تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
 

 ...

اینجا هیچ چیز عادی نیست...همه خموده اند...

توی خیابون با هر جوانی که  چشم  در چشم میشوی یک چیزی توی چشم هاشون دو دو می زنه یه سوال، یه انتظار...این روزها همه با هم درد و آشنا شده اند...

توی ادارات آدمها بی حوصله...بازار نیمه تعطیل، اینجا هیچ چیز سر جاش نیست ...توی چشم همه، توی سکوت همه، انتظار موج می زند... همه منتظر یک حادثه اند...یک جرقه...که اگر بخورد همه چیز را خواهد سوزاند...

واقعیت این است که مردم تهران می دانند اگر بخواهند می توانند، سی سال برایشان خیلی دور نیست که خواستند و شد...

واقعیت این است که هنوز نخواسته اند...هنوز مرددند و این هم از سر ترس از اشتباه است که نکند دوباره تکرار کنند...

این روزها هر روز خبری تازه ...جنایتی تازه ...فاجعه ای تازه...بلاخره صبرها لبریز خواهد شد...

این روزها من هم خموده ام زیر بار خبرهایی که می شنوم و نمی توان نوشت... غصه هایی که می خورم ونمی توان گفت ...

این روزها روزهای سختی است ...

هنوز ته مانده ای از همه چیزهایی که روزگاری بهشان اعتقاد داشتم و دیگر ندارم ته ذهنم مانده  که وقتی کم می آورم هی فلشر می زند توی مغزم... که ان بعد العسر یسرا...شاید دوباره باید خودم را گول بزنم تا کمی آرام بگیرم.

 

آزادی

خسته و غمگینم اینجا

یک روز از روزها

می میرم اینجا...

 


لینک:واقعا کیهان توقیف شده؟چه خبره انوقت؟

¤ عکس میرحسین موسوی در حال تماشای نسخه تقلبی چاپ شده اعتماد (مبنی بر اعترافات موسوی،تقلبی در کارنبوده!) که در زندان برای شکستن مقاومت بازداشت شدگان پخش شده است:

         

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

من خانواده های آواره ای را می شناسم که از نخبگان و متفکران این مملکتند و این روزها...

و حکومت ما تنها فلسطینی ها و عراقی ها (و حتی هنوز بوسینیایی ها )را آواره می نامد.

ادامه مطلب سرشار از ناگفته هاست:

پ.ن: البته به نظر من آقای مصداقی یک جا به همه بدبین شده و همه را با یک چوب می راند حرفهاش درسته اما نه ۱۰۰ درصد این را وقتی که همه آرشیوش را خواندم و در کمال تعجب اسم یکی از نزدیکانمان را در لیست شکنجه گرهای رژیم دیدم متوجه شد.

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

میگه: « نگو! واژه زشتیه...در شان تو نیست»!

اما چه کنم که من این روزها

هر نفسی که می کشم،

 هر قدمی که برمیدارم،

 هر خطی که می خونم

نَسَخم

نسخ آزادی!

¤ الان برای من شخصا کاملا هدف، وسیله  را توجیه میکنه...اگر این اردشیرلاریجانی اردشیر لاریجانی کمی به داد بچه ها تو زندان برسه ...انتصابش میمونه...

هرچند همه چیزمان ماشالا به همه چیزمان می خواند...دو قوه دست دو برادر!(البته این خانواده حاضرند این دو قوه را بدهند سومی را بگیرند!)

¤ امروز برای یازده هزارمین بار وقتی داشتم نفس نفس زنان پله ها را بالا می آمدم ، از خودم پرسیدم مگه ما چی میخواستیم؟توی قاموس جهانی جوابش هیچیه...هیچی یعنی مسلم ترین حق یک شهروند یعنی رای...وتاون این خواستن...

¤ تجاوز واژه سنگینیه، آنقدر که ما که می شنویم، ما که می شنیدیم، ما که از نزدیک بچه ها را دیدیم و نتونستیم دم برآریم...روانی له شده داریم چه برسد به ...

¤ مسیح راست میگه  ، یک روزی روزنامه نگارها تنها داغ دارهای روزنامه های توقیف شده بودند، اما حالا تمام مردمی که صبح زود با اندوه پای دکه روزنامه خبرمرگ یک روزنامه را از تیتر یک روزنامه دیگه با تاثر می خوانند و سر تکان می دهند هم مرهمی اند هرچند کم اما بر دل روزنامه نگاران...

¤ مانی میگه یکی از دلایل اعتراض نمایندگان مجلس به وزیر زن سفرهای استانی است!!!بعد خودش پیشنهاد میده حالا که دارند تمام تز های کاندیداها ی سابق را می دزدند، خوب یک دولت در سایه متشکل از زن های کابینه تشکیل بدهند و خلاصه... ولی واقعا خاک بر سر کسانی که اینطوری بهشون توهین میشه اما کابینه را دوست دارند!

دل نوشت:

زاهد  ظاهر پرست  از  حال  ما  آگاه  نیست

در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکراه نیست...

قـُرنوشت:

 خوب من بیت دوم شعر بالا را پس می گیرم!

چرا جای هیچ اکراه نیست؟همین طور پیش آمده ایم که به اینجا رسیده ایم...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

¤ فردا ادامه اعترافات است، فکر می کنم تا.ج.زاده و ح.جاریان و ص.فایی فر.اهانی به این اعتراف خواهند کرد:

تجاوزها در زندان کار ما بود!

 

¤ هیچی آقاجان ! توی ظل گرما مرد قصه ما را کشید سهروردی که «بدو خبر خوش دارم »!

(راستش انگار  از ۲۲خرداد هیچ خبری خوشحالم نمی کند) ولی برایم جالب بود که خبر خوش ازدواج من با دیفونه چی می تواند باشد؟ یعنی همه مشکلات یک جا حل شده؟ همه همه اش؟و اقای خا.تمی هم توی این هیری بیری آنجا حی و حاضر نشسته تا ما را عقد کند؟

ذهنم به جایی قد نداد...

وقتی رسیدیم مرد قصه غرق در پرینت خبرهای روز پشت میزش نشسته بود...دلمه های مامان پخت را بهش دادم و اون در نهایت گفت «خبر خوش!...دییفونه از ازدواج با تو منصرف نشده! سرد نشده »!!!

و ادامه داد « تازه وقتی بهش گفتم که رودروایستی نکن ...من حلش می کنم ، بهش برخورد و من بسیار خوشحال شدم»...خودتان دیگه قیافه من را تصورکنید...

 

¤ بلاخره ما هم رفتیم تو جبهه!

جبهه راه سبز امید تشکیل شد ...خلاصه رسایی شدیم!

از اینجا هم می توانید بخوانید.

 

¤ طاقت بیار رفیق

دنیا تو مشت ماست

طاقت بیار رفیق

خورشید پشت ماست

طاقت بیار رفیق

ما هر دو بی کسیم

طاقت بیار رفیق 

داریم می رسیم ...

 (آهنگ رفیق سیاوش در حمایت از جنبش)

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

قصه فک کنم از جایی شروع شد که مردم آنقدر جوگیر شدن که آزادیخواه ترین شاه ایران یعنی احمد شاه ( به گفته مدارک و شواهد تاریخی) را از سلطنت کشیدند پایین تا رضاخان به جایش بنشینند!

از عنفوانی که مردم در این مملکت حق انتخاب پیدا کردند ،هی جوگیر شدند، هی جوگیر شدند و هی جو گیر شدند و تا فرصت این را پیدا کردند که ذره ای آزاد باشند گند زدند بهش ...از اندیشمند (به اصطلاح گرفته) تا عوام ...

برای مبارزه هم به همین شکل ،جو گیری...و همیشه در ممکن ترین ترین حالت هم دو دسته شدند و همه چیز را به خشونت کشیدند...

قصه جوگیری ما انگار دوباره داره تکرار میشه...کاش اینبار یکم صبرداشته باشیم چون این نظام  خودش با دستهای خودش علی الحساب ریق رحمت را سر کشیده...(نظامی که هیچ آبرویی که نداره هیچ ،با حماقت، تمام ترس ها و ضعف هایش را هم لو میده و توی این شرایط از آژانس اتمی میخواد قانون منع حمله به تاسیسات اتمی کشورها را تصویب کنه...)

این قصه جو گیری شکل های دیگه هایی هم داره ...مثل وقتی که اصلاح طلبها قدرتمند شدند وشروع کردند به کوباندن هاشمی...پدر و پدرخوانده نداره، من قویا معتقدم هر جمعی، هر اجتماعی،هر گروهی، هر حرکتی این پدر را می خواهد... کسی که باید اشتباهاتش را بهش گفت اما نباید حرمتش را شکست...جالبه که ما توی آرمانی ترین شرایط یعنی محیط دانشگاهمون هم این جوگیرشدن را تمرین می کنیم ...هرگز فراموش نمی کنم ان شبی را که جلوی سلف برای فعالان دانشجویی کانون ها و انجمن ها برنامه تقدیر گذاشته بودند آن هم موقعی که همین داشتن کانون ها توی خیلی دانشگاه ها برای رییس دانشگاه جرم محسوب می شد...بقیه اش را یادتون هست موقعی که دکتر دقیق(مردی که بسیار برایش احترام قائلم) رییس دانشگاه وقت دانشگاه ، جایزه ها را می داد و جو گیرترین آدمی که تا بحال توی زندگی ام دیده ام  س.ر.ا در مقابل دیدگان همه دکتر را سکه یک پول کرد و هم جایزه اش را نگرفت و هم اعتراض کرد (البته اعتراضش به جا بود اما شکل بیانش افتضاح) ، یادم نیست بر و بچ فعال برایش کف زدند یا نه؟ اما یادمه که من رسما آن جلو وا رفتم ...خوب اون حرمت کسی را شکست که سعی می کرد هر طور شده شرایط حداقلی را برای ما مهیا کنه...وما به جای استفاده از آن هوچی بازی در می اوردیم ... بعد از اون هم دیگه نه س.ر.ا همان که بود ماند و نه دکتر...

                                  

¤ کاریکاتور ازروزنامه اعتماد ملی ، نوشته صفحه اولش هم برای خواندن پیشنها می شود:«مشایی: احمدی نژاد فقط ۴میلیون رای ایجابی داشت».

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

یک روزی...(خیلی هم دور نیست، دو ماه پیش!) ما جلوی پدر مادرهامون نه تنها حرفهای مورد دار نمی زدیم، فیلم های صحنه دار نمی دیدیم... تازه اگر بحثی در حوالی این چیزها می شد مودباً جیم می شدیم از شرم  وحیا...

توی خانه ما که حداقل اینطوری بود...پدر بزرگوار هم که وکیل هستند نه تنها متن پرونده های صحنه دار را به خانه نمی کشاندند اگر ما موقع بررسی چنین پرونده هایی حوالی دفتر ایشان آفتابی می شدیم سریعا به سمت نخود سیاه حواله داده می شدیم...بگذرد که ما یواشکی بعداً پرونده ها را مو به مو می خواندیم ! و بگذریم که این مساله کلا یک نوع خود سانسوری عظما بود و جای ریشه یابی داشت ...اما خوب یا بد حداقل حریم ها حفظ می شد...

امایک روز صبح پا شدیم و دیدیم که  همه رسانه ها تو ی بو ق و کرنا کرده اند که ای داد بیداد شیخ شهر کوس رسوایی یک عده را دست گرفته و بر زانویش می کوبد که «به داد بچه های مردم برسید که توی باز داشتگاه هابهشون تجاوز میشه، به دختر که چه عرض کنم ...به پسر و دختر»....بعد رضایی میاد میگه« اگه راست باشه خاک دو عالم بر سرمونه، باید عزای عمومی اعلام کنیم» و بعد رییس مجلس نامردمی شهر میاد و تکذیب می کنه و می گه «آشیخ ....مدرک بیار!..» تف به رویت!

و مامان که داره شام را سر میز می کشد با عصبانیت تمام، عصبانیت تمام داد میکشد...«برداریم بچه های دسته گلمون را ببریم پشت تریبون مجلس! شلوارهاشون را بکشیم پایین و مدرک نشونشون بدیم»...

و ما سر میز در اون لحظه دیگه نمی دانیم باید خجالت بکشیم؟نکشیم؟ باید حیا کنیم؟ باید در بریم ؟یا باید گریه کنیم؟

ما که بی خبر نبودیم اما توی این سالیان هر چی هم می گفتیم کسی حرفهامون را باور نمی کرد،نگاه عاقل اندر سفیه می کردندبهمون...توی دانشگاه دارالمومنین هم اون روزی که من هیچ جوره از مواضعم پایین نمیومدم(دوستان دنیای واقعی خاطرشون هست )... به نصیحت دوست و آشنا وقعی نمی گذاشتم و نمی گفتم غلط کردم و نشریه را جمع کنم یکی از هم برادرهای بسیجی زنگ زد داخلی خوابگاه و گفت «خانم میم خیلی عذرمی خوام! خیلی عذر می خوام! اما اگر اصرار به ادامه دارید هیچ کس تضمین نمی کند از چنگ اینها(؟) که دربیایید هنوز باکره باشید»! این جمله را با لحن حزب الهی بخوانید... تقریبا 5 نفر از هم کلاسی های پسر پشت تلفن صف کشیده بودند و قبل از این برادر ازم خواسته بودند نشریه را جمع کنم اما کاری که حرف نفر پنجم کرد با عث شد که من بعله را بدهم و تا صبح نشده همان ها حتی شماره هایی که تا اصفهان و تهران رفته بود را به چند برابر قیمت خریده و برگرداندند و تحویل خودم بدهند...تازه جریان داغ شدن بعضی نهادها از نوشته های نشریه ما را هم یکی دیگر از برادرهای بسیجی از جلسه خصوصیشان درز داد و هیهات داد ...

خلاصه حتی بسیجی هم بسیجی های قدیم! هم کلاسی، هم هم کلاسی های قدیم ...دلم برای صفا و صمیمیتی که خودمون با دست خودمون داغونش کردیم تنگ شده...خودمون و دیگران

نذاشتن هم صدایی را بلد باشیم

نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم...

پ.ن1: دوره وبلاگی این دفعه به این افتاده بود که این روزها احساس می کنید چی را بیشتر همه چیز از دست داده اید؟چی را ازتون دزدیدند؟من به دعوت نسیم صبح خیلی فکر کردم ...خیلی...همه اش را خلاصه کردم در شرافت...این روزها  شرافتمان را یک مشت بی شرف دزدیده اند.

لینک : حتی بان کی مون هم تبریک گفتنش را به ا.ن تکذیب کرد... اینها (کدام ها؟!!)به طور کلی دو دسته اند  دسته ای که  اول تکذیب می کنند بعد تبریک می گویند و دسته ای که اول تبریک می گویند بعد تکذیب می کنند!

شایان نوشت: تلویزیون اعترا.فات را پخش می کرد شایان کوچولو هم کنار دستم نشسته بود که  یک دفعه با عتراض به من گفت« اِ...عجب آدمی هستی تو! مگه نمی گی این آقاهه سبزه؟ مگه نمی گی تلویزون نمیذاره سبزا حرف بزنند؟پس چرا حالا که گراشته(گذاشته) اینقد حرف بزنن بازم فحش میدی؟»

دوست نوشت:

کوه ها باهمند و تنها

همچون ما باهمان تنها... 

¤ عصر ویکتوریا به دورانی از تاریخ اروپا) گفته می شود که مسائل جنسی جزء محرمات بوده است. (فکر کنم هم زمان با دوران همان حضرت فروید است!)

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

شایان شش ساله ما از در آمد، کنار میز تحریرم ایستاد و با بی حوصلگی گفت: 

 «میم میشه یه فیلم dvd  به من بدی که مناسب سنم نباشه؟!!»

 

دوست نوشت:

بیا

 آغوش تو

امن و امینه...

 

پ.ن:نسیم صبح عزیز دعوتت را الان دیدم،خواهم نوشت.

 

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

هدیه روز خبرنگار (در جمهوری ا.ا) به همه دوستان و همکاران خبرنگار از طرف نیمچه همکار شما:

                             

عکس قا.ضی داد.گاه رسیدگی به پرونده م.تهمین انقلاب م.خملین

پ.ن: جالبه! انگارامروزتوی  دادگاه قاضی و دادستان شال هایشان که مخمل بود را  با سیلک عوض کرده بودند...به خاطر حاضرجواب اب.طحی که گفت «آره ...مخملی جنس شال شما!»

 اگر اعصاب درست حسابی دارید خبر دادگاه را در فارس بخوانید.

این خبرش هم جالب و محل تعمق است:

¤ رفتار حيواني با زندانيان و تحقير آنها در زندان‌هاي رژيم صهيونيستي !

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

نصفه شبی در حال هیوم و بارکلی خواندن  زد به سرم بیایم و آپ کنم... من اگر به جای اینقدر نوشتن توی این وب توی وب رسمی ام نوشته بودم تا حالا کلی مهم شده بودم و تحویلم گرفته بودند ها!...هم اعضای وبلاگستان هم البته سربازان گم نام امام ز.مان بیچاره!

پ.ن:توی این دوره زمونه چی واسه ادم می ماند جز نشخوار فلسفه در نیمه شب ها؟

آمدم نتیجه سروی و امار گیری امروزم را بنویسم :

در بعد از ظهر بی حوصلگی امروز مانی یک دفعه گفت«آهان این شعر شاملو»!

و من هم شعر را روی هوا قاپیدم و فرستادم به استاد و دانشجو..دوست و دشمن... مسلمان و کافر...غریبه و آشنا...

و منتظر جواب ماندم ،از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان بیشتر توطئه بود و شیطنت، اخه کسی روز تولد امام زمان آن هم در مملکت امام زمان ، همچین اس ام اسی واسه بقیه می فرستد؟در این حال و اوضاع که همه (غیر از صاحبان چاه جمکران)خیلی نیاز به بودنش و امدنش دارند؟

مسافری که به امید و انتظارش نشسته اید

از کجا که ازنیمه راه

باز نگشته باشد؟

خلاصه اینکه send to all ما خیلی جواب نداد و از دویست و خورده ای شماره غیر از دو دسته ای که به جای جواب دادن می دانم سر فحش را کشیده اند بهم یعنی: عاشقان و معتقدان واقعی آن حضرت و دسته دیگر کافران واقعی به او...ک نمونه آماری ده دوازده نفره بدست امده و دو نفر هم زنگ زدند...

یک عده هم مرحمت فرمودند و پاسخ دادند که چند تایش در ذیل می آید:

دایی جان:مگه دست خودشه؟!!!(عصبانی و متعجب)

آقای هم کلاسی همیشه منتقد:با هزاران صلوات می توان او را برگرداند!

نازنین بچه محلمون:با حال بود مرسی!(می کشمت نازی)

برادر بسیجی و دوست قدیمی:شما!؟

یکی از اساتید محترم و پرآوازه: آرزویم این است:دیدن اوج غرورت د رصبح و رسدن به همه رویایت... من دعا خواهم کرد روزهایت پر نور و شبت مهتابی، دل تو صادق و صاف رنگ باران باشد...عید تو هم مبارک!!!(مرسی!این از تاثیرات انتخابات روی استاد است احتمالا! مگه من تبریک گفته بودم؟)

البته به اساتید ارتباطات فرستادم اساتید فیزیک را زهره(جرات)نکردم بفرستم حتی با نقاب و ماسک!

پرنده:ما شمالیم هفته دیگه بر می گردیم!(یعنی خوب میشی!)

دوست جون قدیمی ازاصفهان:

یک چشم زدن غافل از آن شاه نباشیم

شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم

(این شدت عصبانیت او را می رساند، چون اصل شعر این است

یک چشم زدن غافل از آن یار(نه شاه!) نباشیم

شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم (مخاطب هم ماست نه تو!)

در ضمن وصله شاه و این حرفها به امام زمان نمی چسبه ها!گفته باشم...)

دوست عزیز از تهران : فردا صبح میای تجریش هم ببینمت هم سی دی ها رو بهت بدهم؟!

دوستی از اهواز:دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم (احتمالا رو کم کنی مشاعره!این روزها اصل شعر این است:دهانت را می بویند مبادا گفته باشی الله اکبر!)

باسط عزیزم:باز می گردد باز

خسته از راه دراز...(این شعر با صدای خودش توی گوشم می پیچد شاعر قربت ما بود باسط...

باز می گردد باز

خسته از راه دراز

سر به روی شانه اش می نهم آرام و او

مثل شب های دگر

قلب لرزان و پریشان مرا

به پناه قلبش آشنا خواهد کرد

او مرا از غم جانکاه و دل سوخته ام

بی خبر باز رها خواهد کرد...

درد دل  نوشت:باز می گردد باز،اما نباید به امید و انتظار کسی نشست... من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی، چه کسی برخیزد؟...خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر به دست خودشان...همین.

ای بابا! انگار داشتم فلسفه هیوم می خواندم ها..آخرش سر از اسلام و تشیع در آوردم!

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

من یکبار خواب دیدم پروانه ام و حالا دیگر نمی دانم آیا میمم که خواب دید پروانه است یا پروانه ام که خواب می بیند میم است؟

¤ اصل جمله از چوانگ تسه، اندیشمند چین باستان

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

حال و روزم زیاد خوش نیست ...اگه توی اتوبوس یا تاکسی یکی کنارتون یک دفعه ای الکی خندید...یا اگه یکی توی پیاده رو گیج و منگ بهتون تنه زد و تا اومدید فحشش بدید دیدید که الانه که بغضش بشکنه...اگه کسی توی لاین سرعت با ۲۰ تا واسه خودش توی یک عالم دیگه سیر می کرد و صدای بوقتون را نمی شنید...اگه یه دیوونه را توی کوچه دیدید که هد فون مبایلشو بیرون کشیده و داره با صدای بلند ترانه سر اومد زمستون را اما با این متن پخش می کنه  و می ره

نه خارم نه خاشاک

زن و مرد بی باک

تنم پاره پاره شد از ضربه های مرد سفاک

من آروم نگیرم

اگر هم بمیرم

من ایستاده ام تا

رای خود را پس بگیرم

سر اومد زمستون...

مطمئن باشید من رو دیدید! 

¤ رابطه من با ح.جاریان غیر از نوشته هاش یک سوال بود! وقتی که توی یک جلسه ای دوتا از استادها با عقاید مختلف با هم در مورد من صحبت می کردند، اون که وسط نشسته بوده مشتاقانه پرسیده «میم کیه؟»

و قرار بود بعد از انتخابات برای پروژه ام بروم و بگم میم منم و ازش کمک بگیرم هر چند پروژه بهانه بود...

حالا قراره اعترافاتش پخش بشه ...نمی تونم تصور کنم چطوری ؟روی تخت خوابیده یا روی ویلچر نشسته ؟قراره به چی چیز اعتراف کنه؟به براندازی نظامی که خودش از مهره های برنامه ریزش بوده؟یادمه یک روزی یکیشون می گفت نسبت ما و صاحبان قدرت فعلی نسبت مادر است به زن بابا...

بعدش هم  همه بیایند و تحلیل کنند که این اعترافات تحت شکنجه بوده...وزنش همون اول هم

گفته بود آخه بچه که زدن نداره ...کسی که ازش جز خنده و گریه چیزی نمونده...این هم بماند...

بعد مر.آتی خبرنگارمزدور کثافت بره بشینه کنارش توی یک باغ و لبخند بزنه توی روی اون و بگه راست میگن شکنجه شدی؟ و حجاریان که نمی تونه درست حرف بزنه به استخر پشت سرش اشاره  کنه...بعد مر.اتی خبرنگار مزدور میگه« آِ...جایی که شما نگه داری میشید استخر هم داره؟...»

و ما همه می فهمیم که برای کسی که قادر نیست شنا کنه..استخر شکنجه گاهی ست برای اعتراف...

نمی دونم برنامه تبلیغاتی .انتخاباتی معین را یادتون هست یانه؟مجریش ح.جاریان بود که به سختی حرف می زد...ما در جمعی داشتیم می دیدیم که یکی گفت «اینا حتی عرضه ندارند یه آدم درست حسابی بیارند بتونه حرف بزنه»!

اون موقع من زار می زدم که چرا نمی فهمند منظور اینکار را و این برنامه را...و منظورشان همین بود...همین اوضاع فعلی...که اگر رقیب رای بیارهنتیجه این خواهد بود...همین حکومت ترور و وحشت...

¤ یک خبر امروز خواندم پیدا کردن یک جسد کهنه در مخزن آب پونک ...هی فکر کردم ببینم در ۱ماه گذشته من توی دانشگاه آب خوردم یا نه ؟نخورده بودم!

¤ حالا که همه را گرفتند، انگار این استادپایان نامه جدید ما ارزش گرفتن هم نداره! هر چند توی سایبر ستاد میرحس.ین خیلی فعال بوده...سر بزنگاه تصویب موضوع پروپوزال فردا،نه تنها دست همه را گذا شت توی پوست حنا و کنسلش کرد در کمال وقاحت پشت تلفن سر دانشجویان مثلا ارشد ارتباطات عربده هم  کشید...حالم بهم خورد ازش...باره ثابت کرده که مدعی و بازیگری بیش نیست....معلوم میشه اطلاعا.ت و س.پا.ه خوب می دونند باید کی را بگیرند و کی رانه!

¤ امروز هم در گیری هاو تظاهرات ادامه داشت...من مطمئنم این گروه که تا پای جانشان و تا در مجلس بهارستان ایستاده اند در آینده ای نه چندان دور مسلح خواهند شد...خوب و بدش را نمی دانم اما این اتفاق خواهد افتاد.

¤کار رییس جمهوری که از ترس مردمش برای تحلیف با هلی کوپتر تا مجلس بهرستان می رود به کجا خواهد کشید؟

¤ آقای گیتس سخنگوی کاخ سفید این وسط فید بک گیری اش گرفته ...بعد از اینکه فرمود که به هر حال ا.ن رییس جمهور منتخب مردم ایران است و اخبار هشت و سی را خوشحال کرد و مردم را عصبانی بیانیه اش را به گزارش رویتر پس گرفت...خلاصه صد رحمت به غیرت و مردانگی آنجلا مرکل.

¤ متن سخنرانی میرحسین در ادامه مطلب

 

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

دسته ی کاغذ

بر میز

در نخستین نگاه آفتاب

کتابی مبهم و

سیگاری خاکستر شده کنار فنجان چای از یاد رفته

بحثی ممنوع

در ذهن...

¤ شاعر شاملو

لینک و در ادامه مطلب: مقاله جالبی از نیویورک تایمز

 

 

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

امروز بعد از ظهر این کاریکاتوریست ها (به قول مقام) در واقع خدمت مشروعیت نظام رسیدند...جنگ ها دیگر تن به تن شده و بسیج.ی ها خسته....

کاش آنان که در بندند و مردودی ها (باز به قول مقام) هم می فهمیدند که مردم کوتاه نیامده اند..و دیگر گول هیچ قدسیتی را هم نمی خورند...

امشب از الله.اک.بر خبری نیست چون مردم هنوز در خیابانهایند...

پی نوشت::فکر نمی کردم یک روزی بیاید که بین حروف الله.اک.بر هم باید نقطه گذاشت .

پی ِ پی نوشت:پدری یک حدیث می خواند آخرش حشیش دارد و  اولش غریق!بعد میگوید« کسی که داره غرق می شه به هر چیزی برای نجات دست می اندازه حتی گیاه ضعیف».

و این را در جواب خانمش می گوید که گفت« این یک ماهه از کوچک تا بزرگشون دروغ نگفته نگذاشتند».

لینک: نامه ابراهیم رها به ابطح.ی

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

¤ من هم باید در اینجا باید اعتراف کنم که من ناآگاه بودم و با شنیدن سخنان امروز ر.هبری در مراسم تن.فیذ آگاه شدم...متاسفانه من فکر می کردم که اعتماد مردم به نظام از بین رفته فکر می کردم که مردم اگر بخواهند کار را از پیش خواهند برد و فکرمی کردم همه جوانها ناامید و دلزده و افسرده به امپیت هایشان پناه برده اند...من اعتراف می کنم که امرو زفهمیدم حضور مردم در بعد از انتخابات در خیابان ها کاریکاتوری بیش از انقلاب اسلامی نبوده و مملکت د ر کنترل امام زمان و یاران وفادرش می باشد...

¤ آدم یا باید وارد کارهای بزرگ نشود یا اگر شد مواظب باشد که هیچ آتویی دست هیچ کس نداشته باشد (این جمله ای است که ازروز اولی که وارد این بازی ها البته از جنس کوچکش شدیم دیفونه مرتب در گوش من خوانده است و می خواند)به نظر م از این گروه بازداشتی این دو نفر بزرگترین گیره را دست اطلا.عات داشته اند(شاید خدای نکرده اخلاقی از نظر آنها البته) بلاخره ما توی ایرانیم و حریم شخصی کیلویی چنداست؟

¤ من به شدت معتقدم کسانی که این روزها بیش از همه  پایداری نمودند و به دنبال رای هایشان بوده اند همان اکثریت خاموشند که لحظه آخر تصمیم گرفتند رای بدهند.

¤ اعترافات ابط.حی را نشنیدم اما مال عطر.یان را دیدم...به نظر من توی سخنرانیش کد های زیادی بود نشان می داد  علاوه بر اینکه خطاب به قدرت حاکم است نه خودش و دو.ستانش بلکه یک آسیب شناسی اساسی است از اصلا.حات و روند آن...قاضی هم که ماشالا من را به یاد این بازیگره می انداخت که توی فیلم ها نقش نفهم ها و بزن بهادرها را بازی می کنه...

پ.ن: نشسته بودم لیست خائنین را بشمارم در مراسم...خدا را شکر همه شناخته شده بودند ...عجب مراسم پر رونقی بود ها یک مشت اآخوند پیرپاتال معلوم نیست از کجا اورده بودند..انگار حکومت تعارف را کنار گذاشته و داره روی واقعیش را نشون میده...همان هایی هم که بودند چشم به زمین دوخته بودند و نگران اینکه دوربین زیاد رویشان زوم نکند...مرده بودید نمی رفتید...محسن رضا.یی هم به نظر من از آنهایی است که آتو گنده دست اینها دارد و گرنه بلاخره مرد روزهای جنگ بوده...

البته یک جور دیگه هم می توان دیدها!...برای هنرمندان،مثلا اگر شریفی نیا د راین مراسم باشد (که بود)می توان امیدوار بود بعدا برای هنرمندان دربدر مقادیری چانه زنی کند...هرچند اینهانشان داده اند با کسی تعرف ندارند...

 پی پ.ن:پرنده گفته بود سعی کنم حتی همین یک ذره شخصی و دوست نوشت ها را ننویسم ها !من نپذیرفتم، این هم جواب برخی از دلسوزان عزیز که در عالم واقع و مجازی کم هم نیستند:

با مدعی مگویید اصرار عشق و مستی

تا بی خبر بمیرد  در   درد  خود  پرستی

 

دوست نوشت:

بیا بیا

که نگارت شوم

بیا

که شکارت شوم

بیا...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

به جرات می توانم بگویم امشب مردم بیشترین  و طولانی ترین الله اکبر را گفتند و جالب منور بود که در طرف ما ناگهان اسمان را روشن کرد احتمالا برای دید بهتر برادران بسیجی...(کاش می دانستم اینها کی خودشان را با ما فامیل و خواهر برادر کردند؟)

میرحسین هم که به اعترافات کننده گفت«برادران ما! غمگین نباشید. بدانید که مردم وضعیت شما را درک می‌کنند و می‌دانند که حفظ جان شما واجب‌تر از هر چیز دیگر است. » (در ادمه مطلب )جمله «زود خواهد بود که ملت محاکمه مرتکبین این فجایع را شاهد باشد و بازجویان و شکنجه‌گرانی که این‌گونه با جان و آبروی او بازی می‌کنند بشناسد. » را خیلی دوست می دارم.

 

لینک:

این مطلب را نتوانستم مستقیم نگذارم بخوانید(منبع روزنامه اعتماد)

نظر نماينده حامي دولت در مورد کشته شدگان
نشنيدم کسي بميرد
گروه سياسي؛ بيژن نوباوه نماينده رايحه خوش خدمتي مي گويد؛ «چرا حرف بي ربط مي زنيد ما که نشنيديم کسي بميرد.» اين پاسخ نماينده حامي دولت است به سوال «اعتماد» در مورد مرگ پسر روح الاميني. متن گفت وگوي کوتاه نوباوه با اعتماد که در جمع خبرنگاران پارلماني صورت گرفت به اين ترتيب است.

-آقاي نوباوه براي بازداشتي ها چه کار مي کنيد؟ شما پسر روح الاميني را مي شناختيد؟ پيگيري مي کنيد چرا ايشان در روند بازجويي فوت شدند؟

کي اين حرف ها را مي زند؟ حالا ممکن است سرش به زمين خورده باشد.

-اما اميدوار رضايي بالاي سر جنازه وي بوده است؛ جسد وي چيز متفاوتي نشان مي دهد.

چرا چرت و پرت مي گوييد؟ بايد از دولت بپرسيم و بررسي کنيم.

-ممکن است بررسي هاي شما طول بکشد و هر لحظه به ميزان اين اتفاقات افزوده شود.

اين حرف ها جرم است. اين حرف ها را نزنيد. به هر حال بايد بررسي شود.

-من يک سوال ساده پرسيدم، در مورد پسر روح الاميني معتقد هستيد بايد بررسي صورت بگيرد؟

مگر روزي 27 نفر در تصادف جاده نمي ميرند.

-فوت جاده با فوت... فرق دارد.

چه فرقي دارد؟ بعد هم ما که نشنيديم کسي بميرد.

http://www.etemaad.ir/Released/88-05-11/103.htm

ِپی نوشت: جریان جانباز نبودن این آقا را که کردان! لو داد را که خاطرتان هست؟بده بستان است اینجا!

آه نوشت:

بچه صیدم را مزن

آهوی دشتم را مزن

چشم آهو به چشم یار می مانه،بله...

پی ِپی نوشت: بی صبرانه منتظرم حاضران (خائنان)در مراسم تحلیف را ببینم و بشناسم.

 

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 
...

از بعد از انتخابات شدیم عین بچه هایی که تازه را ه افتاده اند...اما تا می آییم بلند بشویم یکی گلیم زیر پایمان را می کشد و تلپ می خوریم زمین...

تازه رفته بودم سر وقت پروژه ام که...

اعتر.افات: (لینک متن اعترافات )

همه را ريختند توي يک ديگ داغ داغ و بهم زدند...اصلاح طلب، مجاهد.خلق، افراد با سابقه کيفري ،جاسوس ...همه و همه...

هنوز عادت نکرده ام...متن پرينت شده اعترافات را که دستم گرفتم يخ کردم...کسي که متن را داد قبلش پيش خاتمي بوده و از عمق ناراحتي اواز اعترافات اب.طحي گفت...ناراحت نباشد؟

نمي توانم قضاوت کنم اگرچه کردم !و فحش دادم به ابط.حي...اما چه مي دانيم که چه شده؟چه کرده اند...

ما جز اولين کساني بوديم که اولين تجمع را روز شنبه به شکل خودجوش تشکيل داديم(بخوانيد تظاهرات )رفتيم ونک و ديديم همه شوک زده،در پي رايشان يا رو به سوي وزارت کشور دارند يا ستاد ميرحسين..در حاليکه يکي از اعضاي ارشد ستاد ساعتي قبلش گفت که برنامه اي براي اين کار ندارند و نبايد ايتجمع کردچون سرکوب وسیعی در کار پیش است...ما با چشمان خود نامردمان لباس شخصي و به آتش کشيدن و کشتن هايشان را ديديم، چطور شده که گناهش گردن امثال بهزاد نب.وي افتاده است؟

نمي فهمم ...مي دانستيم به زودي اعترافات پخش مي شود اما عمق فاجعه را باور نمي کرديم..

من باور نمي کنم ،تو باور نمي کني(اصراري هم ندارندکه ما باور کنيم) اما آن درصدي که باور مي کنند چه؟که متن اعترافات هم به زبان همان ها نوشته شده عوامانه،ساده و سليس و مسخره...«من کار بدي کردم در خيابان ها حاضر شدم»!!!(ابط.حي)

خبر که واضح است خبرنگار فارس ۲۳ خرداد تنظیمش کرده است...

احساس کردم بقيه با سياست اعتراف کرده اند، اما ابط.حي عجیبا غریبا اين کار را کرده...مگر ا.فشاري بعد از اعترافاتش نمي گفت که سعي ميکرده با بازجو ها سر متنش و استفاده از نام افراد چانه بزند؟اين که کلا هاشمي خا.تمي و موسوي را يکجا له کرده و بعد رفته سراغ همه بازداشتي ها...شاید تعادل روحی نداشته...

الان خيلي عصباني ام شايد آرام تر شدم بهتر فکر کنم!

بقول بهنود اين مراسم اعترافات بي سابقه، بخشي از واقعيت بود...دادگاه واقعي بودند،افراد حاضر واقعي بودند ، اما حرفها واقعي نبود...

يعني همه اين شامورتي بازي براي اين بود که اينها قبل از مراسم تحليف روز ۲شنبه اعتراف کنند که تقلبي در کار نبوده است؟..اي توي روح پدرانتان...

محمود گفته بگذارید تحلیف تمام بشود یقه همه اغتشاش گران را می گیریم و می چسبانیم به تاق!

پشت سر هم داره واسم smsمیاد که چه خبره؟چی میگند اینا؟من باید چی جواب بدهم؟همه اینهایی که می پرسند توی خیابان بوده اند بدون اینکه کسی رهبریشان کرده باشد...

به این عکس هم با دقت نگاه کنید،فکر نمی کنم محمدعلی ا.بط.حی قبلا معتاد بود! بود؟

                                   

پ.ن:سرک کش عزیز لینک درست اینه شما جابجا کلیک کردید!

¤ مبتذل ترین متن تاریخ ، کیفر خواست این دادگاه بود (در ادمه مطلب)

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

این طنز تلخی که در برنامه پارازیت VOA ، کامبیز حسینی ساعت یک ربع به دوازده جمعه شب ها هست، به طرز وحشتناکی آدم را می سوزاند...تلخی اش از لایه لایه وجود آدم می گذرد و ناگهان ...لبخند ناخوشی بر لب آدم نقش می بنند...

امشب این جمله « این بار مردم ایران به دنبال رای هایشان تا بهشت زهرا هم رفتند» از آن جمله ها بود...یا سوالی که در آخر هر کلیپ می پرسد روی تصویر لباس شخصی ها ...

طنزهایش مثل زهر هلائل(؟)تلخ است...چون شنیدن حقیقت براستی تلخ است...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

ما بچه های جنگیم

بجنگ تا بجنگیم....)

به نام پدر، پسر، روح اقدس!

در راستای اینکه محمود فرمود که رابطه اش با آقا رابطه ر و پسری(اینجا بخوانید)...البته توی این دوره و زمانه پسرهای زیادی هستند که نه تنها بر دین پدرانشان نیستند بلکه توی روی پدرهایشان هم می ایستند ان شاءاله!

 

 ¤ امروز یک اتفاق عجیب افتاد!مرد قصه اینجا بود و بی مقدمه رفت سراصل مطلب زندگی من !و گفت که این خانم و اقای ش ۵ سال است که با هم رابطه دارند دوستند و خلاصه دیگر دیر شده و بایس بازدواجند!من هم هرچه فیگور گرفتم جلوی پدر بزرگوار و مادر خشمناک که نه عزیزانم چراغ هایرابطه خاموشند بی فایده بود

جالب پدر بزرگوار بود که فرمودند «بله من اطلاع داشتم» و دهان من از تحیر باز و خشک شده بود!

مامان هم که من را با گاردی های توی خیابان اشتباه گرفته بود تا توانست موش دواند اما از آنجا که امروز پدریک چیزی به روشن فکر... نه روشن فکر یک چیزی به پدر بدهکار بود! تا الان را اوضاع به خیر گذشت ...به خیر که عرض کنم مرد قصه وکالت گرفت که کاری که ما ۵ سال است نتوانستیم تمام کنیم را د رعرض یکی دو هفته تمام کند بعد هم لپ من را کشید و گفت« البته اگر نشد باید قول بدهی هرکسی را من از در و دهات اوردم باهاش ازدواج کنی»!فکر کن!

پدر هم گفت که همه جوره مارا ساپورت می کند به شرط اینکه تکلیفمان را معلوم کنیم،یا همین چچند وقته ازدواج یا برای همیشه از هم خداحافظی کنیم،آخه پدرتان خوب! مادرتان خوب!ما هم که این همه سال همین را می گفتیم! ...نمی توانم توضیح بدهم این اتفاق چقدر عجیب بود...این اتفاق و حرف همانقدر عجیب ست که محمود همین الان بیاید یک سخنرانی کند بگوید که مقصر و مسبب این جریانات در واقع ا.قا بوده و بعد از مردم عذرخواهی کند و برود کنار...آمین!

 خلاص اینکه خدابه من و دیفونه رحم کناد!دعا بفرمایید...

¤ تصمیم به کار کردن گرفته ام ...با این نا دولت که از تمام ارکانش خون می چکد که نمی شود کار کرد...شاید  بروم توی فکر شهرداری تا خدمت جناب قالی.باف نرسیده اند...بلاخره باید این شکم رو یک جوری سیر کرد!!!

¤ این اقای خاتمی هم سوال خوبی در مورد بازداشتگاه کهریزک پرسیده ها! «اینکه بازداشتگاه کهریزک استاندار نبوده یعنی چه؟یعنی دستشویی هایش کثیف بوده»؟(اینجاست که باید گفت آقای خاتمی...دیگه دیره،خیلی دیره...)

اما کاش آنموقع که فکر می کردیم این بازداشتگاه مال اراذل اوباش است احساس خطر کرده بودیم و حتی اجازه نمی دادیم که اراذل و اوباش را هم در آنجا شکنجه و چنین تحقیر کنند چه برسد به جوان ای گل سرزمین مان را ....واقعیت این است که با بلند شدن زمزمه طرح امنیت اجتماعی در چند سال پیش مرد قصه با ناراحتی گفت که اینها را دارند برای دانشجویان و فعالان اماده می کنند نه اراذل ..کاش آن موقع همه با هم کاری کرده بودیم...

¤ من نمی فهمم قصه ندا چرا اینقدر پیچیده شده...ندا یک قربانی بود قربانی ای که رای دادن و ندادن و به کی رای دادنش به خودش مربوط بود... اینکه مادرش یک چیز میگه و دوست پسرش یک چیز باعث نمیشه که ما صورت مساله را پاک کنیم...خودمان توی خودمان به جان هم بیفتیم که ندا رای داد یا نداد ...مبارز بود یا نبود ...مهم این است ندا به دست مخالفان آزادی به قتل رسیده و الان دیگر یک نماد است نه یک شخص.

 پ.ن:منظور من از جنگ اول پست ،جنگ نیست...سکوت نکردن است و زیر بار ظلم نرفتن...من از جنگ به هر شکلی متنفرم ،یکبار طعم تلخ و زهرش را در خود منطقه جنگی کشیده ام ...ما اگرچه بچه های جنگیم و لی از جنگ متنفریم...مساله این است که  مجبوریم در شعارهایمان با زبان خودتان باهاتون حرف بزنیم...

¤ می ترسی؟...دستت به جایی نمی رسه؟...دوری؟...گیر یک مشت سیب زمینی افتاده ای؟

اشکال ندارد...پشت پول هایی که خرج می کنی که می توانی با سبز بنویسی رای من کو؟ نمی توانی؟یا آن را هم می ترسی خرج کنی؟دست راننده تاکسی یا صاحب مغازه ای بدهی که رای او هم گم شده...

چی؟چی ِ ملی؟سرمایه ملی؟کدوم ملت اونوقت؟این شبه روشن نمایی ها و ادعای عقلانیت ،حالم را بد می کند این روزها...

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

من نه فامیلی ام «میم» است

نه کاری کرده ام

نه عضو ستادی بوده ام

نه رشته و زمینه کاری ام از این؟! چیزهاست

نه دخترم!

نه وقتی گرفتندم قد بازی در می آورم

نه می توانند کار خاصی با هام بکنند

باباتون هم می تواند بیاید و راحت تر از شما من را در بیاورد

پس شما بنشینید امروز را،من می روم شمادفعه دیگه!

همین!

بعد می رود و ما با امروز  بار دوم است که مجبور شده ایم بنشینیم ونرویم اغتشاش کنیم...از وقتی جریان ترانه موسوی را شنیده است...مادر را می گویم!

¤ نازنین زنگ زد و گفت پاشو بیا عباس آباد قیامته...در پی آنم که با مانی و دختر عمه به بهانه هواخوری برویم انقلاب مخملی کنیم و برگردیم!فعلا بای!

 

  

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

خدا به داد برسد!

این صیغه حمله به اردوگاه مجاهدین خلق در عراق با گاز اشک آور و فلفل و حتی کشته شدن عده ای از آنها دیگر چیست؟

حمله به آنها و هم زمان پذیرفتن بازگشت آنها به ایران توسط حکومت! برگردند و بعد...

اندیشه و رفتار و کردار مجاهدین بعد از این همه سال بر کسی پوشیده نیست...نکند این قربانیان ابدی قرار است از زیر آن همه فشار  و زندگی طاقت فرسا برگردند و دم مرز به شرط  ها و شروط در خدمت اطلاعات در آیند...و بعد...سابقه تنفرشان از اصلاح طلبان هم که برکسی پوشیده نیست و دست به اسلحه بودنشان و بعد ...

می ترسم !

من از رگبار هذیان

در شب تاریک می ترسم

از این دیوانگان بی غل و زنجیر می ترسم...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

کی باورش میشه که دو ماه و دقیقا دو ماه پیش بزرگترین مشکل تهران ترافیک بود و بس؟

¤ این روزها 8 تا 9شب با نازنین تجریش را تا فرمانیه پیاده گز می کنیم ، مسیری که مسخره ترین کار تویش پیاده روی است ، دریغ از ده متر پیاده رو...

نازنین موجود نازنینی است آنقدر که می توانی ساعتها با او پیاده بروی ...نه خسته می شود؛ نه زیاد حرف می زند و نه حرف بی ربط می زند،کلا  صلح کل است از آن دسته آدم هایی که از دانایی صلح کل هستند نه نادانی...

امروز از جلوی شهرداری رد می شدیم،عده ای داشتند به مناسبت اعیاد شعبانیه! سبزه و گل و ریسه و لامپ می آراییدندش...ما ایستادیم با تاسف به تماشای انها و آنها هم دست از کار کشیدند به تماشای ما! کمی که گذشت بلند ازشان پرسیدم «دل خوش سیری چند»؟

و دوباره راه افتادیم!

 

¤ بارها نوشته ام باز هم می نویسم دلم خواب می خواهد که بخوابم و در آن صدای هیچ جیغی، ناله هیچ دربندی و آه هیچ بی کسی را نشنوم...این روزها از بازی خدا هم خسته شده ام ...صبح ها که بلند می شوم روحم همه جا بوده است غیر از خواب... ازدفتر اساتید ، انفرادی ح.جاریان ...از اتاق بازداشت قدیمی و.ا که سفید سفید سفید بود تا در راه جلسه امتحان معارف(!؟) که هرچه تلاش می کنم نمی رسم یا دیر می رسم و موقعی هم که می رسم به جای جلسه امتحان در جمع همان عده ای هستم که الان یا در زندانند و یا متواری و آواره ...اما همه آزاد در حال تصمیم گیری وتلاش!!!نمی دانم رویاست یا کابوس و از خواب می پرم...

 

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ؟

که مادران سیاه پوش

داغ دار زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند !

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

اینکه ا.ن به خواست و گویا نامه رهبر درباره عوض کردن مشایی وقعی نمی نهد اگر حقیقت داشته باشد خبر از خیلی خبرها دارد...

این یعنی اینکه این نامه متعلق به رهبر نیست و مطمئنا ا.ن می داند این درخواست صادره از کیست و کسانی که تا حالا این بازی را پیش برده اند  الان آمده اندسر وقت خود ا.ن...

این یعنی اینکه آن بالا بازی قدرت دگرگونه شده...این که اکثر کسانی که الان می توانندحدس بزنند چه خبر است توی زندانند، اینکه بعضی نزدیکان بیت رهبری امثال (هادی خا.من.ه ای) را دو ماه است نگذاشته اند خ راببیندو هزار اینکه دیگر... 

البته منظورم این نیست که  انکه آن بالا نشسته و نه دفترهاش خط خطی اند ونه بچه هاش پاپتی اند...هیچ چیز نمی داند اما  در اینجا  مجبوریم دوباره یکی از تاکتیک های قدرت را تکرار کنیم وبعد تعمیم دهیم:

تاکتیک نیاز به ندانستن:

این تاکتیک توسط زیر دستان برای حفظ مافوق بکار می رود و رهبر را در موقعیتی قرار می دهد که اگردردسری درست شدبتواند ادعا کند که بی خبر بوده است. در اثنای تحقیقات ایران گیت لطیفه ای د رواشنگتن دهان به دهان می گشت که این نکته را بخوبی بازگو می کند:

سوال: برای وصل کردن لامپ برق د رکاخ سفید چند وردست لازم است؟

پاسخ: هیچی .همه دوست دارند ریگان را در تاریکی نگه دارند.

(کتاب جابجایی در قدرت،الوین تافلر،ص 415)

 خبر:

 شهید دیگری در راه آزادی: محسن روح الامینی پسر سردار روح الامین رئیس اینیستیتو پاستور ایران

احتمالا به پاس زحمات پدرش در جنگ این کار را کرده اند!

پ.ن:

دوست های کامنت قبل ممنون:

ماییم و  نوای بی نوایی

بسم له اگر حریف مایی...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   ...

دلم لک زده برای یک گروه دوستی، یک گروهی که با هم خوش بگذرانیم... با هم غصه بخوریم... باهم فکر کنیم...با هم باشیم...هویت داشته باشیم...

دلم تنگ شده برای یک تیم... یک کار تیمی؛ نه به مفهوم منفی ا ی که توی ایران جا افتاده ...کار تیمی با هدف، با تقسیم کار، با انگیزه ...

دلم تنگ شده برای یک اکیپ، که با حال باشند، خاله زنک نباشند، توش هیچ دختری و پسری عاشق هم نشوند و تهش اکیپ از هم نپاشه...که پایدار است بمانند با هم تا پیری...

حسش مثل همان حسی است که روزهای بعد از انتخابات توی خیابان  ها داشتم، شامل همه اینها؛ دوستی، صمیمیت، هدف، انگیزه ، با هم بودن...اما خوب چنین اجتماعاتی معروفه به انبوه خلق (هربرت بلومر) که خیلی زودگذره و از هم می پاشه، بماند که حسش می ماند...

من سالهاست توی زندگی ام دنبال چنین گروه هایی بودم و نشد یک وقتی دانشگاه دوره کارشناسی مزه مز ه ش کردیم و لی هربار به دلیلی ناگهان تمام شد...

¤ خانواده ما سالهاست کمک هایشان به فقرا  را  یا مستقیما می دهند یا با  بهزیستی، یعنی دقیقا از وقتی که توی مدرسه ابتدایی ما بعد از عیدنوروزی ناگهان یک عده از بچه ها با مانتو های یک شکل و هم رنگ آمدند و مشکوف به عمل آمد که مانتوها اهدایی کمیته امداد است  و نکته اش این بود که 99درصد از این دخترها بچه های زمین دارهای معروف آن محل بودند ...

به هر حال گویا الان کوس رسوایی جناب کمیته امداد افتاده...کمک به جوانان لبنانی برای ازدواج (صد البته برای خریدن حمایت شیعیان عزیز لبنانی) و کمک به مردم کومور ! و این مساله وقتی آدم را می سوزاند که صبح زود در راه دانشگاه توی میدان تجریش حداقل 8گدا جلویت را بگیرند یکی شان هم صاف صاف وسط پیاده رو با بچه اش خوابیده باشد....واقعیت این است که این مساله همیشه بزرگترین دغدغه اجتماعی من بوده و وقتی زمزمه های انتخابات بلند شد من اصلا قصد هیچ فعالیت یا  حتی رای دادنی نداشتم و مثل خیلی ها قهر بودم با اصلاح طلبان... اما وقتی اولین حرفهای میرحسین را شنیدم تصمیم خودم را گرفتم چون دیدم از اولین دغدغه های او که اشار ه کرد هم کودکان خیابانی هستند ...

¤ با زهم می گوییم خدا را صد هزار مرتبه شکر که دشمنان ما را از احمق ها قرار داد ...بگزار اعترافات را پخش کنند بعدش خواهند دید چه بلایی سرشان می آید...اما خودمانیم این مجاهدین انقلاب اسلامی هم دیوانه بودند یک جوان (مهدوی)را گذاشته بودند عضو شورای مرکزی ها!...که همان چند روز اول اعتراف کند...بقیه همه تا الان با اینکه در وضعیت بدتری هستند مقاومت کرده اند چون این قوم دجال اگر چیزی  توی دستشان داشتند تا الان در بوق و کرنا کرده بودند.

¤ این چند روزه هم که افتادند به جان فعالان شهرهای دیگر....برای اولین بار ارامنه ایران توانستند با صدای بلند حرف بزنند...تجمع کرده بودند جلوی کاسپین برای درخواست شفاف سازی جریان سقوط هواپیما که گویا دولت می خواهد یک طوری سمبلش کند...حالا هی بگویید این جنبش نتیجه نداشته است! جنبشی که یک شبه به تمام جهان صادر شد در حالیکه 30 سال بعضی ها خودشان را کشتند انقلابشان را صدر کنند و جزظهور  یک مشت تروریست در جهان هیچ نتیجه ای نداشت.

خبر:

- رشد اقتصادي ایران امسال به نيم درصد مي رسد(اکونومیست)

- وزیر نفت:سهم ایران از ذخایر خزر ناچیز است.

¤ در ادامه مطلب:متن سخنرانی میرحسین موسوی در دیدار خانواده زندانیان سیاسی: سنگها را بسته و سگها را گشوده‌اید!

¤ آه اگر آزادی سرودی می خواند

کوچک

همچون گلوگاه پرنده ایی

هیچ کجا دیواری فروریخته بر جای نمی ماند

سالیان بسیار نمی بایست

دریافتن را

که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است

که حضور انسان

آبادانی ست...

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور