون گفت که سر خیابون طالقانی یک پلیس سر کارشون گذاشته بود و انهایک ساعت کنار ماشین پلیس ایستاده بودند که آیت الله بیاد ببیننش !!

رییس خرپولشان که اتفاقا بچه معروف منطقه خودشان در ایتالیاهم هست و از خانواده معروف ترین برند لباس در جهان یک تسیح خریده ، چون پدر بزرگوار معنای اذکار رو بهش یاد داده ! و نهایتا ما متوجه شدیم که همه این ها ناشی از عشق ایتالیایی ها به قدرته... یعنی که بعد اون همه آنارشی به اون غول رسانه ، برلوسکونی رای می دهند چون قدرتمند است  ...از احمدی نژاد خوششون میاد چون یک تنه جلوی امپرالیسم ایستاده! از هیچی هم نمی ترسه!

البته اون شب اول تسبیح رو دستش گرفته و هی می گفت « والریا، والریا...» یعنی اسم زنش...اما امشب که معنی اذکار رو یاد گرفته : قدرت فقط از آن خداست، خدا از هم بزرگتره، هیچ قدرتی از خدا بیشتر نیست...حالا تسبیح دستش گرفته و میگه هم قدرت میده...

میگم نکنه تسبیح به ملاها هم همین قدر قدرت میده؟  این یکی رو تحقیق میدانی کردم اولین نمونه هم خودمم یه تسبیح کردم توی دستم ببینم قدرتم چقدر تغییر می کنه!


¤ قـُرنوشت: از وقتی که عکس معشوقه برزیلی مک کین کاندیدای ریاست جمهوری امریکا رو دیدم دپرس شدم، مک کین تازه اول چل چلیشه اما اون خانم که یه روزی جزء بهترین مدل ها و رقاصه ها بوده حالا یه پیرزن پر از چین و چروک بیشتر نیست! یادم باشه این دفعه فرشته عدالت رو دیدم بپرسم در مورد آفرینش هم توجیهی داره یا بزارم همون مراجعه کنندگان محترم شرکت خدمتش برسند!


¤لینک بازی:این لینک تست هوشه که طبق گفته این تست من دارای هوش یک نابغه هستم! چون حرکت خانمه را از دو طرف می بینم اما نمی دونم پس چرا اینقدر کتابهایی که می خونم زود از یادم می ره  این چه هوش بالای صد و شصتیه؟البته مانی معتقده که فقط یک منگول ممکنه حرکت رقص این خانم را هم از سمت راست ببینه هم چپ! 


¤ دل نوشت:

یار نشسته در نظر

من به کجا نظر کنم؟

(میشد  برات بنویسم

یار نشسته در برم

من به کجا سفر کنم؟

خرده مگیر که این روزا همش در سفرم...)

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور