تبليغاتX
قدغن
 
   
     
 
 
  ...

مینا Smsزده:در ساحل قلبها این جای پای دوستی هاست که می ماند و گرنه موج روزگار هر ردپایی را پاک می کند...

توی این گیرواگیر و مشغله انتخابات و لحظه به لحظه sms های ارسالی ، این عجیب ترین و جالب ترین پیامکی است که می بینم.

مینا خانم دکتر فیزیک است و من به نوعی کارشناس ارتباطات و روزنامه نگاری ، بدون وجه تشابه به یاد مصاحبه شاملو می افتم که درباره سهراب سپهری گفته بود« در جایی که سرآدم بیگناه را لب جوی آب می گذارند و می برند کسی دو قدم ان طرف تر بایستد و بگوید آب را گل نکنید... به تصور من یکی از ما دو نفر از مرحله پرت است....شعرباید شیپور باشد نه لالایی»!

اما واقعیت این است که هم مینا حق دارد که آرام باشد و هم من که نا آرام....

و اینکه در این دنیای وانفسا شعر

گاهی باید شیپور باشد

گاهی لالایی...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

این روزها آنقدر آمار رای بالا پایین می شه... آنقدر پرو خالی از امید می شیم که دیگه رسما کم آوردم ...دیگه پذیرفتم که ما به عنوان آزادی خواه در اقلیتیم ...اگر محمود رای بیاوره همینه که هست، مردم اون را می خواهند و ما باید یک فکری به حال خودمان کنیم ...مهاجرانی داره توی بی بی سی میگه که «مردم فهمیدند که اصلاحات ساعت نیست که کوکش کنیم تا کار کنه با راه افتادن موتورش یعنی رای آوردن نیاز به نظارت لحظه به لحظه خود مردم داره»...مردم مردم مردم ...همه امیدم اینه که همه اونهایی که دارند توی مجلس معاویه ناهار می خورند رای شان را به  علی بدهند (no offence!)

وقتی تا این حد دپرس می شوم می روم تا انتقام این مردم را از یک نفر بگیرم!  سوار یک اتوبوس مسیر مینی سیتی می شوم آنجا حتما یکی از جان برکفان محمود هستند چون رو به سوی شهرک محلاتی دارد...یا خودشان با صدای بلند شروع می کنند یا با یک جمله پشت تلفن من آتش می گیرند...وقتی بحث بی منطقشان بالا می گیرد صد تا آمار و ارقام را می ریزم جلویش و به هزار سند دروغ استناد می کنم دق و دلیم را مثل زنان پاچه پاره سرش خالی می کنم و وقتی بایکوت شد پیاده می شوم ...در این میان حالم از زن هایی که ایش و ویش می کنند که« خانم محیط عمومیه! نظم رو بهم نزنید» چرا که آرامش فکر شان به اینکه ناهار چی بپزند یا شب لباس زیر چی بپوشند بهم می خورد.

دیروز این بهانه را یک خواهر بسیجی که روبرویم بود   دستم داد مانی هی در گوشم می گفت« سبز پرچم را چیده! »فکر می کردم یک چیزی بیرون پنجره دیده ...مشغول صحبت با دختری بودم که طراحی صنعتی می خواند facebookباز واقعی بود! یک دفعه نگاهم به روبرویم افتاد خواهر بسیجی که به قول مانی شاید می خواسته جلوی برادرهای بسیجی ابتکار و خلاقیتش را نشان داده باشد سبز پرچم را چیده بود و من که در عین بی تعصبی به ایران بسیار روی ایران متعصبم!! آمپرم زد بالا ...پرسیدم« خانم سبز پرچم را چیدی»؟  و جنگ بالا گرفت ماشالا منطق آنها هم مثل منطق پرزیدنتشان...و نهایتابه این جمله من ختم شد «همانطورکه قیچی برداشتید پرچم را تکه پاره می کنید کشور را هم همینکار می کنید »...لازم به ذکر است که چند روز پیش شایان کوچولو هم در اتاقی پنهان شده بود و با قیچی افتاده بود به جان پرچم و نهایتا با تکه ای سبز خارج شد و بقیه را در سطل اشغال ریخته بود...البته  او 6ساله است! ولی من فکر می کنم نسل او همین اندازه جلوی زور تحمل خواهند کرد.

بلاخره پدر بزرگوار تشریف آوردند ایران ، از همان لحظه ورود فاتحه مان خوانده بود... خوب خیلی خبر نداشت که پسربزرگش استراتژیست ستاد رضایی شده و کوچکترها بازرس های ستاد موسوی وخانمش تا نصفه شب در میادین مناظره  در شهر و ...گویا من که این روزها بی صدا تر از همه ام برای ایشان غیرقابل انتظارم!

خلاصه از صبح فهمیدیم که طوفانی در پیش است از گیر دادنش به پوسترهای ماشین هامان شروع شد تا نوارهای سبز  دستها!

طوفان شب طبیعی و مثل همیشه نبود...دپرسی پدر بزرگوار !ایشان در واقع دپرس شده بود به تمام معنا...مشکل این است که حرف نمی زند هیچ وقت ...از آنچه می داند از همان 8ساله موسوی یا زمان حال  و...نمود عینی ناراحتیش موقعی بود که فیلم مستند محمود که شروع شد با تحکم گفت خاموشش کنید و ما را به تلوزیون اتاق ارجاع داد...خوب واقعیت این است که در زندگی معمولی هم هیچ چیز اندازه دروغ پدر را دیوانه نمی کند چه برسد به حالا که تمام مختصات اقتصادی و دزدی های ناپیدای دولت را می داند...

خلاصه بلاخره امروز ایشان دیگر نه به نوارها و پوسترها گیر داد و نه به فعالیت ها ...خود را در نامه ای انتقادی حقوقی به یک ستاد  و حضوردر کمیته حقوقی جایی دیگر و نمی دانم چه کارهای دیگری که ما بی خبریم  رسما وارد گود کرد.

میگم فکر کنم اگه مستند 3 محمود- پرزیدنت مردمی- ساخته شود اینبار با شورت کنار حاج خانم به نمایش د ر خواهد آمد.

امشب گویا می خواهد به رضایی بگوید بگم ؟بگم کی حسین فهمیده را هول داد زیر تانک!!

اگر دستوری از بالا نیاید پیش پیش تصور می کنم قیافه بهت زده رضایی را در قبال وقاحت محمود مثل میرحسین ...کروبی ملا بود و یک نیمه ما را خنداند، اما فکرنمی کنم امشب دوباره برای من که کرامت انسان ها مهم است خیلی خوشایند باشد، محمود امشب دوباره می اندازد توی بازی... مطمئنا جلوی یک اقتصاد دان آمار رو نمی کند ، همانطور که جلوی میرحسین نکرد اما جلوی کروبی که کارها را تخصصی کرده، کرد...واقعیت این است که رقبای محمود با آدم زیرکی طرف هستند...آنها خیلی زرنگند...همین که بازی -موسوی احمدی -در سطح عوام به بازی -هاشمی احمدی- تبدیل شد سناریو یی بسیار قوی بود...

می گویند محمود گفته ما شنبه کره شمالی را بردیم و اسنادش توی تربیت بدنی موجود است!

این اتفاقاتی که افتاد با تمام هزینه هایش واقعا شروعی برای شفاف سازی همه چیز است ؟یعنی ما یک قدم اساسی در این مملکت برداشتیم؟

اگرو تنها اگر محمود رای نیاورد تنها به عنوان یک فرد عادی بعدا این کارش اگر و تنها اگر به شفاف سازی سیاسی اقتصادی بینجامد برای من قابل دفاع خواهد بود...اگروتنها اگر رای نیاورد....اگروتنهااگر...

بازهم می گویند چهار سال دیگر خطاب به ر.هبر.ی خواهد گفت « من شما را دوست دارم !

بگم آقا؟بگم از کجا آیت.الله شدی؟بگم چطور ی یک شبه مرجع شدی؟!!»

راستی ر.فسنجانی تاوان چه چیز را پس می دهد ؟همه تهمت هایی که در خطبه های نماز جمعه زد؟لگدکوبی نهضت آزادی؟یا...

 

 

دوست نوشت:

صدا کن مرا

 صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

 که در انتهای صمیمیت حزن می روید...

 

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

آنقدر همه چیز این روزها توی ایران داغه که این خبر زیر ، خبر به این مهمی وسط همه چیز محو شد هرکسی تاریخ مشروطه را خوانده باشه یا کتاب های خاطرات مشروطه را، اون وقت می فهمید سرآغاز همه دعواهاو توی سرو کله زدن های امرومانز کودتای آنروز بود... که هم خودمان مقصر بودیم که مثل الان با یک مویز گرمی می کردیم و با یک غوره سردی و هم دیگرانی که الان وبسیار دیر اقرار می کنند، و تقصیر دیگران بیشتر بود چون آنان می دانستند و می فهمیدند ما نه...

خبر(روزنامه اعتماد امروز)

از سوي رئيس جمهوري امريکا در سخنراني قاهره عنوان شد

                                                       پذيرش دخالت امريکا در کودتاي 28مرداد



 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
 

...

راستش لحظه به لحظه که از مناظره میگذشت بیشتر حس خفگی بهم دست می داد، انگار یک چیزی گذاشته بودند بیخ گلوم، همش به این فک می کردم که تموم شد! زحماتمون به باد رفت...نمی دونستم چکار کنم، دلم می خواست جای میر حسین بودم خشتک این یارو را روی سرش می کشیدم، سکوتش اذیت می کرد، هی زنگ می زدم این طرف اون طرف ببینم من حساسم یا بقیه هم معتقند که گند زد؟!جالب پرنده بود که اون وسط من را دلداری می داد...آخرسردیگه از کوره در رفتم شماره دکترمشاور میرحسین رو گرفتم گویا همراه میر حسین بود ، با بغض و عصبانیت داد کشیدم «خراب کرد! تو رو خدا یک کاری کنید! تو رو خدا...» اون هم در جواب البته با استرس گفت «نه! ایشالا خوب میشه ...صبر کن».

ما که صبر نکردیم اما آخرش خوب شد و چه خوب شد که محمود به زنش گیر داد(آخه ترکه و غیرتش!) ما می دونستیم باید اون عصبانی بشه تا حرف بزنه و عصبانی شد...

بعد هم تصمیم گرفتم بزنم به خیابون ...توی میدان تجریش یک طرف طرفدارای محمود بودند و یک طرف ما ،جنگ هم ناموسی شده بود نصفه شبی! شعارهایی به این مضامین رد و بدل میشد:

 

 
 
   |    میم درمحاق... ادامه نوشته ... | 
 
 
  ...

و فریاد شهیدشان

 به هنگامی که بر

صلیب نادانی خلق

                          مصلوب می شد

«ای پدر

اینان  را نیامرز

چرا که خود نمی دانند

با خود چه می کنند!»

                                                            شاملو

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

۱- وقتی میرسیم میدان ولی عصر تقریبا شوکه می شوم ...شنیده بودم اما ندیده بودم...جوی که حاکمه را فقط توی دانشگاه ها آن هم انجمن اسلامی یا دفاتر روزنامه ها یاگاهی ستادها...به هرحال انتظار ندارم توی یکی از میدان های شهر همچین چیزی را ببینم ...اولش گیج می زنم یک گروه پرچم بدست از اینجا به انجا می روند و می گویند موسوی! کروبی! حمایتت می کنیم ...گوشه ای چندتا بسیجی با یک خانم بدحجاب!مباحثه می کنند... یکی داد می کشه احمدی نژاد، یکی می گه به کسی رای بدید که عدالت داره و تقریبا ۱۰ تا گروه دور تا دور میدان مشغول بحثند، حتی طرفدارهای محمود هم از ترس رای نیاوردن اهل گفتمان شده اند!

ایول! جامعه مدنی ،دموکراسی ...آزادی بیان (البته بعد از بیانش را نمی دانم....)خلاصه اینکه میدان ولی عصر مهد آزادی بیان ایران!

۲- هیچ فکر کردید با این جو تخریب حاکم اگه زبانم لال رییس جمهور کنونی رای بیاره از همه ما گرفته تا اساتید دانشگاه تا اقتصاد دانها تا همه! باید کجا قایم بشوند؟توی کدوم سوراخ موش ؟دیگه دولتی در پی رایی نیست دیگه رییس جمهوری با کسی رودروایستی نداره ...دیگه هیچی! توی اتوبوس چند تا دانشجو دار حال گفتگو سر انتخابات بودند شروع کردند استادهاشون که طرف موسوی را گرفتند بشمارند...۱۴تا!بعد یک دفعه همه با هم زدند زیر خنده و گفتند کی قراره ترم مهر ماه به ما درس بده؟!

۳- همایش نسل سوم ها با موسوی هم خیلی باحال بود! وصفش حتی به پدر بزرگوار در ایتالیا هم رسیده و جویای احوالات بود... جا واسه سوزن انداختن نبودمن هم که اول بعنوان خبرنگاران خارجی داشتم می رفتم داخل اما نهایتا  به خاطر اینکه توی یه عالمه پسر قلچماق سبز پوش له نشم راه داده شدم یعنی به خاطر خانم بودنم!...اما تمام مدت داشتم به این فکر می کردم که نسل چندمی محسوب می شوم؟دوم ؟ سوم؟یاسوخته؟!

اماعکس هایش فردا...خیلی خسته ام.

فردا!

               

              

این هم آخر مراسم و دسته گل نسل سومی های نظیف کف سالن:

                    

۴- به هر حال غرض از مزاحمت این بود که رای بدهیدبگذارید اگه بد شد بگوییم خاک بر سرمون خودمون کردیم که لعنت بر خودمون باد، نه اینکه سرمون آوردند!

میگم من هم از جریان گلزارخاوران خبر دارم، من هم دلم به درد می اید اما لج کردن هیچ دردی را درمان نمی کند...به دیفونه گفتم این نسل شایان ما بزرگ که بشوند خشتک نظام!را روی سرش می کشند مگر زیربار می روند...گفت اگر معتادشون نکنند اما این نسل دیگه معتاد نمی شوند...جواب واضحه نهاد تربیتی این نسل دیگر حکومت آموزش پرورش و صداسیما نخواهد بود اما برنامه می خواهند...و این برنامه را آبادگران نخواهند توانست نوشت.

لینک:اعلام حمایت شخصیت‌های کارتونی از کاندیداها؛

دوست نوشت: 

حکایت   شب  هجران   که  باز داند  گفت

مگرکسی که چو سعدی ستاره بشمارد

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

شایان کوچولو ۶ ساله ما در ادامه فعالیت های انتخاباتی ش امروز پوسترانتخاباتی واسه کاندیدا ها طراحی کرده بود! که در ادمه می آید مال میر حسین را بدستش می رسانم مال بقیه هم مال شما!

میر حسین موسوی

                                

کروبی و احمدی نژاد

                                

محسن رضایی

                                    

آقاجون یک صدم اندازه شایان هم جوگیر بشوید میروید رای می دهید به خدا!...یا شب ها بروید میدون های بزرگ شهر باز هم جو گیر می شوید!به هر حال این دفعه جو گیر شوید می ارزه!البته فعلا رای شایان محسن سعیدی! است... خودش می گوید!

دوست نوشت: 

باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

این روزها در سرزمینی زندگی می کنم که در آن

دویدن

سهم کسانی است که نمی رسند

و رسیدن

حق کسانی است که نمی دوند...

پ.ن۱:کارشناسان معتقدند که دلیل پیشنهاد و انتخاب سونیا سوتومایر زن اسپانیول اصل بعنوان  قاضی دادگاه عالی آمریکا  توسط باراک اوباما، این است که اوباما معتقد است او هم چون خودش با زحمت کشی و تلاش، بدون اینکه به ثروت یا طبقه خاصی متصل باشد به این جایگاه علمی و قضایی رسیده است. 

پ.ن۲:جمله بالا از میرحسینه.

شایان نوشت:

شایان ۶ساله ما هم این روزها انتخاباتی شده حتی از سر حرفهای ساز.گارا و نور.ی زاده در هم نمی گذره...رنگ تمام کمپین ها و اسم تمام افراد رو هم یاد گرفته اما نتیجه گیری هایش از همه کس جالب تر است مثلا دیروزما مهمانی داشتیم که یک دفعه شایان بی مقدمه ازش پرسید شما رای میدی؟!

آقاهه هم گفت ا...مگه رای گیریه؟

شایان کوچولو گفت« آره مگه نمی دونی ا.ح.مدی نژاد از بس خراب کاری کرده مردم گفتند برش داریم یکی دیگه را جاش بگذاریم!ـ(بابا دموکراسی) حالا شما به کی رای میدی»؟

آقاهه جواب داد «احمد.ی .نژاد»!

شایان هم گفت «اٍ! ...مگه نمی دونی چه خرابکاری هایی کرده؟»

- خرابکاری کرده ؟

شایان هم نه گذاشت و نه برداشت گفت :« یه دست بکش روی سرت !این همه پی پی را روش نمی بینی؟»

حالا از ما خنده و از شایان اصرار! 

بعد هم ادامه داد «من که به موسوی رای میدم! اما به نظرم خیلی پیره خوشم نمیاد ! فک کنم اگه اح.مد.ی نژاد موهاشو مش می کرد دیگه مردم نمی خواستن برش دارند ببین مثلا خا.منه.ای موهاش سفیده کسی برش نمی داره»!

به شدت هم معتقده رنگ انتخاباتی ا.حمد.ی ن.ژاد قهوه ایه!!!

یک بارم که از این همه فعالیت کمپین های مختلف توی جامعه مدنی خانواده ما ! خسته شده گفت « خاله...نمیشه رییس جمهور نداشته باشیم؟ مگه نمیگن خدا واسه همه چیز بسه؟!»

 

دوست نوشت: 

باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

                

 

به علت مشکلات مالی خیلی فوری یک عدد کلیه به فروش می رسد.

سن اهدا کننده ۲۹ سال...

اگه شما هم امشب  مثل ما اگذرتون به تجریش افتاده باشد حتما این اطلاعیه ها را بر در و دیوار دیده اید

...بهتره من ساکت بشم!

پ.ن: من هم تمام پیش فرض های منفی موجود تاز دروغ تا اخاذی را بلدم اما واقعیت اینه که اون بهرکسی که هست به علت بدهی می خواد کلیه اش را بفروشه.

 

دوست نوشت: 

باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

رای نوشت:

آدم عاقل از یک  سولاخ دوبار گزیده نمیشه آقاجون!

من شرمندم که رای تو که از کُهن و بُهن علوم زمانه سر رشته داری با رای فلانی یک اندازه تاثیر داره ...واسه همینه که می گم باید رای داد...دوستی ۴ سال پیش که ما از ستاد(هی!دوباره قصه دستها و کاسه ها را پیش نکش!)

ی می گفتم؟ آهان ما خسته و زار پرچم های ستاد را کشیدیم پایین و در میان شادی خواهرانی که یک عمر از سر ناچاری موهای دراز شون را کف سرویس های نظافت خوابگاه و آوای روضه های گوش خراششون را از اتاق ها و عکس های سرورانشان را بر دیوارها با وحشت و تعجب تحمل کرده بودیم به خوابگاه برگشتیم...واقعیت این بود که آنها برده بودند ...حالا به هر دلیلی ...کمیت مهم بود نه کیفیت... 

سخت تر از همه مسیر خوابگاه بود که دوست شاعری را دیدیم که حال زار ما را که دید گفت :«غصه نخورید خانم میم!در عوض هنر پیشرفت می کنه...همیشه در محدودیت و زیر زمینه که استعداد  ها می شکفه»!

حالا هنر شکوفا شده؟جیب ها پر از پول شده ؟دل ها شاد شده؟

قصه حراست نان به نرخ روز خور که قصه ای طولانی است که بعد از تغییر دولت ما شدیم آماج عقده هایشان...

کاش اون روز خا.تمی را با اون شعارها از دانشگاه بیرون نکرده بودیم، شاید به کفاره همون است که حالا هممون مجبور شدیم شبانه روز خودمان را در ستاد های کسی که اون وزیرش بوده سر کنیم برای یک رای بیشتر مردم...

چطور کسی که سالهاست روی اقتصاد کشورهایی که روزگاری ۱۰۰درجه بدتر از ما بودند (ترکیه، برزیل افریقای جنوبی و حالا ما با حسرت با شاخص هاشون نگاه می کنیم) کار کرده با کسی که کارشناس های مملکت را از سازمانها بیرون کرد و سازمانی مثل برنامه بودجه  را منحل، یکی  است؟

چطور ادم کسی را که توی ملاعام دست زنش را با افتخار می گیرد با کسی که به زنش می گوید منزل! یکی فرض میکند؟

چطور کسی که تو را مثل یک آدم فهمیده خطاب می کند با کسی که مثل بچه دو ساله هم نه!مثل یک الاغ تو را مخاطب قرار می دهد یکی است؟

چطور آنکه آبروی کشور را به رای چند تا دهاتی و لبخند چند تا عرب در اجلاس های جهانی می برد بودنش با آنکه دنبال عزت ایران است یک جور است؟ 

چطور کسی که عزیز دل آقاست با کسی که منفورآقاست دستش توی یک کاسه است؟

انتخابات این بار فرار از وضعیت موجوده نه انتخاب بهترین، عزیزم الان دیگه رای تو  و اون آدم کور  یکی نیست، رای تو الان رای یک نخبه است...لطفا رای بده.

 

دوست نوشت: 

باید تو رو پیدا کنم

هر روز تنها تر نشی...

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

اگه یکی از این جوجه خوشتیپا موهاشو درست نکته ،یا از دوست دخترش بی خبربمونه،یا اگه یه مدت هیچ کی بهش نیگانکنه، خداییش زه می زنه .

ولی آدمای زشت عینهومیمون زندگی شون مال خودشونه، زندگی هم که مال خود آدم باشه و هیچ کی به آدم محل سگ نذاره، اون وقته که معجزه میشه...

کتاب «یکبارش آدم را نمیکشه»، ترجمه نیک فرجام،جی دی سلینجر،ص۲۴

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

آلرژی داشت بیچاره!

آن هم به شوهرش

تا می دیدش

به جای اینکه کهیربزند

عطسه می کرد!

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

22     بهمن آمد و مردم همچنان حضور خودشن را نشان دادند، نه اشتباه نكنيد! اين بازي رسانه اي نبود، ميدان آزادي و خيابان هاي منتهي به آن واقعا مملو از جمعيت بوده....و اينجا بود كه آه از نهاد من برآمد...

آقا كشك چي ؟ دوغ كي؟ دموكراسي توي ايران ؟

واقعيت اين است كه اگرچه كارشناسان ارتباطات و جامعه شناسان و حتي سياستمداران معتقدند كه در چند سال آينده دموكراسي از نان شب بر مردم واجب تر خواهد شد اما اين چندِ «چند سال»  توي ايران محل مناقشه است، چون كه اولا: مردم ايران نه تنهايكي نيستند كه ذاتا دموكرات هم نيستند، مردم ايران  هيچ وقت  به عنوا ن يك ملت نبوده اند، اگرچه با اقدامات شاه عباس صفوي در اشاعه مذهب شيعه براي يكپارچه كردن ايران، اين روند شروع شد، اما حتي در همين لحظه هم اين هدف جامع عمل نپوشيده است، با وجود اين گوناگوني قوميت و مذهب و ...البته برخورد ها و سياست هاي ناشيانه و مغرضانه حكومت ، كه البته حكومت يك طرف قضيه است، طرف ديگر فرهنگ مردم ايران است، فرهنگ مردم بي فرهنگ ايران! در نظر بگيريد ما وقتي حتي تفريحاتمان و طنزها و جوك هايمان، به مسخره كردن قوميت هاي ديگر اختصاص دارد و جداي از قوميت هم، در هر جمعي كه شامل ساكنان شهرهاي مختلف باشد ته آن حتما به كَل زرنگي هم شهري هاي  ما! و خريت  شماها! خسيسي آنها! و بي غيرتي ايشان! و....خواهد گذشت، ديگربماند كه اين ذهنيات به سازمان ها ونهادها هم درسطح كلان جامعه كشيده مي شود.

     دوم اعتماد به نفس بيش از حد و ويران كننده مردم ايران ....متاسفانه ما واقعاْ باور كرده ايم كه هنوز همان ايران زمين دوران  عظمت كورش و داريوش هستيم، در صورتي كه از هر جهت كه در نظر بگيريم ما فقط نام آن امپراطوري را به يادگار نگه داشته ايم، حتي  از مردم افغانستان  تا نزديكي يونان هم مي توانند ادعا كنند كه وارث امپراطوري ايران هستند. ديگر اثري از وسعت سرزميني و حتي فرهنگ حاكم بر آن سرزمين باقي نمانده است، تنها چيزي كه باقي مانده اين عُجب و خودبزرگ بيني مردم ايران است، مردم متمدن ايران در مقابل ملت بي ريشه آمريكا، مردم فاشيست آلمان، مردم كثيف و پچل فرانسه، بريتانيايي ها روباه صفت، عرب هاي شكم و شهوت پرست، هندي هاي بي خيال و پاكستاني هاي تروريست و ...(اگرچه اگر دقت كنيم اكثر ماها خود كمپلكس اين صفات هستيم )...اين توهم متمدن بودن، اين توهم دشمنان بزرگ در كمين داشتن! كه البته حكومت هم جديدا به جدّ به اين حس دامن زده است و در حالي كه از مذهب كم آورده است رو به مليت آورده تا باز مردم را به طريقي اطراف خود نگه دارد....

سوم دموكراسي كه درايران ريشه اي ندارد، اولين بار كه درايران جنبش آزادي خواهي روي داد زمان مشروطه بود كه عده اي متفكررفتند و فرنگستان را ديدند و مقايسه كردند وبا گروهي روشنفكر كه كتاب خوانده بودند و تاريخ، خواستند كه اين مردم را يوغ استبداد و استعمار برهانند. كِي؟ زماني كه هنوز مردم به فرّخدايي پادشاه ايمان داشتند!...مردم ما بدون هيچ پيش زمينه  دموكراسي خواهي يك شبه دموكرات شدند وآزادي خواه ونتيجه هم كه آن شد، دومين انقلابي كه مردم ايران كردند به كجا كشيد؟ كمي از اين مردم يا حداقل رهبرانشان (در سطح گروه ها ) بدون اينكه 4 تا كتاب درباره تاريخ انقلاب هاي ديگر خوانده باشند، كه نخواهند تجربه هاي ديگران را تكرار كنند يا بفهمند ماركسيست چه مي گويد؟ ملي مذهبي چه مي خواهد و روحاني چه مي گويد؟ به هر بادي به خيابان ها ريختند و وزيدند و همين شد كه وقتي واژه رهبرانقلابشان از «ما» به «من» تبديل شد و كسي كه درفرانسه از آزادي بيان و آزادي زنان و... مي گفت وقتي به ايران آمد ازتفتيش گفت و تكفيرو... خم به ابروي كسي نيامد،

 زمان حال را نگاه كنيد وقتي مردم زير ساخت فرهنگي نداشته باشند، دموكراسي را نخواهند و ندانند، نتيجه اين مي شود كه زماني به اصلاح طلب ها راي مي دهند و زماني به اصول گراها و زماني فقط براي لجبازي و نه از روي فكر تحريم مي كنند...و همين مي شود كه با تمام فلاكت هايي كه به سرشان مي ايد باز ساعت 9 شب 22 بهمن صداي الله اكبرشان از روي پشت بام ها به هوا مي رود ...نه توي دهات هاي يزد ها! توي كوچه پس كوچه هاي شمال شهر تهران!

مي گويند طبقه متوسط تحصيل كرده در يك جامعه هميشه تعيين كننده اند، به راستي اين طبقه د رجامعه ماكيانند و چه مي كنند؟

پ.ن1: يك هفته خاموشي نداشتيم راهپيمايي با شكوه برگزار شد از ديشب تا ساعت 3 بعد از ظهر امروز دوباره برق رفت

 برف باريدن گرفت

شوفاژ خونه خاموش شد

و ما از زير لحاف فرياد زديم

مرگ بر امريكا!

پ.ن2:

- آخه شما ديگه چرا ؟وكيل مملكت، حقوق دان، مثلا روشنفكر! به همين راحتي رفتيد راه پيمايي 22بهمن؟!

    - تو نمي دوني من به خاطر همين انقلاب چه كساني را از دست دادم، چقدر هزينه دادم، چقدر خاطره دارم...

- اين انقلاب؟واقعا اين نتيجه همان انقلابي است كه كرديد؟ اگه همين را مي خواستي دستت درست! بايد مي رفتي راهپيمايي...اما پس ما چي؟ دانشجوهاي دربند چي؟اونهايي كه به همین راحتي كشته مي شوند و ميگن خود كشي كردند چي؟اشتباه شاه اين بود كه زنداني هاي سياسي و خطرناك هاش را نگه مي داشت ...اينها اما باهوشند! مي كشند عزيز من! يك سال بهشون بد وبيرا ن مي گي، حرص مي خوري،غصه جوون ها را مي خوري... بعد يك روز پا مي شي مي ري راه پيمايي؟ روز قدس را مي گي دفاع از مظلومان و محرومانه، دفاع از انسانيته ،اعتراضه به بي گناه كشي ...اين را چي مي گي؟

- من رفتم ببينم چقدر آدم آمده بودن! راست مي گند شلوغ ميشه يا نه؟!!(مي خواهد من ساكت بشم، توجيه مي كنه! مي دونم ...رفته تا دوباره توي خاطرات اون موقعش غرق بشه، شايد دوباره بودن دوستاش را حس كنه، مي ره تا دنبال گم شده هاي اون موقعش بگرده ....)

گناه داره! وقتي با شنيدن خبر اين كارش نه تنها من، كه خانم وكيل هاي دفترش و كار آموزهاش هم باهاش قهر مي كنند! شده چوب دو سر طلا...)

پ.ن3: یک مقايسه باحال!کلیک کنید!

پ.ن۴: این را هم کلیک کنید خالی از لطف نیست:

عده‌ای قاتل، رئیس‌جمهور یا رهبر شدند ..... صاحب کشور شدند

این میان من ملتم یا امتم یا منترم!     ......... خاک عالم بر سرم

 

 

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

مرد نویسنده از در  بزرگ ساختمان  بیرون آمد، با شانه هایی افتاده چند قدم به جلو برداشت ...اما انگار که از چیزی پشیمان شده باشد ناگهان به عقب برگشت، کنار دیوار بر روی زمین نشست ، پوشه زیر بغلش را باز کرد، کاغذهای لای آن را در آورد، تمام ضمایر«ما» را «آنها» کرد، تمام افعال «حال» را « گذشته» کرد، بر تمام واژه های مورد دار خط کشید وتمام سه نقطه های آخر جملات را نقطه کرد ... بعد از جایش بلند شد وبا شانه هایی افتاده تر به ساختمان ممیزی ارشاد برگشت.


و  چنین است   و     بود

که

کتاب   لغت   نیز    به  بازجویان   سپرده   شد

تا هر واژه را که معنایی داشت  به  بند  کشند

و واژگان بی آرش را   به       شاعران بگذارند.

و واژه ها به گناه کار و بی گناه     تقسیم شد

به آزاده و بی معنی  ،   سیاسی و  بی معنی

نمادین و بی معنی ،            ناروا  و بی معنی

و شاعران

از بی آرش ترین الفاظ

چندان گناه واژه تراشیدند

که بازجویان به تنگ آمده    شیوه دیگر  کردند

و ازآن پس به یک باره

سخن گفتن

نفس جنایت شد...


پ.ن۱:مثل خیلی از مواقع:احمد.شاملو.(هنوز واسش صفت نیافتم)

پ.ن۲:مدتهاست ذهنم مشغول این مهم است:واقعا هنر نمی تواند مکتوم بماند ؟

پ.ن۳:وقتی استاد (که یکی از اساتید مسلم علوم سیاسی ونخبگان کشوراست) قبل ازجلسه امتحان بهم گفت« من شاگرد خیلی زیاد داشتم، با خیلی آدم ها هم سروکار دارم و داشتم، اما تو از معدود کسانی هستی که خیلی باهوشی! توی مسائل تیزی... زرنگی! مواظب باش! می ترسم این استعداد هرز بره »...نمی دانستم چی بگم، اما ناگهان تصاویر تمام آن اساتیدی که در دوران کارشناسی توی بیغوله های گروه فیزیک  دردخمه ای نشسته بودند و من در به در نتیجه کنکور ارشد را برایشان می بردم که تمام شد راه را به من نبندید می خواهم بروم!... من آدم فیزیک خواندن نیستم نخواهیدکه دوباره از صفرشروع کنم و همه ملا می شدند (البته نه از نوع ملا صدرایش! از نوع ملامحمد عمر) منبر می رفتند و می خواستند تاوان سه  اشتباه را ازمن بگیرند انتخاب رشته نا بجای ۵ سال پیش را و فعالیت های خبری و گاها سیاسی درون وبیرون دانشگاهیم را وغرور وحشی این سالیانم...هیچ وقت هیچ کدام را نفهمیدم ، اما کینه شان همه ذهنم را نسبت به مقام استادی تباه کرده بود...وقتی دکتر این جملات را به من گفت و گفت « نمی خواهم چند سال دیگه همه چیزت به هدر رفته باشد... » دلم می خواست همه شان آنجا بودند و می دیدند که چه کسی دارد این جملات را به من می گوید...امتحان را که دادم تا خود پارک دانشجو برای دیدنت و گفتن این خبر پرواز کردم،مثل بچه ها شده بودم...دلم می خواست پرنده را زودتربا تلفن خبر کنم...تو و اون شاهد بودید که من آن سالها چه کشیده بودم.  

پ.ن۴:هیچ وقت نفهمیدم چه چیزی توی وجود من بود که انها را آزار می داد.

پ.ن۵: میشه ازش هزاران صفحه نوشت، که چرا رخ داد، چرا باید رخ می داد، چرا یاید رخ نمی داد ...میشه ایراد گرفت، نقد کرد، تعریف کرد، تمجید کرد...میشه نوشت، د رمرحله ای از انقلاب به سر می بریم که توی هر انقلابی رخ می ده و آن سرخوردگی و دوری مردم از آرمان های انقلابه ... اما من به این ها کاری ندارم فقط می دانم توی سرود های انقلابی قسمت هایی هست که من را هم تشجیع می کنه من را هم به حرکت وا می داره چه برسه به ان مردمی که اولین بار بود حس کرده بودند دارند یک کار بزرگ می کنند(از تبعاتش هم خبر نداشتند)قسمت هایی مثل

قسم به اسم آزادی

به لحظه ای که جان دادی...

فردا که بهار آید

آزاد و رها هستی ...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

بلبل ما توي  خانه صاف صاف راه مي رفت، بلبل ما دوست داشت صبح ها بگذاريمش  توي تراس تا با بلبل هاي آپارتمان روبرو هم آوازي كند ...بلبل ما خيلي قشنگ مي خواند...امروز صبح هي گفت: « من را بگذاريد توي تراس، من را بگذاريد توي تراس... » بعد ما گذاشتيمش توي تراس.

 كفتر چاهي هاي گرسنه ريختند دور قفس بلبل مرفه ما!...نوكشان به دانه ها نمي رسيد ، در قفس را زدند بالا و سرشان را كردند توي قفس، بلبل ما ديد در قفس بازاست، شايد دلش خواست مثل كفترچاهي ها بپرد، شايد دلش خواست برود پيش بلبل هاي همسايه روبرويي، شايد فكر كرد مي تواند بپرد تا خود قله كوه، شايد فكر كرد بيرون هم مثل توي خانه امن است، گرم است...

شايد هم نخو است كوري را به خاطر آرامش تحمل كند، همين شد كه از كنار سر كفترهاي شكمو رد شد و پريد بيرون و چون كسي پرواز يادش نداده بود، از لبه تراس افتاد اون ته ته زمين  اين ساختمان بلند و ما تا آمديم برسيم پايين و برش داريم و بوسش كنيم و نازش كنيم وتيمارش كنيم، گربه پروري آن يكي همسايه يك لقمه چپش كرد...بلبل ما نمي دانست كه پرنده اي كه توي قفس به دنيا بيايد محكوم است به ماندن در قفس، حتي هوس رهايي هم برايش مرگ است...


پ.ن۱:به شايان كوچولو ميگويم بلبل كو؟ ميگه به خداي بني اسرائيل! من برش نداشتم !

پ.ن2: اولين روز امتحانات توي آسانسور دانشگاه گير كردم...براي كسي كه ارشد  ارتباطات مي خواند زشت است اما من ديروز همين خبر را كردم مبناي قضاوتم بر روي آدمها و دوستي شان !!! كسي تهش نماند!      

 I should be happy for this...

پ.ن3:منطقت را به رخ من نكشدوست داشتم اينطوري قضاوت كنم ..من دیگر آدم ها را دوست ندارم

به کسی   برنخوره ،  برنخوره

من یکی پنجره مو می بندم...

پ.ن۴: اين حس رفتن، اين حس اينجا نبودن،سرشارم ميكند از انرژي...نوشتم كه روزي يادم نرود،ثبت با سند برابر است.

پ.ن۵: اين هم عكس گربه هاي مذكور در متن بالا:

                  


اما خبر:

۱- به استقبال روزهمبستگي با دانشجويان دربند

۲- حاکم شدن فضاي امنيتي در بندرترکمن

۳- بودجه "فعاليت هاي ديني" 600 درصد افزایش یافت: پول نفت بر سرسفره‌ مساجد

۴- قرن 21 قرن افزایش بهای غذا

۵- سخنگوی ستاد ائتلاف اصلاح‌طلبان خبر داد: ردصلاحيت تمامی نامزدهای عضو مشارکت و مجاهدين انقلاب، نوروز

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...

شمع    بگریست گه  سوز    و  گداز

کز چه  پروانه   ز  من بی خبر  است

بسوی  من  نگذشت ،  آنکه   همی

سوی هر برزن  و  کویش  گذر  است

بسرش    فکر   دو    صد  سودا   بود

عاشق آنست که بی پا  و سر است

گفت       پروانه    پر    سو خته   ای

که تو  را  چشم  به  ایوان  و دراست

من  به پای  تو   فکندم  دل   و   جان

روزم  از  روز تو    صد  ره   بتر   است

پر   خود   سوختم    و    دم      نزدم

گر چه   پیرایه     پروانه     پر     است

کس   ندانست  که  من   می  سوزم

سوختن  هیچ   نگفتن ،  هنر    است

آتش  ما    ز     کجا    خواهی     دید

تو   که  بر  آتش خویشت  نظر است؟

به    شرار     تو    چه     آب   افشاند

آنکه   سر   تا  قدم   اندر  شرر  است

با  تو   می سوزم  و   می گردم  خاک

دگر   از  من   چه  امید    دگر   است؟

پر   پروانه   ز   یک   شعله    بسوخت

مهلت  شمع  ز شب   تا  سحر  است

سوی   مرگ  از   تو   بسی   پیشترم

هر   نفس   آتش   من  بیشتر   است

خویشتن   دیدن  و   از   خود      گفتن

صفت      مردم       کوته نظر      است

پ.ن۱:چرا شعرهایی به این زیبایی دیگر خریدار وخاطر خواه ندارند؟

پ.ن۲: ازنقد آن هم ازنوع ایرانیش متنفرم ،آخرین نقدرا پارسال از توی یک تکه روزنامه که وسط پیاده رو افتاده بود خواندم که از اتفاق به پروین اعتصامی شاعر شعر بالا بود...نقد؟فحش!مانده بود بگوید چون پروین پراز عقده ونیز یک فاحشه هم بود ! این شعرهای هزل را می گفت! نهایتا نتیجه گرفته بودکه شعرهای پروین را نباید در زمره شعر درست حسابی به حساب آورد...۷۲ تا شاخ رو سرم درآمده بود حین راه رفتن توی همان پیاده رو...یادم نیست کدام روزنامه اما مطمئنم ازدگراندیشان بود تازه! (که علت هفتادو دومین شاخم همین بود) احتمالایک سرچی کنم مطلبش را پیدا کنم لینک بدهم.

پ.ن۲:توی مملکتی که بهترین منتقد دولت آبادگر ، مدیر مسئول روزنامه کیهان معرفی می شود وجایزه می گیرد، حال و روز نقد پر واضح است.

پ.ن۳:از جمله واژه هایی که ممکن است بشنوم و فرقی نمی کند کجا،بزنم زیر خنده...نقد منصفانه است.

پ.ن۴:یکی از دوستان جدید من یک آقای مجری توانمند و موفق است ، یک مجری توانمند خوب سوژه پیدا می کند برای حرف زدن و خوب حرف  می زند...حالا من که روال ذهنی ام نوشتاری است درارتباط با کسی که روال کاری اش گفتاری است...ته هرمکالمه ای به سکوت می انجامد!

                            


اما خبر:

۱- همزمان با اعلام موجوديت گروه ناصحان مانور تذکر لسانی شروع شد.

۲- آيت الله خامنه يي دعوت از ناظران بین المللی برای انتخابات را بزرگ ترین جسارت به ملت ایران خواند.

۳- شانس بالای قلعه نویی برای مربیگری تیم ملی!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

...

حسابي كلافه شده بود، نيم ساعتي بود روي نيم كت پارك منتظرنشسته بود...به ديرآمدن مردش عادت داشت، اماچيزي كه امروز آزارش مي داد مردي بودكه آن طرف حوض كوچك پارك، برروي نيم كت روبرو نشسته بود و به اولبخندمي زدواين لبخند لحظه اي ازروي لبش محو نمي شد...چنددفعه يك بارهم زيرلب جمله اي مي گفت و رو به زن سرش راتكان مي داد!همچنان با لبخند...پارك شلوغ بود وهوا آفتابي ...زن نمي خواست از روي نيمكتش بلند شود ، مي دانست بيش ازاين منتظرخواهدبود وتحمل گرما ونگاه هاي تمسخرآميز و متلك هاي بي حياي ديگران را نداشت...همچنان سرجايش نشسته بود وبا تعجب به مرد ونگاه ها ولبخندهاي بي معنا وعجيبش نگاه مي كرد...به ساعتش نگاه كرد،چهل و پنج دقيقه گذشته بود، ديگركلافگي جايش را به عصبانبيت مي داد ، تصميمي گرفت و ازجايش بلندشد كه صدايي اورابه خودش آورد...

_ شرمنده عزيزم! خيلي منتظرشدي؟! 

_اَه! ...آره! ...اين مرتيكه هيز پدرم رو درآورد ازبس نگاه كرد...

نگاه مرد به سوی نگاه زن (نيمكت روبرو) چرخيد و با اخم هاي درهم به آن سو رفت، زن متعجب به مرد روبرويي نگاه مي كرد ، همچنان به او زل زده بود ولبخندمي زد! مردش به او رسيد، يقه اش راچسبيد واز روي نيم كت بلندش كرد...مرد لبخند به لب، دستش راسپرسينه اش كرده بود و در حالي كه تقلا مي كرد چيزي مي گفت ، اينبار اما لبخندش رقت آور و مستاصل مي نمود...

ناگهان مردش اورا رها كرد ودرحالي كه يقه اش را مرتب مي كرد و مي بوسيدش! با چهره اي سرخ وبرافروخته به سمت زن نگاه كرد ...زن همچنان به مردي نگاه مي كرد كه ديگرلبخند نمي زد...عصاي سفيد تاشده اي را ازجيب كتش درآورد آن را باز كرد و به راه افتاد...


 پ.ن۱:

 کلیک!  روی اسمت!

   اینست

   تمام عشقبازی من...

 

پ.ن۲:

تو هي سَرمي خوري ومن هي سُرمي خورم ...تو سَرمي خوري ، من سُرمي خورم و سقوط مي كنم ته دره  نتوانستن  وله مي شوم درحسرت توانستن كاري كه  توسَر نخوري...  

غصه هايت رادوست نمي دارم، دردهايت رادوست نمي دارم ،ازهرطرف كه بخواني همان است! درد است... نان است...

 

پ.ن۳:

یک گنبد که توش ۲۲ شمش طلا به قیمت ۲۲ میلیاردتومان (به مناسبت ۲۲ بهمن!) البته به قیمت پارسال که سکه ۶۰ تومان بود، نه حالا که ۱۸۰ تومانه، گم شده!...توی این برف وطیفون! اگه گذرتون به اتوبان تهران قم بیفته، می بینید که گنبد جناب امام خمینی غیب شده فعلاْ !


اماخبر:

۱- تبرک جویی نمایندگان از رییس جمهور: یک نماینده ته مانده آب احمدی نژاد را برای تبرک سر کشید و به لباس های خود پاشید !

۲- جان دانشجويان در خطر.

۳- سازمان دیده‌بان حقوق بشر:به سرکوب وسیع جامعه مدنی پایان دهید.
۴- هشدار بوش به ایران: حمله به ناوهای ما پیامد جدی دارد.

۵- اجرای اعدام به شیوه‌ی “پرتاب از بلندی” در شیراز.

۶- مهران قاسمی روزنامه نگار 30ساله اعتمادملی درگذشت.
۷- اخراج ۱۶۰ مهاجر از ایران در هوای سرد و برفی.


smsهاي مناسبتي و با ادبي:

1- به علت قطعي گاز جهنم سه روز تعطيل شد!مومنين هر غلطي مي خواهند بكنند!

2- هيات دولت اعلام كردبه دليل بارش برف ومصادف شدن آن با ايام محرم وسپس دهه فجرو درانتها عيد نوروز، مملكت تاارديبهشت تعطيل است!

3- با توجه به مسدود شدن راه هاي ..(يكي ازشهرهاي كشور عزيزمان)وگيرافتادن 700 مسافردرآن امروز درآنجا عيد اعلام شده است!

4- با توجه به عدم تعطيلي كارمندان بانك در برف سنگين ايشان از اين پس در شمارخرس هاي قطبي سرشماري خواهندشد!

5- با توجه به بارش برف وخانه نشيني مردهاسازمان ثبت احوال نسبت به افزايش جمعيت در ماه هاي آينده هشدارداد!

 ۶- شما هم می توانید حتی با روشن کردن یک بخاری اضافه در تعطیلات مدارس دانشگاه ها و ادارات سهیم شوید، هم اکنون نیاز مند یاری سبزتان هستیم!  

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

چرا  كه جهان را

 هرگز

با  تصور آفتاب

تصوير نكرده  بود...

مي خواهم بنويسم، جانورهايي كه هنوز رام ند خودشان را آرام به ديواره هاي مغزم مي زنند اما...

 قلم هميشه با من است از وقتي كه يادم مي آيد، به جاي عروسك و اسباب بازي در كاغذ وقلم غوطه خورده ام و البته پوكه فشنگ...كه پدر وقتي عروسكي خواستم گفت « قلم همان است که خدا به آن قسم خورده» !...وهيچ گاه نگفت كه خداكيست؟

مي خواهم بنويسم، فرقي نمي كند پشت رل توي ترافيك همت يا پاي پياده وسط پياده رو يا پاساژي يا كنج كافي شاپي ، سلفي ...

مي خواهم بنويسم وسط غيبت هاي روزانه هم كلاسيم ...مي خواهم بنويسم نشسته بر روي آخرين صندلي هاي اتوبوس شهري همان جا كه از همه جا بالا تر است...

 مي خواهم بنويسم وقتي كه غذا مي خورم يا آخرين كار تحقيقي ام را انجام مي دهم...

مي خواهم بنويسم وقتي برف مي آيد و  از پنجره كودكان همسايه را مي بينم كه در شيب تپه سر مي خورندو فرياد شادي سر مي دهند...

مي خواهم بنويسم همه داستان هاي كوتاهي را كه از محبت مي گويند و دوستي، از باران مي گويند و زيبايي يا از حسرت مي گويند و مرگ ...

قلم به دست مي گيرم اما ناگهان همه آن جانوران رام به گوشه اي از مغزم مي خزند! ترسيده اند! بيرون نمي آيند... جايگزين  آنها، همه آموخته ها يم مي شوند و به جلو هجوم مي آورند، همه كتابها رژه مي روند و صداي استادها درگوش ميانيم! مي پيچد كه« دنيا دنياي رئاليست هاست، يادت نرود! نخو ري مي خورند! ندري مي درند! انگيزه اول حفظ بقا... دغدغه اول امنيت... قدرت ، حرف اول را مي زند، هيچ رابطه واقعي اي جز جنگ وجود ندارد، فقط  self help ...منافع حرف اول را مي زند با تئوري صفر تعريف مي شود، برد تو يعني باخت من!...حتي براي آن ليبرالي كه دم از صلح مي زند و آن ماركسيستي كه دم ازديگري...»

و من بين دو گانگي اي كشنده و سخت گرفتار مي شوم... از چه بنويسم وقتي همه چيز تا اين اندازه رئال است؟ و بقيه همه ساخته ذهن رویا پرداز و آرمان گرای من ...

 قلم را به دست مي گيرم و مي نويسم « تروريسم و نقش آن درمعادلات سياست جهاني» !   

و

تاريخ

توالي

فاجعه

شد...

پ.ن۱: مالکیت جدید ملی.اعتماد به نفس ملی، وقتی کف گیر به ته دیگ می خورد !(این جزء خبرها بود که مشمول تنبلی من شد در پیوندها آمد!)

پ.ن ۲: اکثرشعرهای بی نام وب همان طور که از آهنگ و وزنشان پر واضح است مال جناب احمد شاملو می باشد.

پ.ن۳: شما اگر صاحب یک پدر محترم بودید که البته دزد هم نبود و متوجه می شدید که شخصی که ۵ لِول پایین تر و طبقه پنجم از سلسله زیردستانش می باشد در عرض سه سال ، فقط از یک پروژه ماهیانه حداقل ۲۰ میلیارد تومان به جیب می زده، چه حسی بهتون دست می داد؟انفجار؟ انزجار؟ افتخار؟ یا چه  چیز دیگری بروزن افتعال؟  


اما خبر:

احمدي نژاد: مطبوعات!چرا خفقان ايجاد مي کنيد؟

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

« جهان سوم جايي ست كه اگر ميهنت را آباد بخواهي خانه ات ويران مي شود و اگر آبادي خانه ات را بخواهي بايد در ويران سازي ميهنت بكوشي».           

من منظور و وجه تمثيل  اين جمله دكترحسابي را نمي دانم چه بوده است...

اما خودم اين برداشت را كردم كه راه آبادي ايران ويران سازي همه زير ساخت ها و رو ساخت هاست ، توي اين كشور همه چيز داغون است و مسلماً براي درست كردن آن نياز به ويران سازي از ته، دقيقاً مثل يك زلزله ( مثل همان اتفاقي كه با جنگ جهاني در آلمان افتاد ) و بازسازي است ، از اقتصاد گرفته تا فرهنگ... حالا آيا دولتمردي هست كه جسارت اين كار را داشته باشه و مهم تر از آن آيا نسلي هست كه حاضر به بدبختي و سختي كشيدن و له شدن باشد تا ايران پيشرفت كند و توسعه پيدا كند ؟ اصلا من و تو و مايي كه اينقدر از اين نابساماني مي ناليم حاضر به پرداخت چنين هزينه اي هستيم؟ با وجود رضايت از زندگي و اميد به آينده اي كه طبق گفته جامعه شناسان و آمار  توي ايران و  بين مردم ايران وجود دارد (ومن نمي دانم چرا؟) آيا اين مردم حاضر به رها كردن همين رضايت نسبي هستند؟آيا شما چيز ديگر ي از اين جمله منسوب به دكتر برداشت مي كنيد؟

...

وقتي كاروانسلار باتجربه راه را گم كرد

فرياد كشيد

كسي بلد است خانه بسازد؟

بازار بسازد؟

كليسا بسازد؟  


پ.ن:
وقتي حالم بد ميشه، آب و روغن قاط مي كنم، مخلص كلام! كم مي آورم اون وقت يك راه بيشتر وجودنداره، فقط و فقط يك راه... بايد پياده بزنم به جاده...امروز بار غم كمتر بود چند قطره اشكي و از آجودانيه تا دارآباد و بعد خلاص.

اما چند هفته پيش آوار فاجعه بود براي اولين بار...وقتي همه درها را بسته ببيني (بسته يا نبسته فرقي نكنه) تو بسته ببيني! وقتي هيچ اميدي نباشه  ونبود اميديعني فاجعه و من نااميدي را باتمام وجود به دوش مي كشيدم؛ از نياورون تا تجريش، از تجريش تا ونك، از ونك تا پارك ساعي يكسره رفتم و رفتم، با چشمي اشكبار چشم راست كه سمت ديوار بود با عينك آفتابي، تا كسي نبينه كه يك ادم نااميد چه شكليه ...وقتي توي تاريكي هوابه خودم اومدم ترس جاي نااميدي را گرفت، هيچ وسيله نقليه عمومي براي برگشتن نبود...


اما خبر:

۱- با حکم رئیس جمهور ایران، مرکز گفتگوی تمدنها در مرکز مطالعات جهانی‌شدن ادغام شده و ریاست آن به معاون آقای احمدی نژاد سپرده شد.

۲- يک سال حبس براي حسام فيروزي، پزشک معالج احمد باطبي.

۳- اعتراف گيري در زندان، تحصن در دانشگاه.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

شبانه شعري چه گونه  توان نوشت

تا هم از قلب من سخن بگويد، هم از بازوي ام...

رفتم و آمدم ...مراسم تجليل از فعالان سياسي بهانه بود...دو روز كه نياز داشتم به تنفسي بعد از هفته هاي غريب و پر مشغله رفتم كه بعد از مدتها در جمعي باشم كه ديروز باورکردم با گذشت زمان دیگر اثری از خلقیات ايشان باقي نخواهد ماند ...رفتم كه به ياد گذشته ها بعد از مدتها  گرمي دستهاي پر غروري را لمس كنم كه  هميشه پناهم بوده ...رفتم تا لحظاتي در دوستي ناب و نقد هاي بي پرواي رفيقي قرار بگيرم كه ماهها بود نمي دانستنم و حذفم كرده بود! رفتم تا مزه صداقت هاي كودك وار دو نفري  را بچشم كه دلتنگشان مي شدم؛  رفتم براي داشتن كوتاه مدت چيزهايي  كه  مدتها از آنها بي نصيب بودم...

نمي دانم اين پست را بنويسم يا نه؟ وقتي مي دانم بچه هاي انجمن امسال خواهند خواند اما ننويسم چه كنم ؟دردي است بي درمان ...

وقتي سوسن و مريم sms زدند كه «نيا!... تو رو خدا نيا!» گفتم سهم اين هفته شان است از شيطنت ها و حركتهاي هميشگي شان برسر من ...گفتم «باشد نمي آيم!» اما رفتم و شادمانم كه رفتم كه خشمگين بازگشتم و نيروي محركه اصلي من در زندگي  خشم است ...

مراسمي بود و من الان بايد تشكر كنم از اين كه از ما ( بخصوص من، كه هيچ وقت عضو انجمن و زير لواي دفتري نبودم و مستقل كار كردم و با اين وجود گويا كساني بودند که مرا به خاطر داشته اند) تجلیل کرده اند، اما نمي توانم ...مي داني ؟دردي است ....همه درد بود ، اين دو روز دردهايي كه خشم مراتغذيه مي كنند...

اول: بودن تو در راه و همراه من ...بودنت را سپاس... چرا كه داشتن تو اطمينان بخش است.

دوم مراسم :

تشنه كام كلام اند؟

نه!

 اين جا

سخن

به كار

نيست،

نه آن را كه در جبه و دستار                فضاحت  مي كند

نه آن را كه در جامه ي عالم     تعليم  سفاهت   مي كند

نه آن را كه در خرقه پوسيده   فخر به  حماقتت  مي كند

نه   آن   را   كه   در   اين   وانفسا

احساس نياز  به بلاغت مي كند ...

سالن مملو از جمعيت بود و عده اي در پس و پيش درب سالن  و در ميان بچه هاي سياسي سابق دو جاي خالي براي من و تو...محمد آمد و متني خواند و رفت و گفت كه صداي ضجه هاي مادري كه پسر دانشجويش در بند است هنوز در گوشهايش طنين انداز است، گفت امروز هر روزش 16 آذر است ...و تو از سالن بیرون رفتي به بهانه اي با مجيد وچه خوب شد كه رفتيد ...در مراسم تجليل اسامي كه خوانده مي شد همه را به ياد داشتم از 77 تاكنون ...كارگر، ظهيرمحمودي، آقاجاني، ساروخاني ...بگذار بگويم كه هر ورودي كه بالا تر مي شد چه چيز كم مي شد..اصالت...

گذشتگان یک یک روی سن مي آمدند و لبخند مي زدند و نمي دانستند و نمي دانستيم همه بازيچه اي شده ايم براي مطامع بچه گانه عده اي از فعالين سياسي اكنون، خوب شد تو در سالن نبودي، خوب شد اسلامي در سالن نبود، خوب شد سوسن در سالن نبود و چه بد شد كه من بودم، فاطمه بود، چوپاني بود...نفر آخر تقديري ها من بودم و از اسم بعد از من، فقط نامشان برده  می شد تا در سر جايشان بلند شوند... دردي بود آنكه با جو مجري اي (كه دانشجوست ومسئول هماهنگي كانون هاي دانشگاه است اما پول مي گيرد و برنامه هاي انجمن را اجرا مي كند) مجري را مي گويم كه جو داد و نام كسي را خواند وهمه بچه هاي سياسي جديددر جلو سالن دم دادند و سالن در حد انفجار تشويق كرد و او بر روي سن تعظيم كرد و در آغوش استاد اصلاحات گريست و براي عكس گرفتن ايستاد و او همان بود كه  در جمع ما از همه محافظه كار تر بود، همان كه پخش تاتر سياسي اش را به مسئوان دانشگاه با اردو یي فروخت ...همان كه همه شب هايي كه تا نيمه تو و سوسن و اسلامي نشريه در مي آورديد و تلاش مي كرديد و تمام روزهايي كه مي دويد، تنها فكر صادر مي كرد!!!!و كلاه ي بر سر مي گذاشت و الگوي خود را بازرگان مي دانست

چه بگويم كه اگر اسم من قبل از شما نبود بالا نمي رفتم كه ببينم بعد از من نامي از مجيد كه تا ترم پيش هنوز صاحب امتياز نشريه شان بود در ميان نيست ونام تو و اسلامي و چوپاني ...به عنوان تقدير نه حضور (که شما نه نیازمند تقدیر بودید که حرمت ها را پاس می داشتید)...مي داني چندشم مي شود وقتي اين همه تفاوت را مي بينم دست خودم نيست؛  ما قبل از ديگران مبارزه مي كرديم در كنار هم صادقانه براي آزادي، براي بودن، براي وطن ( چه واژه هاي دوري...حتی از اکنون من ) اينان مبارزه مي كنند به شيوه سياستمداران امروز كشورمان براي قدرت، براي شهرت، براي تعليق خوردن!!!

هر ورودي كه خوانده مي شد نه تنها تفاوت ظاهري كه من ( چون همه را ديده بودم) تفاوت افكار را هم مي ديديم ...مي داني همه چيز از 18 تير شروع شد همان شبي كه در كوي دانشگاه ديگر نشد فرق خودي و غير خودي را تشخيص داد كه حتي دانشجوي بغل دستي ات هم قابل اعتماد نمي نمود...

مي داني عرصه از قلندران خالي شده ...آنان كه بودند در زندانند و آنها كه نبودند حتي در جمع هاي خودماني سياسي مان تجليل مي شوند ...كساني كه پارسال درحضور وزير مسخره ترين رفتارها را كردند، چونان حماقتي، امسال روي سن به عنوان هزينه داده محسوب مي شوند، درغيبت آنان كه هزينه هاي واقعي را داده اند...مي داني من دختري را مي شناسم كه دو سال پيش هيچ نمي دانست اما امسال مي گويد از  16سالگي كار سياسي كرده است، مشاركتي اي  كه براي راي آوردن پشت تريبون، ملي مذهبي هاي دانشگاه را دروغگو مي خواند (کسانی را که  صداقت را به هیچ منفعتی نفروخته بودند) به اشاره آقاي محافظه كار و  در همان نشريه اي كه در غياب تو، از تو دزديدند و همان آقاي محافظه كار حكم صادر كرد كه تو ديگر مهره اي سوخته اي چون ارزش ها را زير پا گذاشته اي! (چون يك ترم به دنبال لقمه ناني رفته بودي) در همان نشريه اكنون...بگذار نگويم بگذار نا گفته بماند ...

بگذار درد ها ناگفته بماند، بگذار از ترس هايم بگويم كه همه ترس من از به جايي رسيدن اينان است، جامعه اي كه قشر متفكر آينده شان اينانند كه همه چيز را قرباني منافع شان مي كنند...

و   به  آن   ديگر   كسان   كه

سود شان  يك  سر از  زيان  ديگران  است

و اگر سودي  بر كف  نشمرند

در حساب زيان خويش   نقطه مي گذارند...

نه! به من نگو اين خصلت سياست است...مگر ما هم چند سال پشتيبان هم اين بازي را نكرديم؟....مگر جامعه كوچك دانشگاه، نمونه اي آماري اي نيست  از جامعه ايران ؟ ...نگو كه نترس  از اين همه دورويي و ...من مي ترسم ...مگر دانشگاه اکنونم و هم دوره اي ها و بالا تري هاي الان من درحال تحصيل مراتب عاليه نيستند كه قرار است حتي زودتر و توانمندتر از بقيه وارد قشر سازنده و سياسي جامعه شوند ؟...چگونه مي توانم نترسم و درد نكشم وقتي مي بينم پسر معاون وزيري كه به لطف حكومت اصلاحات سر از لندن در آورد! و به همت آبادگران برگردانده شد! بر سر ميز گرد کلاس دانشجويان دكتر0اي ار0تبا0طات فخر بر شاگرد اول زاهداني مظلوم کل دانشگاه مي فروشد و نت به انگليسي مي نويسد و كت شلوار هزار دلاريش را دقيقه به دقيقه مرتب مي كندو باد در گلو مي اندازد و ومي گوید « ايدئولوژي مال شكم سيرها است»!...چگونه نترسم از استاد جواني  كه قصد دارد (و گويا مي تواند)استراتژيستي در اين نظام باشد و بارها و بارها گفته كه زير بار هيچ اخلاقياتي در هيچ زمينه اي نمي رود و هفته پيش  شخصاً مرا مورد عنايت قرار داد و اين موضوع را ثابت كرد...كه اين از ارتباطش با مو.سوي و خر.ازي وبچه هاي اطراف خا.تمي! و نیز بچه هاي اطراف ا.حمد.ي نژ.اد!...فخر مي فروشد!!!!!!وآن دخترك سياسي دانشگاه دارالمومنين از ارتباطش با آقاي ستار!!!!!!!!!(معاونت فرهنگي دانشگاه)

بگذار ترس هايم را هم نگويم تا به قسمت بعد يعني خشم هايم نرسم، بگذار خشم هايم براي خود من بماند، مرا تغذيه كند براي تقابل با كساني كه دندان تيز كرده اند براي آينده اين جامعه مفلوك...بگذار ننويسم عزيزم ...كه من و تو و همه كساني كه  اخلاقيات را رعايت كرده ايم دیر زمانی است له شده ايم ...بگذار چون ايشان ادعا نكنيم، بگذار منتظر زمان باشيم، بگذار همت كنيم تا شايد بتوانيم روزگاري در جايي ...بگذار.

  

پ.ن1: سياست دانشگاه دارالمومنين بي نظير است، اعمال محدوديتها و محروميتهاي بچه هاي سياسي كاملا داخلي است، در داخل جمع و جور مي كنند ، تحريم مي كنند، تعليق مي دهند به اسم آموزشي و اخلاقي!!! كه اگر چه براي ما هم فاجعه بود ولي براي منفعت طلبانی كه اكنون فكر مي كنند كه اين محروميت ها در پرونده شان بعدها در حكومت دموكراتها! چون سهميه هاي جانبازي و ايثارگري اين زمان به كار خواهد آمد محل طنز است.

پ.ن2: او را ما ( نزديكانش) شناختيم و ازش متنفر شديم آنها كه جز فعاليتها و تلاش هاي سياسي اش نديدند چرا چنين كردند وناديده انگاشتندش؟مگر ساسله جنبان قشرجديد فعالان دانشجويي نبود؟

پ.ن3: سالن مملو از جمعيتي بود كه حتي نفهميده بودند به چه مراسمي آمده است ، وقتي تيزر برنامه كه از مصدق شروع مي شد و به سه يار دبستاني ختم مي شد، از يه شب مهتاب فرهاد تا يار دبستاني و اي ايران اي مرز پر گهر و الله الله تو پناهي بهر ايران ياالله...جماعيت حاضر در سالن (دانشجويان اكنون ) با ريتم هر موسيقي كف مي زدند...

پ.ن4: در راه برگشت پرنده sms زد: دانشگاه خالي شد...داشتم فكر مي كردم دوستاي آدم وقتي هستند، وقتي صداشون هست، حتي اگر عربده باشه، پشت آدم قرصه ..آدم خيالش راحته...   

عرصه  بزم گاه  خالی  ماند                    از  رفیقان  و   جام  مالامال     

پ.ن 5: مي داني ما هيچ نيستيم ، جهان سومي هايي بدبخت كه جز ادعا هيچ نداريم...يك دوستي داشتم به نام نهال مال دوران دبيرستان همان موقع ها كه صبح خيلي زود، زمان انتخابات عكس خاتمي را به آيفون تصويري تمام بزرگان سر سپرده ناطق نوری مي چسبانديم، دستمان را مي گذاشتيم روي زنگ بعد فرار مي كرديم ... بزرگترين آرزويش اين بود كه يك روز صبح كه از خواب بيدار می شود  ببيند ايران سوييس است! يعني در ژئوپليتيك و جايگاه جهاني سوييس!...ما وقتي به اين آرزوي كودكانه اش مي خنديديم مي گفت« پس لااقل بيدار شوم ببينم ما برزيليم!...لااقل قهرمان جام جهاني باشيم»!

پ.ن6: مسلماًهیچ کدام از اين حرفها كليت ندارد...توي همه  آدما استثنا هست و ديگر اينكه ما هم زمان ليسانس همين اندازه هيجان هاي ويران كننده و شاید تا حدودی بچه گانه  داشتيم ، حالا است كه به اين جريانات و سخن راني هاي غيراصولي و بی برنامه  خرده مي گيريم.


اما خبر:

۱- رئیس قوه قضائیه:حکم اعدام دو روزنامه نگار کرد را کانال های دیگر داده اند!

۲- دومین تظاهرات دانشجویی به مناسبت 16 آذر.

۳- شبستری امام جمعه تبریز : زلزله های اخیر روی داده در تبریز آثار صحبتهای اعلمی است!!

۴- تبعه فرانسوی به ضرب گلوله در اصفهان کشته شد .

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  آرزو داشتم یک بار ، فقط یکبار پشتم بودی و سر سوزنی ازاین همه سرمایه و اعتبار را خرجم می کردی، اون مو قع که تو ی اون دانشگاه کذایی له می شدم، آرزو داشتم یکبار، فقط یکبار می آمدی و  وسط سالنش داد می زدی« هی!...این منم فلانی! ...کی جرات کرده این بلا ها را سر دختر من بیاره ؟ هی! ...کی تونسته این همه غرورش رو له کنه؟ این همه راه و بی راه بفروشدتش؟ این همه سال خون به دلش کنه؟ دلی که فقط به عشق دیگران تپیده و  قلمی که فقط از سر درد نوشته ...هی...کی جرات کرده اسم دختر من رو به زبان بیاره؟ ...کدام استادی جرات کرده پنهانی نمره پاس شده ش رو ۶ بده و مشروطش کنه تا بیفتاده تو چنگال اونایی که می خوان؟...کدوم بسیج و سپاهی جرات کردند اونو تهدید کنند و بخواهندش وقتی دختر منه با این همه نشان مجاهدت؟ ...هی اینم منم فلانی...»

اما تو هیچ  وقت نیامدی ...هیچ وقت نیامدی و من چشمم به در همه دادگاه های جامعه ماند...نترس! الان تمام میشه ...دست خودم نیست، می دانم اگر می دیدی که اشک می ریزم، ازم متنفرمی شدی که مرد اشک نمی ریزه! که حق را با اشک نمی گیرند با مبارزه می گیرند! اما این بار بحث حق منه از زندگی تو ،از فرزند بودن تو ...اما دست خودم نیست تو تمام اسطوره ای هستی که فقط با اشکام ممکنه تو دلم ذوب بشی...همه را از خودت آموختم، زیر بار زور نرفتن را،  مبارزه را، غم دیگری داشتن را ...اما تو هیچ وقت توی امتحانهایی که پس دادم پشتیبانم نبودی...هیچ وقت...حتی مثل یک استاد راهنما...

انگار دست خودت نبود، دیگری همیشه توی زندگیت اولویت داشت، دیگری، که من هیچ وقت توی دسته بندیش محسوب نمی شدم ...من اصلا محسوب نمی شدم...که توی رنج ها ،توی محاکمه های نا عادلانه همه دردم از نیامدنت بود و همه ترسم از آمدنت و حق را به دیگری دادنت ...

می دانی ؟ تازگی ها وقتی دورم پر از دودوزه و ریا ونامردی میشود، همان موقع هایی که حس مرگ بهم دست می دهد و بی یار و یاور می مانم، این آدم های سگ صفت را از اسمت فراری می دهم و به دروغ می گویم که پشتم هستی ...حتی می روم و به فلانی می گویم« اگر تو هم می خواهی انتقام نداشته هایت را از من بگیری و کثیف بازی کنی، من هم کثیف بازی می کنم، اما با اعتبار چنان پدری ...» و در دل می لرزم که اگر بودی نکند از حقوق او دفاع می کردی؟ نکند مثل همیشه من مقصر می شدم؟ که مراقب نبودم ...گرچه  محبوب یک میلیون دلاری هم که بشوم اگر باز یادم برود مراقب بمانم، تو هیچ وقت بر سر جسم نیمه  جان من نخواهی ماند تا لا اقل کمکم کنی خودم را بکشم...   

می دانی؟نابودم می کند ، پر دردم می کند این استقلال عجیب، این بی تکیه گه بودن...کاش لااقل مثل پدرک های دیگر خدایی را به من می آموختی تا در سختی ها تخدیر او شوم ...

می دانی دیگر امشب ... لرزیده...

تکیه گاهم   اگر   امشب    لرزید

بایدم     دست    به دیوار   گرفت  

می دانی ؟ دلم می خواست وکیل نبودی...دلم می خواست حقوق دان نبودی، دلم می خواست همان مرد درشت هیکل جوانیت بودی، که هنوز پنجه بکس و چاقو و زنجیر و خاطرات هم محله ای هایت مانده، اگر چه موتور گنده مشکیت ماشین مدل بالا شد و کمربند رزمیت سوسپند و کت پوستیت کت شلوار و پنجه بسکت قلم و زور بازویت زبان...

دلم می خواهد حالا که بعد از۲۸ سال که یکه لات وبزن بهادر محلتان، مشتی ماشالا ( که دیگر مویی سیاه ندارد اما بازوانش لرزه بر اندام ها می گذارد) لب باز کرد و گفت که توی آن شب سیاه جوانکی که به داد بیچاره ای پشتش را به خاک مالیده و تاسر حد مرگ کتکش زده تو بوده ای و بعدها از سر حفظ آبروی مرد لات نگذاشتی هیچ کس بفهمد آنکه ادبش کرده  تو بوده ای، جوانی ۱۶ ساله،  اگرچه هم هنوز تکذیب می کنی ...دلم می خواهد همان بودی هنوز...

دلم می خواهد همان فرمانده توپخانه ای بودی که وقتی مسولان مملکتی و ملاها به دیدار جبهه می آمدند و جرات نمی کردند جلو بروند که با حساب وکتاب گرا می دادی به زیر دستانت، که توپخانه خودی مکانشان را به توپ ببندند تا لحظاتی ملایان حس کنند جلو چه خبر است ...دلم می خواست دوباره همان جوان اول فیلمی می شدی که بعد از ۴۶ سال نم اشکی بر چشمانت آورد گویی خود را به یاد می آوردی

دلم می خواهد همان پسر زیبایی می شدی که به هر بهانه در خانه دختر همسایه شان فوتبال بازی می کرد ...دلم خیلی چیزها می خواست ...اما تو الان یک وکیلی که تنها از حقوق دیگران دفاع می کند

همه چیز از لحظه ای شروع شد که خانه امن و بزرگ و کارگاه کوچک و دانشگاه و دختر همسایه و محل و موتور عزیز  را رها کردی و به دنبال مرگ رفتی، که نه تو مجذوب کاریزما ی خمینی شده بودی و نه عاشق شهادت و خدا و نه به اعتقادات معتقد بودی و نه عرق میهن پرستی ات عود کرده بود ...

همه چیز از همان لحظه شروع شد تو رفتی و از آنجا نامه دادی که« همسر عزیزم نام دخترمان را میم بگذار » و این گویا اولین و آخرین باری بود که مرا به خاطر داشتی ...نامه هایت را هنوز دارم اما نمی خوانم ...نمی خواهم به یاد آورم که ته همه آنها نوشته ای: شهلا را سلام برسانید، صهبا را سلام برسانید، پدرام را سلام برسانید...عاطفه را ببوسید و این نام تمام فرزندان بزرگ و کوچک فامیل است و عاطفه کوچکتر ازهمه و چند ماهه ...و هیچ کجای نامه ات اثری از «میم» نیست ...میم از همان موقع ها نیست شده است، میم از همان موقع ها در صفحات نامه هایت گم شده است....نه سلامی، نه بوسه ای، نه پیامی...

هنوز هم میم گم شده است، وقتی هر بار که دوره اش می کنند در این نظام وانفسا بی فریاد رس است و دلش می خواهد پدرش را فریاد بزند...اما میم ۲۵ سال پیش درزندگی پدر ۱۹ ساله اش گم شده است...

می دانی؟ چیزهایی هست که هر اندازه که قوی باشی، هر اندازه که خود را بسازی نمی توانی از ذهنت پاکش کنی ...مثل تو، که خاطره کشته شدن پدر یل ات را نتوانستی ...و خاطره کودکی ایت را که تابه  بزرگی و تقسیم میراث در دست عموها برسی، روزها را دو شیفت با شناسنامه بزرگتری (که اسمش به عنوان اسم دوم روی تو ماند ) در کارخانه نساجی و شبها را به مدرسه شبانه گذراندی و با حسرت به تماشای کاخ های مجلل پسر عموهایت نشستی که پدر داشتند و پدرانشان هیچ وقت به پاکی پدر تو نبودند...

می دانی؟چیزهایی هست که گذر سن را پاس نمی دارد، همیشه می ماند...

اولین بار را یادم هست با تصویری محو از تو که بر بستر جراحت جنگ بودی و من خردسالی بیش نبودم و از صبح زود تا آخر شب بالای سرت می نشستم و نگاهت می کردم تا مبادا تنها بمانی و صدام بیاید وتو را که دیگر نمی توانی کلتت را به دست بگیری بکشد و برادرم که از چندین متر به تو نزدیک نمی شد و هی به تو اشاره می کرد و می گفت :«لولو ...لولو!»  تو هم به او که لولو می نامیدت لبخند می زدی وهم به من ...اما در لبخندت اثری از حضور خودم و مهیار نمی دیدم ...گویا حاضر در حضوردیگری بودی...  

چهارمین بار را یادم هست وقتی دو سه  ساله بودم و تو هنوز تیپ خاص خودت را داشتی چشمان درشت شرور و کلاهی کشی وسیاه و یقه ای باز و لباسی خاکی رنگ نظامی، از جزیره مجنون باز گشته بودی و کیسه ای پر صدف آورده بودی و کارتنی پر از کتاب خریده بودی و در مقابل چشمان کپی شده من از چشمان خودت، اما نه شرور که حیران، با ز هم شهلا و صهبا و پدرام و داوود و عاطفه را خبر کردی که سوغات برایشان آورده بودی ...ومن که صبح رختخوابم را خیس کرده بودم و در دل آرزو کرده بودم که بیایی تا از طعنه های مادربزرگ خلاصم کنی ...تا از من دفاع کنی و بقیه را برانی...

صدمین بار را یادم هست که در اعتراض به سیستم مدرسه مان به تعیین شاگرد اولها که نهایتا منجر به حذف و من و اول شدن دختر معلمان می شد، دردفتر مدرسه شلوغ کرده بودم و ناظم و مدیر را به سلابه کشیده بودم و بعد از شدت عصبانیت به توالت های مدرسه فرار کرده بودم و تو ساعاتی قبل در جلسه هیات امنای مدرسه چه پولها داده بودی و چه  کمک ها و راهکارهایی که  ارائه کرده بودی...هیچ به کسی نگفتم ...غرورم نمی گذاشت...اما تو بدان ...همان ناظم کذایی «همان خانم شجاعی» در ام القرای اسلام ، در مدرسه نمونه از نظر تو،  به دنبال من به توالت ها آمد و خط کش بزرگ چوبیش را به جان من گرفت و من هیچ وقت نفهمیدم «میم» تو چطور شد که کتک خورد؟

بارهای دیگر هم شد زمانی که راه اعتراض مستقیم را عوض کردم، از قصد صفر می آوردم، از عمد قرآن سر صف صبحگاهی را غلط می خواندم،سوالهای امتحانی را به بچه های تنبل رساندم، وقتی جایزه معدل می گرفتم جلوی چشم بقیه در بالای صف آن را به مدیر بر می گرداندم، در کلاس های ته راهرو مجلس رقص برگزار می کردم، تمام دیوارهای مدرسه را خط خطی می کردم، کتابهایم را پاره می کردم ...هر بار در اعتراض به چیزی و هر بار تنبیه می شدم و هربا ر تو که می آمدی در دفاع از دیگران معلم و ناظم حق خور وهربارمن در خانه هم تنبیه می شدم ...

وهمه این اعتراض ها را از تو آموخته بودم  و حتی دو باری که به علت پنهانی ماندن در مدرسه و کمک کردن به پیرمرد کُرد مستخدم در نظافت کلاسها و  دزدیدن بیسکوییت های بوفه دار گران فروش وتقسیم کردن بین بچه های فقیر...و حتی آن باری که وقتی اولین مداد اتود مرا که تو خریده بودی هم کلاسی دروغگویم برداشته بود ومن به او گفته بودم که« مدادمن را دزدیده ای» که مدادم را دوست می داشتم، تو خریده بودی...و صبح فردا مادر عرب سیاه گنده اش که من به زحمت به زانویش می رسیدم ناگهان بالای سر من ظاهر شد واگر معلمم دستش را روی هوا نگرفته بود حتما گوش من کر می شد...حتی آن موقع نبودی و از این خوبی های من، اگرچه بچه گانه یا این مظلومیت من، اگر چه بچه گانه ...دفاع نکردی...    

 کاش یکبار در زندگیم در انتخاب هایم کمکم کرده بودی، کاش حداقل به انتخاب منی که ۷ سال از زندگیم را به احترام به حرف تو با فیزیک و دارالمومنین حرام کردم احترام می گذاشتی، کاش به شغل من، به  رشته من، و به روش زندگی من احترام می گذاشتی...کاش وقتی با افتخار از تحصیلات ارشد فرزندان معماری و عمران خوانده ات برای دیگران سخن می راندی، نام مرا و رشته مرا و انتخاب مرا و شغل مرا نادیده نمی انگاشتی ...کاش من تا این اندازه به تو و قد و یک دنده و بریده و لجباز وسرسخت و عصیانگر و بلند پرواز بودن تو نبرده بودم تا مرا هم دوست می داشتی تا مرا هم پشتیبان می بودی و تا امروز که محتاج یاریت بودم، یاریم می کردی، که من خسته ام از نارا خوردن، خسته ام از بی کسی... خسته ام از بی یاوری... خسته ام از مجازات های هزار جرم نکرده... خسته ام از این زندگی حرام شده...نگران نباش تمام شد، چشمه اشک هم خشکید و آبش لابلای دکمه های کیبورد به هرز رفت مثل زندگی من .

پ.ن۱: باشه حالا که به آخر رسیدم سعی می کنم باور کنم که تو می خواستی به من استقامت بیاموزی، اما زمان از دستت خارج شد...آموختن به مدت یک عمر؟...شاید هم نتیجه اش را باور نمی کنی ...این همه طغیان و عصیان را حتی بر علیه اعتبار و منافع خودت؟

پ.ن۲: امروز در میان حرفهایم در باره تغییرمحیط، به فرزان گفتم که « آسمان همه جا همین رنگ است»

پ.ن۳: دکترربیعی بعد از این همه مصیبت در پی آرامشی عازم مکه است و من در کمال بی رحمی به او  گفتم که« آنچه می خواهی را در آنجایی که می روی نخواهی یافت.» گفتم « آسمان همه جا همین رنگ است»

پ.ن۴: یادم رفته بود بنویسم دکتر جزی در قبال شکواییه  من این جمله را میل زدند «خیال بافی را کنار بگذارید!» استاد عزیز حیف که آموخته ام که هرکسی که به تو حرفی آموخت تو را بنده خود کرد و تو در لحظه آخر اقامتم در دارالمومنین نه الکترونیک نه لیزر ...که به من آموختی تو نیکی می کن و در دجله انداز...دکتر شاید شما به زندگی آرومتان خو کردید...ما که جز  بدی ندیدیم و

شبهای هجر را   گذراندیم   و    زنده ایم

ما را به سخت جانی خود این عجب نبود

خیال بافی؟به چه قیمتی؟

پ.ن۵:امروز در کمال غم و عصبانیتم که نیاز به هم دردی داشتم و دلداری... یکی که در لحظه فقط کمک کند تا حداقل  فحش هایی را که بلد نیستم به دیگران بدهم زنگ زدم به« دیفونه»و او این جواب رو بهم داد« خوب بین چیکار کردی که اینطوری شده!!!!!!!!!»...مرسی.

  

پ.ن۶:

اون  درخت  سربلند  و   پر غرور                                                                                             

که سرش داره به   خورشید  می رسه     منم منم                                                                       

اون درخت تن سپرده به تبر که واسه پرنده ها دلواپسه       منم منم                                               

من صدای سبز خاک خاک سربی ام                                                                                  

صدایی که خنجرش رو به   خداست                                                                                     

صدایی که توی بهت شب      دشت                                                                                           

نعره ای نیست ولی اوج یک صداست                                                                                    

نقش رقص دستت ای تبر به دست، با هجوم تبر گشنه و سخت                                                

آخرین تصویر تلخ بودنه                   توی ذهن سبز اخرین درخت                                                

من به فکر خستگی های تن پرنده هام                                                          

تو بزن تبر  بزن

من به فکر غربت مسافرام                                                                                                     

آخرین ضربه رو محکم تر بزن... 

پ.ن۷: این هم از اون متن های سردردی بود که  ناگهانیه و آدم نمی تونه جلوش رو بگیره،بدون باز خوانی ، بدون ویرایش، بدون فکر به محتواش و تاثیرش روی مخاطب و تغییردید مخاطب نسبت به نویسنده...اما حداقل لطفش این بود که باعث شد من به پایانش که رسیدم اون هیجان بزرگ و حالت عصبیم فرو کش کنه، فردا نمی رم و یه سازمان را بهم بریزم، می نشینم و فکر می کنم و راهکار پیدا می کنم ...اما به هر حال بدون پشتیبان.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  آن مرد! آمد

گفت

رفت!

کلمه جدیدی تعریف کردبرای بازیچه دست روابط عمومی های سازمان های دولتی«عیب ملی!!»

خداراشکرتمام مالکیت های ملی مان تکمیل شد...ما ملتی بامصرف بالا هستیم.

حالا این عیب ملی به چه کارمی آید؟به اینکه رفعش کنیم یعنی دیگراسراف نکنیم تاتحریم رادوام بیاوریم

یکی نیست بگوید«ای غافل زهرجا سخت بنشسته برآن گنبدگردون مرقع !»

صرفه جویی درچی؟درصفر...ملتی که میلیونها نفرزیروروی خط صفردارددرچی خودصرفه جویی کند...

صرفه جویی درصفریعنی چه؟

پ.نکته:شایداون آقافیلم زیادمی بینندفکرمی کننددرایران همه حاجی فتوحی وپژوهان اند؟!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  هرروز که مجبورباشی ازمیدان قدس(تجریش) رد بشوی، بعدیکهویک بیلبوردبزرگ ببینی که هربارچیزی رویش نوشته شده دروصف اسطوره خبرسازشهیدافشار که جامعه خبرنگاران که طبق آماربعدازمعدن صاحب سخت ترین شغل محسوب می شوندآنقدربی قلندرمانده است که بلندگوبدست صداوسیماکه درراه چابهاربابقیه خبرنگاران خبرگزاری ها وعکاسان به لقاءا...پیوست (حالابه هردلیلی که به چابهارمی رفت) شداسطوره خبرساز!جامعه ما،یکی ازخیابان های منتهی به همین تجریش هم به نامش...

باحال ترازهمه عکس جدید بزرگی که سرمیدان قدس زده اندآقالبخندبه لب وسواربراسب «مسابقات  اسب دوانی جام شهیدافشار!»فرداهم لابدکلاه به سروتنبان به تن جام ...  شهیدافشاراسطوره خبرساز...وای به وقتی که آب سربالا برود...

نکته:من خبرنگارم تومهندس معدن!

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...مازنده ایم وزندگی می کنیم مردان منطقه ماهم اکنون درمزارع دولتی مشغول به کارندوبی هیچ چشم داشتی چرخ اقتصادمملکت را می چرخانند.

تشبیه چرخ اقتصادبرای یک لحظه به نظرش مضحک آمداما بدون اینکه خودراببازدازبالای تریبون آب رابرداشت وباوجودی که اصلاتشنه اش نبودآن راتاته سرکشیدوادامه داد:

گلههای گوسفندبخش به یمن اداره دامپروری پروارگشته اندومیش هامعمولا سه قلووبعضی مواقع ۴تا۵قلومی زایند.واطمینان داداگروضع به همین منوال پیش رودتادوسال آینده گوشت مصرفی منطقه راگوسفندان منطقه اش تامین خواهندکرد.

جناب نماینده بعدازآن،احساس گرمای مطبوعی کرد.تن صدایش رابالابردوباهمه قدرت وتوان دادزدکه مادرسایه سمّ مالاتیون وبه همت اداره فعالریشه کنی مالاریاوپودرمعجزه گردریاوقرص مسکن آکساروآسپرین وبه همت اکیپهای گشتی اداره بهداری وبهزیستی راکه مجهزبه جبپ های شهبازند، به مرحله نوینی اززندگی رسیده ایم هم اکنون بی دغدغه حصبه وطاعون واسهالوشپش ومسمومیت هادرکمال آسایش وآرامش زندگی می کنیم...وافزودکه :

کجایندمدعیان فلسفه پوچی تاببیننددرمنطقه انتخابی من ،اززمین وآسمان شورونشاط وامیدولبخندموج می زند؟تاببیندکه چهارعنصراصلی حیات چگونه درخدمت ار اده ها قرارگرفته وزمین وزمان چگونه درجشن عاشقانه انسان می رقصندورنگین کمان می سازند!!؟

جناب نماینده دستی به سرش کشیدتامطمئن شودکه شاخ کوچکی درنیاورده است...

حضارهمه کرواتهایشان راشل کردندبه وجدآمدند.رسمیت جلسه وحتی موقعییت اجتماعی خودراازیادبردند.سوتهای ممتدگوش خراش کشیدند،دیوانه واردست زدند.حتی یکی دونفرصندلی هاراانداختندوکلاهاشان رادرهواتکان دادند...وروی یک پابفهمی نفهمی رقصیدند.رئیس جلسه چکش ریاست را آنقدربه میزکوبیدکه نخست میزترک برداشت وسرانجام چکش نیزازته شکست.

نماینده سرشارازنطق تاریخی اش که اصلا استنادخارجی نداشت سرخ شدوعرق کرد وتلو تلوخوران عوض اینکه به سمت کرسی خودش رود روبه سمتی دیگررفت.

گفته اندبعدا به دلیل همین نطق غرّاوادیبانه اورادرکمیسیون نفت شرکت دادندواسمش رادرلیستی یادداشت کردندتاازاین استعدادناشناخته بعدادرکابینه استفاده شایان کنند!

                                                                                  حسین پناهی، کتاب خروسها وساعتها

   

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه ازمابرسیدند

«معذرت می خواهم چندم مرداداست؟»

 ونگفتیم

 چون که مرداد گور گل خونرنگ دل مابوده ست...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  یکی بود یکی نبود...یه بچه رفته بود دریک مغازه قاقالی لی بخره...هی نیومد،هی نیومد...هی مامانش چشم به در دوخت ، هی باباش رفت واومد...که یک دفعه صدای دراومد... رفتند در روبازکنن...یه بسته بود یه ساندویچ خیلی بزرگ ...توی کاغذآلمینیوم...با یه سی دی...باباهه دست برد بازش کرد...تا توشو دید...لای گوجه ها وکاهوها...بامشت مامانه روپرت کردتوی حیاط...اما دیرشده بود...مامانه هم بچه کباب شده توی فر رو وسط اون ساندویچ بزرگ دیده بود...

فریال هی اشک ریخت وتعریف کرد ،هی اشک ریخت و تعریف کرد ...نه از ۲تا پسررشیدو شوهر خودش که پارسال عید اومده بودن ایران و حالا دیگه نیستند..که به گلوله بسته شدند...ازاون باباهه گفت که ضجه میزد ومیگفت من که نه شیعه ام نه سنی ...من که مسیحیم، بامن چیکارداشتند؟...روی ساندویچ نوشته بودند"نوش جانتان"...

توی عراق خبرهاست نه اون خبرهایی که خبرگزاری های ایران میگن ،نه اونهایی که خبرگزاری های آمریکا میگن...یک گروه ترور ،یک گروه خونخوارکه فیلم جنایتهاشون را هم همراه جنایت میدن درخونه...عراقی ها میگن القاعده ان ..چون فقط اونها معتقدند که درازای کشتن ۷ نفرشیعه میرن بهشت...البته اعضا ،نه سیاستمداران پیشوای اونها ... 

عربها همیشه به ما بدکردند،عراقی ها بیشتر،همه ما به شکلی قربانیان جنگ عراق بوده ایم ...مستقیم وغیرمستقیم...من ورفقای دوران کودکیم درزمانی که بایدطعم آرامش را می چشیدیم آواره مناطق جنگی دنباله رو والدینمان بودیم ودرگیرودارترس ازرفتن وهرگزنیامدنشان ،نه صدای بمب وخمباره...اما هرگزنمی توانم مرگ بی گناه را ـ حتی درعراق ـ نادیده بگیرم...من نمی توانم انسان را نادیده بگیرم(خوداگرشاهکارخدابودیانبود!)

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
                 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  بچه ها شوخی شوخی به قورباقه ها سنگ می زدند

و قورباقه ها جدی جدی می مردند...

بچه ها شوخی شوخی به قورباقه ها سنگ می زدند

و قورباقه ها جدی جدی می مردند...

بچه ها شوخی شوخی به قورباقه ها سنگ می زدند

و قورباقه ها جدی جدی می مردند...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...آیا زن مسلمان درنطفه گناهکاراست؟(مهرانگیزکار)
  بررسي مواد و تبصره هايي از قانون مدني و قانون مجازات اسلامي اين داوري را به ذهن نزديک مي کند که زن مسلمان در نطفه گناهکار شناخته شده است. اين در حالي است که کساني که جايگاه قانونگذار را در ايران اشغال کرده اند، گرفتار اين توهم شده اند که در مقام شارع قانون گذاري مي کنند و هر آن کس قوانين را نقد کند همانا به حيطه انکار اسلام و ارتداد نزديک مي شود.

کار از اين قرار است. همه راه ها را مي بندند تا زن را در کشور اسلامي موجودي حقير و فاقد منزلت انساني جلوه دهند. زماني مجلس پنجم با تصويب قانون "ممنوعيت استفاده ابزاري از زنان در مطبوعات" در سال 1377 ممنوعيت هاي رسانه اي عجيبي را در مورد زنان ايجاد کرد. اينک سختگيري وزارت کشور براي تداوم فعاليت تشکل هاي مستقل زنان، و نيز محدود ساختن منابع خبري مجاز براي مطبوعات، موانع تازه اي است که نقد از قوانين تبعيض آميز بر ضد زنان را دشوارتر مي سازد.

اما در محاصره محدوديت هاي جديد، حقگويان از نفس نمي افتند و حتي منابع مورد وثوق دولت نمي تواند از برخي واقعيت هاي عيان بگذرند.

در همين ارتباط، خبرگزاري دانشجويان ايران [ايسنا] با انتشار دو خبر ذهنيت هاي حساس را برمي انگيزد تا يقين حاصل کنند در نظام حقوقي و قضايي ايران "زن" بسي فرودست است و منزلت انساني اش زير نام اسلام صدمه خورده است. در خبر ايسنا آمده است: "شعبه اول دادگاه کيفري استان هرمزگان با صدور رأي، پرونده درگذشت دختر بندرعباسي را که براي حفظ شرافتش خود را از بالاي ساختمان 4 طبقه به پايين پرتاب کرده بود، مختومه کرد. در اين پرونده حسب کيفر خواست دادسراي عمومي و انقلاب بندرعباس متهمين به شرکت در قتل عمدي آن مرحومه به موجب ماده 326 قانون مجازات اسلامي محکوم شدند. مرحومه از ترس متهمان که قصد تعدي به شرافت او را داشته اند، خود را از پنجره اتاق به بيرون پرت کرده است. دادگاه با توجه به گواهي پزشکي قانوني مبني بر سلامت بکارت، معاينه محل و معاينه جسد، متهمان را متساوياً به پرداخت يک فقره ديه زن مسلمان در حق اولياي دم [خانواده مقتول] محکوم کرده است."

ايسنا سپس توضيح مي دهد: "بر اساس ماده 326 قانون مجازات اسلامي هر گاه کسي ديگري را بترساند و موجب فرار او شود و آن شخص در حال فرار، خود را از جاي بلندي پرت کند يا به درون چاهي بيفتد و بميرد در صورتي که آن ترساننده موجب زوال و اختيار و مانع تصميم او گردد، ترساننده ضامن است."

اين ماده قانون بي ترديد حاوي و حامل عدالت است. اما همين که به مرحله اجرايي مي رسد چنانچه قرباني زن باشد و از ترس خود را از جاي بلندي پرت کرده يا درون چاهي انداخته و مرده باشد، روح عدالتجوي ماده 326 جريحه دار مي شود و وضعيتي در مرحله صدور حکم و اجراي حکم پيش مي آيد که زن مسلمان را در نطفه گناهکار جلوه مي دهد، بي آنکه ماده 326 قانون مجازات اسلامي در صورت ظاهر به موقعيت متزلزل و حق حيات ناقض زن قرباني پرداخته باشد.

ظاهرا در مواردي که حقوق زن در مرکز قانون گذاري قرار مي گيرند، تعريف عدالت عوض مي شود. مفهوم يک فقره ديه زن مسلمان در خبر ايسنا اين است که زن براي حفظ شرافت و بکارت اقدام به خودکشي کرده است، حال آنکه خون بهايش نصف مرد تعيين شده است. اگر به جاي او مردي چنين مي کرد ديه تمام و کمال مرد مسلمان به خانواده اش پرداخت مي شد. حال جاي اين پرسش باقي است که تلاش زن براي حفظ بکارت و به قول دادگاه حفظ شرافت تا چه اندازه ارزشمند بوده است؟ اگر آن همه شعارهاي اخلاقي که بار زنان مي کنند و آن همه پول و نيروي انساني که صرف مبارزه با بي حجابي مي کنند، صادقانه بود، خون بهاي دختر مظلومي که جانش چنين مفت و مجاني پايمال شده است نصف مرد ارزش گذاري نمي شد. آخر اين را مي گويند عدالت يا ظلم فاحش؟

اين حکم در صورتي که معلوم مي شد بکارت دختر زايل شده و تن به مرگ نسپرده است شکل ديگري پيدا مي کرد. براي دختر ساده نبود تا ثابت کند بکارت خود را از ترس جان و به اکراه از دست داده است. در اين صورت به احتمال زياد تازه به جرم ارتکاب "زنا" شلاق هم مي خورد.

در جامعه اي که اخلاق گرايي تبديل به ابزار حکومتي شده و مي خواهند براي آن يک سازمان مقتدر امر به معروف و نهي از منکر ايجاد کنند، زنان اگر براي حفظ شرافت خود را از بلندي پرت کنند و بميرند خونشان چندان بهايي ندارد. اما اگر شوهر زنش را در وضعيتي مشاهده کند که به تمکين از مرد بيگانه شباهت دارد، مي تواند بدون ترس از مجازات همسر و شريک جنسي اش را در جا به قتل برساند. مجازاتي هم شامل حالش نمي شود.

به نظر مي رسد مسلمانان در قرن بيست و يکم ميلادي سرانجام ناچار بشوند هم "عدالت" را به درستي تعريف کنند، هم "شرافت" را. در حال حاضر روزي هزاران زن مثل آن دختر نگونبخت بندرعباس در چنگال تعريف ظالمانه اي که از عدالت و شرافت مي شود و صورت قانوني هم پيدا مي کند، هستي و احترام را از دست مي دهند. آيا اين شيوه ها به زنده به گور کردن دختران شباهتي ندارد؟ يا چون قانوني است، اشکالي بر آن وارد نيست؟

شايد تنها راه حل فوري اين است که انتخابات بي کم و کاست "آزاد" بشود تا نمايندگان مردم نتوانند توهم نمايندگي از "شارع" را داشته باشند، و با اين ادعا فضيلت قانون گذاري را فداي خوي و خصلت مرد سالارانه خود کنند.

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

دانشمندان علوم اجتماعی معتقدند که بعضی از مفاهیم واقعیند(مانند رنگ یک سیب)وبرخی غیرواقعی هستندمانندبسیاری ازاصطلاحاتی که ما روزمره با اطمینان صدرصد از واقعی بودن آنهابکارمی بریم ...مفاهیمی نظیرتعصب ،پایگاه اجتماعی یا اقتصادی یا سیاسی،امنیت،هرج ومرج ...یکی از این مفاهیم «نابسامانی» است که اولین بارآن را دورکیم جامعه شناس مشهوربرای معرفی ویژگی های خاصی از جوامع بکاربردو بعدها دانشمندان با استقبال از این واژه بدردبخور حتی آن را در مورد تک تک افراد هم بکاربردند. درواقع اصطلاحات ومفاهیم همین طور بوجود می آیند،مفاهیم ابتدا ذهنیتهای ما هستند ومثالهای مختلفی که اطراف ما وجوددارند، مثلا تمام مثالهایی که شما در جامعه ازنابسامانی مشاهده کرده اید روی هم انباشته می شوند وبعد ما درباره مشترکات این مشاهده ها درآرشیو ذهنمان با دیگران به توافق می رسیم ونامی خاص ویکتا برآن می نهیم درحالی که وقتی نزد یکدیگر این اصطلاحات را بکارمی بریم حتی هیچ دو نفراز ما پیدا نمی شوند که منظور یکسان ازین اصطلاح داشته باشند، درواقع ما درحال کنارآمدن با هم هستیم وبه همین دلیل است که ما درخیلی ازمواقع در گفتگو هایمان وحتی در ارتباط ومناسبات بین دوکشوردرسطح بین الملل دچارسوءتفاهم می شویم بدون آنکه خودمان بدانیم ،یعنی استفاده ازیک لغت مشترک درباره دو منظور مختلف.

اما واژه نابسامانی که دورکیم دراثرتحلیلی خوددرباره خودکشی ومیزان آن درجوامع مختلف وتاثیر دین درآن اولین باربکاربرده است ،درواقع دورکیم میزان خودکشی را به میزان شفاف و پایداربودن توافق های اجتماع مربوط می دانست به این صورت که دراثرخیزش ها ودگرگونی های اجتماع تعداد افرادی که نمی توانند انتظاراتی که ازآنها می رود را برآورده کنند افزایش می یابد و این افراددچارسرخوردگی ویاسوبلاتکلیفی میشوند وحتی اقدام به نابود کردن خود می کنند،او نام این شرط ناهنجاری اجتماعی را آنومی یا همان نابسامانی گذاشت که نهایتا بصورت یک مفهوم اجتماعی درامدودانشمندان دیگر مدام بر این مفهوم افزودند وحتی آن را مبصورت مفهومی فردی درآوردند (آنومیا)یکی از این دانشمندان که توانست با تحقیق بر روی افراد و بررسی های مناسبات شخصی یک فردوخودکشی( نظیررابطه شغل وخودکشی)مقیاسی عملی برای میزان نابسامانی افراد تهیه کند سرول بود که مقیاس او رسما  ازطرف موسسه اطلاعات علمی  ایالات متحده بعنوان یک سندکلاسیک پذیرفته وبکارگرفته شد که البته برای همه افرادقابل استفاده است

حال با این مقیاس میزان نابسامانی خود را تخمین بزنید واگر در شرایط بحرانی هستید سعی در تغییر شرایط( یا حداقل نگاه) خود دهید:

۱- برخلاف آنچه مردم می گویند ،افرادعادی متوسط آینده خوبی ندارند.

۲- با آینده ای که درپیش داریم ،به دنیا آوردن بچه کارغیرعاقلانه ای است.

۳ـ امروزرا دم غنیمت شماروبه فردا میندیش.

۴- این روزها آدم نمی داندکه روی چه کسی حساب کند.

۵ ـ نوشتن نامه به مقامات دولتی نتیج ای ندارد،چون کسی به دادآدم عادی نمی رسد.

با برداشتی که من ازاین گزینه ها کردم بهترین راه آدم عادی نبودن است اما چطور؟

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
  ...ما بدهکاریم

به کسانی که صمیمانه از ما پرسیدند

« معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟»

ونگفتیم

چون  که   مرداد

گور خونرنگ دل ما بوده ست ...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
 

آنقدرمردم در رخوت ماندند که

باد آمد وتمام درهای شهر را بهم کوبید...

 
 
   |    میم درمحاق...
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Float Template

Interactive CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog میزبانی وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور