تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
   

کم پیش می آید، خوب پیش نمی آید ...که حسودی کنم

اما امروز...با دیدن این ،حسودیم شد...غبطه خوردن لفظ مصلحت آمیز حسودی است!

غبطه نخوردم حسرت خوردم و حسودیم شد...

رویای فرو گذاشته ام ...معلمی.

خبر فوری: حمله به مراسم دعای کمیل جبهه مشارکت در منزل یکی از بازداشت شدگان و دستگیری حاضران

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

ديشب مهيار ويژه نامه روزنامه ايران در باره انتخابات را از محل كارش آورده بود تا به عنوان نشريه طنز نگاهي به آن بيندازيم  كه البته كار از طنز و خنده گذشته بود ...

وقتي بازش كردم به خواندن، چيزهايي در آن يافتم كه در هيچ قوطي عطاري طرفداران موسوي و اصلاح طلبان نمي توانستم پيدا كنم و صد البته كه به دنبالشان هم بودم يعني پاسخ تمام اتهام هايي كه از طرف اپوزيسيون به موسوي زده مي شود آن هم از زبان دشمنان موسوی و دشمنان مجاهدین خلق  و دشمنان مردم ایران و...(راستی چی میشه که یک گروه دشمن همه می شود؟)

اولين و مهم ترين اش اين اتهام است كه موسوي در زمان اعدام ها منصب داشته و از همه مسايل اگاه بوده است و شريك جنايت است كه با  توجه به اين نوشته هاي مستند اين ويژه نامه آن موقع غير از وجود نهاد رياست جمهوي  كاملا مخالف با نخست وزير در دستان مقام عظماي ولايت كنوني، گروهي هم تشنه به خون موسوي وجود داشته اند كه از قضا همان جانيان زندان هاي سياسي آن زمان  مي باشند كه درويژه نامه مصاحبه مفصلي با يكي از آنان به نام اسلامي شده است كه از افتخاراتش همكاري و تاكيد آن عكس كنار صفحه اش با لاجوردي در زندان اوين در دهه شصت است

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
   

زلزله: وقتی آمد تمام مدت به این فکر می کردم چرا این همه حیوانی که اطراف خانه ما هستند صدایشان در نیامد و چراحتی گربه همسایه در حالی که ما داشتیم سکته می زدیم در حال لاس زدن بود؟...مگر حیوانات زلزله را خیلی زودتر حس نمی کنند؟

ترور: دیواره امنیتی سپاه برای سردارانش اینقدر که دیده شد ناقص نیست...عبدالمالک ریگی اینقدر که نشان می دهد چنبه اش پر زور نیست و من به شدت معتقدم او هر اتفاقی که می افتد را سریع به گردن می گیرد بدون انکه انجام داده باشد...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

مثل شيرزخم خورده ميشم وقتي كه اين اتفاق مي افته...انگار كه يكي به قلمرو ام وارد شده... وحشي مي شوم مي زنم و داغون مي كنم، خودم و بقيه چيزها را...اگر كسي خودم را اذيت كنه خيلي زود مي بخشم اما اگر كسي بدخواه مدخواه اون باشه براي من تمام شده است.... دستم برسد بلايي بر سرشان مي آورم كه غلط بكنند ديگر اسم اون را به زبان هم بياورد حتي بدتر از عكس العمل خودش... حتي بدون اينكه او بفهمد ...خلاصه كه من اينجا ايستاده ام نگران و خسته...فرقي برايم نمي كند...فكر مي كنم يك عده به اصطلاح دوستان تمام شده قديمي طعمش اين موضوع را چشيده اند...لطفا وارد قلمرو يك شيز زخمي نشويد.

پي نوشت:حيف كه بعضي ها حتي نمي دانند وبلاگ چيست كه اين پيام من را بخوانند.

¤ من نمي دانم اين سرداراني كه در سیستان بلوچستان كشته بودند چطور آدم هايي بودند سردار شوشتري سالهاي دور از دوستان پدر بوده و او از خوبي اش زياد خاطره دارد اما چند سالي است ديگر انگار همه چيز عوض شده حتي معيارهاي خوبي ...اين است كه اصلا مهم نيست كه، كه بودند ؟مهم اين است كه حمله انتحاري و ترور در كشور ما رويه نشود ...قبل از انتخابات ميرمحمود (برادر ميرحسين) با توجه به تجربه اش اين روزها را برايمان در جمعي خصوصي پيش بيني كرده بود و حتي اشك هايش را كه آن روز براي عزت و امنيت ايران  ريخت ...جالب خانم دكتري است كه از دوستانم است و راسكي ساكن سيستان بلوچستان ...ديشب با نارحتي پرسيد «حالا شماها ديگه از ماها خيلي بدتون آمده»؟ نمي توانم توصيف كنم كه چه حسي بهم دست داد وقتی اینقدر بدون اعتماد به نفس خودشان را از ما جدا می دانست، چکار کرده اند با اینها...گفتم« مگر ما و شما دارد؟ براي چي بايد از شماها بدمان بيايد چون جند الله مال سيستان بلوچستان است؟ اينها نتيجه ظلم هاي تاريخي به مردم شماست...اين نتيجه اون جمله اي است كه فهميده را با آن حركتش رهبر ملت مي دانست...اي واي»!

مصاحبه ويديويي ميرحسين موسوي در يوتوپ ، خلاصه اش اينه كه من جنبش سبز را نمي فروشم.(در ادامه مطلب)

آه نوشت: آه كه اينطور...

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
   

نامه به دوستان لینک عزیز

سلام!

همان طور که مطلعید! ازکرامات محیط مجازی این است که خودت را می توانی جای بقیه جا بزنی چون هویت تو اسم مجازی و
آدرست است.

کم و بیش از وبگذار از وبلاگهایی سر در آورده بودم که روحم هم از وجودشان خبر نداشت اما یکی با اسم  وبم خدمتشان رسیده بود و با یک کامنت توهین آمیز مورد عنایت قرارشان داده بود...چون وب ها آشنا نبودند بی خیال می شدم اما این بار یک نفر برای  وبلاگهای لینک این کار را کرده، لذا من از همین جا با توجه به اینکه اصولا بچه پرو هستم و پست های کسانی که لینک داده ام را می خوانم اما بسیار به ندرت نظر می دهم اعلام می دارم که کسی که برای شما کامنت می گذارد من نیستم مگر اینکه خلافش را خودم ثابت کنم!(به جز وب نامه های قدیمی)

                                     با تشکر

                                      میم

 پی نوشت: جالب تر از این شخص،  دوستان عزیزی  بودند که بعد از نزدیک به ۷سال حضور دائم من در وبلاگستان و آشنایی حتی از زمان وبلاگ قبلی در پرشین بلاگ، این کامنت ها را باور و لینک من را حذف کرده اند.

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

همش چند ثانیه بود

می توانستیم مرده باشیم

ساعت۲:۳۰

وقتی که زلزله آمد...

بعد خبرها می نوشتند:تهران ویران شد.

و دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

¤ متن کامل شعر سلمان هراتی و اعتراض شیخ کروبی به ایت الله نوری همدانی در ادامه مطلب

جالب نوشت:حامد طالبی خبرنگار فارس خانه صد میلیون تومانی هم‌چنين يک خودرو خارج از نوبت را با تخفيفی کلان از شرکت سايپا دريافت کرد. رنجبران خبرنگار واحد مرکزی به پاس اين خدمت شايان، از سوی دولت يک واحد آپارتمان دريافت کرد. کامران نجف‌زاده، خبرنگار حامی کودتا به سمت رياست نمايندگی واحد صدا و سيما در پاريس منصوب شد و اکنون دوران استراحت خود را در فرانسه می‌گذراند.
(متن کامل خبر در ادامه مطلب)

 خدانوشت: خدایا چت شده ؟نکنه تو هم ذوب شده در ولایت فقیهی؟حالا که بعد از ۲۰۰سال یک جنبشی به خودمان داده ایم شاید استبداد از اینجا رخت بربنده تو هم حال گیری می کنی؟راستی راستی تو هم می خوای ما را بکشی؟

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

 

خوبی جنبش سبز این است که در صورت پیروزی روزها و مناسبت های جدیدی به تقویم اضافه نمی شود، غیر از روز پیروزی جنبش سبز (ان شاءالله تعالی!)

چرا؟ چون ما خودمان را با زور کرده ایم توی مناسبت های حکومت: روز قدس،  13 آبان...

 لینک :بانوی گل سرخ

جالب نوشت: در مصاحبه با گزارشگر روزنامه تایمز، تیم برنرزلی که از او به عنوان پدر وب یاد می شود - او خالق WWW است- بخاطر دو عدد slash «//» که همه مجبورند در ابتدای آدرس های وب وارد کنند عذرخواهی کرد.

دیرنوشت:نامه بهشتی به احمد خاتمی و نامه کروبی به ضرغامی(در ادمه مطلب)

 

شنیدم که صدر اعظم

جامی نمی‌زند

گوشت نمی‌خورد

و سیگار نمی‌کشد

و در خانه‌ای کوچک می‌زید.

همین‌طور هم شنیده‌ام

تهی‌دستان

گرسنگی می‌کشند و با نگون‌بختی تباه می‌شوند.

چه خوب می‌شد اگر یک دولت چنین می‌شد:

صدر اعظم مست

در شورای وزیران می‌نشست،

به تماشای دود پیپ خویش می‌پرداخت،

مشتی ناوارد

قوانین را تغییر می‌دادند

تهی‌دستی هم وجود نداشت.

برتولد برشت

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
   

مانی:بوی کاغذ سوخته میاد.

من(با خونسردی):نه! بوی سیگاره...

مانی:نه بوی کاغذ سوخته میاد !

من:نه! تهش رو از این بالا انداختم توی باغچه...

مانی: بدو! بدو ...باغچه داره آتیش می گیره!

من: ولی من خاموشش کردم!

نتیجه: توی هر آتش سوزی ، هر کس اولین بار داد کشید« آتیش آتیش»...بدونید کار خود نامردشه!

برای خودم نوشت:

دلا چو غنچه دلالت زکار بسته مکن...

لینک:

¤ فاجعه ترین اتفاق برای یک پرونده قضایی در ایران رسانه ای شدن آن است ...آنوقت است که باید فاتحه پیروزی اش را خواند...نمی دانم این را چرا وکلای نوجوانان محکوم به اعدام نمی فهمند و اینقدر همه چیز را به رسانه ها می کشند.

¤  این کلیپ مرد هزار چهره درباره اعترافات فوق العاده است...هنرمند دقیقا کارش همین است، اشاره  در حین کار، حتی در حد یک جمله،  نه قهر کردن!

¤ خدا را شکر اسکناس نویسی ها نتیجه داد یک نفر واکنش نشان داد، نگران شده بودیم!

در ادامه مطلب: متن سخنرانی جدید آقای منت.ظری

پی نوشت:میشو جان من م از همون عادت کردن ترسیدم. 

 

 

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

 

دمکراسی این نیست

که مرد نظرش را درباره‌ی سیاست

بگوید،

و کسی هم به او اعتراض نکند

دمکراسی این است که

زن نظرش را درباره‌ی عشق بگوید

و کسی هم او را نکشد!

 تا موقعی که در این مملکت کسانی هستند که موقع اعدام صندلی را با طیب خاطر از زیر یک پای جوان می کشندو کسانی هستند که برای تفریح در میدان های اعدام جمع می شوند...تا موقعی که مردانی هستند که زن برایشان برده ای بیش نیست و تا موقعی که مدعیانی هستند که فکر می کنند بیچارگان و فقرا چون رای شان احمدی نژاد است هر بلایی سرشان بیاید حقشان است و تا موقعی که ما در اقلیتیم ...سهم ما دویدن به سوی دموکراسی است و نرسیدن ...باز هم قصه زیر ساخت ها عیان شده است...

شعر از:سعادالصباح

خبر:دختر کلهر مشاور رسانه ای احودی نژاد که با فیلمی در باره شکنجه در فستیوال حقوق بشر نونبرگ حاضرشده بود ، حساب خود را از پدرش جدا کردو درخواست پناهندگی نمود. ...مصاحبه اش هم جالب بود با آن شال سبز و موهای فرفری...نکته اش این است که حنا مخملباف هنوز نمیچه شالی بر سر دارد و او کشف حجاب کرده بودو تازه گفت این تازه شروع کار است...و حرف آخرش که به ا.ن گفت« هنوز دیر نیست یک لحظه اتفاق می افتند کافی است چشم هایت را ببندی بعد باز کنی و جمعیت چند ملیونی را در خیابان ببینی»!چون قیافه اش هم خوب بود الان است که بالاترین پر شود از ایول و دمت گرم و تو یک سبز واقعی هستی!و من به این فکر می کنم که چه خوب است که آنقدر تامینی چه مالی و چه امنیتی که هر چه خواستی بکنی و هرچه خواستی بگویی!

 

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

دوست برادرم به نام عارف پسری است بیست و اندی ساله ا ز اون تیپ های سفید مشکی ظریف مودب که با دیدنش به یاد شاگرد اول ها می افتی...چندروز بود که ناپدید شد و وقتی پدید شد ...چشمتان روز بد نبیند از شکنجه گاه کهریزک برگشته!حالا جریان چه بود؟

خواستگار قبلی نامزدش از بر و بچ جماران! با دونفر قلچماق هم باشگاهی هایش گیرش کشیده بود و او را برده بودند به یک انبار متروک و سه روز تمام شکنجه روحی و جسمی اش کرده بودند...بیچاره را لخت مادر کرده بودند و هر بلای گفتنی و ناگفتنی که فکرش را بکنید سرش آورده بودند و  بعد یکیشان گفته بود آبش بدهید لحظات آخر عمرش و وانمود کرده بودند که الان است که می کشندش و مجبورش کرده بودند به خیلی چیزها اعتراف کند...فکر می کنید از روح و جسم عارف الان چه باقی مانده؟

نکته اش این نبوده که آن احمق ها با گوشی خود عارف فیلم گرفته بودند و بعد از بلوتوث کردن پاک کرده بودند و عارف بعد از رهایی چون مهندس نرم افزار است فیلم را برگردانده بود و بعد از شکایت قاضی با دیدن فیلم حالش بد شده بوده و خلاصه 15 سال زندان برای طرف بریده ...

نکته اش این بوده که این آقا ی بچه جماران از فرزندان محافظان بیت رهبری است و اینجا معلوم می شود که این کارها را از اعترافات باطبی در VOAیاد نگرفته است بلکه از محیط زندگی اش آموخته از اطرافیانش و از...

¤ شایان کوچولو حسابی برای خودش حسابی  دوست دست و پا کرده است در حدی که همه خوراکی هایشان را با او قسمت می کنند و ظهرها که مادرش دیر دنبالش می رود منتظر می مانند تا مادرش بیاید و بعد به خانه می روند...شایان هم به آنها یادداده که برای اینکه خوش خط باشند یک دفتر چرک نویس  داشته باشند و یکبار توی آن بنویسند بعد توی دفتر اصلی شان...یکبار هم که معلم گوشش را گرفته تا تنبیه شود و او را گوشه کلاس واستانده دوست هایش بهش گفته اند که بنشیند روی صندلی معلم تا خستهنشود و به معلم گفته اند که ببخشدش...

از شایان رمز موفقیتش را پرسیدم گفت «با کسایی دوست میشم که توی کلاس هیچکی باشون دوست نمیشه»! و این به این خاطر است که خود شایان همه این 6سال بزرگترین دغدغه اش این بوده که کسی باهاش دوست نمیشه.

¤ همه ناراحت اعدام شدن بهنود شجاعی اند و من خوشحالم...خوشحالم که روحش بلاخره آرام شد بعد از 5بار تا دم اعدام رفتن و برگشتن ...از امشب اغار فصل نا آرامی روح آن پدر و مادری است که موقع اعدام صندلی را از زیر پای او کشیدند تا بمیرد.

¤ سخنرانی اخیر محمد خاتمی در یزد و دیدار میرحسین و شیخ

¤ تاسف آور ترین  مطالبی که امروز دیدم:

۱-  حضور دختر تئوریسین و مغز متفکر دولت حرامزاده بعد از نهم آ‌قای کلهر در فستیوال حقوق بشر نونبرگ آلمان با فیلمی درباره شکنجه با خیش !

۲-  توصیف روزنامه کیهان در مورد نازنین افشار جم تحت عنوان روسپی شناسنامه دار!

                                                   

«ائتلاف سبز یک جاسوس سیا و یک روسپی شناسنامه داربا موسوی و خاتمی

 

 دوست نوشت:

من از این دنیا چی می خوام

دو  تا صندلی چوبی...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

در ادامه پست قبل و از انجایی که من طرفدار اندیشمندان مکتب انتقادیم  و اعلام می دارم که سیاستمداران امریکایی واقعا سیاستمدارند و توی صبح زود که بیدار می شوند می دانند چطوری  ما ایرانی هایی که داریم با خشم می خوابیم را ارام کنند! لذا متن کامل صحبت های اوباما در راستای گرفتن جایزه نوبل در ادامه مطلب:

And that’s why this award must be shared with everyone who strives for justice and dignity — for the young woman who marches silently in the streets on behalf of her right to be heard even in the face of beatings and bullets; for the leader imprisoned in her own home because she refuses to abandon her commitment to democracy; for the soldier who sacrificed through tour after tour of duty on behalf of someone half a world away; and for all those men and women across the world who sacrifice their safety and their freedom and sometime their lives for the cause of peace

هذیان  نوشت: ازآنجایی که مابا این همه ادعا و تمدن و نفت و منطقه استراتژیک بودنمان عملا در محاسبات جهانی اگه یک تکه بمب هسته ای دستمون نباشه هیچی نیستیم!و  کلا زورمون نه به حکومت خودمان می رسه نه به جهانیان، به روش و  قول عمه جان که وقتی خیلی می خواهد آه بکشد می گوید«باشد عمه،طوری نیست! ...خوششون باشه»می گوییم« باشد طوری نیست! ما که بخیل نیستیم...خوشون باشه!»

این هم ۳ خبر جالب:

¤ پروندۀ مربوط به گم شدن یک میلیارد دلار از مازاد درآمدهای نفتی در سال ٨٥ مختومه اعلام شد.

¤ علی لاریجانی : راهپیمایی امسال روز قدس علیه عزت ایران اسلامی بود.

¤ محسنی اژه ای: در حال جنگ با دشمن هستیم،اگر به کسي عفو داده شود بايد بعد از جنگ باشد.

؟نوشت: رهبر جمهوری اسلامی: در مسوولان نظام نبايد اثري از ديکتاتوري باشد.

دوست نوشت:

دلم همش می گیره...

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

بعد یه مدت اومدیم چند دقیقه خوشحال باشیم این خبر عین پتک خورد توی سرمون، درسته که اگه با ساز و کار سیاست جهانی آشنا باشی از این چیزها تعجب نمی کنی ولی آخه این همه نامردی؟ 

 جایزه صلح نوبل به اوباما داده شد؟ مگه چکار کرد؟

این همه آدم توی جهان دارند برای صلح تلاش می کنند از رهبران راه آزادی گرفته تا  اون مامور صلیب سرخی که جونش را می گیره کف دستش می ره وسط آفریقا و اون چینی بدبخت ، اون ایرانی دربدر و حتی خانم سوچی...اونوقت این آقا که طبق برنامه های دراز مدت آمریکا برای تغییر ظاهری چهره آمریکا سرکار اومده شده برنده جایزه صلح نوبل ؟کسی که بر خلاف بقیه  توی روز روشن حقوق بشر را به هیچ جاش نگرفت...جز فحش دادن چه میشه کرد...

پی نوشت: گفته بودیم شاید شیخ برنده بشه توی این مملکت داغون کمی مصونیت ظاهری پیدا کنه...

میگم نکنه برندگان رو جمهوری اسلامی تعیین میکنه؟نوشته طنز علیرضا رضایی در همین زمینه در ادامه مطلب...

حالا بی خیال جایزه صلح ...رییس جمهور دولت حرامزاده بعد از نهم داره میره شیراز،نمی دونم با چه رویی...به هر حال چشم امید ما جنبش سبزهایی  به شما شیرازی هاست! 

این هم علت دلخوشی امروز که تقدیمش می کنم به فرنوش که همسر مهربان صبور هم قبیله ای  مان است:

    

اولین رنگین کمان بزرگ امسال، بعد از ظهر امروز

واقعا پی نوشت: این خبر را الان (ساعت ده و بیست دقیقه شب)خوندم منبعش اصلا سنی نیست ولی حتی cnnهم همچین خبری را کارنکرده : اوباما جایزه خود را عملا با ندا و موسوی و کروبی و سوچی و همه کسانی که من اول پست گفتم ! تقسیم کرد:« به همین خاطر است که باید این جایزه را با هرکس که مشتاقانه در پی عدالت و شرافت انسانی است، تقسیم کرد. با زن جوانی که در خیابانها به تظاهرات سکوت می رود تا از این طریق صدای اعتراضش شنیده شود، حتا اگر در مواجهه با گلوله ها و برخوردها قرار بگیرد-با رهبری که چون تعهدش به دموکراسی را زیر پا نمی گذارد پس در حبس خانگی قرار می گیرد - برای سربازی که جانش را در راه وظیفه برای فرد دیگری در آنسوی دنیا و آنهم در عملیاتی از یک جا پس از عملیات دیگر در جایی دیگر فدا می کند و برای همه مردان و زنانی که در هر سوی دنیا امنیت، آزادی و گاهی جانشان را برای صلح فدا می کنند. »

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

...

