|
ای خداوندان ظلمت شاد
ای بهشت گذرتان مارا جاودانه بی نصیبی باد...
همه چیزدست به دست هم داد وآخرینش وساده ترینش کاری کرد که من حس مرگ بهم دست بده حس اینکه بخوای بمیری ازدست کثیفی آدمها...
من یک ماه است که برای همیشه از شهر دارالمومنین راحت شده ام، ازدست هوايش، محيطش، آدمهاش، ساکنانش و مطمئنا اگر بهشت موعود ادیان جایی باشه که حتی یک نفر ازاین آدمها آنجا باشند من جهنم و تمام زجر ها شو ترجیح می دهم ... گفتم اگرکلاهم هم افتاد روزگاری برای آوردنش نمی روم...اما انگار آنجا ازسرمن دست برنمی دارد...
پارسال وقتی دکتر ج رامی دیدم که به سلف می رود به همراه کارمندان ازبچه ها می پرسیدم چطورمی تواند؟ کبوترباکبوترباز با باز...منظور نه مالی و طبقه ای بود بلکه فقط فكري ، فرهنگی ... همراه حتی برای ناهارخوردن لابدبایدکسی باشدهم زبان آدم...بعد به اين نتيجه مي رسيدم حتما آنها آدمهاي خاصي هستنداما...
امروزجوابش را گرفتم وقتی زنگ زدم دفتراو ودر کمال ناباوری شنیدم:
«خانم م...موضوع به خاطر رفتار شمامنتفی شد! فراموشش کنید...دیگه هم با من تماس نگیرید...»
و تق گوشی را گذاشتند وحرفهای من وسط زمین وهوا ماندکه «آقای دکتر!اجازه بدید ! آقای دکتر...»
گفتم نکند آخرین روزهایی که دردارالمومنین بودم در آن روزهایی که هیچ راهی وجایی نداشتم پناه ببرم جز دفتردکتردقیق تا حتی وسط اون بلم بلشوی همایش نانوتکنولوژی که خبرنگارش بودم کسی اشکها وانتظارم را نفهمد کاری کرده ام ياچیزی گفته ام؟ (هرچندحتی در بدترین لحظات وپرفشارترین مشکلات جانب ادب را فرو نگذاشته ام که این ارثیه عظیم پدریم است)و دکتر ج ناراحت شده است؟سر درد وغم امانم برید که من جواب خوبی را جز باخوبی نمی دهم مگر دکتر ج همان نبود که پایمردی کرد که من ازهمان دارالمومنین رها شوم و مگرآخرین جمله ای که ازآن دانشگاه به یادگاربردم انگشت هشدار وخطابه همو نبود که «تو نیکی می کن ودردجله انداز...هان!»باآن لهجه همیشگی اش؟
چه کرده بودم؟خبر۳سال زندان بریدن برای بچه های بی گناه امیرکبیروچندخبردیگربا من چنان نکردکه رفتاردکتر...
خدایا من چکارکردم؟ ...می خواستم سوارشوم وتا خوددارالمومنین برانم تا بپرسم چه خبراست ؟اما هجوم خاطرا ت بدآنجا...
دست به دامن مریم شدم «ببین دکتر ج از چی عصبانیه؟ ببین مساله گروه فیزیک حل شده که دکترگفت منتفی شده؟ چرا با این بیان؟»
جواب آمد: تو با مسولان!!! دانشگاه، کارشناسان نمی دانم چی بدحرف زده ای!
_من؟ کی؟شهریورکه دانشگاه بودم؟ چی گفتم؟
_نه پشت تلفن به مسولان دانشگاه گفتی آره جون خودت ...دارم برات!!!
_من؟تو توی این ۴سال چنین حرف زدنی تاحالا ازمن دیدی؟
_نه من هم شوکه شدم
آهی ازسرراحتی کشیدم «مرسی مریم جان داشتم دق می کردم که چی به دکترگفتم ازدستم ناراحته ؟اماحالافهمیدم که یک نفراین وسط دروغ میگه خيالم راحت شد...فقط يك نفررا پيداكن ببينم ديگه نيازي به ملاقات دكترخالقي هست يا نه؟
_دكترمنعم جلوي منه ازسلف برمي گرده گوشي..
تمام شد. حالا موقع تحليل بود... لعنت به من مسوول نديده! وقتي اززمان كودكي درميان گنده ترينهاي مملكت بودم اما يادگرفتم كه همه آدمها به يك اندازه قابل احترامند مگر اينكه خودشان خلاف آن راثابت كنند به يادآوردم كه كسي كه گوشي رابرداشت به رسم اخلاقي تمام دارالمومنيني ها:
_چه كارش داري؟ چراكارش داري؟ كي هستي؟ بگومن بهشون ميگم، حالا نيستند،نمي دونم كي مياد ،حالا چه كارش داري؟...(والبته مادرم هم شاهداين مكالمه بود)
_آقا كارمن دانشجويي نيست با خودشون كاردارم، شما فكركنيدشخصيه، شماره همراهم را مي دهم شما بفرماييدبا من تماس بگيرند
اما ايشان به خاطرگره هاي كور كودك درونشان اينطوربرداشت كردند:
_به شما چه مربوط دلم نمي خواد تو بدوني!مگه فضولي...(البته جاي اون دوتاجمله رانمي توانم پيداكنم كه دارم برات !آره جون خودت)
وبه دليل مشكلات خيلي وخيم ترهمان كودك درون تراوشات ذهني خودش را به دكترج منتقل كرده وعجب ازدكتركه يك تنه ويك طرفه قضاوت كردندودوختند وآخرين ومعدودخاطرات زيباي شكل گرفته درذهن من ازدارالمومنين را نقش برآب كردند...استادي متفاوت، خوش برخورد،فهميده ،طرف دانشجو، اصلاح طلب(نه به معني سياسي)...
وهيچ وقت فكرنكردندكه من به واسطه تجربه كاري، شغل خبرنگاري وحالا ديگرتحصيلات آكادميك درزمينه ارتباطات اگرشعورم نمي رسدعقلم مي رسد كه باكسي بدصحبت نكنم ...اگرهم به فرض غلط ومحال با اين آقابدصحبت كردم پشت تلفن علم غيب كه نداشتم كه ايشان مسئول! است
وبازاگرهم به فرض محال چنين رفتاري ازمن سرزده فكرنكردند كه بازخورد چه رفتاري بوده؟چه شنيدم كه چنين جوابي دادم؟
چرا يك طرفه به قضاوت رفتند؟
خبرها دردانشگاه دارالمومنين هم مثل خودش زود مي پيچد!سيل اس ام اس وزنگ كه به دكتر ج چي گفتي وچي كاركردي که اينقدرعصباني شده ازدستت!!!
واي برما...
ماني ميگه كارجواددقيق نيست، مسلم است كه نيست ...اگرچه احمقانه است اماشايدباتمام سختي اش هفته ديگه براي همين موضوع سري به دارالمومنين بزنم...
اماچرا دروغ؟شايداين مساله اينقدرجزيي نبودويك چيزحياتي درميان بود؟يا شايدمن دانشجويي بودم كه كارم گيرايشان بودوآن موقع بدابه حالم... !؟(البته اين مساله يعني ادعاي خدايي كردن كارمندان دانشگاه براي دانشجويان فقط دردانشگاه هاي كوچك مخصوصا كاشان ديده مي شود ودوترم از درس من هم به دليل همين حس يكي ازكارمندان به بادفنا رفت كه البته حسابش به همان لحظه اي كه ساكنان دارالمومنين بهش اعتقاددارند!ببينم جواب يك سال عمرمن را با چه ميخواهد بدهد)
شايدهم من به همين زودي پارادايم هاي حاكم بردارالمومنين رابا اينكه خودم قرباني اش بودم فراموش كرده ام وتوقع بي جا دارم؟!
اما آن چيزي كه امروز من را به مرزجنون كشاندكثيفي آدمهاست، چرادروغ؟ دروغ؟ دروغ؟...شايداغراق آميزبه نظربيايداما با وجود زيادديدن كثيفي آدمها اين اولين باري بودكه دلم مي خواست خودم را بكشم تا صبحي ديگرنيايد كه من هم مجبورباشم درميان چنين آدمهايي نفس بكشم، كاركنم...متاسفانه زندگي كنم...
هی... سقراط!توفقط چون سقراط بودي چنين توان وجسارتي داشتي...
|