|
دیشب با شراره یک مکالمه تلفنی طولانی داشتیم، خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم.
من وشراره از نظر تیپ فکری خیلی نزدیک به همیم، چه دوران لیسانس که از نظر تیپ ظاهر ۱۸۰درجه متفاوت بودیم و چه حالا...بماند که اولین برخوردمون یک مشاجره نفس گیر توی آمفی تاتر بود ، سال اول یعنی ۷۹ که نمی دونم مدیر مسئول کدام روزنامه ها آمده بود و شراره فکر کرده بود که من مادرجد اصول گراها هستم ! و این مشاجره همه جوره تا ۳سال ادامه پیدا کرد و وساطت همه دوستانی که معتقد بودند ما به هم می خوریم و اگه یک تیم باشیم توی دانشگاه خیلی کارها ازپیش می بریم بی فایده بی فایده بود وما وقتی رودر رو قرار می گرفتیم حداقل لطفمون به هم الفاظ چارواداری بود! اولین بدبینی من به اون غرور بیش از حدش بود، خوب البته بهترین رتبه دانشگاه هم بود توی ورودی های ما و یک حس پیچیده هم به این موضوع داشتم که اون داشت حقوق می خواند و من هم همیشه خواسته بودم همین کار را بکنم اما فیزیک می خواندم...
اتصالمون هم عجیب غریب بود، اردوی مشهدی که رفتیم توی برف و بارون چله زمستون و من تب تندی کردم و یکی از کارهای غیر نرمالی که اون موقع قاطی هذیون هام کردم این بود که رفتم جلو در شراره اینها و جمله ای که دوست داشت را بهش گفتم، نمی دانم چی بود اما خیلی حال کرد، خودم که توی تب نمی فهمیدم چکار می کنم بقیه گفتند انگار از سینما که برگشته بودیم ، من بهش گفته بودم شخصیت زن فیلم سگ کشی رو از روی تو ساختند(البته به اسکارلت بیشتر شبیه بود!فیلمی که می آورد توی سالن مطالعه تماشا می کرد و من هم همان موقع درس خواندم می گرفت و بهش می گفتم خانم! ساکتش کن)
خلاصه یک سالی توی یک طبقه بودیم و اسماً توی دوتا اتاق، رسماً یک جا و از اکثر احوالات درونی هم آگاه، اون یک دگر اندیش به تمام معنا بود، وقتی هم از دانشگاه برمی گشت بسته به حالات روحی اش یکی از شعرهایش رو بلند می خواند و من که اصولا مقیم خوابگاه بودم یک دفتر بالای تختم داشتم و اون شعری که توی راهرو می رفت و می خواند رو یادداشت می کردم، توی چند مورد شیطنت همدیگر را یاری کردیم، موارد بسیاری واسه هم آمار بردیم و توی کلاس روزنامه نگاری شرکت جستیم و حتی بهار رفتیم از درخت موهای دانشگاه جوانه برگ انگور خوردیم و آرزو کردیم ای کاش بز بودیم! و نهایتا هم از هم جداشدیم، اون توی یک دانشگاه عالی ارشد قبول شد و من هنوز پای در گل مانده بودم.
این همه نوشتم که به اینجا برسم که ما نظرات و جهان بینی مشابهی داشتیم و این پایه رفتارهامون را شکل می داد و سر همین موضوع نهایتا د ر ظاهر باختیم!هر چند اون الان خانم وکیله و من هم یک ذره سرم به تتم می ارزه...
- کار از پیش نمی ره، دیگه کم آوردم، خیلی دپرسم، دانشگاه ما حتی عشوه ای نمره می دهند...
-کجا اینطوری نیست اون وقت؟
- تو هیچ وقت فکر کردی من که نامبر وان بودم توی فعالیت، توی درس، توی همه چیز، پس چرا توی اون دانشگاه لعنتی فرانسه هاشو یکی دیگه رفت؟
- یعنی قیمت عشوه توی دانشگاه شما پاریسه؟
- نه الاغ ! پاریس رو فقط به خاطر عشوه نمی برند که !
- اُکی...من و تو هم که...
- ته قافله...
من و اون هم ته غافله! باج به کسی ندادیم با تمام موقعیت ها...نه اون از ظاهر کم داشت نه من و بیشتر از هر کسی برایمان شرایط صعود به نازل ترین قیمت ها پیش آمد و ما با تمام ادعاهای ظاهریمان، کودک درون سنتی ای داریم که جز به آنکه باید رخ نمی نماید.
باز هم اینقدر از شراره و خودم نوشتم که بگویم توی دانشگاه لامصب ما توی رشته پرطمطراق ما استادهای مدعی مَردش نمره به عشوه می دهند و استادهای زنش نمره به خ..مالی...پس دوستان غیر مجازی لطفا انتظار نمره برتر پایان نامه و گرید دکترای آنچنانی (از نوع غیر افتخاریش!) از من نداشته باشید، شراره می خواد بره و ما هم از پی ایشان روان جایی که عشوه را به جایش می خرند و هنر را به به کارش.
پ.ن1: مدتها پیش قبل از تابستان یک خواب وحشتناک دیدم، یک کابوس به تمام معنا...خواب دیدم یکی از استادها بهم تجاوز کرده! و آنقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که هنوز نتوانسته ام توی بیداری این استاد را تحمل کنم(بدی ماجرا به این است که این استاد، استاد راهنمایم است!) و چند روز پیش که سراغ پروپوزالم را گرفت خیلی خودم را کنترل کردم نگفتم من نمی خواهم با شما پایان نامه بگیرم ،در شرایطی که 90 درصد بچه ها دنبال این استاد می دوند تا استاد مشاورشان شود، تازه اگه پرسید چرا؟بگم چی ؟چون شما توی خواب به من...!
پ.ن2:سالها پیش روی تقویم رو میزی یک خانمی را خواندم که در هم برهم و با حالتی عصبی پشت سر هم نوشته بود: « زمانه هنر نمی خرد و بیش از اینم نیست...»حالا می فهمم اون خانم اون موقع چِش بوده!
پ.ن3:مانی همین الان sms داده که 35دقیقه پیش رشد امنیت اجتماعی جهان به 8/5رسید !
لینک :
تست شخصیت
عکس مک کین و اوباما بعد از آخرین مناظره
عکس های برگزیده تاریخ
کروبی حتی در کنگره خودش هم می خوابد!
دل نوشت:
آنکه مرا از تو جدا می کند
خیر نبیند که چه ها می کند...
(من اینجا دارم خاک می خورم ،تو اونجا غصه.)
|