|
...
سیزده را همه عالم به در امروز به شهر
من همان سیزده ام کز همه عالم به درم!
این هم از سیزده به در، اما عید!:
فکر نمیکنم هیچ کس اندازه خانواده ما در مقابل رفتن به سفرمقاومت کند مسافرتهایی که چه داخلی چه خارجی د رایده ال ترین شرایط انجام میشه بقیه را نمی دونم و لی من به این علت حاضرشدم عیدرا به بطالت بگذرانم که می دونستم اگه هرجایی برم محاله 7فروردین بتونم خودم را به عروسی باحالان ! برسانم...عروسی باحالی بود مخصوصا پارت دومش که مختلط بود ...البته بزرگترین عیبش این بود که بچه های انجمن اسلامی هم در قسمت دوم دعوت شده بودند و ما به اندازه عروس و داماد و بقیه دوستان انقدر خوشحال (بخوانید م لایعقل) نشده بودیم که اقتضائات را درک نکنیم! این شد که یه رقص اساسی را از دست دادیم. کلا خوش گذشت و چون داماد فرمودند که عکس ها را روی وب نگذار من هم به جبران یک عکس از میز ناهار دست پخت عروس خانم که دو روز پیش در خانه عروس داماد گرفتم می گذارم که عکس یک عدد پیچ ناقابل در بشقاب غذا و ایضا زیر دندان تازه داماد عزیز می باشد که هردو به شدت معتقد بودند که از توی کارخانه در بسته ماکارانی ان سی جا مانده بوده .

خوب مریم که عوض نمیشه مادر 10 تا بچه هم که بشه بازم آتیشش را می سوزونه، اما من گاهی دلم برای محمد تیرونی تنگ می شود همون عارف مسلکی که با اون موها و ریش های بلند تو دانشگاه کاشان که راه می رفت انگار که خود سهراب است که کلی حرف مگو باهاش داشتی که نمی زدی که شعرهاش غریب بودند که باد که می آمد باید زیر درخت های توت پیدایش می کردی ...اما به هرحال او ۴۰ تا دفتر را پرکرد و هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که شریک شادی به ثمرنشستن تلاش های کسانی باشی که شاهد قسمتی از لحظات عاشقانه شان و حتی صبوری هایشان هم بوده ای..
اما اینکه ما در نصفه جهان یعنی شهر گنبدهای فیروزه ای ببخشید پل ها ی فلزی ماندگار شدیم (چرا اینقدر توی اصفهان پل روگذر و زیرگذر و اتوبان زده اند؟)و دیروز صبح به قصد دستبرد به حساب پدرگرامی راهی خیابان نظر شدیم که تیرمان به سنگ خورد و شبکه بانکی قطع بود این شد که ما هم زدیم به خیابان گردی در اصفهان بعد از شاید 10سال ...راستش به محض اینکه مدرسه دوران دبیرستان را دیدم که درش چهارطاق است و محل اسکان مسافران شده وسوسه شدم که برم و دنبال خاطراتم بگردم هرچند از در باز این مدرسه باید می فهمیدم که اینجا آن پادگانی نیست که روزگاری من و بقیه بهش تبعید شده بودیم تا نخبگان این مملکت شویم! دبیرستانی که ورود بهش مساوی بود با ورود به بهترین دانشگاه های کشور و دیگه برو که رفتیم ...مدیر محترمه مدرسه هم که تمام عزمش را جزم کرده بود که از این نخبگان علمی !نخبه دینی هم بسازد لذا ما 4سال از عمرمان را از 8صبح تا 4بعد ازظهر در یک پادگان دینی؟! به تمام معنا سپری کردیم و از خوب حادثه من در کلاسی افتادم که به همه چیز اعتراض داشت و تقریبا مایه ننگ دبیرستان معروف استان و مدیر محترمه گردید چه مشاورها که به سراغ ما نیامدند و چه تنبیه ها که نشدیم به خاطر رادیو ضبط توی کلاس یا مقاله ای که ناگهان سر صف خوانده می شد انشاهای داخل کلاس که همه عصیان بود و اعتراض و یا حتی ...حتی روزی که ایت الله طاهری ممنوع چهره! شد بچه ای لائیک کلاس ما شده بودند صاحب عذا!وقس علی هذه...بمیرم الهی! معلم های مرد دبیرستان که دراکثریت هم بودند همیشه مجبور بودند که به دیوار انتهای کلاس نگاه کنند و به ما درس بدهند و به این حالت عادت کرده بودند و شده بودند عین لوچ ها!و مسخره دبیرستان های پسرانه نزدیکمان...
همه جای مدرسه را گشتم در کلاس معروف ما که بین دفتر مدیر و اتاق مشاور بود تا شاید ارام بگیریم دو تا خانواده چادر زده بودند اما زودتر از آن از اینه بزرگ سر پله ها فهمیدم اینجا دیگر ان مدرسه معروف نیست که داشتن اینه در جیب هم جرم بود شنیده بودم با برچیدن بساط مدرسه های نمونه مردمی مدیر محترمه ما همچنان وقار این مدرسه را حفظ کرده و همچنان با گزینش دانش اموز می پذیرد و همچنان سیستم را حفظ کرده است قبل از اینکه اولین و بزرگترین سوتی عمر یک مدیر با تجربه را بدهد که اول فکر می کردم در حد شایعه است و بعد که یکی ازفامیل ها قاضی پرونده شد در کمال ناباوری باور کردم که شرح سوتی بماند در پ.ن!
هیچ چی دیگه! هیچ جای حس نوستالژیک ما نجنبید نه طبقه بالا نه پایین نه توی دفتر دهشتناک مدیر که حالا به جای او با آن چادر و مقنعه کش دار و چشم های ترسناک؛ خانمی با چادررنگی جهت اسکان مسافرین نوروزی نشسته بود! این بود که رفتم دستشویی شاید آنجا جوگیر خاطراتم بشوم! هرچه توی توالت منتظر ماندم شاید حس شیطنت های آن زمان آب پاشیدن ها اینه پنهان کردن ها قایم شدن ها...بی فایده بود تنها نتیجه اش قضای حاجت بود این بود که دست از پا درازتر از مدرسه زدم بیرون و شروع به گز کزدن خیابان نظر کردیم و هرچه به مانی گفتم بیا برویم آرابو یک دل سیر دور از چشم مدیر مدرسه ساندویچ بخوریم ساندویچی ارمنی که بچه ها پنهانی ازش ساندویچ می گرفتند و به مدرسه نرسیده لورفته بودند و باید ساندویچ را به زور بازو حتی بالا می اوردند تا مبادا معده نخبگان اینده مملکت نجس شود!
خلاصه حتی آرابو هم نخوردیم! وچنین شد که مانی روی پل فلزی گفت
When you finally go back to your old hometown you find that it wasn t the old house you missed but your childhood.
پ.ن1:یک چیز دیگه توی فیلم لاست یه خانم کره ای به یه خانم امریکایی گفت:
Have you ever lied to a man you loved?
پ.ن 2 را بعدا می نویسم!
دل نوشت:
گل پونه های وحشی دشت جنونم
وقت سحرشد...
|