تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
  ...

اوضاع خیلی بده می برند؛ می زنند؛ می کشند

و باز بدتر از همه دروغ می گویند که نزدند؛ نبردند و نکشتند...

خواهش می کنم تلویزیون هایتان را خاموش کنید و به ما بپیوندید

صحبت صحبت میرحسین نیست؛ بحث سالها دیکتاتوری است

کسانی که تهرانی نیستید چرا اجازه می دهید بگویند رای اول شهر های دیگر احمد.ی نژاد بوده است؟

نمی دانم چه می شود اما می دانم همه چیز در درونم مرده است؛ همه چیز...

عربها ی لبنانی را در لندن در اعتراض به برنامه های بی بی سی دیدید؟ دولت ایران ایرانی کم آورده است...

امروز نماز جمعه با مقام معظمه(!!!) ...که من نمی شنوم بوی خوش از این اوضاع...فتوا بده به سرکوبی...توی حرفها طرف ها.شمی را بگیره اما در لفافه حکم  بده به نابودی...همه بریزند مجمع...توی این شرایط ها.شمی هرکی بود و هرچی بود، پدر خوانده ست...خدانکنه که به زیر کشیده بشه...

فعلا 

وطن پرنده پردرخون...

فغلا

گیرم که می زنید گیرم که می برید گیرم که می کشید

با رویش ناگزیر جوانه چه می کنید؟

این عکس http://i41.tinypic.com/w1fxja.jpg

دقیقا در خونه  ایه که ماتویش گیر افتادیم جریانش را برای یک سایت دیگه نوشته بودم که اینجا هم می گزارم اون ماشین را موقع خروج دیدم جرمش این بود که هنوز به اینه اش پارچه سبز داشت...

 

جنایت چیست ؟

آنچه که امریکا در گوانتانامو انجام داد؟ آنچه اسرائیل با فلسطینیان میکند یا ...؟

امروز بعد از مدتها روز و شب بیداری طاقت فرسا و دیشب کذایی  در پی تماس با یکی از اعضای ستاد که در یکی از ساختمان پزشکان ولی عصر بود به سمت آنجا  حرکت کردم، ماشین را ونک پارک کردم و ناگهان با موجی از جمعیت که به سمت پایین ولی عصر حرکت می کرد مواجهه شدم، کمیته ای که  در آن بودم به قول آقای گلزاری «به ناامیدی عادت دارند» و چه بجا! از همین رو توصیه کرده بوند که جلو تجمعات گرفته شود چون سرکوبی وحشتناکی در پیش است.میدان ونک را می گفتم و جمعیتی که گذشته از خودجوش بودن  و  خصوصیات انبوه خلق

بسیار متعادل به سمت خیابان میرهادی می رفتند و من در راه به این فکر میکردم که برنامه ستاد برای متفرق کردن این جمعیت (در صورتی که بخواهد) چه می تواند باشد؟ که ناگهان بعد از پارک ساعی چند موتورسوار گاردویژه با سرعت  وارد جمعیت شدند و من از اینجا به بعد صحنه هایی دیدم که هنوز فکرمیکنم فیلمی انقلابی بوده یا فیلمی تاریخی از جنایات یک دیکتاتور... من امروز حمله به دختران بی پناه و  روسری از سر کشیدن آنها را دیدم ...من امروز قیافه های خون آلود پسران بی سلاح را دیدم...

من امروز دیدم که چطور خیل عظیمی از جمعیت باگاز اشک آور  (چه اسلحه با مسمایی!در کسری از ثانیه کورت می کند و خفه!) به خانه های مردم پناهنده شدند و آنها شیشه های خانه ها را شکستند و و گازهای اشک آور را به داخل پرتاب کردند...لحظات وحشتناکی بود...حدود 50 نفر به  طبقه هم کف خانه پیرزنی و پیرمردی هجوم بردند و در را بستند و پشت در را گرفتند تا یگان های ویژه با لگد وارد نشوند نمی توانم توصیف کنم چه بلایی برسر پسری آمد که پشت در جا ماند... پیرزن صاحبخانه ملافه هایش را آورد و آتش زد ...چنان وحشتناک بود و نفسم در نمی آمد که فکر کردم برای همیشه مرده ام! هنوز هم که هنوز است صورتم و لبهایم می سوزدو جلوی موهایم که از آتش سوخت ...

در خانه پیرزن همه ساکت شدند تا نیروها بروند و در همین زمان کوتاه فهمیدم دانشجویان ستاره دار و زندان رفته بینمان زیادند، پیرزنی بود که 3پسرش آمریکا بودند و می گفت آمده ام به دفاع از این بچه هایم  که اینجایند...این تعریف یک  فیلم نیست ...من جایی بودم که بچه ها وقتی می خواستند از خانه پنهانی خارج شوند حافظه های گوشی شان را در می آوردند و قورت می دادند...اینها فیلم نبود! این گوشه کوچکی ازجنایاتی بود که امروز دیدم و توانستم بنویسم ...وقتی بی سر و صدا و کشان کشان، کتک خورده و با چشمان قرمز از میان رژه یگان ویژه به سمت ونک باز می گشتم عجیب ترین چیزممکن را دیدم بر خی از همکلاسی های عزیزمان را  که نفهمیدم چطور آن ساعت در آن آشوب، آسوده ماشینشان را پارک کرده اند و بدون هیچ مزاحمی منطقه را احتمالا بعنوان خبرنگار رصد میکنند! جای کتک هایی که خورده بودم بیشتر تیر کشید.

به راستی ما اکنون شاهد انتقال جمهوری اسلامی به حکومت اسلامی هستیم؟

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

کوچولو بود و ناز...دست های قشنگش وچشم های سرمه ایش...دل کندن ازش خیلی سخت بود، اون هم روز تولدم ...چیتا می گفت هر چی بیشتر پیشمون بمونه دل کندن ازش سخت تر میشه ...اگه بزرگتر بشه دیگه نمیشه کاری کرد...اول گفتیم بدیمش به دوستی آشنایی کسی اما دیدیم طاقت نداریم جلو چشممون باشه !تازه اگه نخواهندش چی؟...چیتا می گفت اگه کسی بابت این کوچولو پول بده ازش بیشتر مراقبت می کنه اما من دلم نمی اومدم که!

گفتم خوب حالا یک کاریش می کنیم اصلا می دهیم حاجی(بابای چیتا ) پیشش بمونه، اما اون همون اول شونه خالی کرد ، گفت من خودم پیرم در اومده سه تا شون را بزرگ کردم!...انگار چاره ای نبود باید دل می بریدیم ...

بدبختی این بود که دختر بود، دست هر کسی نمیشد دادش...

با این نژادش اگه بزرگتر می شد دیگه جای خودمون هم توی آپارتمان نبود، تازه با این وضعیت تورم و منوی غذای عجیب غریب اون، اول زندگی بارمون بار نمیشد!

این شد که چیتا اونو برد در یک باشگاه زنانه توی باغ فردوس وگذاشتش سر راه ...و بعد منتظر موند که یک خانم ژیگولو که از بنزش پیاده شد و اومد بره توی باشگاه اونو با شیشه شیرش دید و گفت :«عزیزم تو چقدر نازی...اخه کی دلش اومده سر راهت بزاره !...»بعدش بغلش کرد و بردش داخل و من چیتا با دل خونبار اما مطمئن بودیم که حالا دیگه اسکندر، جاش امنه و پیش کسی هست که دوستش داره...یادش بخیر...ما اسم توله سگمون را گذاشته بودیم اسکندر، هرچند دختر بود!

پ.ن1:تمام راز این که من تمام سالها تولدم را یا تنهایی سر می کردم یا اینقدر شلوغ پلوغ می کردم با جشن، همین بود...من روز تولدم رسما یک دیوونه وحشی می شوم ...من را ببخش که ترکش هام امسال تو رو گرفت...آخه اون اردیبهشت ماهی ای که شاعر واسش گفته

«چه اسفند ها دود کردیم آه

برای تو ای ماه اردیبهشتی

که گفتند همین روزها می رسی

از راه»

من نبودم که!

پ.ن2:آخی الهی بمیرم ...بمیرم الهی آخی!

واسه این رییس . جمهور مظلوم، ثبت نام که می کرد گفت «من ستاد ندارم»!...برادرها خواهرها ثواب داره !بیاین بریم واسه این مرد مظلوم،ا.حمد.ی نژ.اد یک ستاد مردمی از همون هایی که 4سال پیش داشت بزنیم!جای دوری نمیره به قرآن!!!

 

پ.ن۳: من و تو کلاغ ها را دوست داریم بشون عادت کردیم می دونیم دکتر خانلری واسشون حرف در اورده که عمر ۱۰۰ساله دارند!اونها چند ساله جزء شاهد هاند،اینم شعری که تا حالا نشنیدی:

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

از صبح که پاشد افتاد به تمیز کاری، گردگیری تا جاروبرقی کشیدن...من که می دانم ادم باید چه مرگش باشد که صبح روز تولدش دست به چنین کارهایی بزند...به مانی پیشنهاد دادم که بهش پیشنهادبدهد دوستاش را دعوت کندخانه...دیگر وقتش است زندگی اجتماعی را یادبگیرد این برادر ۳۰ ساله!که حتی تحصیلات اولیه و تکمیلی اش را در رشته ای گذراند که مبادا دختری از چند قدمی اش رد شود یعنی عمران و این البته ربطی به ماخوذبه حیا و یا حتی مذهبی بودنش نداشت...بسکه! دردی دارد به نام وحشت از جنس مخالف، وحشت ازمکر ایشان فک کنم ۱۰ ساله بوو که یک سخن از امام علی یافته بود وبه شادمانی می خواند و البته جهان بینی اش را شکل داد! که « از مکر زنان بپرهیزید که صد مکر است و صدمین آن گریه است!»

خلاصه رفقایش امدند و گفتند و زدند و خندیدندو پیتزای متری پختند و خوردندو رفتند و فکر کنم اون دیگر خیلی لازم نداشت که شبش راهم با کار خانه سر کند!

من هم گوشه تنهایی ام نشستم و فکر کردم و فکر کردم و خدا می داند چه مرگم بود!به قول این واقعا دیفونه« از خدا که پنهان نیست ازشما چه پنهان دیگه خسته شدم ...از زندگی...»

پ.ن:اگر بهشتی وجود داشته باشدالان و این جا بهش گفته زکی!باران زمین وزمان را بهم دوخته از همین رو ست که من به جای حضور در کلاس جامعه .شنا.سی وسایل. ارتباط .جمعی (خیلی اسم دهان پر کنی است!)دارم می روم ولگردی در کوچه های دارآباد...ما که رفتیم

 راستی

بارون میاد

بین  من و تو

فقط یک سرسره راهه...

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

انگار دیگرنمی کشم

دروغ درمرام نامه من نیست...

دلم یک عاشقانه می خواهد

یک عاشقانه آرام

نه دل به درس می دهم ،نه کار ،نه زندگی

زیر آواری از سکون دفن شده ام

 

بزرگوارنوشت:

با این ۵۰ تومن آخری شد ۵۵۰ میلیون تومن ناقابل!هزینه  آخرین ریسک هایت..

پ.ن:

مادرما برای خودش پلیسی است!

برگه جریمه دارد

مادر سالها پیش با حدت و شدت وتعهد جماعت را جریمه می کرد

اما این روزها

«مامان اون پراید رو!»

«ولش کن بیچاره شاید قسط وامش عقب افتاد»

«آن کامیون چی ؟»

 «گناه داره توی این اوضاع اقتصادی! شاید دربدر شوفروشاگرده!»

اما از سرهیچ مایه دار لایی کشی!نمی گذره!

شایان نوشت:

- خاله!پیامبرها کی هستند؟

- کسایی که حرفهای خدارامی شنوند و بعد به مردم می گویند

ـ آهان خبرچینند!!

دل نوشت:

امشب حال مرا

تو

نمی دانی

ازچشمم حال مرا

تو نمی خوانی ...

چه کسی داند ز غم هستی چه به دل دارم...


لینک: این تیترانگلیسی رجا نیوز را دیدید؟

 

 

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

هر روز صبح پا مي شوم و آرام آرام مي روم دم پست به دنبال نامه...امروز  رفتم ليست را نگاه كردم و داشتم بر مي گشتم که مسئول چاق وعینکی پست داد كشيد: « بيا! كجا ميري!؟» گفتم «نامه نداشتم»... گفت « وايسا! من هنوز بسته هاي جديد را باز نكردم »

گفتم « فرقي نداره، مطمئنم نامه ندارم...» با تعجب نگاهم كرد وگفت « مطمئني!!؟» گفتم « منتظرم، اما مطمئنم ندارم...» گفت « يه منتظر كه مطمئن نميشه!...تو يه نامنتظر نامطمئني...».


¤
این قشنگ ترین کار دستی ای است که من تا حالا دیدم: ( توی دفتر پرفسور سپهر اربابی)

              

              


پ.ن۱: یک سوال برام پیش آمده : علی دایی یک متوهم است یک احمق یا یک دیوانه؟

پ.ن۲: خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست؟

پ.ن۳: ای بابا قطعنامه شورای امنیت بر علیه ما تصویب شد و همه در بایکوت خبری و مشغول به خرید عید...و اون پرزیدنت محترم مان همچنان چون میمون سرش را با افتخار واسه همه تکان میده ...

پ.ن۴: بساط تکفیر باز در ایران چیده شد، اینبار عبدالکریم سروش:محمد آفریننده‌ی قرآن است.


خبر:

۱- تجمع دانشجویان دانشگاه شیراز به دهمین روز رسید.

۲- تظاهرات در 41 کشور جهان برای آزادی اسانلو.

۳- حداد‌عادل: به ما رای بدهید تا گرانی کاهش یابد.

۴- کتاب‌خانه‌های ایران پاک‌سازی می‌شوند.

۵- ایران: تحریم‌ها اثرگذار نیست.

۶- احمدی نژاد: نفت خوردنی نیست که آن را سر سفره ها بیاوریم!

۷- اصلاح طلبان: تحريم نمي کنيم، ليست نمي دهيم.

۸- سناتور آمريکايي: مذاکره با ايران را آغاز کرده‌ايم.

۹- بازداشت 12 دانشجو در شیراز. 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

صبح براي كاري زنگ مي زنم به يك شركت در آلمان ، شروع ميكنه به آلماني پشت سر هم حرف بزنه ، ميگم:

Hello      -  

       Hello it is a German company…-  

  - could I talk to Mr.sedigh in room 104?

  - It is 5 o clock in the morning!

      اولش متوجه اشتباه محاسباتيم مي شوم اما يك دفعه جهان سومی بودنم گل می کند و تصمیم     می گیرم یکی از افراد جوامع توسعه یافته !را سر کار بگذارم ، مي گويم:

 Never mind!here is 7:30 o clock in morning!-  

 Where are you calling from?-  

  - I am calling from united state!!!

كه اپراتور شركت آلماني خيلي خونسرد با زبان كاملا سليس فارسي مي فرمايند:

- اون جاي آدم دروغگو!!!

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

من اعتراض دارم!

اين چه بازي جديدي است؟ تو كه مي داني دل من آنقدر و نازك و رحم است كه اگر از كنار يك گدا هم رد بشوم پدرم در می آید وتا ساعت ها ذهن و دل و روح و همه دودمانم درگير مي شوند و از بالا تا پايين جامعه گرفته تا وجود خودم را طي مي كنم به دنبال اين كه چرا او به اين روز است و چه مي شود كرد؟ و نهايتا دلي گرفته و ذهني افسرده...آنوقت با كسي رودر رويم مي كني كه  مي توانم به تمام مقدسات داشته و نداشته ام قسم بخورم كه همه غم هاي عالم  يك جا توي چهره اش است؟ من چه بايد بكنم ...

 


 

پ.ن1:امشب رفتم خونه مردم و برايت یك شعر دزديدم عزيزم! :

 

من باز خواهم گشت

 

منتها به شکل یک سیب سرخ

 

درست روی میز

 

سیبی که عبادت می کند چاقو را

 

اگر در دستان تو باشد...

 

پ.ن 2: من از اين ويروس مسخره كه با اون نوار زرد و نوشته هاي قرمزش كه عين آيينه دق بالاي مونيتور مي مونه متنفرم، الان هم اين جمله را به نمايش گذاشته « مورخان شكوه تمودن ايران را 2500 سال پيش شروع مي كنند در حالي كه اين تاريخ زمان غروب تمدن هاي با شكوه ايلام و سومر وبابل بوده است » خوب؟؟؟

 

پ.ن3: اين مغنيه كشته نشده، همش بازي سياسيه ، 70 سال بعد كه اسناد حزب الله منتشر شد نگيد من نگفتم ها!

 

پ.ن4: كاش به « همين » راحتي بود! (ای بابا!روی همین کلیک کنیددیگه)

 

پ.ن5: ماه ديشب عجيب زيبا بود:

 

                          

                           


اما خبر:

 

 ۱ـ سه فعال کارگری در سنندج شلاق خوردند.

۲ـ صدور حکم اعدام برای یک فعال بلوچ تأیید شد.

۳ـ پول نفت باید کاملاً در اختیار مقام رهبری قرار بگیرد.

۴ـ متن کامل سخنان ناتمام اعتراضی آیت الله توسلی در مجمع تشخیص مصلحت.

۵ـ مطلبی که باعث بستن سایت طرفدار احمدی نژاد شد .

۶ـ قاچاق زنان و دختران ایرانی به افغانستان و پاکستان.

۷ـ تداوم بازداشت معلمان در ایران.

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

دیگر جا نیست

قلب ات از اندوه  پر  است

خدایان همه آسمان هایت

برخاک افتاده اند...

                             نوشته شده پشت جلد کتاب زبان انگلیسی پیش دانشگاهی ام خرداد ماه ۱۳۷۷


خبر:

امام جماعت در کردستان پس از ناپدید شدن حافظه خود را از دست داد.

اتهام حامیان دولت به  سيد حسن خميني: به حضور در آغوش آمریکا! و اختلاس.

مجازات برای به کارگیری زبان فارسی در کابل.

 يازده دانشجوي کرد در بازداشت.

خطیب نمازجمعه تهران:حتي يک نفر به جرم انتقاد زنداني نيست!

نامه دانش آموختگان دانشگاه شریف به آیت الله شاهرودی:همکلاسي هايمان را آزاد کنيد!

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

¤ درروایات آورده شده که امام جمعه یزد حاج آقا پناهنده؟ ۱۰ سال بعد از انقلاب رفته روی منبر و هی گفته

- خدا لعنت کنه شاه رو...خدا لعنتش کنه ...خدا شاه رو لعنت کنه...

یک پیرمردی از اون وسط میگه 

- حاج آقا  تموم شد دیگه لعنتش چیه؟

امام جمعه میگه « خدا لعنتش کنه این پدر سوخته رو...می دونست ما بلد نیستیم کشور اداره کنیم ها...ول کرد رفت »!

¤ دایی های پدر بنده ( ۴ تا آدم به غایت گنده و چاق و یک شکل با کلاه شابکا را تصور کنید که هنوز همچنان چاکر شاه ند) جدیداً همش میگن « خدا خدا لعنت کنه شاه را...خدا لعنتش کنه...»

ـ شما دیگه چرا دایی ها! شما که جاوید شاه بودید؟...

- خدا لعنتش کنه که ما را عین برّه چاق کرد داد دست این گرگ ها!

¤ عموی پدر بنده که هم اکنون در سن ۱۲۰ سالگی هنوز خدا بیامرز نشده، نزدیک های انقلاب یک دفعه به خودش آمده دیده ای دل غافل نه تنها پسرهاش که پسربرادرهاش هم همه شدند انقلابی ...و دیده که تربیت و نصیحت هاش کارگر نیافتاده ...یک روز صبح یک چماق بر می داره و می کنه دنبال پسرهاش که « پدر سگ ها! اون که جیبش اینقدر بود (به جیب کتش اشاره می کنه) هیچ وقت پر نشد! چه برسه به اینها که جیبشان اینقدره» ! و دم پاچه اش را که البته به واسطه قد خیلی بلندش احتمالا یک مترو نیمی می شده را نشان می دهد.

¤ یکی شاه را توی خواب می بینه که عینک آفتابی زده می پرسه « چرا عینک زدی؟» شاه جواب میده « از بس که مردم شبانه روز راه می رن و می گن نور به قبرش بباره»!

راستی اون که شاه را تو خواب دیده چی خطابش کرده ؟ آقا؟ حضرت والا ؟جناب همایونی؟یا مرتیکه؟(همونی که آیت الله خمینی توی سخنرانی بهشت زهرایش باهاش شاه را خطاب کرد و گفت: « این مرتیکه می خواهد...»)

پ.ن۱: ویژه نامه جشن نامه انقلاب شهروند امروز این هفته را حتما بخوانید.

راستی در قصه انقلاب: کی بود ؟ کی بود؟ من نبودم! نه هنوز موقع « من نبودم» نشده :

کی بود؟ کی بود؟ فقط من بودم!

البته تاریخ را یک طرفه نباید خواند در این راستا این هم خیلی خوبه : خاطرات آیت الله م.ن.ط.زری

پ.ن۲: من نمی دونم این ¤ علامت اختصاری چیه؟

پ.ن ۳: حرفهای جدی مال اون یکی وبلاگ تخصصی ارتباطات...اینجا عوام می شویم!(پوپولی)

پ.ن۴: اما وقتی رسانه جمهوری اسلامی دفاعیات گلسرخی را پخش می کندو بعدش سخنرانی اون مردک مذبذب؟ ازغندی را برای تفسیرش پخش میکنه ، وقتی آهنگ های فرهاد را روی تصویر مقام ولایت! پخش می کند، وقتی اون آقا که ازدولت بازرگان فقط دستمال گردنش را به ارث برده ،مردی با یک کیف تریاک، صادق طباطبایی از انقلاب خاطره می گه...دلم می خواهد تلویزیون را از ین بالا پرت کنم پایین تا تکه تکه شودُ کار خودتان را بکنید آقا!همون غلطی که تا الان می کردید، دم انتخاباتی به هر چیزی آویزون می شوید که ...

پ.ن۵: خسته شدم از بس که اطرافم آدم هایی دیدم که همه این ده روز را آه کشیدند...شوخی نیست ،اصلا شوخی نیست اینقدر مایه بگذاری واسه آزادی، انقلاب کنی و بعد ناگهان همه چیز بیفته روی گردونه تحجربعدش هم که جنگ ، جنگ لعنتی و بازی سیاستمداران متحجر و سر  خورده...شوخی نیست ، حتی مادر گرام هم مرتب می گوید:

رنج را بلبل کشید و برگ گل را باد برد...

پ.ن۷: نمی خواهم مثل همه بگم انقلاب فرزندان خودش را می خورد می خوام بگم انقلاب ها هم دزدیده می شوند: از آدم های توی این عکس چند نفر مردند چند نفر کشته شدند؟

                                   

پ.ن ۷: از تاثيرات تلويزيون جمهوري در اين ده روز روي بچه ها: شايان كوچولو اومده ميگه  اون چيزي كه رو سر شاه بود را برداشتند بعد خميني بيرونش كرد بعد شاه آنقدر غصه خورد تا مرد! اين را هم با حالت حزن انگيزي ميگه ، لازم به ذكر است اين پسر همسايه ۵ ساله ما نه با رسانه هاي برون مرزي ارتباط داره ونه خانواده اي ضد انقلاب داره.   

پ.ن۶: این هم واسه مرجان عزیز کویر:

                               

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

ببار!

ببار!

بر گرگ باران دیده ببار!

می تکانم خود را

وخیره می مانم

بردشت سفید بی کرانه یی

که هیچ جنبنده یی در آن نمی جنبد.


پ.ن۱:حسین.پناهی.راننده مینی بوس بهشت!

پ.ن۲:بیچاره چشم ها که تاوان همه چیز را  پس می دهند.

پ.ن۳:

نوشتنی هایم زیاد است

اما نمی خواهم بخوانی

این شرح مفصل را

نمی خواهم بدانی...

دیری است که خویشتن را رنجانده ایم.

پ.ن۴:این خشم ویرانگر وقتی شعله می کشد همه چیز را می سوزاند،مرا، تو را...به دل هایمان هم حتی رحم نمی کند.  

پ.ن۵:حکایت من و تو حکایت کفتر جلب و مرغ وحشی...


¤ این عکس ها هم برای شما:

                         

                        

                        

                        


¤ لینک خبر نداریم چون من فردا صبح امتحان سمینارمسائل سیاسی روز دارم!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

خاطره۱:

هی زنگ آپارتمان به صدا در میاد، هی من حالش را ندارم باز کنم...هی دوباره صدای زنگ درمیاد و نهایتا ناچار از بستر خواب بلند می شوم، گوشی در باز کن را برمی دارم

-بله؟

-نذری داریم...

گوشی را می گذارم و توی مبل همان جا فرو می رم ...کی حالش رو داره!

دوباره زنگ...دست بردار نیست لامصب!در باز کن را می زنم و منتظر می مانم ...نخیر! خیال بالا آمدن نداره...دوباره زنگ...

- بله؟

- نذری دارم، تازه خوش تیپم هستم! بیا تحویلم بگیر!!!!

می روم تحویلش بگیرم دیگه، تازه خوش تیپه!!!

یک پسر بچه ۱۰ ساله! کلاه مشکی زرنگی را کشیده تو سرش، یقه اش را هم تا لبش بالا کشیده با اعتماد به نفس میگه :«بفرما حاج خانم»!!!!!!!!

خاطره۲:

محل پدري من جاي عجيب غريبي است، با يك پشتوانه تاريخي عظيم و سنت هاي ريشه دار (وهمين عامل موجب رُ كود آن شده است) اصل عياران و طرارن و چهل دزد توي اين محل رخ داده و آثار باستاني و خاطرات باستاني پيرمرد ها و زن هايش هنوز باقي است ...فكر كنم آخرين نقطه اي هم كه تسليم انقلاب و انقلابيون شد، بعد از يك زد و خورد طولاني همين منطقه بود و تنها روحاني محل هم با پيروزي این انقلاب شكوهمند عبا و عمامه ش را به قول خود مردم شريف آنجا به محلي بنام خلا ! سپرد و د رخانه نشست! بماند هنوز كه هنوز است عوامش مثل 27 سال پيش زمزمه هايشان جاويد شاه است...والبته تاوانش را هم سنگين پرداختند ...اعتياد وحشتناك جوانان برومندش ، بلاخره يك شكلي بايد آن انرژي زياد به دست رژيم عزيز و مصلح تخليه مي شد...و جالب تر از آن قشر تحصيل كرده اش هستند ... برا ي مثال يكي از آنها كه نماينده مجلس دوره قبل بود، تنها كسي  كه نويسنده هاي رسانه هاي  بيگانه! د ر وصفش نوشتند« هنوزگاهي  صداي مصدق از صحن بهارستان به گوش مي رسد »...كه او هم با حمله اي ناجوانمردانه به بستر جراحت نشست و البته روزنامه نگاري گران قدر است با اینکه نه مورد قبول راست است و نه چپ!و قس علي هذا!

اينها همه را گفتم كه بگويم تمام ساكنان اين محل هر كجاي اين جهان پهناور كه باشند براي مراسم عاشورا و تاسوعا به آنجا بر مي گردند و پارسال قسمت ما هم شد!همراه پد ربزرگوار دراين مراسم حضور بهم رسانيم، كه البته از گفتن جزئيات شنيع معزورم و فقط به ذكر خاطره اي بسنده مي كنم:

د راين مراسم كه با ازدحام جمعيت همراه است دسته ها به ترتيب طبل و دهل و قمه زن واين برنامه ها وسپس زنجير زن ها و بعد سينه زن ها حركت مي كنند، كه البته هر كدام از اين دسته هامتشكل از گروه هاي كوچك تر است، پدر بزرگوار ما نيز به گروهي از اين دسته ها پيوسته بودو مشغول سينه زني بود كه ناگهان ديديم به سمت ما مي آيد درحالي كه به زحمت جلوی خنده خود را گرفته است! نگوكه وسط عزاداري جواني از جوان هاي محل اورا از آن گروه خاص بيرون كشيده و گفته حاج آقا توي دسته «دي ده اي ها» چكار مي كني؟!!!(به جاي دال ، ر، قرار داده شود) و ما مكشوف شديم كه هر كدام از اين دسته ها بنا به ثروت و تحصيلات و حال مزاجي و ...باز هم تقسيم بندي شده اند و پدر دقيقا زير علم  معتاد هاي زپرتي و معلوم الحال كه البته به خاطر مراسم، خود را ساخته بودند سينه مي زده !

مثل اينكه براين محل علاوه برخصلتهاي قبلي حالت بورژووازي هم حاكم شده است!

خاطره۳:

چند سال پيش تاتري اجرا مي شد به نام «خورشيد كاروان» كه شكل مدرن تر تعزيه بود با روایت جريان اسيران كربلا ...بچه هاي اين كاروان بنا به منطقه اي كه اجرا مي شد از بين بچه هاي فرهنگ سراها و محله ها انتخاب مي شدند...خلاصه ما شب اول به فال و تماشا به سوی اين تاتر شتافتيم ونشستيم همان جلو و سالن همه شلوغ وبا روال داستان  درغم و ماتم و اشك و اندوه... كه ناگهان حال و هوا متغيير شد و صداي خنده هاي خفيف به گوش رسيد... خردسال ترين كودك روي سن خودش و سن را خيس كرد! آن هم نه به خاطر داد و نعره هاي شمر يا يزيد ...درست درصحنه اي كه زينب !  در گوشه سن نمايان شد...موجودي پر هيب و به غايت گنده با لباس هاي سر تا پا سياه و صدايي مهيب...  


پ.ن1:از بچگي تا حالا هميشه عاشورا كه ميشه يك سوال ذهنم را به آشوب مي كشه و عملا دهنم را سرويس مي كنه...نه از اعتقادو ايمانه كه خدايش هم از كودكي برايم امري علي حده و بي معني بود! چه برسد به واژه اي به نام امام...و بسي رنج بردم در اين سال سي (نه! بيست و پنج) كه موجودي به نام خدا را در ذهنم ساختم!!! اما این سوال يك دم رهايم نكرد ...اگر سال 60 هجري بودم و اتفاقات ماه محرم راه مي افتاد و من هم آن وسط بودم و اين همه كثيفي و جنايت و کسانی را تا این حد در مقام مظلوميت وبی کسی  مي ديدم(جدا از اسلام و اعتقاد و اين حرفها...)نكند با هزار توضيح و توجيه از نيمه راه برمي گشتم؟...واگر با حال و روز الان بود واين حد بي يقيني، نكند از كساني بودم كه توي بيابان به هر كه مي رسيدم اين ديالوگ را تكرار مي كردم: «به چهره هاي ما بنگر و كساني را به خاطر بسپار كه از نيمه راه برگشتند».

پ.ن2:يك CDهست كه يكي از خوانندگان وطني!چند سال پيش به مناسب محرم اجرا كرده است(علیرضا عصار) و من نمي دانم با این اشعار بودار، چطور مجوز گرفته است؟ متن يكي از اشعارش:

قبله تو   عشق  و  مستي،  قتلگاه

اين  مشايخ  قبله ها شان بر   گناه

گويمت  از  7 رنگان مو  به  مو

خرقه پوشان  دغل  كار  دو  رو

سجده بر پست و رياست مي كنيم

با خدا هم  ما  سياست  مي كنيم

كو نشاني كه شما اهل دل ايد

جملگي تان   بر   نماز  باطليد

ما  خدايان   زيادي     ساختيم

مال مردم  را  به خود  پرداختيم

شير   حق  برخيز      وقت  كار شد

بر  سر      ني  رفتن     انكار   شد

كاخ  ها گرديده مسجد، سرفراز

صد   ركعت  تزوير  دارد هر  نماز

سجده درمسجدحسينامشكل است

اين بنا از دل نباشد  از    گل    است

اين خسان با مال مردم زنده اند

جملگي اندر نماز   و  سجده اند..

 

پ.ن3: یک گروه سیصد نفری از مردم عصبانی در مقابل دادگاهی که به جرم تجاوز 11 نفر به یک دختر بی گناه 15 ساله تشکیل شده بود تجمع کرده و به متجاوزان یورش بردند.اين اتفاق البته توي ايران نيفتاده چون اگر مردم بخواهند به اين دليل به چنين اقدامي دست بزنند، بايد 24 ساعت دم دادگاه ها كشيك بدهند (ر.ج : وبلاگ عقايد يك دلقك)

 

پ.ن۴:

سهم من از تمام شب تو

شب بخیری کوتاه...

 

پ.ن۵: یه آدم که زندگی و وجودش گویا پر از گره کوره راه افتاده پشت سر سهیل وبلاگستان توی کامنتدونی های دیگه فحش می نویسه...هرکی بلده دعا کنه...واسه شفای عاجل این بیمار روانی هم دعا کنه...فعلا کامنت دونی خلوت من هم تاییدی


اما خبر: 

۱- مرگ دانشجوی سنندجی در زندان بعد از شکنجه

۲- مديرمدرسه دخترانه دستگير شد

 

ا۳- ايران اولین مصرف کننده مواد مخدر در جهان

 

ا۴- سه سال زندان برای یک معلم 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

برف شديدی مي باريد وتنها  برف پاكن سالم  ماشين هی زور مي زد تا من جلویم را خوب ببينم، حالم آنقدر گرفته بود كه توي ذهنم ، صدايی كه از ضبط در می آمد به نوحه می مانست... نسترن وقتی می رقصی! ...

گوشی  مبايلم را گذاشته بودم برای فروش!..سر گل سنگ، توي ايستگاه اتوبوس نگه داشتم و پريدم توی باجه تلفن...شماره ات را گرفتم « الو...كجايی؟ من نزديك تجريشم...» صدايت را كه می شنوم دو حالت بيشتر ندارد؛ خيلي شاد،  خيلی عصبانی...

تو می گويی «پيچ شمرون...ترافيكه...» كه حس می كنم سايه ای روي من  سنگينی مي كند...اول فكر می كنم تويی، داری سر كارم می گذاری...اما پاهایش را می بينم ، در فاصله 4 سانتيمتری ام ايستاده، « می خواد تلفن كنه لابد!...»به خودم می گویم...نگاهم از نوك كفشش حركت می كندتا بالا ...تقريبا سرم روی تنم افقی می شود ،  قدش خيلی بلنداست ....

برفها فرود می آيند روی صورتم... بلندو هيكلی با يك پالتو بلند خيلی شيك، چهره ای مردانه و فوق العاده... سراوهم  افقی شده! تا بتواند من را ببيند...«من يك جا پارك میكنم تو زودتر بيا...» به تو میگويم ..وبا سربه او اشاره می كنم كه«الان تموم ميشه»...لبخند می زند ...اماچقدر عجيب ! انگار يك چيز كوچولوی مامانی ديده يهو!....«زنجير چرخ ندارم ها ...بدو...» تق گوشی را مي گذارم و نمی دانم چطور از توی اين 4 سانتی متر رد می شوم و به طرف ماشين كه به امان خدا توي ايستگاه اتوبوس رهاشده است مي دوم...هی انگار توي فاصله چهار سانتی ام ايستاده، بزرگ، زيبا ، قوي ...لبخندش چی؟ ...وقتی گفتم «الان تموم ميشه» ...حس می كنم او هم می خواست همين را بگويد!...

- آخه الاغ جون! آدم تو برف  با چكمه جير مياد بيرون؟..به خودم می گويم ...سوار می شوم و چكمه های پر از آب و برف را در مي آورم پرت میكنم كنار...می گويم ديديش؟( به خودم )

- آره فكر نمی كردم بشناسمش، اما شناختمش...

- لباسها شو بگو! سرجمع سه چهار مليونی بود!...قيافه اش، هيكلش ،قدش ...

- لبخندش!وقتی گفتم الان تموم ميشه...

- آره! انگار می گفت «آفرين من هم همين رو می خواستم بگم: الان تموم ميشه

- عجبا هميشه فكر می كردم عزرائيل چه شكليه!ديدمش حالا...


پ .ن۱:آن روز تاشب سه بار تصادف خفیف کردم!توی سعدآباد هم فکر می کردم الان یک درخت سقوط می کند روی سرم!!یا یک عجل از هوا می آید من را می برد...لبخنده کار خودش را کرده بود!فکر می کردم که الان تموم میشه! 

پ.ن۲:در مملکت گل وبلبل و حکومت مهر ورز! زین پس در مدیریت بحران سرما، به همراه علاء الدین و چراغ نفتی و گردسوز در خانه ها داشتن این آلت برای وسایل نقلیه ضروری می باشد:

 

                       

 

پ.ن۳:با این  CD بازی به کودکان خود حرکات انتحاری و تروریستی بیاموزید نه !ببخشید، عملیات شهادت طلبانه...

 

                     


اما خبر:

۱- موج جدید بازداشت دانشجویان.

۲-بعد از قطعی گاز، وزير نفت خواستار افزايش و اعلام واقعي قيمت گاز از سوي مجلس شد.‏‎ ‎

۳-دستور شوراي عالي امنيت ملي؛اخبار آنفلوآنزاي مرغي را هم ننويسيد.

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...ناگهان تو مردی و دورمچ من که با آن دستهای ظریف و کوچکت فشار می دادی، درد گرفت...من و تو و آن یکی مهناز و مینا و سارا یک اکیپ بودیم، الهام ها را راه نمی دادیم، الهام اول چون دخترخانم معلم کلاس پنجمی ها بود و الهام دوم به جرم اینکه دوست الهام اول بود...خانم معلم کلاس پنجمی ها که آنقدرنذر کرده بودیم کلاس پنجم که می رسیم عوض بشود  که کلاس پنجم که رسیدیم شد مشاور مدرسه... نگاهش بد بود ، اذیت می کرد ، پر از تحقیر ، پر از...ولش کن! مهم این بود که ما نذرکردیم و او معلم ما نشد...می دانستیم اگر معلم ما بشود هیچ کدام ازما شاگرد اول نمی شویم ، فرقی نداشت کدام یک ازما، ما روندمان چرخشی بود، شاگرد اول و دوم و سوم، هربار هرکدام از ما یکی از رتبه ها را پر می کرد، فقط الهام نباید شا گرد اول می شد! عضو افتخاری ما اکرم بود ، زیبا ترین و خوش صداترین دختر مدرسه ، که فقط اون حق داشت توی مدرسه انگشتر طلا دستش کند ...یادته؟ وقتی صبح ها سرصف سرود می خواند حتی گنجشک ها هم ساکت می شدند و حتی آقای مش شوکولات هم می آمد ( این اسم را ما روی او گذاشته بودیم ، مشهدی شکراله بود و وقتی مرد چقدر من و سمیه بهش مدیون بودیم ) و خانم مدیر با آن مقنعه چانه دارش بهش چشم قره می رفت تا سرش را بیندازد زیر و برود...

من ازخانه مان راه می افتادم و می رسیدم درخانه آن یکی مهناز و بعد با هم راه می افتادیم می رسیدیم درخانه شما...خانه بزرگ اما کاه گلی شما...۶ تا خواهر بودید و یک برادر ، در عوض عمویتان بچه نداشت، همان عمویت که وقتی تو مردی و می خواستند خاکت کنند ، وقتی مادرت خودش را انداخته بود روی جنازه ات و شیون کرده بود که « وای شهیدم..» (آخر سرت از تنت جداشده بود) کوبیده بود توی  دهان مادرداغدارت!...

وناگهان تومردی...هنوز جای فشاردستت که همیشه از در مدرسه تا خانه روی شانه ام می گذاشتی تا برسیم دردمیکند ... هیچ وقت رویم نشد به تو بگویم ازاین کاربدم می آید! از اینکه دستت روی شانه ام باشد...چهارسال! درعوض وقتی از هم جدامی شدیم با مهناز و عاطفه تا درخانه خودمان غیبت این کارت را می کردیم!

بگذار یک اعترافی بکنم ، یادته یک روزصبح آمدیم دنبالت مادرت گفت مریضی ؟ من و اون یکی مهناز تا ظهر پول قرض کردیم (پول دو هفته بستنی قیفی مان را) تا بتوانیم برای تو یک شیشه عسل خیلی کوچک بخریم و خریدیم...اما آنقدر برایمان سنگین تمام شده بود که تارسیدیم توی کوچه دراز و باریکتان که خانه شما بن بستش بود، خودمان عسل را خوردیم و درنزده برگشیم!...درعوض تو هم فردا که ازدرخانه تان امدی بیرون، سرحال، دستبند رنگی رنگی ات را به ما نشان دادی و گفتی« مامانم واسم خریده»!...ما متعجب به هم نگاه کردیم، تو به مادرت مامان نمی گفتی ،تازه مامان پیر تو و سلیقه خرید این دستنبد؟ خندیدی و گفتی« اون یکی! زن بابام را میگم...خیلی دوستش دارم...» ولبهایت قرمز قرمز بود ، همیشه قرمز بود و این قرمزی را دستمال خانم ناظم هم نمی توانست پاک کند و پوستت عجیب سفید وبراق بود و موهایت عین طلا بود...بلند بلند، طلایی طلایی ...اما یک روز دیگری که ازهمان بن بست زدی بیرون ما دیدیم یک تار موهایت هم بیرون نیست...خیلی تحملت زیاد بود که تاظهر صبر کردی، اما ظهر که ته کوچه مقنعه ات  را برداشتی ...باز من و مهناز ، هاج و واج...بجای یک آبشاربلندطلایی یک عالمه موی سرخ دیدیم!...سرخ به تمام معنا...مادرت آبشارت را حنا بسته بود...ما می خواستیم بخاطر موهایت گریه کنیم اما نکردیم...               

                                        

و تو ناگهان مردی! ...یادته ؟ تو یادم داده بودی خانم ناظم خبیث مدرسه ازخاراندن سربا کتف وشانه متنفراست..بهت گفته بود « ازخانم متشخصی چون تو این کار بعیده...»

ما قد کشیدیم و بزرگ شدیم، دیگر خانه شما ته آن بن بست نبود، دیگر ما توی آن شهر نبودیم ،دیگر از خانه ما تا شما را با ماشین هم نمی شد آمد، دیگر اون یکی مهناز حالش را نداشت پیاده کوچه ها را گزکند تا به خانه شما برسد...اون روزها ما اکیب شاگرد اولها بودیم...هنوز هم توی عکس یادگاری همه مان ردیف کنار هم نشسته ایم...شماها واسه اینکه شاگرد اول بشوید درس می خواندید و من بخاطر اینکه وصله ناجور اکیپ نباشم ! آخر ما عاطفه را با همه خوبی هاش بخا طر اینکه نمره هایش بدبود توی اکیپ راه ندادیم و حالا اون تحصیل کرده ترین دختر محل است...

بعدها که قد کشیدیم و بزرگ شدیم دیگر همدیگر را ندیدیم..بعد از کلاس پنجم که انگار سرنوشتهامان را قسمت کردند...بعدها ما خواستیم برویم دانشگاه و تو می خواستی ازدواج کنی، بچه ها می گفتند ! من فقط شنیدم...اما دوباره بعدها فهمیدیم که ـ می خواستند ـ که ازدواج کنی چون تو در آن محل کوچک با آن همه زیبایی با آن همه شیطنت ، نباید توی خانه می ماندی...دیگر خانه تان ته آن کوچه بن بست نبود...

به همان راحتی ای که آبشار طلاییت را قرمز کردند، زندگیت را هم سیاه کردند...بعدها شنیدیم که «مرد زندگیت خدا سال ازت بزرگتر بوده» ، بعدها شنیدیم  « تو رابرده اند توی یک ده کوره اطراف اصفهان» ...می گفتند« شوهرت روانی بوده »...چقدربدم می آید از آنهایی که کارشان فقط گفتن است...همان هایی که وقتی مردی گفتند « کناردست یک پسرجوان بودی...»وقتی تریلی لعنتی آمد و نصفه ماشین را لوله کرد و فقط تو ناگهان مردی! ...

اون یکی مهناز یک هفته فقط اشک ریخت و هرکس ازآنهایی که ـ می گفتند ـ را می دید به باد فحش خواهرمادر گرفت!...عاطفه فقط سکوت کرد و من فقط می دانم که تو ناگهان مردی...حتی فرضیه راننده آژانس بودن آن پسرجوان ازطرف تمام مردم محله تان رد شده است...آخر تو پشت فرمان بودی...آخر تو همیشه دنبال یک ذره شادی بودی، آخر تو محتاج یک ذره هیجان بودی که ناگهان مردی...

 


اما خبر:

فرمانده نیروی انتظامی:حتی جزئيات طرح امنیت اجتماعی هم طي سه‏‎ ‎جلسه با حضور شخص رييس‌جمهور تشريح ‏شده و نتيجه به صورت "مصوبه‌هاي بسيار متقن" براي اجرا به ناجا ابلاغ شده است.

برای اولین بار نفت خام با قیمت صد دلار برای هر بشکه معامله شد!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

مثل خيلي از روزهاي ديگر امسال ، اين هفته و امروز هم به بيماري گذشت...تهوع و سرگيجه عجيب... با زحمت و به زور براي اينكه روي دور مطالعه بيافتم،  توانستم كتاب « خاطره دلبركان غمگين من » ماركز را بخوانم ...چند روز پيش از دست فروش ها ي خيابان انقلاب به قيمت بازار آزاد خريدم، اما به ساعتي نكشيد كه يك دیفوونه گرفتش و  گفت « زود  مي خوانم بهت  پس مي دهم! » بماند كه من هم به نيت خودش خريده بودم اما به علت نياز شديد به فرار از زندگي واقعي قصد كرده بودم چند ساعتي را توي داستان به بي خيالي سر كنم بعد زود بدهم به اون! ...با گوي برفي كريسمس هم كوتاه نيامد و كتاب و نيز گوي را برد...

من هم به تكنولوژي روي آوردم  و« خاطره روسپیان سودازده من» را دانلود كردم و يك جا بلعيدم ...ونتيجه نه تنها رهايي از دنياي واقعي نبود  كه منتهی به سرگيجه و تهوع مفرط نیزشد، فكر كنم بهتر بود « من ِ او » را مي خواندم...

این هم الَذی یوُوسوسُ:

« ...در سالگرد نود سالگيم خواستم شب عشقي ديوانه وار را با نوجواني باكره به خود هديه بدهم . به ياد رزا كاباركاس افتادم مالك يك خانه مخفي كه عادت داشت هر وقت خبر تازه اي به دستش مي رسيد آن را به مشتريان خود اطلاع دهد.هيچ ذوقت به او وبه هيچكدام از پيشنهادهاي وسوسه انگيز و بي شرمانه اش تن در نداده بودم ، اما او اصولي را كه من به آنها اعتقاد داشتم قبول نداشت و با لبخندي موذيانه م يگفت اخلاقيات هم بستگي به زمان يا زمانه داره ، خواهي ديد...»

 

پ.ن1: سلامتي بزرگتري دارايي انسان است (بعدش امنيت!)

پ.ن۲:این تصویر جشن شب عید غدیره  توی میدان تجریش ، نه ببخشید! شهرک شهید محلاتی (محل سکونت  آقای کمالی اینا!)

                     

پ.ن۳:

چه  راه دور

چه راه دور بي پايان

چه پاي لنگ

 نفس با خستگي در جنگ

من در خويش

پا با سنگ

 چه راه دور

چه پاي لنگ...

شاملو


اما خبر:

۱.عمادالدين باقی روزنامه نگار و فعال حقوق بشر به دليل اوضاع وخيم جسمي ‏از بازداشتگاه اوين به بيمارستاني در تهران منتقل شد.

۲.اختلاف شدید تاکسی داران زن و مرد در اصفهان و تهدید تاکسی ‏داران مرد مبنی بر اینکه اگر ‏تاكسي های زن ها  به اصفهان برسد ماشين‌ها ر اآتش خواهند زد.‏

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...شب يلداست خانه خالي، ساكت، سرد...آنقدر سرده كه گرماي هيچ شوفاژ وشومينه اي گرمش نمي كنه ...من ساكت، سرد، بي حوصله ...وقتي تنهايي از سر اجبارباشه اصلا دل انگيز و خلاق نيست...كشنده ست...تو زنگ مي زني و پيشنهاد مي کنی كه آهنگي بگذارم و برقصم يا فنجاني قهوه داغ بردارم بروم لب پنجره به تماشاي كوه برف گرفته يا نوشته هاي گذشته ام را بخوانم...نمي داني.من مدتهاست دفترهاي گذشته ام را ورق نمي زنم ...چند سال پيش وقتي باران همه دفترها نوشته ها و شعرهايش را جلوي چشم هاي حيران ما و بغض هاي پنهاني مان سوزاند و ديگر هيچ ننوشت نفهميدمش...اما الان من هم قادر به چنين کاریم...هرچند نوشته هایم را از برم...

            

۱- لعنتی! لعنتي!كابوس هميشگي من توي دارالمومنين...تصويرزني درسرما چادربه سركشيده نشسته برسرراه...

وحال دوباره همين تصوير آن هم نه در دارالمومنين كه دراقدسيه ...هيچ چيزماننداين صحنه مرا در چندثانيه  مسخ نمي كند...مسخي دردناك...يادم مي آيد متني درموردهمين زن درنشريه اي  زيزنظر ارشاد دارالمومنين نوشتم وداد سردادم كه مردم دارالمومنين كه يونسكو طبق آماراعلام كرده پولدارترين مردم ايران هستيد، تو را به خدايي كه مي پرستيداين زن را ازگوشه خيابان اصلي شهر، آن هم تا پاسي ازشب گذشته، شبهاي سردزمستان با اين سوزها وبادهاي كويري بلندكنيد كه بيش از نذري هاي ايام محرم وغيرمحرمتان براي اهلبيت! و هزينه 700 هيات عزاداري رنگارنگتان  ويا حتي ييلاق قشلاق قمصر، نياسر، زمستان وتابستانتان خرج برنمي داردكه او مي توانست به جاي آبرو خود را بفروشد...اين زن تا ته همان 5سالي كه من انجا بودم وهرشب زمستانش را گزكردم همانجا نشسته بود كه نشسته بود...البته من بسياربه خاطرقلم زيبايم دراين داستان!!! كوتاه مورداحترام وتشويق قرارگرفتم!!!! وحتي مسئولان حراست دانشگاه (البته فرد فهيمشان)هم به واسطه آن متن بعدها بسيارمرا ياري رساند.

حالا من سرماي سوزنده دامنه البرز را، زن بي پناه را، تنهايي شبهاي شهررا...فقررا كجافريادبزنم؟ دركدام نشريه كه اين حرفها مد روز و افه دغدغه اجتماعي داشتننشان نباشد؟ مگر درآن يك وجب جا وآن همه اعتبارما كاري ازپيش رفت كه دراين شهربي دروپيكربرودمن كابوسم همچنان بوده وهست و خواهدبود در وسعتي به اندازه خود تاريخ...

۲- آن شب ها توي اون شهر وقتي هيچ جايي براي پناه بردن نبود...من و تو چون دو طفل آواره هرشب همان خيابان را مي رفتيم ومي رفتيم ...هروقت سرميدان سنگي مي رسيديم من قدم هايم سست مي شد...وقتي ازكناراين زن رد مي شديم، هميشه فشار دستت بيشترمي شد، تقريبا مرا به دنبال خودمي كشيدي تا كاملا ردشويم، پسربچه هاي دعا وقرآن فروش  با جمله مسلمان نيستيم مافرار مي كردند، اما آن زن هميشه باري سنگين بودبرنگاه وذهن و وجدان من...واقعيت اين بود:من هروقت ازجلوي آن زن ردمي شدم به همان مدت عبوردراو مسخ مي شدم ...اومي شدم...مي سوختم ازسوز سرما، از طنين قدم ها ي بي تفاوت عابران از مقابلم، ازدرد نداشتن، ازغم دختردبيرستانيم، ازحاجي سرميدان كه تارهاي سبيلش به اندازه تمام پولهايش كلفت بود و بچه هاي من پابرهنه ...ازمردي كه نبود، ازدردي كه بود، خودرادرخودمي پيچيدم و آبرويم رادرچادر...تافردا صبح بازازبقال محله پنيربه نسيه بگيرم ...كه درجلسه اوليا مربيان پسرم شركت كنم ...مي سوختم ازسوزسرما تا خودرا نفروشم، اگرچه بهايم بيش ازاين مي شد كه تن  مهم نبود، مگرالان نمي سوخت؟ روح مهم نبود، مگرالان تازيانه نمي خورد؟ غرورم را، تنها داشته ام را پاسداري مي كردم درزيراين حجاب كه سرخم نكنم رودررو...همه اش به اندازه همان ردشدن طول مي كشيد و من ازسوز آن مسخ شدن مي سوختم و باز... دستهاي بزرگوار تو كه دستهايم را مي فشرد و مرا به دنياي  هرچند سخت اما قابل تحمل خودمان مي كشید.

شب  یلدای  من،  هر  شب

شبی بس ساکت  و  سرد  است...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  در هوس یک خواب متفاوت! به دنبال گرم و نرم ترین بالش موجود، خانه را زیر و رو کردم و سرانجام سر از اتاق خواب پدر بزرگوار و مادر ارجمند درآورده و بالش پدر را کش رفتم!

اما خواب آسوده آن شب تاوان بد، سنگینی داشت...صبح که بیدار شدم از شدت گلو درد و تب و بدن درد قادر به تکان خوردن نبودم و تا این لحظه مدت سه روز است که هنوز بر همان بالش نرم و گرم خوابیده ام ! دچار یک سکوت اجباری...گویا پدر بزرگوار سرما خوردگی خفیفی داشته اند و ما آنفولانزای شدیدی از ایشان واگیر کردیم!

توی مطب، دکتر که هر لحظه گوشه ای از بدن بنده را می کاوید و خدا را شکر می کرد! که تهوع ندارم ، کلیه ام آسیب ندیده ...طوری که با وجود آن همه درد وقتی از مطب خارج می شدیم با توصیفات دکتر از نوع حاد این بیماری خوشحال بودم که زنده ام.

نتیجه اخلاقی: بچه ها مواظب باشید!

پ.ن۱:این پست هم قابل توجه کسانی که با دیدن عکس برگ پست قبل sms زدند که « نمیری!» ، «پیرمرد قصه کو؟» ، « تا آخر زمستان دوام بیار...» 

پ.ن۲: این روزها آنقدر تب دارم که همه خوابهایم کابوسند، کابوس های وحشتناک...خواب می بینم دورتا دور میدان تجریش پر از مردهای گنده چکمه پوش و زن های خفن چادری است که وقتی جوانها رد می شوند آنها را می گیرندو می برند...خواب می بینم دوستم ، پدرم و برادرم و تمام مردان اطرافم همه شکل سردار رادان شده اند...همشون لبخند می زنندو با استناد به نظریه های جامعه شناسی یکی یک دستبند در دست دارند...خواب می بینم یک عالمه دانشجو توی زندانها قاطی خلاف کارهاند ، فقط خلاف کارها را شکنجه نمی کنند اما آنها را چرا...صدای ناله هاشون توی گوشم می پیچه ...خواب می بینم از تک تک درختهای شهر قلمی را دار زده اند...خواب می بینم سکوت سرد قبرستان همه جای شهر را گرفته...خواب می بینم که تمام نویسندگان شهر مثل آوارگان جنگ دوم جهانی، سر در گریبان،  سوار بر قطاری دور می شوند... خواب می بینم جایی زندگی می کنم که نفس کشیدن هم جرم است ...خواب می بینم که هی دور دور دور می شوم طوری که همه این اتفاقها یک نقطه می شوند ...خواب می بینم زمانی شده که این اتفاقها مثل افسانه ها توی گوش بچه ها خوانده می شود، انگار که یک سری اتفاق دروغین ومسخره قصه شده باشد...بچه ها مثل شایان کوچولو لبخند می زنند و می گویند «اون وقت پلیس ها تفنگ هم داشتند!؟...دوف! دوفف... دوفففف!» ...خواب می بینم که من آواره ای بین این دو زمانم و ناگاه با ناله ای خفیف از خواب می پرم و به یاد می آورم که کابوسی مکرر دیده ام، کابوس

دنیا همه   هیچ     و      کار  دنیا  همه  هیچ...   


اما خبر:

نخست وزیر ترکیه در مراسم بزرگداشت مولانا جلال الدین بلخی اعلام کرد که ـ دولت ترکیه ـ زادگاه او را در ـ افغانستان ـ بازسازی می کند.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ۱- حماقت بود فکر من، حماقت بود وقتی دایی پرسید «به نظرت نتیجه داره برم دنبالش ؟ توی این دستگاه قضایی فرسوده ؟ » وقتی با اطمینان گفتم «برو دایی..حتما نتیجه داره » و در دل فکر کردم مگر ممکن است یک دستگاه هر چند کهنه و زوار در رفته قضایی، حق مسلم یک استاد دانشگاه خسته و گچ تخته خورده که با خون دل و یتیمی خودش را به اینجاها رسانده ، ثمره مالی عمر و تلاش های او  و زنش را به راحتی پایمال یک بنگاهی کلاش کند ؟ نه ممکن نیست! ...بدون تحقیق هم واضح است  که حق با کیست! تازه مگر می شود از حق خودت بگذری ...مهم این است که تلاشت را بکنی که نتیجه هم حتما می گیری...

نتیجه پرونده که آمد دایی به روی خودش نمی آورد ولی داغون بود، خوب حق داشت، اون حتی از سیستم قضایی فرسوده هم ضربه نخورده بود، شاهد دروغین و دروغگوی بنگاه دار، رفیق ۱۰ ساله خودش بود که بارها مهمان سفره خانه اش شده بود.

۲ـ عاشق این لحظه ام، تمام سال را به انتظار این لحظه می نشینم که آخر پاییز یا زمستانی وقتی نیمه شبی، دم صبحی بی هوا پنجره اتاقم را باز می کنم هجوم ابرها داخل اتاقم را با چشم ببینم...لذتی است ناب ناب...لذتی است ناب هجوم ناگهانی ابرها به سمت تو... 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...زير پل منتظرتاكسي بودم كه يك رنوجلوي پايم ترمزكرد...دختري پشت رل و دختردیگري كنار دستش ...سوار كه شدم از پول خردها و فلاسك چايي اش فهميدم مسافركش است و اگر ماشينش رنو نبود مطمئنا آماج فحش رانندگان مرد مسافركش مي شد: كه زنان اين شغل را ديگر به آنان واگذارند! گويا ترجيح مي دهند كه زنان نان آور فقط از راهي ممرمعاش كنند كه نه تنها جاي آنان را تنگ نكنند بلكه  موجبات لذت ايشان را هم فراهم كنند!...از اتفاق دخترزيبايي هم بود.

پ.ن۱:این جمله رابارها وبارها از دهان رانندگان مرد تاکسی ها شنیده ام.

                             

پ.ن۲:خوبه امسال نیستی تا تعابیر روز دانشجو را ببینی...من دلم می گیرد وقتی می بینم smsهای امسال روز دانشجو  اینقدر شخصی شده:

sms1: پاییزی خواهد آمد، بعد خاطرات مقدس دوران دانشجویی را برایت برگ برگ خواهد کرد و تو در اوج لبخندها به گذشته حسادت می کنی...روزت مبارک!

sms2:  دست از طلب ندارم تا  جان من در  آید                      یا تن  رسد  به مدرک! یا جان ز تن درآید

روز دانشجو (سرکاران امروز و بیکاران فردا) مبارک!!!

پ.ن۳: من و تو با خیلی های دیگر (تمام سیاسی های فارغ التحصیل  دانشگاه سابقمون در دارالمومنین دعوت انجمن اسلامی امسالیم) ...با این هم مشغله، با sms های شیطنت آمیز مریم و سوسن مبنی بر اینکه « نیا! » مگر دلم میاد  فردا شب آنجا نباشم؟


اما خبر:

بازداشت 28 دانشجو طی 3 روز...

مصباح یزدی به وزیر علوم:خیلی کند پیش می روید!

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...می رفت زیر آب و می آمد بالا ، جواب سوالهای علمی من را می داد درباره روابط بین الملل!...توی استخر...گویا حس استادی اش ارضا می شد...

من نفسم بند می آمد وباغیظ غلظت قهوه ام را بیشتر می کردم.


خبر:

روزنامه نگار دیگری به زندان رفت.

از وبلاگستان:

کو ه ها با نخستین سنگ ها آغاز می شوند و انسان بانخستین درد
در تو زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد...

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

...
زمستان كه مي شود، ما آواره ميشيم ...ديگر گوشه هيچ پاركي، لاي هيچ بوته اي،كنج هيچ ديواري جايمان نمي شود...سرما، گرما كه نيست تا از آن به سايه اي بگريزيم، سردترمان مي كند وهيچ چيز نيست گرمايش را باما قسمت كند جز تن تو، جز تن من...كه آن هم بند است به چوب بازيگوشي يا به جبر ناكسي...زمستان كه مي شود ما ناامن مي شويم در حوزه امنيت انسانها...با اين حال ما، من وتو ...عاشق زمستانيم.
                                                                              بخشي ازدست نوشته هاي دو كلاغ عاشق

كوتوله!
من دير رسيدم، دير يادم آمد، روزي كه رئيس دانشگاه كلمبيا به احمدي نژاد گفت كوتوله نتيجه گيري خودم را بنويسم!كه چقدر هم حتي مدعيان اصلاحات و دموكراسي و اين برنامه ها هم به تريج قبايشان برخورد كه توهين به احمدي نژاد توهين به توهين به ملت ايران است!حتي آن آقاي ارشاد سابق دراعتراض از لندن سرمقاله دادبه روزنامه هاي چپ گويا!...اما به هر حال واقعيت اين است كه روابط جهان امروز رو به منظومه شدن دارد كه يكي كه قدرتمند تراست در مركز و بقيه به ناچار گرد اين قطب مي چرخند ممكن است در آينده چند منظومه داشته باشيم(آمريكا، اتحاديه اروپا و چين و شايد هند...)اما فعلا يكي بيشتر نيست و اينكه مسائل جهاني براي قدرتهاي جهاني دردرجه اهميت بالا قرار دارد چون ژئو پليتيك انها در نهايت تمام جهان است اما كشورهاي توسعه نيافته و كوچك بايد هنر كنند حافظ منافع ژئو پليتيك خود باشند و براي جهان طرح ارئه ندهند و پيام هشدار وبيداري براي رهبران كشور هاي قدرتمند ندهندو لطف كنند مملكت خود را اصلاح كنند نه جهان غرب را...و اين گونه مي شود كه در اين منظومه رئيس دانشگاه، پرزيدنت عزيز ما را كوتوله اي در اين روابط پيچيده ناميد.

طرح امنيت براي كي؟
امروز ميدان تجريش داشتم به الطاف نيرو ها ي انتظامي كه با جان بركفي مواظب امنيت اجتماع بودند و دختران چكمه پوش را جمع مي كردند نگاه مي كردم، ديدم كه اين طرح ها و برنامه ها همه براي قشر متوسط رو به پايين و پايين است ، من نوعي يا توي نوعي وقتي سرپناهي داريم براي با هم بودن، وقتي ماشيني زير پا داريم براي ددر رفتن، وقتي مكاني داريم براي تفريح كردن و وقتي پدري داريم براي خرج مامور كردن كي اوقاتمان را درخيابان ها به پياده روي مي گذرانيم جز به ضرورت...  و حرف هميشگي مادرم در ذهنم تداعي مي شد كه « ننگ بزرگان و مرگ فقيران بي صداست »
پ.ن: من اگر همين طوري به مطالعات مكتب ها  ادامه بدهم بعيد نيست ماركسيست بشوم، البته از نوع نئو اش.

اما قصه وبلاگ عقایدیک دلقک:

هیچ وقت توی کامنت ها هم نتوانستم چنین خطابی بهش بکنم، اون هر چیزی می تواندباشد جز یک دلقک...چه کسی می تواند سهیل وبلاگستان را برگرداند؟

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

موهاي بلند و پر،خرمايي ومواج...نشستم وجلوي چشمش شانه كردم...

۲۷دقيقه طول كشيد، آخه شامپويم را عوض كرده بودم وموها بهم پيچيده بودند و سخت شانه مي شدند...حقش بود، از فكرحسي كه بهش دست ميده و مطمئنا مي داد، لذت مي بردم...

نيم ساعت پيش با عصبانيت از سر ميز شام بلندشد، اون ازمن متنفره و توي اولين لقمه ازغذاي شامش يك موي بلند مواج خرمايي بود (هرچند من هيچ وقت گذرم به آشپزخانه نمي افتد چه برسدبه موهايم) و حالا من در كمال بي رحمي 27 دقيقه است دارم جلوي رويش موشانه مي كنم...

 

خبر:

در حاليکه يک هيات سازمان ملل، روز سه شنبه قطعنامه اي تصويب کرد که در آن از نقض حقوق بشر در ايران، کره ‏وبرمه "عميقا" ابراز نگراني شده، خبرگزاري فارس با حذف نام ايران، اين قطعنامه را سانسور کرد. اين خبرگزاري ‏ساعاتي بعد از انتشار خبر و واکنش مسئولين جمهوري اسلامي، خبر مزبور را به طور کلي حذف کرد.‏

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  اول:

در حال ولگردي لابلاي كتابهاي شهر كتاب يه دفعه يه دست كوچیك، خيلي كوچیك دستت را بگيره و بكشه ...سرت را هاج و واج بلند كني ببيني يه پسربچه قشنگ با زور داره تو را مي كشه كه « بيا! تو رو خدا بيا!...بيا اينها را نگاه كن»  و تو از يه راهروي كتاب تا مياي برسي به قسمت كتاب ها واسباب بازي هاي بچه ها، انگار كه توی يه زمان و مكان ديگه ، يه حس پرواز، انگار كه يه فرشته دستهات را گرفته و مي كشه و به شهر خودش مي بره، دلت مي خواد تا هميشه اين راه، اين گرمي دست كوچولو كه اندازه يک انگشتته طول بكشه، تا هميشه ...وقتي مي رسه به جايي كه مي خواد، لبخند مي زنه و مي گه « قشنگ نيست؟» يك ماسك از مرد عنكبوتيه...

                                 

دوم:

بلا خره آمد...وهمه ترس من ازدیر امدنش بود، همين الان هنوز صداي هارت وپورتش قطع نشده و چرا نداشته باشد اين همه افه را؟ من هم اين همه شعر برایم مي گفتند، اين همه خل و دیوانه منتظرم بودند، اين همه زيبايي، اين همه خنكي با خودم داشتم، اين همه مي تونستم حس ها رو قلقك بدهم ، نازنداشتم؟

مي گفتم، همه ترسم از نيامدنش بود، همه ترسم از ديرآمدن و وقت كم آوردنم بود، همه ترسم از اين بو د كه با دير آمدنش جاي بعدي را كم كند...همه ترسم از نيامدنش بود، هي مي پرسيدم « شقايق دير نكرده؟» مي گفت« نه! ما عجله كرديم ! » مي گفتم « ماني دير نكرده؟ » مي گفت «نه! تو چند سال اينجا نبودي زمانش دستت نيست ...» و امروز وسط جايي بودم كه هيچ وقت با هيچ كجاي نقشه زمين عوضش نمي كنم ، كه آمد...وچه خوش آمد! كه خوشم آمد از آمدنشش!

با اولين نشانه هاي آمدنش خيس شدم ويك دفعه بارش برگ و باران با هم، دوباره من را بيچاره كرد، مثل هميشه، مثل هر سال، جايي كه دوست مي دارم، زماني كه دوست مي دارم، با ياد كساني كه دوست مي دارم...هنوز آثار خمار ديشب ته سلولاي مغزم وول مي زند كه صداي سوت sms: « مي دوني الان چي حال ميده؟» هنوز جواب ندادم اما مي دانم، هميشه مي دانم، همه جا مي دانم، با تو می دانم... 

سوم :

يك سوال: مگه من ساعت جديدم را با ساعت بزرگ اونگ دار خونه تو تنظيم نكردم؟ساعت چهاروبيست دقيقه سر روز چهارشنبه يك ماه پيش؟ پس چي شد مرد؟

اين همه گناه... اين همه اشتباه...

پ.ن: اگر داغ  شرط  است  ما   بُرده ايم 

                                                      گواهي بخواهيد اينك گواه:

                                                                                          همين زخم هايي كه نشمرده ايم...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

اون موقع ها كه ماه روباتلسكوپ گروه نجومي نمي ديديم، مي رفتيم رصداما دورازچشم يچه ها واستاد بيشترتوي كويرمرنجاب دنبال ماورا مي گشتيم تا حساب قدر زحل با فلان قمر...اون موقع ها كه مي رفتيم ديوونه خونه وگم مي شديم وسط ديوونه ها وهركسي ديوانه اي رومي چسبيدوتا موقع شامشون بشه باهاش درد دل مي كرد اون موقع هاکه ديوانه اي بنام اميرهميشه نگران اين بودكه كي من بلاخره با يك پسرديگه كه همسرم باشه مي رم اونجا...وهميشه اولين سوالش اين بوداين بود:تنهااومدي؟

اون موقع كه وقتي ديوونه ها بعدازيك بزن وبكوب مفصل مي رفتندبرای شام (البته به جزعماديكي ازديوونه ها كه برنامه دودما روكشف كرده بودومي امدكنار ما مي نشست واگرما بحثي مي كرديم مثل عالم اون علم سرتكان مي دادوجمله آخرراتکرارمي کرد)

ما با حسي عجيب غريب لبه حوض بزرگ ديوونه خونه مي نشستيم وتوي سكوت تمام نتيجه گيري هامون روبادودسيگاربالا پايين مي كرديم كه بلاخره ما عاقليم يا اونها؟غروب مي شدوسكوت ديوونه خونه غريب مي شدوما ازاون بالا كه مسلط بودبه شهر،شهركوچيكي كه هنوزآپارتمانهاي بلندافقش روپنهان نكرده بودندراه مي افتاديم ودرومي شديم ازدنيايي كه بازورخودمون روتوش جازده بوديم كه ديوونه ها ديگه مثل لحظه ورودمون هوو مون نمي كردند كه ديوونه ها اومدند...ديوونه ها اومدند!!!تادوباره برگرديم به دنياي عاقلها...

اون موقع ها هنوزبازورخودمون را ازقوانين اجتماعي دورنگه داشته بودیم!!كه زيربارآنچه حقيقت ناميده مي شه نريم اما حالا ...

 

                                               

 

اين كيف متعلق به يك خانمه! اين خانم هميشه آماده ست، صبح كه ميشه بيدارميشه، صورتش را مي شویه، به

خودش مي رسه، لباسهاي كهنه اما تميزش را مي پوشه وسرساعت 8مياد دم دراصلي ومنتظرمي مونه تا پسري كه باهاش قرارداره بياددنبالش كه با هم برن...عشقش!...

وقتي كه ما مي رسيم دم ديوونه خانه، خانم مودبي ومتشخص ميان سالي را مي بينيم كه دم درايستاده، با ابروان درهم كشيده به ته جاده زل زده...سلام مي كنيم  و مي پرسيم وقت ملاقات كي است ؟پرستاري مي رسد وما را با خودمي برد، درراه با بي تفاوتي مي گويد«15ساله اينطوريه! كا رهرروزشه ...ازساعت 8 مياد...بيچاره قال مونده!تحصيل كرده هم هست ...قراربوده با كسي كه عاشقش بوده فراركندكه طرف سرقرارنمياد..ازاون روزهنوزمنتظره..مال يه خانواده كله گنده س براي همين آوردنش تواين شهركسي نفهمه!ما با وحشت وهم زمان مي پرسيم« كي ي؟»واون جواب ميده «همون خانمه ديگه ...كه دم در داشتيدباهاش حرف مي زديد!»

پ.ن۱: به گفته فوکودرگذشته جنون مقدس بود وقتی دورعقل  شد جنون راكردبيماري ،هم ترازفساد  وفقر  و تنبلي و چنین شدکه آدم تيمارستان راساخت.

پ.ن۲:به تعاریف واقعی این چیزها یی که ما صرفا به همشون می گوییم «دیوونگی» آقای سهیل وبلاگستان مسلطند.

پ.ن۳:به علت سردرد شدیدفقط نوشتم...نمی دانم چی نوشتم!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  روز ملی دختر! من دیگرازاین همه خوشبختی درمملکت گل و بلبل دارم سنگکوب می کنم، همه جاهای خالی دارندپرمیشن ...روز ملی دخترازجمله کمبودهای اساسی کشور ما بود وشکرکان محنت بی حصروحساب آخرشد...حالا توجه شما را به متنی که به مناسبت این روزهمراه با یک سیب سرخ اهدایی بسیج دانشجویی دانشگاه های کشورتوسط مانیای عزیزبه دست ما رسیدتوجه بفرمایید...خواهش می کنم دراین متن که دختران وخواهران (والبته نه زنان)را توصیف کرده است غوربفرمایید:

مثل نامه ای ولی              توی هیچ پاکتی       جا نمی شوی !

جعبه جواهری           قفل نیستی!               ولی وا نمی شوی

مثل میوه خواستم     بچینمت!              میوه نیستی ستاره ای

از درخت  آسمان جدا نمی شوی

روزدخترمبارک! تقدیم به خانم دکترزهرابنی یعقوب که چندهفته پیش درپی امربه معروف ونهی ازمنکردراداره اماکن خودکشی کرد(بخوانیدبه قتل رسید.)

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   ...روزی که بابک بیات مرده بودمن توطبقه ها ي خوابگاه راه افتاده بودم تا یکی که اون رابشناسه راپيداكنم و من بگم مرده، ازسه طبقه دانشجویان گرامی ارشدودکترای فیزیک وشیمی و مکانیک وحقوق والهیات و...فقط شیرین آهي كشيدومتاسف شدچون می شناختش...حالا من توی اون طبقه واون شهرنیستم وتوی خونه همه می دونندقیصرکی بود، اما هیچ کس به این فکرنمیکنه که قیصرمرد...

حالاکسی هم که اولین بارمن را با قیصرآشنا کردوقتي براي اولين باربااون چشمهاي غريبش زل زدتوي چشمام وپرسيد:«اسمت چيه؟»گفتم «ميم» وگفت «ميم حرف آخرغم است ...آنجا كه نام كوچك توآغازمي شود»ولبخندزدوگفت

و     قاف

حرف آخر    عشق است

آنجا كه      نام     كوچك     من آغازمي شود

                                                             قيصر!

 

حالا اون فرسنگهاازعلم وکتاب وتکنولوژی دوره...فرسنگها...تا من حتی یک میل یایک نامه یایک زنگ کوچولوبهش بزنم وبگم «الو قاف...»

قیصرامین پورمرد...حسين پناهي كه مرد من بالاترين نقطه تالاروحدت...روي سردراصلي نشسته بودم وتابوتش روتماشا مي كردم، اما قيصركه رفت باچشمهاي نيمه بازخبرش روازراديوي تاكسي شنيدم وتوي ذهنم ازخودم پرسيدم «مگرقيصرچندسال پيش نمرده بود؟سه شنبه؟که خداکوه راآفرید؟»

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

اول کتابهای  سال هشتادوچهارش نوشته :تقدیم به همسروفرزندم که تمام سختی های زندگی بامن راتحمل کردند...

رفته بودم دانشگاه تهران ازش اجازه بگيرم برم سركلاسهاش،لحظه به لحظه كلاس هايش غنيمتي است...اما نيامد...بعدگفتندپسرش توي كماست...
اين هفته كه آمداشكهايم با بغضش فرو مي ريخت..دكترربيعي..وگفت« ببخشيد بچه ها من اوضاعم روبراه نيست بنا برتعهدم الان اینجایم...آخرمن برايش هم پدربودم هم مادر...پسر16ساله من ،به جرات مي توانم قسم بخورم هيچ گناهي درزندگييش نداشت وتوي راه مسجد،روزه...
گفت بعدازمرگ زنم، هم برايش مادربودم هم پدر...خيلي سخته...هفته ديگه اين موقع شايدزنده نباشه...واشكش آمدواشكهايم سرازيرشد،دلم مي خواست قدرت خدايي داشته باشم ونداشتم...هم كلاسي اي پرسيد:
_استادكي بهش زده؟كجا؟
_همين سعادت آباد،نزديك منزلمان...پسري باهمين ماشينهاي آن چناني بادختري كورس گذاشته بوده مي زنه وفرارمي كنه...(عادت داشتيم توي فيلمها چنين چيزيهايي راببينيم)اگه رسونده بودش بيمارستان الان زنده بود...يك ساعت گوشه خيابان افتاده بوده...
_گرفتنش استاد؟
_بله...
_باهاش چكارمي كنيد؟
_چه كاركنم؟اين هم يكي ازجوانهاييه كه ماتربيت كرديم!...نسليه كه زيردست ما بزرگ شدند!!
گوياترازهمه درس دادن هايش...نه روابط بین الملل  و نه مسایل سیاسی جهان معاصر...درس زندگی می داد دکترربیعی...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   شايان كوچولوي همسايه ماتشريف بردند مهدكودك كه وابسته به دارالقراني است وبراي خاله خودودوستان غارافاضات فرموده

- كه بايدچوبي را برداشت سرآن رابا پي پي موردعنايت قراردادو   درحلقوم ا.ن فروكرد!ا

 تاقبل ازاين غيرازكلمه پي پي ما هيچ كدام ازاين كلمات را ازدهان مبارك ايشان استماع نكرده بوديم ...

_خوب عزيزم اين حرفها و كي يادت داده؟

_ ميم!!!!!!!!

وجماعت تاشب چشم به راه  شدندتا ماازاكابربرگرديم

_ شايان من ؟من كي همچين حرفي زدم؟

_فرداشب!همون موقع كه داشته بوديم عكس اونو توكامپوترمي ديديم كه دستاشوگرفته بودبالا ما ديديم خنديديم وشادي كرديم!!!!!!!!!!!!!

بعدش توگفتي اين ا.ن كي ساكت ميشه؟!

معناي ساكت شدن راايشان درذهن 5ساله خودبه چوب وپي پي وبقيه ماجراترجمان فرموده بودندوموجبات زحمات پدرومادروحضوردرمهدوتذكرات لازمه را فراهم نموده بودند!

 

 

 

 

البته برادرایشان هم درروزاول آبان انتخابات دانش آموزی ۶رای خودرا۶۰۰۰تومان فروخته است!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  چندروزپیش آرایه روی وبلاگش حدس زده بودکه کی ممکنه چطوری خودکشی کنه،من  پس ازمراجعه به سایت مذکور حدس زدم که ازروش های موجود روش زیرراه انتخابی من برای خودکشی است!:

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

ای  خداوندان  ظلمت شاد

ای  بهشت گذرتان      مارا      جاودانه  بی نصیبی باد...

همه چیزدست به دست هم داد وآخرینش وساده ترینش کاری کرد که من حس مرگ بهم دست بده حس اینکه بخوای بمیری ازدست کثیفی آدمها...

من یک ماه است که برای همیشه از شهر دارالمومنین راحت شده ام، ازدست هوايش، محيطش، آدمهاش، ساکنانش و مطمئنا   اگر بهشت موعود ادیان جایی باشه که حتی یک نفر ازاین آدمها آنجا باشند من جهنم  و تمام زجر ها شو  ترجیح می دهم ...   گفتم اگرکلاهم هم افتاد روزگاری برای آوردنش نمی روم...اما انگار آنجا ازسرمن دست  برنمی دارد...

پارسال وقتی دکتر ج رامی دیدم که به سلف می رود به همراه کارمندان ازبچه ها می پرسیدم چطورمی تواند؟ کبوترباکبوترباز با باز...منظور نه مالی و طبقه ای بود بلکه فقط  فكري ، فرهنگی ... همراه حتی برای ناهارخوردن لابدبایدکسی باشدهم زبان آدم...بعد  به اين نتيجه مي رسيدم حتما آنها  آدمهاي خاصي هستنداما...

امروزجوابش را گرفتم  وقتی زنگ زدم دفتراو ودر کمال ناباوری  شنیدم:

 «خانم م...موضوع به خاطر رفتار شمامنتفی شد!  فراموشش کنید...دیگه هم با من تماس نگیرید...»

و تق گوشی را گذاشتند وحرفهای من وسط زمین وهوا ماندکه «آقای دکتر!اجازه بدید ! آقای دکتر...»

گفتم نکند آخرین روزهایی که دردارالمومنین بودم در آن روزهایی که هیچ راهی وجایی نداشتم پناه ببرم جز دفتردکتردقیق تا حتی وسط اون بلم بلشوی  همایش نانوتکنولوژی که خبرنگارش بودم کسی اشکها وانتظارم را نفهمد کاری کرده ام ياچیزی گفته ام؟ (هرچندحتی در بدترین لحظات وپرفشارترین مشکلات جانب ادب را فرو نگذاشته ام که این ارثیه عظیم پدریم است)و دکتر ج ناراحت شده است؟سر درد وغم امانم برید که من جواب خوبی را جز باخوبی نمی دهم مگر دکتر ج همان نبود که پایمردی کرد که من ازهمان دارالمومنین رها شوم و مگرآخرین جمله ای که ازآن دانشگاه به یادگاربردم  انگشت هشدار وخطابه همو نبود که «تو نیکی می کن ودردجله انداز...هان!»باآن  لهجه همیشگی اش؟

چه کرده بودم؟خبر۳سال زندان بریدن برای بچه های بی گناه امیرکبیروچندخبردیگربا من چنان نکردکه رفتاردکتر...

خدایا من چکارکردم؟ ...می خواستم سوارشوم وتا خوددارالمومنین برانم تا بپرسم چه خبراست ؟اما هجوم خاطرا ت بدآنجا...

دست به دامن مریم شدم «ببین دکتر ج از چی عصبانیه؟ ببین مساله گروه فیزیک حل شده که دکترگفت منتفی شده؟ چرا با این بیان؟»

جواب آمد: تو با مسولان!!! دانشگاه، کارشناسان نمی دانم چی بدحرف زده ای!

_من؟ کی؟شهریورکه دانشگاه بودم؟ چی گفتم؟      

_نه پشت تلفن به مسولان دانشگاه گفتی آره جون خودت ...دارم برات!!!

_من؟تو توی این ۴سال چنین حرف زدنی تاحالا ازمن دیدی؟ 

_نه من هم شوکه شدم

آهی ازسرراحتی کشیدم «مرسی مریم جان داشتم دق می کردم که چی به دکترگفتم ازدستم ناراحته ؟اماحالافهمیدم که یک نفراین وسط دروغ میگه خيالم راحت شد...فقط يك نفررا پيداكن ببينم ديگه نيازي به ملاقات دكترخالقي هست يا نه؟

_دكترمنعم جلوي منه ازسلف برمي گرده گوشي..

تمام شد. حالا موقع تحليل بود... لعنت به من مسوول نديده! وقتي اززمان كودكي درميان گنده ترينهاي مملكت بودم اما يادگرفتم كه همه آدمها به يك اندازه قابل احترامند مگر اينكه خودشان خلاف آن راثابت كنند به يادآوردم كه كسي كه گوشي رابرداشت به رسم اخلاقي تمام دارالمومنيني ها:

_چه كارش داري؟ چراكارش داري؟ كي هستي؟ بگومن بهشون ميگم، حالا نيستند،نمي دونم كي مياد ،حالا چه كارش داري؟...(والبته مادرم هم شاهداين مكالمه بود)

_آقا كارمن دانشجويي نيست با خودشون كاردارم، شما فكركنيدشخصيه، شماره همراهم را مي دهم شما بفرماييدبا من تماس بگيرند

اما ايشان به خاطرگره هاي كور كودك درونشان اينطوربرداشت كردند:

_به شما چه مربوط دلم نمي خواد تو بدوني!مگه فضولي...(البته جاي اون دوتاجمله رانمي توانم پيداكنم كه دارم برات !آره جون خودت)

وبه دليل مشكلات خيلي وخيم ترهمان كودك درون تراوشات ذهني خودش را به دكترج منتقل كرده وعجب ازدكتركه يك تنه ويك طرفه  قضاوت كردندودوختند وآخرين ومعدودخاطرات زيباي شكل گرفته درذهن من ازدارالمومنين را نقش برآب كردند...استادي متفاوت، خوش برخورد،فهميده ،طرف دانشجو، اصلاح طلب(نه به معني سياسي)... 

وهيچ وقت فكرنكردندكه من به واسطه تجربه كاري، شغل خبرنگاري وحالا ديگرتحصيلات آكادميك درزمينه ارتباطات اگرشعورم نمي رسدعقلم مي رسد كه باكسي  بدصحبت نكنم ...اگرهم به فرض غلط ومحال با اين آقابدصحبت كردم پشت تلفن علم غيب كه نداشتم كه ايشان مسئول! است

وبازاگرهم به فرض محال چنين رفتاري ازمن سرزده فكرنكردند كه بازخورد چه رفتاري بوده؟چه شنيدم كه چنين جوابي دادم؟

چرا يك طرفه به قضاوت رفتند؟

 

خبرها دردانشگاه دارالمومنين هم مثل خودش زود مي پيچد!سيل  اس ام اس  وزنگ كه به دكتر ج چي گفتي وچي كاركردي که  اينقدرعصباني شده  ازدستت!!!

واي برما...

ماني ميگه كارجواددقيق نيست، مسلم است كه نيست ...اگرچه احمقانه است اماشايدباتمام سختي اش هفته ديگه براي همين موضوع سري به دارالمومنين بزنم...

اماچرا دروغ؟شايداين مساله اينقدرجزيي نبودويك چيزحياتي درميان بود؟يا شايدمن دانشجويي بودم كه كارم گيرايشان بودوآن موقع بدابه حالم... !؟(البته اين مساله يعني ادعاي خدايي كردن كارمندان دانشگاه براي دانشجويان فقط دردانشگاه هاي كوچك مخصوصا كاشان  ديده مي شود ودوترم از درس من هم به دليل همين حس يكي ازكارمندان به بادفنا رفت كه البته حسابش به همان لحظه اي كه ساكنان دارالمومنين بهش اعتقاددارند!ببينم جواب يك سال عمرمن را با چه ميخواهد بدهد)

شايدهم من به همين زودي پارادايم هاي حاكم بردارالمومنين رابا اينكه خودم قرباني اش بودم فراموش كرده ام وتوقع بي جا دارم؟!

 

اما آن چيزي كه امروز من را به مرزجنون كشاندكثيفي آدمهاست، چرادروغ؟ دروغ؟ دروغ؟...شايداغراق آميزبه نظربيايداما با وجود زيادديدن كثيفي آدمها اين اولين باري بودكه دلم مي خواست خودم را بكشم تا صبحي ديگرنيايد كه من هم مجبورباشم درميان چنين آدمهايي نفس بكشم،  كاركنم...متاسفانه زندگي كنم...

هی... سقراط!توفقط چون سقراط بودي چنين توان وجسارتي داشتي...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  جایی که من تقریبا ۶ سال ازعمرم طی شدو۲سالش به لجن کشیده شدجای بدیه، آدمهاکثیفندوکسانی هم که به جبرتحصیلات و انتخاب رشته ازآنجاسردرمیارنداگربخواهندبی خیال نشوندگاهی فکرکنندیاکثیف میشن یامعتادیادیوونه یا...یا چی؟

دیفونه که زنگ زدگفت :یکی ازبچه های مکانیک رفته توی خوابگاه بااعصاب خورددیازپام خورده خوابش ببره امابرای همیشه خوابش برده( آوردوزکرده )بهم می ریزم، من می دانم آنجا روزانه هزاران دلیل بوجودمیارندکه توبری خوابگاه وواسه خوابیدن دیازپام بخورری ...هزاران دلیل...جایی مثل همه دارالمومنین های دیگه ... 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ۱ـازیک سرویس سیاسی سرازیک نشریه صرف علمی درزمینه نانو درآوردن یعنی چه؟م.نوری می گویند:یعنی امنیت شغلی!اما برای من یعنی بیکارنبودن.

۲ـمست ازخانه برون تاخته ای یعنی چه؟

۳ـ شماره روی همراه...داره زنگ می خوره وحال من هم بهم می خوره...اولین آشنایی همین نیمه شعبان بود...بت پوشالی دیگران وعلات سوال منفورفکرمن...۴ سال طول کشیدکه فهمیدم چرااینقدرمنفوربودواسم...اینباربرکدام منفعتش زنگ زده ؟هنوزما جزءاعتبارات زندگیش محسوب می شیم؟کاش آنقدرناتوان بودم که ...چه ریسکی کرده بودزنگ زده بوددعوت جشنش...آخه عروسیشه.

۴-همیشه ازتیترهای که گمراه کننده س برای جلب مشتری متنفرم!!!!۱۰۰۰تومان بدی شهروندبخری برای تیتریک ناگفته های هاشمی رفسنجانی تاببینی که دوباره حرف کدام اشک تمساح وفریبیه اونوقت تیترداخل صفحه ناگفته هایی ازامام اززبان هاشمی باشه.

 ۵- اما...گفتا که بسی خط خطا خطا برتوکشیدند

             گفتم همه آن بود که بر لوح  جبین بود...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...وقتی داشت می رفت گفت

ببین که چه خوب دست تکان می دهم

انگار مرا برای          وداع        آفریده اند...

وقتی که دیدمش درست وقتی بودکه داشتم ازشهرش می رفتم

وقتی دیدمش که بن بست رسیده بودم

وقتی دیدمش که بافاطمه توی دانشگاه به دنبال معجزه ای راهروبه راهرومی دویدیم...

فاطمه ازکنارم ردمی شدکه زمزمه ای کرد«... اینجاست،توی سایت نشسته»

ازکریدورفیزیک تا۴راه نظر...چه فکرفراموش شده ای درذهنم جریان یافت

همش همین قدرطول کشید...ازکریدورفیزیک تاچهارراه نظر...

تمام این سالها کجابود؟تمام این سالهاکجابودند؟همه آن لحظاتی که من فرومی ریختم وازصبح فرداآجربه آجرمی ساختم تا دمی بعددوباره فروبریزانند...انگارهمه بدهای عالم یکجا جمع شده بودندتاانتقام نداشته هایشان راازمن بگیرندوقتی حتی به زبان می آوردند،کوچک وبزرگ،دانشجوواستاد،آشناوناآشنا،کارمندورئیس،رفیق ونارفیق...

کجابودندباهزارادعای برزبان برده ونبرده؟به حرمت لحظاتی که باهم بودیم...یافکرمی کردیم که هستیم...تمام این سالهایی که «حتی باغبان نفهمیدکه چه آفتی به من زد»

نه !فکری ناموجود بود ، نه فراموش شده ...توقعی که هیچگاه نبود و د رطرفة العینی درست زمانی که دیگرنیازی نبود، موجودشده بود...تمام این مدت غیراز۲سال اخیرکه همراهی به جبرعشق همراه شدو ماند وعزیزماند ، غیرازمعدودمعدودی نگران ،تنهاو تنهایکی بودکه بود وبی هیچ چشم داشتی مانده بود وچون دیگردوستان بیرون گودفریادبرنمی کشیدکه«هی!فلانی...لنگش کن»...

می دانی توقعی نبود،چشم داشتی نبود...اماازکریدورفیزیک تاچهاراه نظر موجودشده بود...وقتی همان یکی به دنبال معجزه ای  برای من ردشدوگفت«او اینجاست...توی سایت نشسته»

ای بی خیال زمن مانده دوستان...کاش می ماندید تاشایدمثل دیگران انتقام همه محبتهایم راازمن می گرفتیدوطعم محبتهایتان رازهرمی کردیدواین نظریه رادرزندگی من به قانونی بدل می کردید...تادرذهنم اسطوره نمانید،براستی کجابودید؟درتمام دوران سرگردانی وآوارگیم؟...همه  درپی گرفتن دکترا رفته بودید؟

مگریکی ازشمایان بودکه  بارهاوبارهابرایم نوشت«گلها هزار  هزارو... اوامایکی است وهزاره است...او«میم»...»؟

همه همین بود؟آه بی خبرمانده زمن دوستان!چه درسی مراآموختید!...مگرعزیزنبودید؟مگرعزیزنبود؟مگردرجواب سو الم معنای نامش را آزادسرونگفته بود؟

حالاکه آمده بودمی رفتم تاجواب سلامش راندهم...اما وقتی نگاهم به نگاهش افتاد...

تمام شد...

مثل همیشه فراموش کردم ...همه سالیانی را که ازکریدورعلوم تا ۴راه نظرآمده بودم...بی هیچ چشم داشتی...آزادسروبود،پخته وگویاکنج عزلت گزیده...

پ۱  نمی دانم حقیقته یاواقعیت ،اما آنقدرنبودندکه یادم رفت که بودند...

پ2  به کسی برنخوره     برنخوره  من یکی  پنجرمو    می بندم

پ3   توی این دوران درس های عجیبی آموختم:

۱ـ محبتم رابی دریغ حرام   کسانی نکنم که  ممکن است بعدها بفهمم بی ارزشند.

۲ـ تواضعم را  بی بدیل نثار کسانی نکنم که ممکن است بعدها  بفهم    پستند.

۳ـ باجمعی کمتر از سطح خودم  معاشرت نکنم   که   بعدها  بفهمم   درجازده ام.

۴ـ زندگیم را خرج کسانی نکنم   که   ممکن است  بعدها   بفهمم  نانجیبند.

۵ـ اعتمادم  راصرف    کسانی نکنم که   ممکن است بعدها   بفهمم  دورویند.

۶ـ رفیق کسانی نشوم    که ممکن است    بعدها   بفهم    نارفیقند.

۷ـ خودم    راصرف تجربه ای   نکنم   که چنین    کمرم را  خم کند.

۸ـ اصالتم رافراموش نکنم..

۹_ آدم    cheap  همیشه cheap است حتی اگرپولدارترین یا باسوادترین آدم دنیا باشد.

۱۰- مو  فق باشم...  وسیع باشم   وتنها، سربه زیرو  سخت.

 پ 4  : هی جماعت این سخنان صرف رفتارهای بی صفتانه و مارماهی گونه ا.مومنی نیست،کوله بارتجربه 7ساله من درارتباط با 72ملت است.

  پ  5 : هرگز  روزی راتصورنمی کردم که غرورم راحماقت بنامی ،   هرچند حماقت باشد....

تو

مرا  سرزنش نکن حتی به کلامی ، که تنها تو می دانی تا  چه اندازه از  حسرت گریزانم

تو

عزیز  مهربانم    

 ای دوریت آزمون  تلخ زنده بگوری...  

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  بوی خاک گرفته...وبلاگ من،حرفهای تو،زندگی ما...

من وتو  این باهمان تنها ...

که انقدردرعرض این سال ها یکجا ازآدمای اطرافمان بدی دیدیم که شدیم مصداق تمام ناله های نوشته شده پشت کامیونها واتوبوسها...من ازدشمن نمی ترسم ولی ازدوست می ترسم!...

رفیق بی کلک مادر!...

که با من هرچه کرد آن اشنا کرد!...

تواگرمی دانستی که چه زجری داردخنجرازدست رفیقان  خوردن هیچ وقت نمی پرسیدی که چراتنهایی!

بی خودنیست پشت هروانت باری که می رسیدم آنقدر سرعت کم می کردم تابتونم شعرش رو حفظ کنم!حالا جرات داره یک نفرازمکتب فراگیروبزرگ پائولو کوئیلو!!!چرندیاتی رو نثارمن کنه که چون اراده ش روکردی کائنات هم چنین خواست...گیج می زنم ...آقای دکترای شیمی بغل دستیم یه چیزی سرچ کرده که صدای اون یکی آقاسی راپخش میکنه...داره میگه کاش که همسایه ما می شدی ودقیقا خانم دانشجوی  دکترای اون طرفی گفت آقای دکترفلانی!ولومش روزیاد می کنی!...داره میگه جوونها کیسه را از آقابگیرید...کیسه؟خوبه که اینهابا این چیزها آروم میشن وگرنه...میگه اهل محل سلاممو جواب سربالا میدن، توی کوفه یه خونه بودکه دیوارهاش کاهگلی بود....خونه علی رو میگه..مگه اون موقع جنس بقیه خونه های کوفه چی بوده؟..اینها ازمنطق زندگی علی چیزی می دونند؟...گیج می زنم بهتره پاشم برم ...الا ن داره میگه چی حاجت داری لیسانس بگیری ؟لیسانس!زن بگیری؟زن!...من الان واقعا توی اتاق بچه های دکترای علوم پایه نشستم؟...وااااااای...خیلی چرندتراینه که فکرکنی اگرازاین دربری بیرون یکی پیدامیشه که سرسوزنی درکت کنه...

من واقعا دوباره از بهشت فراموشی اروپا برگشتم اینجا؟دارالمومنین؟

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  عیده...من انقدر ماه گذشته وسال گذشته خودم را تحاسبو کردم !که دیگه حتی نمی خواهم یک کلمه ازخودم بنویسم...فقط درچندماه گذشته ۳نفرازدوستانم را اززندگیم حذف کردم بدون جایگزینی به دلایل عقلی درراه زندگی عاقلانه!عیده...بقول سعیدفاتحی ایشالاعید...  

هی دیفونه! من شادم باورکن ...

چون غمش می نتوان یافت مگردردل شاد

                                                   ما به  امید  غمش  خاطر شادی   طلبیم

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  سنگین ترین بار، بارتقصیره ،تقصیر شکستی که همه مسئولیتش با خودته ،که خودت دانسته  لحظه به لحظه اشتباه کردی ، اشتباه نه گناه !اما دیده ام که گل درگلدان شکسته هم میروید...

حتی وقتی کوه هم رفته ام دقیقاازهمان جاهایی بالا رفته ام که جلوش تابلو زده «لطفا از بیراهه نروید» لجبازی نیست زندگی منه ،نمی دانم از کی

دستم را گرفته بود و می کشید

زین پس همه عمرم را بی راهه خواهم رفت ...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  سلام

وبلاگ حبیب رو بخونید

http://habibweb.blogfa.com

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

دیر فهمیدم که خدا دست بازیچه هوسهایم بود
وقتی که سالیان دراز عشق می نامیدمش  ...


برای مدت نامعلومی دارم می رم از این شهر از این کشور

جایی که می رم حداقل طبیعتش شبیه بهشته

حداقل هیچ کس نیست که به زندگیت دست درازی کنه

حداقل هیچ کس هیچ کی نیست

نه مرداد ماهی نه خرداد ماهی نه قدغن و نه تخته سیاه نه پری نه پرنده ای

 منم و یه هتل متروک و گوشه یه بار و یه مشت آشنای دور زبان نفهم و من و من ومن ...

دارم می رم

باورت میشه

بعد از این طوفان که هیچ چیزش رو باور نکردم برای همین توی وبلاگم واسه شما هم ننوشتم

دارم می رم

باور ت می شه

یه کشور دیگه

یه سرزمین دیگه

جایی که حتی زبونشون را هم نمی فهمه

خوشحالم که مجبور به سکوتم

پ.ن: خاطرات ایتالیا را اینجا می گذارم وبلاگم را هم از روی دفتر خاطراتم به روز می کنم یعنی دیگه به روز نیست به دفتر خاطراته تا برگردم

متاسفم که حتی اینجا هم واست سانسور شده می نویسم

که حتی اینجا هم حرفهایی واسه ننوشتن هست.

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

هی...دیگه نمی تونی بگی توی هفت آسمون خدا یه ستاره هم نداری

شنیدم  این نظام  جلوی  موفقیت ها  تون ستاره  مقدس  می گذاره!

یادحرف دکتر جزی می افتم که چند سال پیش بهم زد...می خواست تذکر بدهد که خیلی درس بخوانم...«فقط انسان موفق حق اعتراض به سیستم را داره»

این را غیر از استاد جزیی انگار خیلی کسانی که خیلی چیزها را نمی دانند،می دانستند...اگر موفق بودی و معترض، تنها راه خارج کردنت ازسیستم ناموفق کردن توست...به هر وسیله ای حتی گذاشتن ستاره جلوی اسامی توی لیست قبول شدن ارشد ودکترا، هرچند تکذیب بشود...اینطوری تو یا ثبت نام نمی شی یا با دادن تعهد دیگه فکر اعتراض را ازسرت بیرون می کنی...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

چه تدبیر ای مسلمنان که من خود را نمی دانم

نه  ترسا  و  یهودیم   ،نه گبرم ،   نه  مسلمانم

نه از خاکم ، نه  از بادم ، نه  از آبم ،  نه  از آتش

نه از عرشم ، نه از فرشم ،نه از کونم ،نه ازکانم...

...دخترعمه دلش گرفته ...دخترعمه هرروزبعدازظهر از محل کارش که برمی گرده  دلش می گیره ،اون هرروزکه برمی گرده دلش می خواد بر نگرده...دلش میخوادبره توی اون لاین ،بجای اینکه بره خونه بره شهربازی ،بعدسواراون وسیله ای بشه که وقتی مردم سوارش میشن بیشتر ازهمه جیغ میکشن وتا می تونه جیغ بکشه ...بهش میگم دخترعمه بیا ببرمت دارآباد ، یه جایی رو بلدم تا می تونی جیغ بکش ،اما شاخصه دخترعمه توی فامیل غروره...میگه توی شهربازی همه جیغ میکشن هیچ کس نمی فهمه منم دارم جیغ می کشم ...دخترعمه دلش واسه خودش تنگ شده...منم ...

امشب ازاون شبای تنهاییه که هیچی نمی تونه درستش بکنه ...ذهنم هی برمی گرده به چندسال پیش...کاش می تونستم مثل بعدازظهربا دیفونه هی تو خیابونها دوربزنم وبچرخم تا شایداونقدرسرگیجه بگیرم که یادم بره دلم واسه خودم تنگ شده ... چندسال پیش بود؟۴یا۵ ؟اما دقیقا همین موقع بود وسط ماه شعبان...که ما ه کامل بودبا یک کشش عجیب و توی بیابون کاشان انقدربزرگ ،که می شد رفت توش...بعد که درگیرودارسنت و مدرن بودن خودمون هم انگار به این چیزهایی که با چشم خودمون دیده بودیم خندیدیم، تا نگویندما سنتی ایم! ...اه کاش ماها هممون غورباقه ناشنوا بودیم!...sms مانی هم اومد« ما گلزارشهدای مارحین وسط مرده ها!اومدیم دعا کمیل!!...»اونم رفته معجزه ببینه...آخه مرشد مارحینی ها مرده...باید درمورد منطقه ما رحین وآقا ماشالا(روحانی ای که تا انقلاب شد عبا عمامه اش رو انداخت دور وخونه نشین شد)همون مرشد و شفابخش مارحینی ها بنویسم ...می خوام برم تو خیابونا بچرخم ،شاخه های نور دیفونه هم اثرنمی کنه ...همینه که دیگه بدم میاد ...ازسیگاربدم میاد چون دوپینگه، از مشروب بدم میاد چون دوپینگه...چیه تا می خوای بری توی حس، تا می خوای بنویسی ،تا می خوای ...سریع می ری سراغ اینها...یعنی ما آنقدرنیستیم که« مِی نخورده مست بشیم؟»

دیگه دارم هذیون میگم، کاش می شد سوارماشین بشم با دیفونه تا خودپاسگاه زیدبرم همانجای بکر ودست نخورده ای که هنوزدست مامورین حفاظت ازارزشهای جمهوری اسلامی (کاش می فهمیدم چطورتوانستند این دو تا را حتی در حد تلفظ هم کنارهم بگذارند)به اون نرسیده..اونجا جای عجیبیه ...پدری شاید تنها بازمانده اونجاست...یه زمین کویری که بوی دریا میده ،انگارکه همین چنددقیقه پیش دریا اونجا خشک شده باشه ...حتی گوش ماهی هم کفش ریخته...گوشه به گوشه اش حتی هنوز وسایل شخصی رزمنده ها رو هم میشه دید(به لطف ارتش برادران فعلی ِعراقی چون نتیجه اون عملیات برای ایران هزاران کشته بوده ...نمی دونم از کجا آب میارند و وجاری می کنند روی زخمی هایی که هیچ کس نتونه به عقب برشون گردونه و پدر را هم با اینکه خیلی سنگین وزن بوده یکی از هم محلیهاش از مارچینی ها می شناسه که این همان پسر اربابه! وبازحمت می آوردش عقب) پدرعید نوروز ما رو بااجباربرد اونجا، بیچاره می خواست بگه چی شده چی نشده ،تا ما بعدها یادمون نره ولی ما بچه های بی چشم ورو تا توانستیم اخم کردیم وگوش ندادیم، به تلافی اینکه بجای کیش و چابهار مارو آورده منطقه جنگی!و این دقیقا هیچ ربطی به مدرن وسنتی بودن نداره و همش مربوط به ارزشی وغیر ارزشی بودنه!

...انگار خیلی دارم قاطی پاطی می نویسم ،بهتره برم بقیه اش رو توی دفترم بنویسم ...یه نفرsms زده ماه رو کامل می بینم (اما دیشب ماه کامل بود،کامل دیدن ماه حداقل هزینه ش بستری بودن توی بیمارستانه...) سیدازتوی حافظیه می گه «عیدت مبارک» میگم «ایشالا عید!»

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
                                        

                                    

مرگ برخلاف اینکه همه اینقدرآن راپیچیده می بینند ومبهم، خیلی واضحه...آنقدرکه اگربه نویسنده یافیلمسازی بگوئیدکه خیلی سریع یک داستان کوتاه بنویس یا یک فیل کوتاه بسازبدون هیچ درنگی می رود سراغ واضح ترین، جذاب ترین وپرمعنی ترین موضوع ـ سوژه دم دستی! مرگ ـ اما تا می تواند این واژه را میچرخاند ومبهمش می کند...به نظرمن این توجه وحتی ترس انسانها نسبت به مرگ به خاطروضوح آن وانس ناخوداگاه آنها با مرگه ...تنهاچیزمشترک بین تمام انسانها...

این چیزهایی است که دیروز توی قطارمترو وقتی وسط تونل برای لحظاتی برق قطع شدبه فکرم خطورکرد...اینکه مرگ خیلی واضحه ،مثل ماندن توی عمق چندین متری زمین، وسط دوتاایستگاه ،تاریک،بدون برق ،بدون هوا بدون اینکه درهای قطاربازبشه بدون نفس...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
   

«سر  ما از  سرما  یخ زده  است »

حتی اگر  بیای کاشان  توی  گرمای چهل و چند درجه...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

چه کسم من چه کسم من ؟که بسی وسوسه مندم

گه  از  آن  سوی  کشندم ، گه از  ین  سوی  کشندم

نفسی   آتش    سوزان  ،  نفسی     سیل     گریزان

ز  چه   اصلم  ز  چه  فصلم ؟  به   چه  بازار   خرندم ؟

نفسی   همره    ما  ،   هم   نفسی   مست     الهم

نفسی   یوسف   چاهم   ،   نفسی    جمله     گزندم

نفسی    رهزن    و   غولم    ،   نفسی  تند  و  ملولم

نفسی    زین   دو   برونم  ،   که  بر   آن   بام   بلندم...

یک سوال:کسانی که ادعا می کنند شخصیتشان شکل گرفته واقعا قابل تغییرنیستندیا یان حرف فقط بهانه آنهاست؟ ما ها که هرنفس درتغییریم ،شخصیتمان شکل نگرفته؟اگرشکل نگرفته کی پس شکل می گیرد؟اصلا توی وجودآدم ثبات وجود دارد؟اصلا توی کل این سیستم ونظام ثبات وجوددارد؟اگرندارد چطورعده ای مدعی اند شخصیتشان شکل گرفته وتغییرناپذیرند؟ و اگردارد ژس ما کی به ثبات می رسیم؟

اما:

کلی متن نوشته ونزده روی وبلاگ وتاریخ مصرف گذشته ...خرابی کامپیوتر بهانه ا ست وقتی هرروز ازدم کافی نت ردمیشی...یکی درمیان باشگاه رفتن، درس بهانه ست وقتی دیگه مریم خانم توی باشگاه نیست...و وقت نداشتن او بهانه است وقتی معلم است و سه ماه تابستان تعطیل...یک معلم توی جامعه ما هنرکند دخترش را به باشگاه بفرستد خودش ییشکش...وقتی اسم دختر18ساله مریم خانم توی لیست والیبال هست واسم خودش توی بدمینتون نه...اولین بارکه با راکت من بازی کرد گفت «اگه حسابی پس اندازکنم شاید بتونم 10ساله دیگه همچین چیزی بخرم »بعدخندید وگفت« می گذارمش توی برنامه 10 ساله دولت!»  قرارگذاشته بودیم مسابقه بعدی حال مربی را بگیریم وباخت را بهش بچشانیم که خوب دیگه نیامد...

یکی ازچیزهایی که نوشته بودم ودوستش داشتم  ونزدم یه مقاله بود مقایسه ایران وآلمان به بهانه جام جهانی آلمانی که بازمانده ومغلوب یک جنگ ویرانگربود وروی همان خرابه جنگ چنان بنای عظیم اقتصادی ای ساخت وچندسال پس ازجنگ به همراه فرانسه پایه ریز اروپای متحدشدبا ایرانی که بعداز8سال جنگ تا روزگارروزگار است بهانه تمام مشکلات و مصائب را جنگ خواهدکرد...اینکه کاش ما درحدوسع خودمان از تجربه دیگران استفاده می کردیم وقائل به رفتن میلیونهاراه نرفته نمی شدیم...واینکه ما به راحتی میتوانیم طبق ذهنیات خودمان واصول قهرمان پرستیمان موفقیت آلمان را وجود آدنائر کنراد و کنرادهایی بهانه کنیم که پس ازجنگ دوم جهانی درآلمان ظهور پیدا کردند،بدون توجه به روش ها ورفتارها منش های یک کشوری که ازصفرشروع کرد درزمانی که رقیبان او 20بودندوبه زیرکی حتی ازرقیبان خود کمک گرفت واستفاده کردتا به چنین جایگاهی برسد...

راستی شاید تله پاتی این افکارمن بوده که تو خواب دیدی با آنجلا مرکل (زنی که دوست می دارم)کله پاچه می خوردی!

یک متن دیگرهم درباره کاشان بود و مردم آن، دوهفته پیش بازبه آنجارفته بودم عکسهایش را درپست بعدی میزنم...

مادرم می گوید۱۸تیرآمدورفت وهیچ اتفاقی نیفتادومن به این فکرمی کنم که چه اتفاقی بایدمی افتاد؟

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

 ...وناگهان تو مردی و دورمچ من که بااون دستهای ظریف وکوچکت فشارمی دادی دردگرفت...من وتو اون یکی مهناز ومینا وجهانبخش یک اکیپ بودیم، الهام ها را راه نمی دادیم، الهام اول چون دخترخانم معلم کلاس پنجمی ها بود والهام دوم به جرم اینکه دوست الهام اول بود...خانم معلم کلاس پنجمی ها که آنقدرنذر کرده بودیم کلاس پنجم که می رسیم عوض بشه ،که کلاس پنجم که رسیدیم شد مشاور مدرسه...نگاهش بدبود اذیت می کرد ،پرازتحقیر ،پراز...ولش کن مهم این بودکه ما نذرکردیم واون معلم ما نشد...می دانستیم اگر معلم مابشه هیچ کدام ازما شاگرد ا ول نمی شویم ،فرقی نداشت کدام یک ازما، ما روندمان چرخشی بود، شاگرداول ودوم وسوم، هرباریکیمون یکی ازرتبه ها را پر می کردیم، فقط الهام نبایدشا گرد اول می شد...عضوافتخاری ما اکرم بود ،زیبا ترین وخوش صداترین دخترمدرسه که فقط اون حق داشت توی مدرسه انگشترطلا دستش کنه ...یادته وقتی صبحها سرصف سرود می خواند حتی گنجشکهاهم ساکت می شدند؟ وآقای مش شوکولات هم می اومد (این اسم راما رویش گذاشته بودیم ،مشدشکراله بودو وقتی مرد چقدرمن وسمیه بهش مدیون بودیم) وخانم مدیربااون مقنعه چونه دارش بهش چشم قره می رفت تا سرش را بیندازه زیر وبره...

من ازخونمون راه می افتادم و می رسیدم درخونه اون یکی مهنازو بعد با هم راه می افتادیم می رسیدیم درخونه شما...خونه بزرگ اما گلی شما...6تا خواهربودید و یک برادر ،در عوض عموتون بچه نداشت همان عموت که وقتی تو مردی و می خواستند خاکت کنند ،وقتی مادرت خودش رو انداخته بود روی جنازت و شیون کرده بودکه وای شهیدم (آخه سرت ازتنت جداشده بود)کوبیده بود تو دهن مادرداغدارت!...

وناگهان تومردی...هنوزجای فشاردستت که همیشه ازدر مدرسه تاخونه روی شونم می گذاشتی تا برسیم دردمیکنه ...هیچ وقت رویم نشدبهت بگم ازاین کاربدم میاد،ازاینکه دستت روی شونم باشه...چهارسال!درعوض وقتی ازهم جدامی شدیم بامهناز و عاطفه تا درخونه خودمون غیبت این کارت را می کردیم!

بگذار یک اعترافی بکنم ،یادته یک روزصبح آمدیم دنبالت مادرت گفت مریضی ؟من ومهناز تاظهرپول قرض کردیم (پول دو هفته بستنی قیفی مان را)تا بتوانیم برای تو یک شیشه عسل خیلی کوچولو بخریم وخریدیم...اما آنقدربرامون سنگین تمام شده بودکه تارسیدیم توی کوچه درازوباریکتون که خونه شما بن بستش بودخودمون عسل را خوردیم ودرنزده برگشیم!...عوضش تو هم فردا که ازدرخونتون امدی بیرون سرحال دستبندرنگی رنگی ت را به ما نشان دادی و گفتی« مامانم واسم خریده»...ما متعجب به هم نگاه کردیم تو به مادرت مامان نمی گفتی ،تازه مامان پیرتو و سلیقه خرید این دستنبد؟خندیدی وگفتی« اون یکی زن بابام را میگم...خیلی دوستش دارم...»ولبهات قرمز قرمز بود ،همیشه قرمزبود و این قرمزی رادستمال خانم ناظم هم نمی توانست پاک کند و موهات عین طلا بود...بلندبلند، طلایی طلایی ...اما یک روزدیگه ای که ازهمان بن بست زدی بیرون ما دیدیم یک تارموهات هم بیرون نیست...خیلی تحملت زیاد بود که تاظهرصبر کردی، اما ظهر که ته کوچه مقنعه رو برداشتی ...بازمن و مهناز ،هاج و واج...بجای یک آبشاربلندطلایی یک عالمه موی سرخ دیدیم...سرخ به تمام معنا...مادرت آبشارت را حنا بسته بود...ما می خواستیم بخاطر موهات گریه کنیم اما نکردیم...

                                  

وتو ناگهان مردی ...یادته ؟تو یادم داده بودی خانم ناظم خبیث مدرسه ازخاراندن سربا کتف وشونه بدش میاد..بهت گفته بود ازخانم متشخصی چون تو این کاربعیده...

ماقدکشیدیم وبزرگ شدیم دیگه خانه شما ته اون بن بست نبود،دیگه ما توی اون شهرنبودیم ،دیگه از خونه ما تا شما را با ماشین هم نمی شدآمد،دیگه اون یکی مهناز حالش را نداشت پیاده کوچه ها را گزکنه تا به خونه شما برسه...اون روزها ما اکیب شاگرداولا بودیم...هنوز هم توی عکس یادگاری هممون ردیف کنارهم نشستیم...شماها واسه اینکه شاگرداول بشیددرس می خوندید ومن بخاطر اینکه وصله ناجور اکیپ نباشم ،آخه ما عاطفه را با همه خوبی هاش بخا طر اینکه نمره هاش بدبود توی اکیپ راه ندادیم وحالا اون تحصیلکرده ترین دخترمحله...

بعدها که قدکشیدیم و بزرگ شدیم دیگر همدیگر و ندیدیم..بعدازکلاس پنجم که انگار سرنوشتامون را قسمت کردند...بعدها ماها خواستیم بریم دانشگاه و تو می خواستی ازدواج کنی، بچه ها می گفتند ،من فقط شنیدم...اما دوباره بعدها فهمیدیم که ـ می خواستند ـ که ازدواج کنی چون تو توی اون محل کوچک با اون همه زیبایی با اون همه شیطنت ،نباید تو خونه می ماندی...دیگه خونتون ته اون بن بست نبود...به همان راحتی ای که آبشارطلاییت را قرمز کردند زندگیت را هم سیاه کردند...بعدها شنیدیم که مرد زندگیت خدا سال ازت بزرگتربوده ،بعدها شنیدیم بردندت توی یک ده کوره اطراف اصفهان...می گفتند شوهرت روانی بوده...چقدربدم میاد از اونایی که کارشون فقط گفتنه...همونهایی که وقتی مردی گفتندکناردست یک پسرجوون بودی...وقتی تریلی لعنتی اومدونصفه ماشین را لوله کردوفقط تو ناگهان مردی ...

اون یکی مهنازیک هفته فقط اشک ریخت و هرکس ازاونهایی که ـ می گفتند ـ را می دیدبهشون فحش خواهرمادرداد!...عاطفه فقط سکوت کردو من فقط می دونم که ناگهان مردی...حتی فرضیه راننده آژانس بودن اون پسرجوون ازطرف تمام مردم محلتون رد شده بود..آخه تو پشت فرمان بودی...آخه تو همیشه دنبال یک ذره شادی بودی،آخه تو محتاج یک ذره هیجان بودی که ناگهان مردی...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...  

صدای سرفه میاد...می شنوی؟

نه! اشتباه نکن... مال سرماخوردگی نیست

چقدردوره...آره ....آنقدر دور ...به دوری جلوی چشمات!

اذیت می شی؟

ناراحت نشو        قطع میشه ،تموم میشه...خیلی زود

                                                              به اندازه تمام شبهای یک عمر...

 

                                       

 

یادته ؟این صدا رو؟

ازبچگی تو گوشت بود...کافی بودتوی مجلسی واردبشه وتو بفهمی اون هم اومده...ازصدای سرفه هاش...

سوم خردادحالی به حالیت میکنه، همانقدرکه دوم خرداد...شایدیک ذره بیشتر...دوم خرداد را خودت ساخته بودی وسوم  خرداد را...برات ساخته بودند...تو می دونی همه اهل خونه می دونند، همه اهل شهرمی دونند، رمز این عملیات رو سد جلال گفته بود که حالا سانسوره...

قیافه نجیب یکی ازمعدود مردهای زمانه جهان آرا (داداشش رو به جرم دوم خردادی بودن انداخته بودندزندان)...قیافه جهان آرا را میگفتم ، وسوسه ات میکنه ...هی ذهنت پرمیکشه به گذشته ،به خاطرات مغشوشی که توش بودی ،وسطش، ساکت ساکت...

صدای سرفه میاد...هماهنگه با لکه های قهوه ای روی پوست ...بزرگ که شدی باهاش اختلاف فکر،اختلاف نظر پیدا کردی(خودش اسمش رو گذاشت اختلاف عقیده)...دوستیش شددوستی خاله خرسه ،هی سنگ زد تو سرت و محبت تو شد محبت دخترعمربه پدرش وقتی که زنده بگورش میکردواون خاکها را ازروی ریش باباش کنارمی زد!

یادته چقدرتعصب داشتی بهش ؟...هنوزبچه بودی که جنگ تموم شدو مجبورشدید ازمنطقه اسباب کشی کنید وسط مردم، توی مردم...یک روزناظم درکلاس را زد وپرسید «کسی فامیل جانباز داره؟»وتو دست گرفتی وباافتخار گفتی «من!پدرمن...»چقدرهمه با تعجب نگات کردند،آخه تو ازجایی اومده بودی که همه جانبازومجروح بودند جایی که ملاک شهادت بود...واونها ازتو آغوش مادرها، ازتوی زیرزمینها یا ازکشورهای امن برگشته بودند...تعجب بقیه مهم نبود، مهم کنایه وزهرخندناظم بودکه هنوزم که یادت میادذره ذره بدنت رو می سوزونه ،که چشات پراشک میشه ...

_ پدرتو ؟!!اون که ازمنم سالم تره!...

اون موقع ها نمی فهمیدی شایدناظم حق داره ! پدر تو که یک تنه هیات امنای مدرسه بود پول میداد ،امید می داد...واون هیکل کاردرستش...

آخه هیچ کس مثل توازسردردها وشب بیداری هاش خبرنداشت، هیچ کس مثل تو یواشکی پابه پاش ازشب تاصبح بیدارنمانده بود، هیچ کس کیسه بزرگ دواهاش رو ندیده بود...هیچ کس ازسنگینی گوشش که مال موج انفجار بود، از شیمیایی بودنش خبرنداشت...

چقدرجمله ناظم جلوی اون همه بچه های کلاس برات گرون تموم شد...هنوزهم صداش تو گوشت می پیچه وبدنت مورمور میشه...شاید حق داشت آخه پدرت هیچ جانگفته بود که از کجااومده ،که نمی  خواسته برگرده...که چقدر دردداره...

چقدرجمله ناظم، نگاه ناظم، لبخندناظم که ـ حتی برق دندونهاش یادته ـ برات گرون تموم شد...هیچی نگفتی رفتی تو خودت وچه سالهایی طول کشیدکه دربیای...نخواستی اثبات کنی ،نرفتی اثبات کنی ،به پدرهم چیزی نگفتی...ازفردایش راه افتادی توی مدرسه ازتموم کلاس چهارمی و پنجمی ها نقطه ضعفهای خانم ناظم را پرسیدی وتاآخریک لحظه آرومش نگذاشتی ،اذیتش کردی، اذیتش کردی ،شیطنت کردی به قیمت خط کش چوبی ای که فرود می اومد تو ی کمرت، نه زنگ تفریح جلوی بقیه ،توی آبخوری وسط زنگ وقتی که ناظم ازدفترمدرسه می دید تو داری می ری آب بخوری...وتو با غرور زل می زدی تو چشماش لبخندمی زدی...

هی بچه ها تو رامبصرمی کردند هی ناظم خلعت می کردبه این جرم که وقتی باها ت حرف می زد سرت را با شونه ت می خاروندی(اون ازاین کارمتنفربود!)...آخرین باردوم خرداد76بود وقتی عکس خاتمی را چسباندی روی آیفن تصویری خونش ودستت را گذاشتی روی زنگ(اون مدافع سرسخت ناطق نوری بود!)

بعدها که بزرگ شدی این جمله را ازخیلی ها ی دیگه شنیدی ،اما دیگه هیچ کدوم نسوزوندت، عادت کرده بودی یا به همه شون حق می دادی!؟

8سال انقدرغرق دوم خردادشدی که سوم خرداد یادت رفت ...اماامسال چقدربرات فرق داره...عکسهای قدیمی را بیرون میکشی یکیش را خیلی دوست داری ،همه توش هستندهمه خدایان کودکیت!...همت ،خرازی ،باکری ،زین الدین،جهان آرا ...آخریشون کاظمی...همه به دوربین لبخندمی زنندوتو...

یادته وقتی پوسترش را دست بچه بسیجی ها دیدی شاخ درآوردی ؟حتی آدمای این عکس راهم سانسورکرده بودند...سوم خردادهم مثل دوم خرداد تو رو حالی به حالی میکنه ،به قیمت بیرون کشیدن این عکس وزدن به دیواراتاقت...هیس ...می شنوی؟صدای سرفه میاد... کاش سرما خورده باشه!

                                          کاش سرماخورده باشه...

   

خبر خبر...

این را شنیدید:

برانکوسرمربی تیم ملی درپاسخ به خبرنگارشبکه تلویزیونی ژاپن که گفته بودخیلی ها معتقدند آلمانی ها به دلایل مسائل سیاسی به ایران خوشامد نخواهند گفت چنین پاسخ داد:«نه موافق نیستم به هرحال درتمام دنیاافرادی هستندکه جنجال به راه می اندازندونظم را به هم می ریزند!اما من قول می دهم درفردریش هافن همه به گرمی ازکاروان ا یران استقبال خواهندکرد.»

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

·          ...    متأسفم ، واقعآ متأسفم، غیراز پست آخر، سه تا مطلب پشت سرهم درباره مرگ اتفاقی بود...به خاطر میلهایی که زدید سعی میکنم از زندگی هم بنویسم!       

      توی باشگاهی که من بدمینتون بازی می کنم  پایه بازی من یک خانم مودب وخوش برخورد حدود 40 ساله است بنام مریم که معلم است و برای جلوگیری از افسردگی ناشی ازازدیاد سن واحتمالا یائسگی ورزش می کندو بسیارمرجح است به تمام دختران لوس ومغرورآنجا که تمام دغدغه شان نگاه پسری است!

     اما بعد:

·        چندروزپیش حین بازی متوجه یک نکته شدم...8سال پیش من بصورت حرفه ای بدمینتون بازی می کردم والبته ضعفهایی داشتم خاص خودم، حالابعد از 8سال که دیگرنه تنها حرفه ای نیستم حتی دست به راکت هم نبرده بودم درحین بازی متوجه همان ضعفمها شدم ،بعداز چندروز کنکاش توی خودم متوجه شدم که من دارم با خاطراتم بازی می کنم! توی همان باشگاه سالها پیش با همان همبازی ها ...مانا وفرانک واعظم هنوز همان اشتباه ها را می کنم و هنوز ....من توی ذهنم بازی می کردم نه توی باشگاه اکنون....این موضوع مرا به فکر واداشت وبعدازچندروزبه این نتیجه رسیده ام:من بیشتردرخاطرات زندگی می کنم ودرهرخاطره ای قسمتی از وجودم را جا گذاشته ام...شاید یک حالت روانی باشد واسمی داشته باشد،نمی دانم اما بعد از کلی پیاده روی و تفکر، فکر می کنم درمان آن را هم یافته ام ...

    حال که درزندگی عادیم مشغول یک سیرمطالعاتی ا ی هستم که به این زودی ها نتیجه نمی دهد که بتوانم درموردش نظر بدهم یا بنویسم ،حالا که درحال تغییررشته وخواندن دروس جدیدی هستم وطبعا وقت کمتری برای یافتن سوژه ونوشتن داستان کوتاه دارم وحالا که بیکارم وخبری تهیه نمی کنم تا بتوانم روی وبلاگم هم بزنم شروع می کنم از کودکیم وخاطراتش بنویسم وبیایم جلو ....خاطرات و اتفاقها ورخ دادها ... علاوه بر این که همچنان می نویسم (ننوشتن برایم زجری است)خودم را هم ازلابلای خاطرات وآدمها یش بیرون می کشم...

 

 

     

اما  و سخنانی جالب ازوزیرارشاددرجمع عده ای ازارباب !مطبوعات:

     "چه دليلي دارد كه روزنامه‌اي مي‌نويسد چرا خطيبي آمد و گفت رييس جمهور مورد الهام واقع شده است. آقايان اگر خيلي بااين كلمه مشكل دارند بروند و به خداوند بگويند چرا به زنبور الهام مي‌كند. آيا خداوندي كه به زنبور الهام مي‌فرمايند به بنده خوب خود الهام نمي‌كند؟ اين تنگ نظري‌ها از كجا مي‌آيد؟ چرا بازي سياسي اينقدر بالا بگيرد كه با حقايق نيز درگير شويم؟" وزير ارشاد در ادامه سخنانش رسالت اطلاع رساني مطبوعات را، که به عنوان بخشي از اصول حرفه اي مطبوعات در دنيا و ايران پذيرفته شده است، مورد سئوال قرار داد و گفت: "همان مطبوعاتي كه به‌ اين مطالب ‌دامن مي‌زنند بارها شنيده‌ايد كه مي‌گويند: رسالت ما چنين است. رسالت را از كجا آورده‌ايد؟"

 

 ·                                  

·                                  

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

اردی بهشت پارسال بود، یادتونه؟...مجیدمرد وگفتندنمرده؟خبرمرگش خبرانفجارتوی تاسیسات نظامی پارچین تکذیب شد؟مجیدمرد...یک ساله ...ومن رفتم سفر، پیش راحله که چنددقیقه یک گوشه گیرش بیارم وازش بپرسم چراسرت را روی سینه سوخته ش که گذاشتی آروم شدی؟...یادتونه ازروی دفترمانی که برای تشییع جنازه رفته بودمتن زیررازدم روی وبلاگ سابقم:

راحله داد کشید «خدا،خدا...هيچ کس نمی دونه ما چه روزايی باهم داشتيم...خدا...نتونستی ببينی ماباهم خوشيم؟»وازهوش رفت وبابای مجيد اومدبغلش کردوبردش...

صبرکمه،يه حرکت ديگه ميخواد، ميگن سرش را توی آمبولانس که گذاشت روی سينه مجيد بعدازسه روزآروم شد،ولی چقدردوام داره ؟

تابعدازظهرکه سرش را دوباره گذاشت روی خاک قبرش؟گسه ...بهش گفت« شهيد شدي؟ من وسهیل هم میایم پیشت..مطمئن باش»

خدایادنيا که کوتاهه تو چرا براش کوتاه ترش کردی؟

هميشه می دونی کدوم قطعه پازلت رو برداری که ديگه پازل جور نشه ... 

یادته چه شوکی بهم وارد شده بود؟

...وازوقتی واردخانه شدم تاالان شايد بيش از۹ساعته که توی اتاقم پای آهنگ love story اشک ريخته ام...مگر می شود؟مجيد؟...مرگ مجيدداغ سياوش، بهار، دانشجويان نخبه شريف وتمام کسانی که هيچ وقت درايران به مرگ عادی وطبيعی نمی ميرندرا زنده می کند...ازاتاق که بيرون می آيم می خواهم يکی به من بگويد اين خبردروغ بوده، دلم می خواهد تلويزيون را روشن کنم تاخبری را که هيچ وقت اعلام نکرد تکذيب کندوبگويد که هيچ انفجاری درپارچين رخ نداده ومجيد نمرده...ازاتاق که بيرون می آيم چشمهای مادرم هم همين آرزو را دارد ودستهای پدرم که از شماره گير تلفن جدا نمی شود درجستجوی خبری ...اما راحله

...هفته پيش با رفقا تازه ازمراسم ختم بهاربرگشته بوديم که سعی می کرد مارا شاد کندو مجيد که سهيل را درآغوش گرفته بودشرمنده بود از محاسبه اشتباه راحله که تخمين زده بود ساعت ۱۰به خانه مامی رسنداما خيلی زودتررسيده بودند وما راازخواب بيدار کرده بودند، که آمده بودندخداحافظی برای مکه وراحله ازمامان پرسيد توی مسجدالحرام نبايدآرايش کرد؟ومجيدکه حلاليت طلبيدومن فکرمی کردم به خاطرکدام بدی يا گناه...مجيدبه تازگی ترفيع گرفته بود وقرار بود زندگی شان سروسامانی بگيرد...                                                                                                               

                       

                            مجيدديگه بايدپيداش بشه...

راحله جلوی آينه ايستادوزل زدبه خودش، مجيدراست می گفت که بدون خط لب هم خوشگله!...مدادرابرداشت ودورلبهاش کشيد لبخندآمدروی لبش ..به يادروز وضع حملش افتاد، داشت از درد می مرد، سهيل راتازه به دنيا آورده بود، به ساعت نخورده بود، هنوز نمی توانست تکان بخوردکه يک دفعه پرستار امدتواتاق و گفت« پدر بچه هم اومد» راحله هول کرد وگفت می خواهم بروم توالت ...پرستارگفت بااين حالت ؟بزارلااقل برایت...راحله گفته نه! ...دستشويی ...وبه آنجاکه رسيده بود خط لب ورژش رادرآورده بود و پرستار نمی دانست عصبانی باشد يابخنددهمانطورکه وقتی مجيداورا دید نمی دانست عصبانی بشود يا بخندد ...

دستی به موهای بلندش کشيدورفت لب پنجره٬ مجيدديگه بايد پيداش بشه ،راحله از بالا که برایش دست تکان بدهد تا مي آیدبرسد توی آپارتمان حتما عصبانيتش فروکش کرده است...مي آیدجلو وميگوید« راحله عزيزم دوباره با اين وضع جلوی پنجره ايستادی ؟حيف تو نيست که ...»وراحله بازباشيطنت وبوسه ای برلبانش راه را بر ادامه حرفش می بندد ...اما مجيدعصبانی هم چشمهایش قشنگ است...

يک دوری توی خونه زد، خيلی بزرگ نبود ...اصلا بزرگ نبود... سهيل عجب خوابی رفته!مثل خودمجيد می خوابد، آرام آرام...اين را راحله با خودش گفت وبازهم لبخندی آمدروی لبش...تاپارسال يک دانشگاه هنرراروی سرش می گذاشت٬هيچ کس از دست شيطنت هایش درامان نبود،کسی نبود که اورا نشناسد… چقدر خاطرخواه داشت وچقدرسرکارشان می گذاشت... تفريحی بود برایش، آخرین دفعه پدرش گفت راحله يک نفر هست که ازبس اصرارمی کندخسته ام کرده است مي گویم بياید خودت جوابش را بده  ...وآمد...راحله رفت توی پذيرايی برای يک تفريح ديگر ... اما تاچشمش توی آن چشمها افتاد...همه چيز يادش رفت...زمان ومکان ازدستش خارج شد، آرام نشست ...پسرگفت من به دنبال يک زن باايمانم …راحله گفت من خيلی باايمانم، گفت يک همراه سنگین وسخت...راحله گفت خودخودمم ...گفت يک شريک بافرهنگ وتحصيل کرده ...راحله گفت منم...پسرگفت توی دنيايک زن محجبه باشد زن من است...راحله گفت من چادريم!!پسرگفت من يکی را ميخواهم تاآخرهمراهم بماندراحله گفت تاآخرآخرمی مانم وبدون تعيين هيچ پيش شرط وپس شرطی آمد بيرون وبه پدرش گفت «خودخودشه....»

راحله دوباره يک دور توی اتاق زدوچشمش افتاد به قاب روی ديوار، اولين نمايشگاه نقاشی اش بود ،مجيد هم آمد ودوستهای راحله به اوگفته بودند که بخاطرقیافه مجیدبا او ازدواج کرده ای اما راحله هيچ وقت به این موضوع فکرهم نکرده بود!...راحله فقط عاشق نگاه پاک مجيد شده بود، نگاهی که هيچ وقت نفهميد تهش به کجا می رسد...عقد که کردند راحله پدرمجيد رادرآورد! هيچ کدام ازخواسته های مجيد رابرآورده نکرد اما مجيد عاشق  بود ...  

راحله گوشه ديوارنشست وگفت بيچاره...من واقعا دوستش دارم ؟...ازجايش بلندشدورفت ازتوی کمدلابلای لباسها يه چادر پيدا کرد ...امتحان می کنم ببينم می توانم يک مدت بخاطرش اين را سرم کنم؟ضبط صوت را روشن کرد وشروع کرد همراه با موسیقی، چادر راروی سرش به حرکت دراورد! انگارتوی صحنه تاتربود...سهيل هنوزخواب بود...چرابيدارنمي شود؟برايش يک تلفن اسباب بازی خريده بود...سهيل عاشق تلفن بود اما آنها توی خانه تلفن هم نداشتند...

مجيدراکه قبول کرده بود سيل سرزنشها را هم تحمل کرده بود...همه گفته بودن سخت است ،تو با هرچيزاو می توانی بسازی اما با فقرش نمی توانی ..با اين زندگی ای که خانه پدرت داری..راحله حتی دو سالی که مجبوربود در يک شهرديگر درس بخواند بجای خوابگاه توی يک هتل 4ستاره زندگی کرده بود...راحله هيچ وقت پايه درآمد مجيدرا به پدرومادرش نگفته بود...با همه چيزش ساخته بود غير از غيرتش...با خودش گفت می دانم از دوست داشتن زياد است ودوباره لبخندی زد...

به هرکس می گفت مجيد ازدانشجويان شريف است می گفتنديک هنری ويک شريفی !چه شود...آره چی شد؟مگر خوشبخت ترازماهم وجوددارد؟راحله اين را بلندگفت..تنها چيزی که مجيد زیربارپدر راحله رفت پيدا کردن شغلش بود٬ مجبور بود چون حتی با مدرک ارشد ازشريف و آن همه استعدادهيچ کجا کار پيدا نکرده بود،حالا هم اضافه کاری مانده بود تا پول مکه ای را که پدرش داده بود قبل ازسفرپس دهد...راحله با خودش گفت با غربت امدنش هم می سازم، مجيددرعرض يک سال مسئول بخش شده بود، همینطورپيش برود کم کمش معاون وزيري است ...این را همه می گفتند وراحله اين راهم می دانست که فقط به خاطراستعدادمجيدنيست وبيشتربخاطرپاک بودن اوست...دست ودل پاک اين را هم  همه در باره ش بکار می بردند...بيچاره مجيد...چقدربدبختی وسختی کشيده بودتا به اينجا رسيده بود،بی مادری ،دربدری وفقر...مجيدناقض تمام اصول ،حتی فقرش موجب فسادش نشد،حتی قیافه اش ، تنهازندگی کردنش توی تهران ...عين قهرمان قصه ها...عين آدم خوبها... اينها راراحله زيرلب می گفت...خودش کلی سوژه قصه ها شده بود توی زندگيش، اما هميشه به دنبال آدم خوبه قصه بودوپيدایش کرده بود،انگارهيچ وقت خسته نمی شد ازتکرار اين جمله هابرای خودش ..يعنی تا بيست سال ديگر همينطور عاشق مجيد می ماند ؟...وقتی به دوستش زنگ زدوگفت می خواد بامجيد ازدواج کند دوستش پوزخندزده بود که دوباره شاهزاده ای عاشق مرد گدا؟وراحله هيچ وقت دوستش را نبخشيده بود ...مجيد تمام دارايی های جهان راداشت...راحله باخودش گفت يک عمربه مادربزرگ خنديدم که می گفت ملاک اول ايمان ٬اما بعد خودش به مجيد گفته بود ملاک اول ايمان اما نه آميخته با تعصبات خشک تو...هردو سعی کرده بودند خوب شوند راحله ايمان بياوردومجيدتعصب را کناربگذارد،راحله موفق تربود...چون هنوزوقتی راحله با صدای بلند جلوی بقيه می خنديد مجيد تابناگوش سرخ می شد ورگهای شقيقه اش بيرون می زد اماهيچ چیز نمی گفت...راحله با خودش گفت مجید خيلی چيزها به من داده  شايد من هم بتوانم ...

ساعت را نگاه کرد...چرانيامد؟ديرکرده ...چرا اینقدر امروز یاد گذشته ها افتاده؟مجيد ديگه بايدپيداش بشه ...می خواست زودتر بياید تابه اوبگوید ميخوهدبخاطرش محجبه شود...راحله با خودش گفت عين توی فيلمها...که يک دفعه صدای گريه سهيل بلند شد ...راحله به سراغش رفت وبغلش کرد..چيه شيطونک ناخونده؟...وقتی فهميده بودندحامله است ۲۲سالش بود،پارسال٬ شوکه شده بودند، برنامه زندگيشان اين نبود،ولی بعد کلی خنديده بودندوگفته بودند احتمالا ماهم با بچه بزرگ می شويم...چقدربد گريه ميکند... سهيل که هيچ وقت اينطوری اشک نمی ريخت...راحله محکم توی بغلش فشارش داد وگفت چيه مامان ؟...اما سينه اش ازاشکهای سهيل خيس شد...خواست شيرش بدهد اما او پس زد...يک دفعه غم عجيبی تمام وجودراحله راگرفت...چی شده؟...می توانست قسم بخورد اولين باراست که غم را حس ميکند ...حال خفگی بهش دست داد ،گریه سهيل حالت ضجه پيداکرده بود،اورادربغلش فشرد وشروع کرد بااو اشک بريزد...کاش مجيد زودتربياید،حالا ديگر بايد پيدايش بشود...حتی اون موقع که قيدمامان بابا وزندگی مرفهش وشهرش را زده بوددچارچنین حسی نشده بود...اماحالاچشه؟ داشت ديوونه می شد...گريه نکن عزيزم حالا بابا مياد...الان مياد...مادوباره توی چشمهاش نگاه می کنيم ومی رويم اون دوردستهاوآرام مي شويم ..گريه نکن مامانی الان مجيدپيداش ميشه...بيا ديگه مجيد ...اين راتقريبا دادکشيد...به ساعت نگاه کرد يک ربع دير کرده...

راحله چندروزبعد فهميدمجيد برای هميشه ديرکرده است...راحله چندروزبعدفهميدکه آدم خوبه قصه هميشه آخرقصه گم ميشود ...راحله چندروزبعدفهميدوقتی سهيل ازخواب پريد، وقتی خودش برای اولين با رمعنی غم رافهميد…مجيدوکارخانه ای که تویش کارمی کرد باهم منفجرشدند...راحله چندروزبعدازخودش پرسيد:مگرکوه هم منفجرميشود؟مگر عظمت هم نابودميشود؟مگر ميشود پاکی را دفن کرد؟...مگر اون نگاه می تواند خاموش بشود؟...راحله ديگر با خودش می گفت حتما لحظه انفجارمجيدازکارخانه آمده بيرون وحالادارد مي آیدخانه...مجيدحالاديگه بايد پيدايش بشه...شايدبتوانم ازاين به بعدبخاطرش ريمل هم نزنم...مجيدمي آیدومي گوید راحله چندروزديگر که برويم مکه مجبوری آرايش نکنی وازسرت مي افتد، ترک می کني..تاراحله چشمک بزند وبگوید سرخدایت را هم مثل خودت کلاه می گذارم ومجیدبگویدمن دیوانه توام راحله، نمی فهمی؟...حالا حتما توی راه است ...بهتراست نروم لب پنجره برایش دست تکان بدهم تا غصه نخورد...راستی مگر کوه هم منفجرميشود؟مگر آدم به اون پاکی می سوزد ؟مگر خدا آتش را بر عقيق حرام نکرده است؟مجيد که ازعقيق هم پاک تروزيباتربود؟...راحله باخودش مي گوید يعنی ميشود ؟مجيد خدا را به راحله داد وخدا مجيد را ازراحله گرفت؟

راحله به خودش ميگوید حالاديگر پيدایش ميشود...ميگوید باباکه سرزده آمد گفت مجيدحالش خوب نيست، انگاريک چيزی توی وجودم مرد...باباگفت يک دست ويک پايش قطع شده گفتم جفت دست وپايش قطع شده باشد...فقط بگویيدکجاست من بروم نگاهش را ببينم..می خواهم بروم تاآخرعمر کنارش بمانم...بابا که تابه حال به من دروغ نگفته ...مجیدحالا مي آید...فقط يک دست ويک پایش قطع شده!

بعدازیک سال وقتی ازراحله پرسیدم چطور تحمل می کنی؟زل زدبهم وگفت«...به هرکی بگم باورنمیکنه اما توباورکن مجیدنمرده، من می دونم ،هرروزصبح پامی شم آرایش می کنم ،خونه را مرتب می کنم وهرلحظه منتظرم که دررابزنه وبیادتوی خونه...به هرکی میگم باورنمیکنه ولی اون کسی که نشون من دادند مجیدنبود سرم رو که گذاشتم روی سینه ش ...مجیدنبود...من منتظرم اون میاد...»

ومن دلم می خواهد حرف راحله را باور کنم، پارسال به خودم می گفتم  وای به حالشان اگر مجيد به مرگ طبیعی نمرده باشد...این هم خون یک بیگناه دیگر...اما امسال حرف غیرمنطقی راحله را باور می کنم چون نمی شودبوی آغوش عشق را فراموش کرد یا اشتباه گرفت...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

 

...نمی دانم اسم این حس چی بود، ولی حس بدی بود...خیلی بد...اون مرده بود و روح من (همراه با جسمم)توی دانشگاه سرگردان بود...هم زمان همه جا بودم ...سرکلاس ،توی آمفی تاتر،توی محوطه ،زیردرختهای توت، دم سلف،توی ستادانتخاباتی، کنارنگهبانی وتوی کافه تریا جایی که پارسال من ودیفونه واون سرتبلیغات انتخابات با هم صحبت کردیم ...دقیقا همانجا ...دراثرعارضه قلبی!...روی پلاکارد نوشته شده بود، جسدش زیریک پارچه خاکی رنگ(نه سفید) زبرمثل گونی...مرده بود وهمه جمع شده بودند چه زود نمونه کارهاش راکرده بودندنمایشگاه! چقدرکتاب سیاسی نوشته بود وجزوه فلسفی! مگه چندسالش شده بود؟...یکی ازیک ها صفرشده بود...گوشه گوشه دانشگاه حرفش بود اما همه بجای ضمیر« او» می گفتند «من!»..ومن، سرگردان همه جا بودم ..بالای سرجسدش توی کافه همانجا که من ودیفونه باهاش حرف زده بودیم، توی آمفی تاتر، لای درختهای توت، سرکلاس...حس بدی بود..اشکی نمی آمد...یک حس عجیب  به مراسم ختم!...دلم می خواست همه می دانستند اما هرچی فکرمی کردم نمی دانستم چی را؟...می خواستم برای همه ...نمی دانم چه حسی بود، واقعا نمیدانم...هیچ کس نمی فهمید که من مدتها پیش خواب دیده که اون کیه وکجاست ؟که من توی خواب با اون آشنا شده بودم!...می خواستم توی آمفی تاترپشت تریبون خوابم راتعریف کنم اما نمی شد ..انگارکسی من رانمی دید انگار منم یه روح بودم،اما بودم، توی مراسم ختمی که هیچ کس نمی دانست من بهش یه حس عجیب دارم وخودم نمی دانستم چرا؟...اون مرده بودخیلی سخت بود اما اشکی نمی آمد و این خواب یک شب تمام طول کشیدو خماراین خواب یک هفته !

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

                   

                            

...بلاخره بعدازچندروزشنیدن خبرفوتش،بعدازلبخندهایی که ازخبرمرگش گاه وبی گاه به لبم می آمدم امروزباورکردم استادمرده!وبغضم اینباربه جای خنده باگریه شکست...آخه استادمرده...روی وبلاگهای بچه های دانشگاه که دورمی زدم باورکردم...سال اول وقتی ازدانشجوهای ادبیات شنیدم یک استادبه عشق سهراب سپهری ترک وطن کرده وجایی مثل کاشان ساکن شده همه جا زیرنظرش گرفتم ...۵سال ،انگارمی خواستم بفهمم چطوری؟چرا؟...ازدانشگاه ودانشکده ادبیات وجشنواره ها ومحفلهای ادبی تا توی پاساژها که گاهی بادخترکوچولوش می آمد،گاه وبی گاه بهش سلام می کردم، اولها راحت جواب می داد شایدفکرمی کرد یکی ازشاگردهای جدید واحد ادبیاتش هستم اما بعدها وقتی سلام می کردم حتما درجواب علاوه برسلام گرمش یک نگاه متعجب هم تحویل می گرفتم اما حالا دیگه ...استادمرده و برای اینکه من برم وبپرسم استاد چرا؟خیلی دیرشده،خیلی دیر... 

وقتی دیفونه پشت تلفن گفت استادمرده خندیدم وپرسیدم چطوری؟شایدوقتی جوابش را شنیدم باورنکردم مرده...آخه آدمهای خوب نبایدبه مرگ معمولی بمیرند...اما امروز که روی وب یکی ازبچه هاخواندم که برای پيگيري معالجه يكي از دانشجويان گروه كه  بيماري كبدي داره رفته بوده اصفهان و دربرگشت به همراه یکی ازدانشجوهای دیگه تصادف کرده ،باورکردم که استادمرده...قبل ازاینکه من ازش بپرسم چرا...قبل ازاینکه برم وازاینکه این همه سال تا می دیدم داره قدم می زنه ورفته توی حس می رفتم و می زدم توی حالش...قبل ازاینکه من ازش بپرسم چرا آمدی کاشان ؟چرا ترک وطن کردی چی توی سهراب دیدی؟قبل ازاینکه ازش بپرسم عشق یعنی چی؟...روح استادرفته واینباربدنش را دیگران به لنگرودبرمی گردانند...و  

 استادرفت تا لب هيچ

 و پشت حوصله نورها دراز کشيد

                                          و هيچ فکر نکرد

 که ما برای خوردن   يک سيب

                                                     چقدر تنها ماندیم...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور