|
این حالت تهوع لعنتی برگشته است همراه با سرگیجه...داشت خوابم می برد که از حس بدش بیدار شدم ...دیدم که بین خواب و بیداری افتاده بودم در دوران دبیرستان و هی با خودم می گفتم I miss you!
دلم تنگ شده بود برای ان صداقت ها و خوشی و نا خوشی ها... برای مانا نیکفال و آن قد بلندش و دل مهربانش...برای فرانک معظم و جاه طلبی غریبش و عاطفه مختاری و مریم نمازی ...عجیب است که در این دنیای به این کوچکی من اینقدر از سرنوشت اینها بی خبرم...هنوز هم ماندگار ترین خاطراتم گوشه حیات پیش دانشگاهی چسبیده به قبرستان تخت فولاد اصفهان است و بچه هایش ...نهال و شریک بودن مان در اعترافات ابراهیم نبوی ...کپی کردن مقاله قوچانی همسن خودمان بود و از جایی در شمال گفته بود «من به خاتمی رای دادم» در روزنامه سلام...نذرهایش برای برد پرسپولیس و دو شنبه هایی را که موقع ناهار با هم سرمی کردیم و او بیشتر دوشنبه ها روزه بودو با هم قرار گذاشتیم هیچوقت بزرگ نشویم ...آزاده کثیری و نوشته های طوفنده و ذهن عجیبش، ایمانه و آرامشش...هما فیاض و نجابتش ،نسیبه و نیلوفرو اعتقاداتشان،دختر دایی روشنک که فقط وقتی آش می دادند می دیدمش از بس که درسخوان بود...مخمل فرهادیان که تنها چیزی که هیچ کس بهش فکر نمی کرد یهودی بودنش بود...نیلوفر نیکفام که زرتشتی بود و افسون که بعدها دلش پر از غصه شدو نگار و رعنا که وقتی دید در کتاب فارسی معادل اسمش نوشته احمق کلی پکر شد...
و راشین کساییان که برایم نوشت «درد ماندن بار سنگینی است بر شانه های زخمی یک مرد»...سلاله و مریم کامی که حزب باد بود...به ذهنم فشار می آورم قیافه هایی که اسمشان را از یاد برده ام...رضوانه که وقتی شهرشان را ترک می کردم برایم نوشت «اگر روزی جایی دلت گرفت بدون که یکی دیگه جای دیگه هم زمان با تو دلش گرفته وتنها نیستی»
دلم گرفته ...حس می کنم چیزی را گم کرده ام در هیاهوی این شهر...
بلند می شوم سرم گیج می رود...کمد لباس را بیرون می ریزم تا تهش تخته شاسی و وسایل آبرنگم را پیدا کنم ،
می نشینم و دختری را می کشم که با دوچرخه به سمت جنگلی می رود صدای قدم های پدر که می اید نمی دانم چرا دیکشنری لانگ من را جلویم باز می کنم!...بعد نقاشی را نصفه نیمه رنگش می کنم و لیوان های اب و قلم موها و همه را به میز تحریر می سپارم و بلند می شوم...هیچ وقت هیچ چیز را تمام نکرده ام، نقاشی هایم را، فیزیک را، دفتر هایم را و قصه ای که ۲۰۰صفحه اش را سال ۷۸ نوشته ام و ناتمام ماند ...از پنجره به چراغ های روشن شهر نگاه می کنم و از خودم می پرسم من کجا خوابم برد؟...نمیدانم چرا این روزها زیاد وبلاگم را به روز می کنم؟نشانه خوبی نیست با این همه کاری که دارم...دلم می خواهد فردا صبح بیدار شوم و ببینم ۱۶ساله ام و بروم دبیرستان ...تا دروازه شیراز را پیاده بروم به انتظار کلاس جبر و احتمال اقای شریفیان کلاس های دیگر را به رمان خواندن بگذرانم، وقتی اقای شریفیان ورقه های امتحان را پسمان می دهد، رویا با آن چشم های عسلی شرورش اخم کند و داد بکشد «آقا اجازه قبول نیست چرا فقط برای میم آفرین نوشته اید»!؟و من برایش زبان در اورم و آقا به جبران این عمل بنشاندم کنار تخته سیاه روی شوفاژ داغ و بگوید« حق نداری تکون بخوری!تو با این طریقه هیچ جا قبول نمی شوی میم»! و اینبار من اخم کنم و جبرو احتمال که هیچ! به هیچ چیز دیگری گوش نکنم و آقا با اتمام درس روی تخته بنویسد« زندگی زیباست ای زیبا پسند... زنده اندیشان به زیبایی رسند... آنقدر زیباست این بی بازگشت... کز برایش می توان از جان گذشت» و زیر بی بازگشتش خط بکشد و با گچ بکوبد به تخته و بگوید «با توام ها! میم» ومن گل از گلم بشکفد و نقشه بکشم که یادم باشد اینبار مچ اقا را در راه مدرسه بعد از کلاس بگیرم وقتی که گرفته اما مغرور سیگار می کشد ومی رود تا او دوباره مجبور شود سیگارش را در جیبش نگه دارد و وقتی که حسابی عصبی است و می پرسد «شما چرا پیاده می رید خونه؟» من هم آماده به فرار بگویم« آقا اجازه داره از جیبتون دود بلند میشه»!
چقدر دلتنگم، دلتنگ واکمن و هد فونی که یک گوشی اش در گوش رویا بود و گوشی دیگرش در گوش من تا ترانه «مثل یک رنگین کمان هفت رنگ آسمان زندگیمون رنگ رنگ»راگوش بدهیم ...دلتنگ زیر زمین خانه اعظم که از پذیرایی تمام خانه های دیگراصفهان مجلل تر بود اما ما درآن زندانی کتاب هایمان بودیم که اعظم هر چند دقیقه یکبار کنار جزوه هایم بنویسد« اگرچه پاهایم نزار است اما...به سرزمینی می روم که گل ها می شکفد»....
دلتنگم،دلتنگ قهر کردن ها ی اقای صمدی از کلاس حسابان که با آن قیافه خشنش داد بکشد «من از بچه های گل!صفورا انتظار نداشتم »و من که خودم آتش را به پا کرده ام بروم پای پیکان قدیمی اش و بگویم« آقا حالا به خاطر ما کوتاه بیاین!»...دلتنگ عشوه های خانم نقشین که می گفت «میم یا انگلیسی حرف بزن یا برو شوهر کن»! و من نه انگلیسی خواندم و نه شوهر کردم!...دلتنگ آقای وحید که سر کلاس فیزیکش کل شعر «کفش هایم کو؟» سهراب را تغییر دهم به «کتاب فیزیکم کو؟چه کسی بود صدا زد نور یعنی چه؟» و تحویلش دهم .... دلتنگ صبح های زودی که از پنجره کلاس خلوت زل می زدم به قبرهای مردگان و به مرگ فکر می کردم...دلتنگ قرار آن روزی که امتحان کتاب تاریخ معاصر با خانم صبوری پیر و مهربان داشتیم داشتیم و بعد از امتحان با دختر و پسرهای دبیرستان های دیگردر چهار راه نظر جمع شدیم تاکتاب های تاریخ کَت و کلفتمان را بسوزانیم...دلتنگ بسکتبال بازی کردن با بچه های ارمنی که هیچ وقت ازشان نبردیم و دلتنگ آن روز تاریخی غریب و بارانی شهر وقتی که درفوتبال، استرالیا را بردیم و برای اولین بار و آخرین بار تاچند روز شهر رنگ شادی بخود گرفت همه مهربان شده بوند و حتی ما دردبیرستان صفورا زدیم و رقصیدیم و خانم علافچی به مقاله های سر صف و شعرهای فروغ و ساندیج های آرابویمان ایراد نگرفت...
دلتنگ عصرهای کوتاه و غروب های دلگیر پاییز آن روزها...دلتنگ پر از هزار و یک آرزو بودن... دلتنگ استرس های کنکور که فکر می کردیم سرنوشتمان را رغم می زند و مگر نزد؟...هرکدام مان را به گوشه ای از دنیا پرت کرد...که من فیزیک خواندم و سر از روزنامه نگاری در اورم ...و بقیه دانشگاه های صنعتی و نامبروان را قرق کرند و دکتر شدند و مهندس و وکیل...و نمی دانم چرا هرچه در نت سرچ می کنم اثری از هیچکدامشان نمی یابم...شاید آنها که روزی نفرات اول استان بودند مثل من سرخورده گوشه ای با نام مستعار از دلتنگی هایشان برای آن روزها می نویسند...با خود فکر می کنم که رفتن به دارالمومنین چه چیزها که از من نگرفت و چه چیزها که به من نداد...
حالا من مانده ام اینجا بی حوصله و دلتنگ ...بی انگیزه و تنها...گاه فکر می کنم چندسال دیگر که اینجا هم نباشم چقدر دلم برای دوران دبیرستانم تنگ خواهد شد؟با کدام امید ناگهان یکی، فقط یکی از هم دبیرستان هایم را در خیابان خواهم دید؟من میخواهم برگردم، نمیشه ،کفش برگشت برامون کوچیکه...
سرگیجه ام بدتر شده است ...می دانم اگر بنشینم همچنان ساعتها از خاطرات آن پنج سال خواهم نوشت اگر دلتنگی هایم بگذارد...
دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای می خواند ،
رویاهایش را
آسمان پر ستاره نادیده می گیرد ،
و هر دانه ی برفی
به اشکی نریخته می ماند ...
|