|
...
نصفه شبی در حال هیوم و بارکلی خواندن زد به سرم بیایم و آپ کنم... من اگر به جای اینقدر نوشتن توی این وب توی وب رسمی ام نوشته بودم تا حالا کلی مهم شده بودم و تحویلم گرفته بودند ها!...هم اعضای وبلاگستان هم البته سربازان گم نام امام ز.مان بیچاره!
پ.ن:توی این دوره زمونه چی واسه ادم می ماند جز نشخوار فلسفه در نیمه شب ها؟
آمدم نتیجه سروی و امار گیری امروزم را بنویسم :
در بعد از ظهر بی حوصلگی امروز مانی یک دفعه گفت«آهان این شعر شاملو»!
و من هم شعر را روی هوا قاپیدم و فرستادم به استاد و دانشجو..دوست و دشمن... مسلمان و کافر...غریبه و آشنا...
و منتظر جواب ماندم ،از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان بیشتر توطئه بود و شیطنت، اخه کسی روز تولد امام زمان آن هم در مملکت امام زمان ، همچین اس ام اسی واسه بقیه می فرستد؟در این حال و اوضاع که همه (غیر از صاحبان چاه جمکران)خیلی نیاز به بودنش و امدنش دارند؟
مسافری که به امید و انتظارش نشسته اید
از کجا که ازنیمه راه
باز نگشته باشد؟
خلاصه اینکه send to all ما خیلی جواب نداد و از دویست و خورده ای شماره غیر از دو دسته ای که به جای جواب دادن می دانم سر فحش را کشیده اند بهم یعنی: عاشقان و معتقدان واقعی آن حضرت و دسته دیگر کافران واقعی به او...ک نمونه آماری ده دوازده نفره بدست امده و دو نفر هم زنگ زدند...
یک عده هم مرحمت فرمودند و پاسخ دادند که چند تایش در ذیل می آید:
دایی جان:مگه دست خودشه؟!!!(عصبانی و متعجب)
آقای هم کلاسی همیشه منتقد:با هزاران صلوات می توان او را برگرداند!
نازنین بچه محلمون:با حال بود مرسی!(می کشمت نازی)
برادر بسیجی و دوست قدیمی:شما!؟
یکی از اساتید محترم و پرآوازه: آرزویم این است:دیدن اوج غرورت د رصبح و رسدن به همه رویایت... من دعا خواهم کرد روزهایت پر نور و شبت مهتابی، دل تو صادق و صاف رنگ باران باشد...عید تو هم مبارک!!!(مرسی!این از تاثیرات انتخابات روی استاد است احتمالا! مگه من تبریک گفته بودم؟)
البته به اساتید ارتباطات فرستادم اساتید فیزیک را زهره(جرات)نکردم بفرستم حتی با نقاب و ماسک!
پرنده:ما شمالیم هفته دیگه بر می گردیم!(یعنی خوب میشی!)
دوست جون قدیمی ازاصفهان:
یک چشم زدن غافل از آن شاه نباشیم
شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم
(این شدت عصبانیت او را می رساند، چون اصل شعر این است
یک چشم زدن غافل از آن یار(نه شاه!) نباشیم
شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم (مخاطب هم ماست نه تو!)
در ضمن وصله شاه و این حرفها به امام زمان نمی چسبه ها!گفته باشم...)
دوست عزیز از تهران : فردا صبح میای تجریش هم ببینمت هم سی دی ها رو بهت بدهم؟!
دوستی از اهواز:دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم (احتمالا رو کم کنی مشاعره!این روزها اصل شعر این است:دهانت را می بویند مبادا گفته باشی الله اکبر!)
باسط عزیزم:باز می گردد باز
خسته از راه دراز...(این شعر با صدای خودش توی گوشم می پیچد شاعر قربت ما بود باسط...
باز می گردد باز
خسته از راه دراز
سر به روی شانه اش می نهم آرام و او
مثل شب های دگر
قلب لرزان و پریشان مرا
به پناه قلبش آشنا خواهد کرد
او مرا از غم جانکاه و دل سوخته ام
بی خبر باز رها خواهد کرد...
درد دل نوشت:باز می گردد باز،اما نباید به امید و انتظار کسی نشست... من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟...خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر به دست خودشان...همین.
ای بابا! انگار داشتم فلسفه هیوم می خواندم ها..آخرش سر از اسلام و تشیع در آوردم!
|