شهرک ما بن بست است و از سینه کوه هر کس بخواهد بیاید پایین یا باید دور قمری بزند و از راه بیمارستان محک برود و یا به یک بدبختی سینه کوه پشت خانه ها را پایین بیاید و از وسط شهرک میانبر بزند، پارسال مادر با تماشای ادم هایی که با زحمت سرازیری کوه را پایین می امدند در فکر این بود که به شهرداری پیشنهاد دهد از آن بالا تا توی شهرک را پله بسازند که جماعت شهرک های دیگر و کارگران بیچاره که مسیر هر روزشان است و گاها کوهنوردها بتوانند راحت پایین بیایند که ناگهان دید آقای همسایه بغلی که از اتفاق فامیلیش هم احر.ار.ی است (میشود جمع حُر و آزاده و اینها ) رفته است و مقادیری سیم خاردار تهیه کرده است و دارد به کل جلوی مسیر عبور و مرو را می بند و علت کارش بسیار باحال تر بود ...خانم هایی که در تلاش برای پایین آمدن برامدگی هایشان نمتایان می شود و آقا از پنجره دینش به خطر می افتد!فک کن!البته به احتمال قوی پیشنهاد خانمش بوده و لی به هر حال در ضمن اینقدر بوضوح علت کرش را نگفت که ما از فحوای کلامش فهمیدیم.

حالااز نصفه دیشب که دو تا توله سگ از مادرشان دور افتاده بودند وحدود دو ساعت تلاش می کردند که راهی به بالا و رسیدن با مادرشان پیدا کنند من به فکر یک سیم چینم.

¤ به یک دوستی زنگ زدم برای یک کاری به نظرم هر چند از نظر من مهم بود ولی برای او می توانست خیلی جزیی باشد می خواستم بنابر وجدانیاتم و حس ششم به کسی هشداری بدهم که مراقب چیزی باشد و چون پیدایش نمی کردم و این آقا با داماد او رابطه داشت خواستم که فقط سراغی بگیرد و او این کار را نکرد به یک دلیل گفت «می ترسم»!! و در ضمن ادامه داد« اگر قرار باشد که برای آن فرد  اتفاقی بیفتد می افتد»!!! و آن فرد به گردن همه ما حق معلمی دارد...خوب؟ کلا در مسلک ما ترس بی معناست و معلوم است که حس من به این شخص چه می تواند باشد...یعنی یک احوال پرسی از داماد غیرفعال یک فردی که خیلی هم الان رویش زوم نیست باعث می شود که بیایند و تو رااز شهرستان ببرند و سربه نیست کنند؟

¤ من چندسالی است عادت کردم گریبان د رطرفداری هیچ شخصی چاک ندهم یک فرد می تواند بهترین گزینه یا رای اول برایم باشد اما معصوم و بی عیب و نقص و مراد نه! اما یک چیز را این وسط قابل دفاع نمی دانم و ان حرف کسانی که موسوی را شریک جنایت های سال 67 میدانند و نمی دانم چرا نمی روند از کسانی که دیده اند بپرسندو یا زمینه تاریخی و شرایط آن زمان را مطالعه کنند تا از تقسیم قوا و سیستم آن موقع سردربیاورند، بعد همه را شریک این جنایت ها کنند...یادم است سالها پیش همین سوال را ازیکی از مسئولین وقت  کردم و اون توضیح داد که چطور جنایت و بعدها خیانت های مجاهدین موجب شد که هیچ کس هیچ کس نتواند جلوی خشونت ها و جنایت های ی لاجوردی و امثالهم را بگیرد...من با اینکه طرف هیچ قشرو گروهی نیستم و فقط سبز سبزم اما از بچگی تا بحال هیچ وقت نتوانستم ذره ای از کارها و عملکرد مجاهدین خلق را برای خودم توجیه کنم و اصلا نمی فههم این همه آدم چطور خودشان را برای کسانی می کشند که بهترین و راحت ترین زندگی ها را اروپا دارند و هر دفعه هم نظریاتی در حد همین حرفهای احمدی نژاد از خودشان ساطع می کنند ...مارکسیست و کمونیست بودن در جای خودش با اهمیت و قابل احترام است اما مجاهد بودن؟

خوب خیانت را هیچ وقت نمی توان بخشید، آن هم به خاک و  مردم یک کشور (اصلا هم نمی توان آن را با خیانت به جمهوری اسلامی و اینها قاطی کرد)...یک مثال ساده: همراهی با صدام (سفسطه هایشان را هم از الان از برم جنگ را ج.ا طول داد و این حرفها..)

¤  یک سایت هست که فیل.تر است اما به میل فیل.ترشکن می فرستد و البته گویا از طرفداران مجا.هدین خلق است!!!

و ما هم که مدتهاست هدف وسیله هایمان را توجیه می کند!  به هر حال هرکس فی.لتر شکن  می خواهد ایمیلش را در کامنت ها بگزارد.

عکس نوشت: گفتم شاید شما ها هم مثل من تا حالا یک فاخته مرده آن هم با این آرامش از نزدیک ندیده باشید!

            

¤ این هم یک عدد مورچه است که داره یکی از پرهای فاخته را با خودش می بره :

                     

راستی پرهای ما را چه کسی با خود خواهد برد؟

 در ادمه مطلب داستان "زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود"از برتولد برشت 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

...

دیشب با نازنین رفته بودیم بام تهران، وقتی داشتیم شهر را توی شب نگاه می کردیم یاد دیوانه خانه گلابچی افتادم ،آنجا هم کمی مسلط به شهر کاشان بود، از زنی برایش گفتم که صبح آماده می شد و کوله اش را بر میداشت و می آمد دم در به انتظار کسی که عاشقش بود و قرار بود با هم فرار کنند، بهش چهره قشنگش نگاه کردم و گفتم «فکر کن! ده سال است که منتظر است... ده تا سیصد و شصت و پنج روز در آفتاب و باران و برف...»

و ازبقیه دیوانه ها گفتم...آهی کشید و گفت «از کجا می دونی ؟این شهر پر از دیوونه هاییه که هر روز از کنارشون رد میشی، هر روز باهاشون سر وکار داری، هر روز هر روز ...روانی هایی که هیچ وقت نمی تونی فکرش را هم بکنی که چقدر خطرناکند و حتی اجازه می دی که بهت خیلی نزدیک بشن...»بهش نگاه کردم می خواستم حدس بزنم ، حتی بپرسم تو توی زندگی چی کشیدی ؟ نپرسیدم و

بقیه اش به سکوت گذشت .

¤ پرنده پارسال از دانشجوهای شر و شیطان و بی ادبش می نالید، کسانی که قرار بود احتمالا فیزیک هالیدی را با زور توی مغزشان کند...اما امروز زنگ زده و می گوید «باور می کنی چقدر آرام شده اند»؟ باور می کنم مطمئن بودم که بعد از انتخابات خیلی چیزها تغییر کرده است حتی کله پر از غرور بچه مایه های ترم اولی و دومی...

 تازه تعریف می کند که برایشان توضیح داده است که همانطور که در انتخابات تصمیم گرفتیم هر فرد یک ستاد باشیم الان هم در زندگی برای خودمان می توانیم هر فرد یک مبصر باشیم ، فک کن!

تازه میگه از نظر علمی الان مردم تهران در اثر سیستم  ارسال پارازیت ، در داخل یک ماکرو فر (ماکرو ویوو) دارند زندگی می کنند...خوب؟ من در اینجا وصیت می کنم اگر ما در اثر انواع سرطان مردیم یا عقیم شدیم نسلمان ور افتاد! نگذارید این  جنبش سبز رنگی شود و به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد!

در ضمن شایان کوچولو امروز یک قسمت دیگر از قصه آفرینش را شنیده و به شدت عصبانی است و با حالت عاقل اندر سفیه ای از من پرسید« به نظر تو، اون ! خدا واسه اینکه اون! آدم میوه رو خورد ما رو از تو بهشت پرت کرد رو زمین»؟!نمی دانم چرا من بیچاره را مسئول مستقیم کارهای خدا می داند.

لینک: سردار نقدی  وارد می شود، بهمین راحتی! هنوز هم که اسمش می آید جای خاطرات کوی دانشگاه و مخصوصا دادگاهش در ذهنم درد می گیرد.

این مطلب اعتماد با عنوان بوسه بر گونه حجاریان را دوست داشتم ، این هم عکس العمل روزنامه ایران و این تیتر کیهان  هم با عکس زیرش ...فوق العاده بود اگر جور دیگر دید!

تازه من نمی فهمم این همه بلوا و آشوب سر اینکه چرا سپاه سهام مخابرات را خریده چیه ...خوب کجا اندازه بیت مقام معظم ۸میلیارددلار (۸میلیارد ضربدر هزارتومان)  پول داره که یه جا و نیم ساعته همه سهام را بخره ...شما اینقدر پول دارید؟یا اصلا می دونید یعنی چقدر؟یعنی خیلی !

خلاصه اینکه شیخ کروبی هم رفته دیدن خانواده زندانیان سیاسی میرحسین هم رفته جشن تولد شجریان، یک کشتی حامل احشام کشور دوست و برادر  امریکا در بندر بوشهر پهلو گرفت، چند نفر مشاور اقتصادی آمریکایی هم دارند می ایند که به داد دولت حرام زاده بعد از نهم برسند، لینک هم ندارم!

این هم دلیل اینکه دیفونه می خواهد با من ازدواج کند!

تو و اشتیاق ِ پُر صداقت ِ تو

من و خانه مان

میزی و چراغی...

آری

در مرگ آورترین لحظه ی انتظار

زنده گی را در رویاهای خویش دنبال می گیرم

در رویاها و

در امیدهایم !

شاملو

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

اینجا هیچ چیز سر جایش نیست... اینجا آدم خودش است و خودش و سیستم بی معناست و جامعه بی معناست و خوب بودن ....فقط خودت می توانی شخصاً خوب باشی و این محیط ره به جایی ندارد که ندارد.

 آّه نوشت:

دوست جونم که الان نمی دونم کجاست و در چه حالی است  را تابناک با این صفت توصیف کرده:

سید عبدالله موسوی مقدم از نیروهای زبده و کارکشته بخش ضدجاسوسی وزارت اطلاعات...

حدس زده بودم اطلاعاتی است اما نه در این سطح...نمی دانستم بازنشستش کرده اند...سایت بازتاب زده است که چون سپاه مرگش را اعلام کرده پس به دنبال هم دلی است، مسخره است! من سپاه می گویم دست جلو را گرفته که کسی به مرگ مشکوک نشود که همه هم شده اند...به مرگ کسی که نیروی ارشد است و به زور بازنشست می شود و عضو فعال ستاد موسوی است و اصلاح طلب  است  و ریشه همه مشکلات را ولایت می داندو سکته قلبی و مغزی را با هم میکند....دیفونه می گوید« پس یک سعید امامی دیگر در اطلاعات پیدا شده است و شروع به کار کرده»...

می دانی دردش این است  که تابلوست که کشته شده و نمرده است...دردش این است که ستاره ها به خاک که می افتند صاحاب پیدا می کنند اون هم چه کسانی....واقعیت این است که من عادت کرده ام از بچگی....بسیار دیده ام بزرگانی که تا زنده اند فحش می خورند تا می میرند یار مخلص امام و رهبر می شوند ...اصلا اولین قصه ام را هم در همین مورد نوشتم در نوجوانی وقتی که شهید آقابابایی که تا زنده بود لیبرال بود و ضد ولایت فقیه اما تا شهید شد هرچی لجن توی سپاه و نظام بود امدند دم در صاحب عذا شدند و رفقایش با درد و غم گوشه ای در آشپزخانه ای کز کرده بودند...پدر همانجا وسط مراسم خوابش برده بود و او را خواب دیده بودکه با ناراحتی و عصبانیت گفته بود «عباس اینا کی اند دم در سالن ایستاده اند و صاحب عذای من شده اند؟»و پدر هم  پرسیده بود «کیا؟» و از خواب پریده بود و دم در دیده بود کی ها؟! و  پدر چند سال یکبار خواب می بیند...و مرد قصه هم که این همه دوستانش را از انقلاب تا جنگ و زلزله جلوی چشمش کشته اند فقط با شنیدن خبر مرگ او سکته کرده است ومن دلم تنگ می شود و حسرت تمام روزهایی را می خورم که می توانستم و به ستاد نمی رفتم تا بیشتر او را ببینم بیشتر بدانم و...

دوست نوشت:

سرت رو بزار رو شونه هام

خوابت بگیره...

بزار که آروم، دل بی تابت بگیره

به من نگو از ما گذشته، دیگه دیره...

وقتی چشمات خوابش میاد

آدم غم هاش یادش میاد...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

                     

قدیم ترها یک دوستی داشتم که از یک جاهایی با یک جاهای دیگر مرتبط بود! خلاصه یکبار توی خفن مخفی گویی هایش گفت که فلان فامیلش گفته که «روزگارانی دور امریکا و انگلیس و یک کشور دیگه نشستند جهان را بین خودشون تقسیم کردند و قرار شد این تقسیم چرخشی باشد هر سی سال یه بار »و بعد گفت «اینه که چهار پنج سال دیگه ایران با آمریکا خوب میشه! چون قراره از تقسیمات انگلیس خارج بشه و بیفته دست آمریکا ،آمریکا هم که هرجا میره یک چیز را برای مردم اونجا حتما می بره و اون رفاهه»...فک میکنید عکس العمل من چی بود؟هیچی!نگاه عاقل اندرسفیه...فک کردم از اون توهمات سکرت دونستن و زیادی فهمیدن زده...آخه این با هیچ منطقی و جبر و ناجبر تاریخی جور در نمی اومد.

اما با این اتفاقات، بعضی وقتها  وهم اون من را هم برمیداره ...مثه یه فیلم تخیلی! بعد از انقلاب فک کنیم چه حرکتی زده ایم که سفارت امریکا را گرفته ایم و رابطه ها قطع بشه و سی سال بعد یعنی الان، بعد انتخابات، شیخ حسین اوباما توی این هیر وبیر نامشروع و  حروم زاده بودن دولت محمود اون هم نه غزنوی و  نه افغان که سپورچیان (بخوانید احمدی نژاد) یه دفعه عاشق دست دادن با ایران خانم بدبخت دربدر و اینا بشه و انگلیس هم دشمن درجه 1 مردم ایران...چه میدونم والا!

¤ پدر خیلی جدی می پرسه «اگه میرحسین بفروشدتون چکار می کنید»؟!!خدا حاضر جوابی را از ما نگیره! گفتم «عبور! ما معطل میرحسین ننشستیم که...البته فک نمی کنم خودش هم بخواد، رهنورد بگزاره»...چیزی جوابم را نداد اما این سوال نوید قشنگی نمی داد... این سوال ها از سر تجربه یا آگاهی پرسیده میشه تا عکس العمل قشر جوون تخمین زده بشه و همینش من رو می ترسونه ...ماشالا توی  ایران هم که همه دست به فروششون خوب!

بعد از انتخابات هم هی می گفت تنها کسی که نمیشه روی دیوارش یادگاری نوشت هاشمیه...توی اون موج و جو عجیب بود که اونها از ما عاقلانه رفتار کردن و پیشینه افراد را دیدن  می خواستند با کمال تاسف باید بگم که ما هم همه روش هابز را در پیش گرفته بودیم و گرفته ایم و هدفمان همه وسیله ها را توجیه میکرد و میکند ، رویم به دیفال! اما مراجع هم و مخالفتشون هم، برای ما وسیله بود...آخه لامصبا اونا که مقابلمون بودندتفنگ داشتند،می کشتند.

پی نوشت: الان بهترین موقع برای نشر این شعر حقوق بشر هادی خرسندی است،حیف که سرشار از رکیک ترین الفاظ و پرنوترین فحش های ممکن خطاب به سران بزرگترین کشورهای  جهان است وگرنه در ادامه مطلب می گذاشتم. 

کاش نوشت: دلم می خواست من هم همراه اون گروه خبرنگاری بودم که رفتند خونه حجاریان و جریان وقایع اخیر را برایش تعریف کردند تا چهره اش را موقع شنیدن واقعیت ها می دیدم.

دوست نوشت:

باز دوباره

باز دوباره ، خواب خوب نیمه کاره...

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

اول صبح شنبه ای تمام جسم و روحم مقابله میکنه که از خونه بیرون نرم ...کلاس دارم و درحال لغت چک کردنم  که یک دفعه می افتم وسط بچگی ...و خودم رو گول می زنم که تامیام کوچه پس کوچه تو در تو و قدیمی و اون پناهگاه عریض بتنی را طی کنم تا به مدسه دوست نداشتی ام برسم، دکان حیدر ملک قلمبه و خوراکی های جو واجورش و نون خامه ای هاش منتظرمه که می تونم قبل از رفتن از قلک سبزم که شکل رادیوست و تهش رو سوراخ کردم یک سکه قهوه ای پنج تومنی کش برم و بعد...

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

توی این تظاهرات های اخیر ما و رده سنی ما که تکلیفش معلوم بود و بجز به آزادی و دموکراسی به هیچ چیز قانع نیست اما بزرگتران ما ...خیلی بهشون دقت می کردم یک عده با ظاهرهای مذهبی یک عده نقطه مقابل  اما همه با هم مرگ بر دیکتاتور می گفتند ...واقعیت این بود که آنها بازمانده های انقلابی بودندکه همه درش سهم داشتند از لاییک و مارکسیست و ملی تا مذهبی و حزب الهی و دزدی بزرگ آنحا بود که رخ داد نه انتخابات اخیر...و عده ای بازماندگان جنگ خونین 8ساله به قول خودشان شیعه کشی...واقعیت این است که بزرگترهای ما دراین اعتراض به دنبال جوانی شان می گردند.

لینک:سالها همسایه همت بودیم از زنش جز مردانگی ندیدیم به قول مانی  تمام مردان محل همیشه ردی از گرد و خاک پیکان خانم ژیلا همت را می دیدند وقتی که از کوچه رد می شد...رنج نامه پسرش را که در روزنامه اعتماد دیدم و خواندم آهی از دل کشیدم، تمام هرچه گفته بود در همسایگی ما رخ داده بود و ما که هیچ، مهیار که دوست نزدیکش هم بود نفهمیده بود.

این که الان می شود بر شعور مردم این شهر سر خم کرد همین است، مردمی که رنج نامه ای چنین را ندیده و نخوانده از روز ۲۳ خرداد دیگر همه را با یک چوب نمی رانند و شعار می دهند« بسیجی واقعی همت بود و باکری».

¤ شایان می گوید که معلم دوستش (مهتاب) یک حرف خنده دار زده است و من هم بهش گفته ام معلم های این دخترا منگلند! بعد هم رفته ام سر کلاس به همه همکلاسی هایم گفته ام که معلم دخترها بهشون گفته نباید به صورت نامحرم نگاه کرد و همه هم کلاسی هایم (بچه های کلاس اول )خندیده اند و گفته اند چقدر مسخره !

پرنده پر بیراه نمی گوید نسل قبل از ما و معتقدات خرافی و حتی دینی یشان که به پایان رسید شاید بتوان در این کشور به آزادی فکر کرد. اما چطور؟ نسل ما هم ریشه هایش در ریشه های نسل قبل دوانده شده و هرکدام که فرو می افتند انگار قسمتی از مارا با خود به زیر می کشند...این نسل شایان است که زیر بار هیچ ریشه دواندنی نمی رود و آنقدر می فهمد که وقتی داستان افرینش را در سن 7سالگی برایش تعریف می کنی و سجده نکردن شیطان می گوید آهان شیطان می خواسته بیایدروی زمین تا به خا.منه ای سجده کند!!! 

¤ بعضی موقع آدم کسی را می شناسد که خیلی زود متوجه می شود کاش نمی شناخت...یک سال پیش مرد قصه که بیمار بود و ما به عیادتش رفتیم مرد دیگری کنارش نشسته بود  و هی به مرد قصه که از درد شدید ناله می کرد می گفت «خودت رو لوس نکن اینقدردیگه درد نداری!»که در همان لحظه اول انگار صد سال است که می شناسی اش ...وقتی باهاش هم صحبت می شدی می فهمیدی که باید سنش زیاد باشد که از زندان های قبل از انقلاب تجربه داشت تا بعد ازانقلاب از جیک و پوک همه ...همان اولین بار حس کردم از اطلاعاتی هاست با آن ظاهری که هیچ به مرد قصه و دوستان نزدیکش نمی خورد ...ریش پرفسوری و نگاه های عمیق و خلاصه دوست داشتنی بود و به شدت مسلط بر محیط سایبر و با تمام ریشه های اصلاح طلب هم کانکت...از در که بیرون آمدیم به پدر گفتم «درست حسابی من را بهش معرفی می کردی فکر کنم خیلی بتواند بهم کمک کند»...و گذاشت و گذشت...وقتی اولین بار قبل از انتخابات کسی زنگ زد و من را به ستاد میرهادی فراخواند و رفتم اولین کسی که در ستاد دیدم او بود مثل همیشه پرجنب و جوش و پر حرارت  سی ساله ای را می مانست که اول راه است و می خواهد همه چیز را تغییر دهد و قتی گفتم محیط اینجا برایم نامانوس و پیر است خندید وگفت «آره ما  باید برویم یک شاخه از ستاد که جوان ترها هستند اینها همه فسیل شده اند» و جدی می گفت و او بود که راحت تر از همه به جناب مقام معظم بلند بلند حتی قبل از اینکه ما بدانیم قرار است رای هایمان در جیب قبایش قرار گیرد فحش می داد...خلاصه اینکه چون دوستی عزیز که آدم هربار از مصاحبتش لذت می برد اطلاعات می گیرد و سرحال می شود و این بود که با هم دوست شدیم... باز هم گذاشت و گذشت ...بعد از انتخابات دیگر ندیدمش پدر تعریف شوخی هایش را در جمع های دوستانه اش را می کرد اما من نه می دانستم جانباز است نه زندانی سیاسی و  دیگر ندیدمش تا دیروز......عکسش را روی یک اعلامیه در یک سایت خبری، مات ومبهوت، معاون ستاد ایثارگران میر حسین موسوی سید عبداله موسوی مقدم... تازه فهمیدم چرا مرد قصه دو روز است دوباره بستری شده است  ...پدر هم آمد خانه وگفت «همیشه بهت سلام می رساند» ...

اگر فکر کرده اید باور کرده ام که مرده کور خوانده اید! آدم هایی هستند که اگر بشناسیدش هیچ وقت باور نمی کنید که می میرند ...با دیفونه دامنه خلوتی از کوه های داراباد نشسه بودیم و درسکوت و تاریکی شهر را تماشا می کردیم و من روح سد عبداله را می دیدم که دارد روی شهر پرواز می کند و مسخره بازی در می آورد و به ریش همه ما می خندندو حتی بلند بلند به مقام معظم فحش می دهد.

                                   

پی نوشت :اطلاعاتی ها سرباز امام زمانش را نمی دانم ولی واقعا گمنامند مخصوصا بعد از یک عمر تلاش می میرند..انوقت وقتی مثلا خاتمی برایش پیام تسلیت می دهد نمی تواند بگوید که چه کسی بود و چه کرد.                                    

 اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود

و    ز   اين  ديار  دور  فراموشي  ات   نبود



 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

...

می خواستم بگویم که آنقدر خوب است که لج آدم را در می آورد ...

خوب من از یکی دو سال قبل از انتخابات یک جاهایی گذرم افتاده که او هم بود ...همه جا وصف خوبی اش بود و بزرگواریش ...اما در باورمان نمی گنجید که روزی حتی بیاید کاندیدا شود، فکر کرده بودیم عادت کرده است به گوشه نشینی ظاهریش ، به نقاشی هایش، به خیریه هایش ..فکر کردیم به محض اینکه دوره اش کنند که بیا! دوباره می رود و گوشه ای درملک آباد مشهد پنهان می شود که مهلت ثبت نام رد شود...اما یک دفعه دیدیم دست به گوشی شده است و هل من ناصر می طلبد برای شروع ...شنیده بودیم بیاید خیلی ها می ترسند ، که می دانند آمدن او ایستادن است و پا پس نکشیدن و مصلحت مصلحت نخواهد کرد...

ما هم که از زمانی که فهمیده بودیم ما می توانیم، تشنه آمدن چنین کسی بودیم... که با ایستادن  هایمان بیاستد، کسی که ما را هم به شمار آورد، قبل از انتخابات بگوید هر فرد یک ستاد و بعد از انتخابات بگوید هر فرد یک رهبر ...که باورمان کند ،که وقتی می اید شرط بگذارد که اگر آمد و اگر رای آورد نباید دوباره بگذاریم برویم و انتخابات بعدی پیدایمان شود، که باید با او و پشتوانه اش بمانیم...کسی که به جای همه ما انگشت اشاره اش را رو به احمدی نژاد بگیرد و بگوید ساکت!کسی که به ما که عادت نداشتیم به راست شنیدن، راست بگوید...  

                 

و این شد که همه به هم قول دادیم که بمانیم ونشان به آن نشان که تا خود الان مانده ایم...از او قهرمان نساخته ایم، از او معصوم نساخته ایم، از او اسطوره نساخته ایم اما سالها بود که منتظرش بودیم و او اکنون از رهبران جنبش ماست ...رهبری که گاهی خوبی اش کفرمان را درمی اورد... که می گوید کسانی که روز قدس به قصد زدنش آمده بودند را دوست دارد، که وقتی چشم به راه فشار اقتصادی مانده ایم تا قشر ضعیف با ما همراه شوند دعوایمان می کند ...که face book بازیمان را هم می شناسد و شاید از همین روست که اگر اول تمام بیانیه هایش هم از امام حرف می زند و راهش ،پس نمی زنیم و لجمان در نمی آید...

ما منتظر چنین مردی بودیم که 30 سال بعد از انقلاب به دنیا بیاید...آمد و همراه با جنبش ما و به دستان ما متولد شد...تولدت مبارک مَرد... حتی اگر امروز روز تولدت نباشد.

پی نوشت۱: برخلاف بعضی ها من معتقدم که میرحسین سیاستمدار قابلی است، این را از وقتی فهمیدم که زمانی که قرار بود ستاد اصلی اش را راه اندازی کند شخصا به اشخاصی زنگ می زد و این اشخاص کسانی بودند که علاوه بر سوابق مدیریتی در رده های بالا یا میانی دارای پرونده ای پاک پاک بودند...این را در سخنرانی و مناظره هایش هم می گفت که درزندگی من و  اطراف من بگردید حتی  یکی از ایرادهایی که می کنید وارد نیست، بحث فقط مسائل اخلاقی نیست او دیگر بخوبی می دانست وارد کارزار سیاسی در ایران شدن پرونده ای بی عیب نقص می خواهد چه سیاسی چه اقتصادی و چه اخلاقی(با تعریف اقتدارگران و جامعه ای که حریم خصوصی در آن بی معناست) ...چیزی که متاسفانه عده معدودی  از رجال اصلاح طلب  به زمامداری در سطوح مختلف که رسیدند فراموش کردند...و احتمالا فشار برای اعتراف بر آنها بیشتربوده است...ازهمین روست که در هسته مرکزی اطراف میرحسین واقعا چیزی برای استناد و اعتراف وجود ندارد و دلیل دیگر نیز کمپین انتخاباتی و ستادی که به مرکزیت او برگزار شد که بی شک یکی از عظیم ترین کمپین های ممکن بود.

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

به سلامتی پروپوزال ما بلاخره تصویب شد... رفته بودم از رییس دانشکده امضا بگیرم دیدم آقای دکتر از دفترش امده بیرون و می پرسه« این برگه های پروپوزال کیه» ؟و منشی من را نشان د اد که من هم طبق معمول نیشم رفت تا بنا گوشم! که یک دفعه دکتر اشاره کرد که بیا بعد بالای فرم پروپوزال را نشونم داد و گفت چرا این را پرکردی؟ دیدم ای دل غافل بجای پروپوزال ارشد، پروپوزال دکترا پر کرده ام...  در کمال پررویی گفتم «آقای دکتر ببینید چه پروپوزالی نوشتم که گروه پژوهش هم نفهمیده فکر کرده مال دکتراست »!

بعد هم صاف رفتم گروه به استاد راهنما که البته به دلایل مختلف بچه ها ترجیح می دهند باهاش دهن به دهن نشوند گفتم «استاد منابعی که زندانند را چکار کنم؟ لیستم را که یادتونه ح.جاریان تا.ج.زاده مز.ر.وعی و...»گفت «تو که می تونی! یک کاری کن یک سر برو اوین !» من هم دوباره در کمال پرویی گفتم «آخه من که برم قسمت برادران راهم نمیدهند... شما لطف کنید برید! بلاخره استاد راهنما هم وظایفی داره دیگه»!آخرش هم کلی چونه زد که هابرماس رو از فصل دو حذف کنم برم سراغ چامسکی اینا!  

ترس نوشت: بعد از اتفاقات امروز دانشگاه تهران از امشب کوی دانشگاه می ترسم .

اما دم کسانی که توی دانشگاه رفتند پشت در جلسه آقای حداد و شعار دادند «دستیار قاتل/حداد عادل» گرم...تا نیاید و بگوید« حالا دو سه تا کشته که این حرفها رو نداره»!

نکته: جذابیت های ریشه ای.

لینک : یکی از لاریجانی ها موسوی را با رجوی مقایسه کرده است احمق بامزه اش هم این است ه گفته «موسوی آینده خوب سیاسی اش را از دست داده است!» حالا این که وگفتی یعنی چه؟

 

مگو

کلام

بی چیز و نارساست

بانگ اذان

خالی ی نومید را مرثیه می گوید...

ویل للمکذبین!

شاملو

 

ادامه مطلب: به نظرشما! کلا این ها از اصطلاحات میرحسین موسوی چیزی سر در میارند؟مخصوصا اون بیانیه شبکه هایی اجتماعی که تو مایه های کتاب کاستلز بود! همون آقای کروبی بهتر به زبونش حرف می زنه ...از صبح انتخابات تا الان دارم میگم خوبه اینها دو تا هستند.(بیانیه میرحسین و نامه شیخ به هاشمی رفسنجانی در ادامه مطلب)

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

...

یک دیوانه در شهرک ما است که جنونش سکوت است، غیراز مواقعی که با بچه های کوچک تفنگ بازی می کند، چند روز بود پیدایش نبود ...

پشت خانه ما یک بیراهه  است و از آنجا منظره شهر پیداست  ...دیروز که داشتم از آنجا رد می شدم دیدم که نشسته و به شهر زل زده است، چندساعت بعد هم که برگشتم باز همانجا بود...

           

این روزها دیوارهای شهر خط خطی شده است، هرجا می روی مرگ بری... دروود بری ...وی ای ...و خط هایی که سریع و ناشیانه بر آن کشیده شده که تازه باعث می شود جلب توجه شود ، فرقی هم نمی کند کجا باشد... یک جا جلوی انجمن خوشنویسان هم نوشته بود دروود بر هاشمی ...کلا این شعار نمی چسبد!یاد زمان همایش های ستاد افتادم که کارم شده بود ان دو تا غول بچه ای که عکسی به ابعاد ۱۰۰۰در ۲۰۰۰از آقای هاشمی!! را دور تا دور ورزشگاه و سالن ها می چرخاندندو از احساسات و هیجان های بچه ها سواستفاده می کردندرا بیرون کنم هرچند استاد مشاور می گفت چه فایده دیگر؟!و راست می گفت این هم قصه اش مفصل است که باید سرفرصت بنویسم که چطور ما را بچه حساب کردند و به این نصیحتمان گوش نکردند که نباید گذاشت آقای هاشمی حداقل علنی از کمپ ما حمایت کندو بگذریم...

 من عکس زیر را جلو موسسه رسانه گرفتم از زعفرانیه تا دیوارهای شهرک نظامی چمران تا میدان امام حسین همه جا...کی فکرش را می کرد یک روزی توی سطح شهر بتوان این شعار را دید یا این شعار را داد؟

                                                     

این هم عکسی از اجلاس هنگام سخنرانی ا.ن (از وبلاگ علیرضا رضایی):

                   

می خواستم تهرانی که دوست دارم را ترسیم کنم، دیدم دوباره در سایت بهنود یک چیزی شبیه به آن توصیف شده که در ادمه مطلب به همراه نامه آقای طا.هری به ایت الله من.تظری و نامه فرزندان اصلاح طلبان دربند به آن مردک نان به نرخ روز خوار ( توکلی) گذاشته ام:

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام، اسم ها را مي خواند:

 - اصغر ِ پور حسين!

پاسخ آمد

 - حاضر

- قاسم هاشميان!

 پاسخ آمد

 - حاضر

 - اكبر ليلا زاد ...

 پاسخش را كسي از جمع نداد

بار ديگر هم خواند

 - اكبر ليلا زاد

پاسخش را كسي از جمع نداد

 همه ساكت بوديم

جاي او اين جا بود

اينك اما، تنها

يك سبد لاله سرخ

در كنار ما بود

لحظه اي بعد، معلم سبد گل را ديد

 شانه هايش لرزيد

همه ساكت بوديم

ناگهان در دل خود زمزمه اي حس كرديم

غنچه اي در دل ما مي جوشيد

گل فرياد شكفت

همه پاسخ داديم

- حاضر! ما همه اكبر ليلا زاديم!

قیصر

¤ فکر کنم کیهان به جواب این سوال خود  که« بیانیه های جبهه مشارکت را در غیبت و زندانی بودن سران جبهه چه کسی می نویسد؟» رسید: آذر منصوری و به تنهایی ! از این رو «آذر منصوری بازداشت شد»...

¤ به نظر شما هیچ حرفی درباره فیلم دیشب و مصاحبه با حجاریان عطریان و شریعتی باقی مانده است؟امیدوارم دستم به زودی به جناب حیدری برسد...

¤ این هم لینک نامه حمایت استاد مشکاتیان (روحش شاد)از میرحسین قبل از انتخابات.

¤ در ادمه مطلب نامه میرحسین موسوی به آیت الله منتظری و پاسخ او:

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور